پنجشنبه عصر بهش گفتم اگه میخوای از اتاقت بیای بیرون باید مرتبش کنی و از این به بعد سلام کنی به همه(باباش خیلی رو ای ساله حساسه و محمد هم خیلی کم سلام میکنه) و به حرف گوش بدی.
اول به بازی گذروند اما شب دیگه مرتب کرد و کمی هم غر غر کرد که کمرم درد گرفت و اینا. اما تقریبا همه اسباب بازیا رو جمع کرد.
مامانم هم تو تلفن کلی بهم گفت نباید اعصاب خودت رو خرد کنی، به خاطر تو راهیت. منم تصمیم گرفتم دیگه داد نزنم و بی خیال بشم.
جمعه ناهار رفتیم پارک و بعد هم رفتیم خونه داییم و با پسر داییم که هم سن خودشه بازی کرد.
شب ساعت ۸ رفتیم برای خواب. ساعت ۱۰ دیگه خواب رفت.
امروز صبح ساعت ۶ صداش کردم. ۶:۵، ۶:۱۰، ۶:۱۵ هم صداش کردم. بعد هم باباش چند باری صداش کرد. تلویزیون رو روشن کرده بودم. ساعت ۶:۳۰ یواش یواش از تختش بیرون اومد و اومد نشست تو هال، جلوی تلویزیون. چند دقیقه بعد رفت عینکش رو آورد. صبحانه آوردیم و من و باباش شروع به خوردن کردیم. براش دو تا لقمه نون پنیر درست کردم. برداشت و خورد. ۶:۴۵ بهش گفتم لباسات رو بنده. رفت آوردشون(بند سیار داخل خونه بود.) و یواش یواش شروع کرد به پوشیدن. حواسش به تلویزیون بود. میتونم بگم به جز دو بار که باباش بهش گفت زودتر و عجله کن ، هیچ عجله ای نکردیم بهش. بهش گفتم اگه میخوای دسشویی برو بعد شلوار بپوش. گفت نه. اصلا اصرارش نکردم. چند دقیقه بعد دیدم پاشد رفت دسشویی و خیلی زود هم اومد بیرون و سریع دستاش رو شست و اومد شلوارش رو پوشید. این فرآیند وقتی قبل از خوردن صبحانه باشه بسیااااار با کندی انجام میشه. ساعت ۷ تقریبا آماده بود. رف دم در دید سرویس نیومده . اومد شیرش رو خورد. پنجشنبه که سرویس اومد و محمد باهاش رفت، باباامین به راننده گفت برا شنبه خودم تماس میگیرم باهاتون. ما هم دیدیم نیومد، محمد با باباش رفت مدرسه. ساعت ۷:۲۰ زنگ درو زدن. باز کردم دیدم راننده سرویسشونه. میگه ماشین خراب شد. من آژانس گرفتم اومدم دنبال بچه ها. گفتم محمد رو باباش برد. اونم سریع رفت که به بقیه بچه ها برسه. واقعا برای این مسئولیت پذیری راننده سرویسشون خدا رو شکر میکنم.
اینم از جریان ما. امروزم زنگ زدم یکی دیگه از مراکز مشاوره آموزش و پرورش. احتمالا تو همین هفته یه وقتی بهم میدن که برم. شماره منو گرفت که اگه مراجعه کننده ای نیومد به من زنگ بزنه و من برم.
میدونم برا بیدار شدن محمد باید خیلی زمان در نظر بگیرم. مثل امروز که نیم ساعت طول کشید تا از تختش بلند شد، اما همیشه نمیشه این کارو کرد. اگه مثل ۵شنبه من نیم ساعت دیر بیدار شدم، نباید بره مدرسه؟؟؟؟ اصلا این پسر من معنی سریع رو نمیفهمه. شایدم لج با من و باباشه، بس که ما بدو بدو میکنیم. چیزی که اوایل زندگی برای خود من هم خیلی اعصاب خوردی بود. محمد هم کاملا برعکس خیلی آروم و آهسته است. حتی شمرده حرف میزنه. از صدای بلند بدش میاد.
یه چیز دیگه هم از مدرسه بگم: صبح به معلمش اس ام اس دادم لطفا از محمد بپرسید چرا ۵شنبه نیومد مدرسه. میخوام بدونم خوابش میومده یا دلیل دیگه ای داره. هنوز سند نشده بود، جواب داد که باشه چشم. انقد این پیگیری معلمش رو دوست دارم که نگو. سرویسش رو هم گفتم. واقعا خدا رو از ته دل شکر میگم برا این مدرسه. و میدونم همه اینا از مسئولیت پذیری مدیرشونه.سه شنبه مدیرشون زنگ زده برا احوالپرسی محمد که ۱۰ روزه نیومده مدرسه. خدایا شکرت.
یه چیز دیگه یکی از دلایل نرفتن محمد شاید همین بیماری باشه، هم داروها و بی حالی بعد از مریضی و هم خود ده روز مدرسه نرفتن، تنبلش کرده باشه.
شایدم چهارشنبه که رفته دیده خیلی عقب افتاده از بچه ها و همین باعث شده دلش نخواد بره.
شایدم با راننده سرویسش مشکل داره و وقتی صبح بهش میگیم پاشو الان آقای عمرانی میاد، دوست نداره بره.
همه این شایدا احتمالشون خیلی کمه. هم معلمش میگه از همه باهوش تره و زود یاد میگیره درسو. هم کلی از راننده سرویس تعریف میکنه. اما به هر حال اینا هم احتمالاتