تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
آموزش چپ و راست

۱۱/۵/۸۸ در حال رفتن به شهرکرد بودیم. محمد همه تابلوهای کنار جاده رو میخوند که گفت:

- کاش تابلو کمتر میذاشتن که من راحت تر باشم!

تابلوهای پیچ به راست و پیچ به چپ رو که می دید می گفت" بابا جاده از این ور، یا از اون ور " و با دست اشاره میکرد. بهش گفتم "چپ یا راست؟ " دو تا تابلو رو خودم راست و چپش رو گفتم. از اون به بعد همه رو درست می گفت: جاده از راست، جاده از چپ.
مسیر شهرکرد هم همش پیچ بود و یه تمرین حسابی برای چپ و راست.

نویسنده: محمد و مامان

اعتماد به نفس یا غرور
وقتی مامان کاغذای قدیمیشو بخواد بندازه، نوشته هایی پیدا میکنه که از افاضات پسر گلش یادداشت برداشته:

- مامان یکی داریم تو کلاس زبان، من و پویا باهاش دوست نیستیم. به خودش بیشتر اعتماد داره. 

۱۲/۶/۸۸

نویسنده: محمد و مامان

پسرای این دوره زمونه!!!

قبلاً هم از ارادات آقاپسرمون به دخترخانمها گفتم. اینم یه نمونه که البته آرشیویه و مربوط به ۱۲/۶/۸۸ میشه.

با عمه و عموی محمد رفته بودیم پارک دولت. این جور وقتا یکی از بزرگا همه بچه ها رو میبره برای بازی. این دو تا جریان رو بعد از برگشتن، محمد برای من تعریف کرد که همراهش نبودم:

۱- تو پارک بادی یه بچه کوچولویی بود، دلم میخواست کمکش کنم اما نتونستم. کاش یه طناب داشتم می بستمش به پام، دنبالم می کشیدمش، همه جا باهام میومد.

۲- نغمه رو هم دیدم.

- نغمه کیه؟

- دوستمه دیگه. دوست کلاس زبانمه. دوستش دارم. به هانیه و سعید هم معرفیش کردم. باباش هم بود. به باباش هم گفتم دوسش دارم.

 

نویسنده: محمد و مامان

سیدمحمد در مدرسه

سه شنبه خودم برای بردن کیک ها و تابلو رفتم مدرسه. با معلمش هم میخواستم صحبت کنم. وقتی رسیدم بچه ها تو حیاط داشتن ورزش میکردن. شعرای خیلی قشنگی برای ورزش داشتند. از محمد میخوام که بخونه و براتون بنویسم بعدا.

گل من در حال ورزش

عزیز مامان

محمد و مدرسه

یکی از مسایلی که میخواستم با معلمش مطرح کنم این بود که وقتی محمد خوب مشق ننوشته یا بی دقتی کرده باهاش برخورد کنه. قبل از این که بگم، خودش گفت "ببخشید من گاهی با محمد برخورد میکنم. چند روز پیش رنگ آمیزی رو خوب انجام نداد. بهش گفتم از رنگ آمیزیت راضی نیستم. پاکش میکنم، دوباره با دقت رنگ کن. خیلی بهش برخورد و گریه کرد. بهش گفتم چیزی نشده که. دوباره بهتر رنگش کن. فکر کنم از این که بهش گفتم از کارت راضی نیستم ناراحت شد. انتظار نداشت همچین چیزی بشنوه. چون من خیلی بهش میگم تو نابغه کلاسمی و..." خیالش رو راحت کردم که من از این برخوردها خیلی هم راضیم. احساس کردم میخواد یه وقت من ناراحت نشم. بهش گفتم که من از بچگی که محمد به خاطر خوشگلی و روابط اجتماعی خوبش مورد توجه همه بوده، نگران این مساله بودم. من و باباش سعی میکنیم بهش اینو یاد بدیم که باید تلاش کنه. بهش گفتم انقد همه جا میگن باهوشه که من نگران اینهمه توجه هستم. میخواستم از شما خواهش کنم که اگه اشکالی تو کارش بود اغماض نکنید و بهش تذکر بدید. خیلی خوشحال شدم که تو این مساله مثل هم فکر میکنیم.

در مورد مشق ها هم پرسیدم که گفت انتظارم اینه که همون روز انجام بدن تکلیف رو.اما اگه حالشون خوب نبود اشکالی نداره تا دوشنبه هم انجام بدن(شنبه و سه شنبه درس جدید نشانه ها رو یاد میگیرن.)

نویسنده: محمد و مامان

ک مثل کیک کاکائویی، ک مثل ...
قرار بود کیک شکل کفشدوزک به قنادی سفارش بدم، تماس که گرفتم هزینش حدود ۳۵۰۰۰ تومن میشد(بچه های کلاس و کادر دفتری و معلما ۴۱ نفر بودن). برا این که کار پرهزینه رایج نشه و بدعت ایجاد نکرده باشیم تو مراسم ساده کلاس، این کار رو نکردیم.

به جاش کیک کاکائویی آماده آشنا خریدیم.

کیک ها

برای تابلوی نشانه های کلاس هم یه صفحه حرف ک آماده کردم و یه سری بسته شامل برچسب، کفشدوزک و کشمش.

نشانه کـ ک
نشانه کـ - ک و ۶ تا مثال با شکل برای تابلوی کلاس

 

بسته های آماده شده
۲۶ تا بسته ای که برای بچه ها آماده کردم.
محتویات هر بسته: یه برچسب نوشته و تصویر(قابل رنگ آمیزی) ِ یه کلمه دارای ک / یه کفشدوزک کوچولوی چوبی / ۳تا کشمش

برچسب کبوتر-
بسته برچسب کبوتر از نزدیک

برچسب کبوتر- پشت
کشمش های کبوتره! و برچسب توضیحی که رو همه بسته ها چسبوندم.


کیک ها و بسته ها
بسته ها رو بین کیک ها تو کارتون گذاشتم.

نشانه کـ ک
یادم اومد محمد یه سفارش خاص داده بود برا تابلو و اصلاحش کردم. کی متوجه تغییر شد؟؟

تصاویر و توضیحات هر کدوم از بخشای این تابلو رو تو ادامه مطلب میذارم. دوست داشتید مراجعه کنید و ببینید.


ادامه مطلب

نویسنده: محمد و مامان

مدرسه و من

بعد از اینکه خانم شین تو وبلاگشون بخشی رو برای کلاس اولی ها اختصاص دادن و طرح تحول وبلاگی گلناز جون به نظر رسید ایده هایی که برای آموزش حروف الفبا برای پیش دبستانی ها و کلاس اولی ها به ذهنم میرسه یا از جایی کش میرم، تو وبلاگ بنویسم. برا همین یه موضوع اختصاص میدم با عنوان "مدرسه و من" و مطالب مدرسه ای رو تحت اون قرار میدم.

اولیش که درس م بود که توضیح دادم.

دومیش: برای درس ک هست. رفته بودم یه مغازه تزییناتی که کفشدوزکای چوبی کوچولو رو دیدم، هر کدوم ۱۰۰ تومن. خوشم اومد و گفتم برای درس ک خوبه. ۲۵ تا گرفتم. یه روز که محمد حالش خوب نبود و خودم بردمش مدرسه، به معلمش گفتم درس ک با من.

کم کم فکر کردم خب حالا چی کار کنم؟ دیدم کلوچه هم خوردنیه و ک داره. اول خواستم کلوچه شوشتری درست کنم. دیدم من اهلش نیستم و تنبل تر از این حرفام! بعد گفتم میرم از سوپری کلوچه میخرم. بعد دیدم بسته های کلوچه ها بزرگ هستن. اگرم بخوام کوچیک بگیرم که خودم بسته بندی کنم ممکنه خشک بشه. بعدم اگه با کفشدوزک تو یه بسته بذارمش خوب نیست. دو تا بسته درست کنم برا هر نفر، بازم حالب نیست.

بعد متوجه شدم کیک دو تا ک داره. نمیخواستم کیکای کوچولوی سوپری رو بخرم و بدم به بچه ها. به ذهنم رسید یه کیک بزرگ قنادی سفارش بدم و ببرم مدرسه. اما گفتم نه بابا. درد سرش زیاده. داشتم شوخی شوخی به بابای محمد میگفتم که گفن خیلی خوبه. زنگ بزن میرداماد سفارش بده. این شد که قضیه جدی شد. برا کیک ایده های مختلفی به ذهتم رسید. یکی این که کیک شکل حرف ک باشه. اما احتمالا سخته و شاید خوب درنیاد. ولی شکل کفشدوزک باشد داشته باشن تو آلبومشون.

نتیجه این شد که فعلا قراره یه کیک شکل کفشدوزک سفارش بدیم و روز درس ک که سه شنبه یا چهار شنبه همین هفته میشه ببریم مدرسه.

ان شاءالله این ایده عملی که شد، عکساش رو میذارم.

سومین ایده ام رو تو یه پست دیگه مینویسم!!

نویسنده: محمد و مامان

عکس العمل
محمد زیاد حرفی نمیزنه از عضو چهارم خانواده. از اون روز تا الان دو تا واکنش نشون داده:

۱- من: محمد میدونی الان خواهر یا برادرت کجاست؟

- آره. با دست به شکم من اشاره کرد.

- آفرین. برا همین شکم من بزرگ شده دیگه.

- آره ولی خاله شکمش تغییری نکرده بود.

- چرا عزیزم. شکمش خیلی بزرگ شده بود. شما شاید یادت نیست.

- آره. شاید حواسم نبوده.

۲- یادم رفت برا نوشتن اون اومده بودم که اولی رو هم نوشتم.اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود.

۲ یادآوری شده- محمد: مامان، مادر لنا هم بارداره.

- لنا کیه؟ همون که از می می نگهداری میکرد؟(کارتون من و خواهرم که جمعه ها تو برنامه فیتیله پخش میشه)

- آره همون. می می هم برگشت به سیاره خودش.

دقت کنید که این مورد ۲ اولین باریه که بدون مقدمه خودش در مورد بارداری من صحبت کرده. همین امروز صبح بود.

نویسنده: محمد و مامان

درک و ایثار پسر بزرگ من

- محمد خونه آقابزرگ نمیریم.

- چرا؟

- چون بابا حالش خوب نیست. نمیشه بریم.

- تاکسی بگیریم ما بریم.

- برو از بابا اجازه بگیر.

- نه این یه پیشنهاد بود. بابا خوابه. نمیخوام بیدارش کنم.

- خب بدون اجازه بابا که نمیشه بریم.

- پس راهش اینه که نریم.

و رفت مشغول بازی شد.

درک و فهم محمد بیشتر از من بود که سعی داشتم باباش رو بیدار کنم و بریم خونه پدربزرگم. با وجودی که خیلی دوست داشت بریم و با پسردایی من بازی کنه، خیلی راحت پذیرفت و به خاطر استراجت و خواب باباش از مهمونی گذشت.

نویسنده: محمد و مامان

یه خبر مهم
- محمد ابزار رو از تو هال جمع کن. منم برم نماز بخونم، بعد خبر مهم رو بهت بگم.(از ظهر بهش گفته بودم که امروز یه خبر مهم میخوام بهت بدم.)

چند دقیقه بعد:

- محمد نماز من تموم شد.

- کار منم تموم شد.

- بریم تو اتاقت.

گفت بریم تو پذیرایی که من گفتم نه تو اتاقت که خوب همو ببینیم. میخواستم حواسش به چیزی پرت نشه.(صبح که مدرسه بود اتاقش رو حسابی مرتب کرده بودم که خیلی خوشحال شده بود و بهش گفته بودم هدیه من به مناسبت روز خانواده ست.)

تو اتاق محمد:

- خبرو بگو.

- هویجت رو بخور کامل بعد بگم.

...

- امروز چه روزیه؟

- روز ازدواج امام علی.

- با کی؟

- حضرت فاطمه.

- اسم امروز چیه؟

- روز امام علی(با شک)

- نه. روز ِ خانواده.

- روز خانواده.

- خانواده ما چند نفره؟

- (با انگشت ۳) تری.

- سه نفر. خبر مهم اینه که قراره ۴ نفر بشه.

محمد کاملا بهت زده شد.

- چی جوری؟

- خدا میخواد به شما یه خواهر یا برادر بده.

- کِی؟

- چند ماه دیگه.

- کاش همین امروز

- چرا؟

- آخه امروز یه روز خاصه.

- خب روزی که خواهر یا برادر شما به دنیا بیاد هم یه روز خاصه.

- نه. امروز بهتر بود.

بعد از کمی ادامه داد:

- اگه خواهر بود مریم یادت نره ها.(قبلا با هم به این نتیجه رسیده بودیم که اسم مریم قشنگه.)

- اگه پسر بود که نمیشه اسمشو بذاریم مریم.

- راستی. نمیشه.

ریز مکالمات یادم نمیاد. اما محمد گفت امیرعرفان و من گفتم ما یه خانواده ایم و باید با هم تصمیم بگیریم.

شما چه اسم پسری دوست داری؟

- بیشتر از همه محمد که اسم شما رو گذاشتیم.

- خب نمیشه که محمد بذاریم. وقتی صدا میکنی محمد دوتامون میاییم. دو تا مون هم فامیلمون مرعشیه. محمد مرعشی بگی هم دوتامون میاییم. فقط میشه بگی کوچیکه و بزرگه.

بحث همچنان ادامه داشت و به این نتیجه رسید علی هم نمیشه چون اسم پسر خاله شه . وسطای صحبت هم یه بار گفت داداشم.

بعد کمی در مورد حسام حرف زد.

و بعد بهش گفتم

-حالا یه هدیه داری. چرا؟

 مرتب کردن؟

- نه. به مناسبت این که داری داداش میشی.

- چی؟

- الان میارم.

- باشه. من چشامو می بندم.

و بعد یه بازی ماهیگیری براش آوردم.و الان مشغول بازی با اونه!

صداقتانه: این بازی ماهیگیری رو یکی از مهمونای جشن تولد دو سال پیشش براش آورده بود که چون براش زود بود، من برش داشته بودم و امروز بهش دادم!

مادرانه: خیلی خوشحال شدم که گفت کاش امروز بود.

نویسنده: محمد و مامان

جامدادی مدرن تر

فرمایشات محمد بعد از خوندننطرات پست جامدادی مدرن :

کاشکی من حامدادی ای اختراع کنم که هر چی آوردی جلوش، حتی صورتتم اوردی جلوش باز شه، چیزاتو بذاری توش.

اما اینم خوب نیست.بهترش هم وجود داره. تا دستتو آوردی جلوش، هز چی دستت بود رو ازت بگیره و بذاره تو جامدادی.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
زهرای مامان زهره
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.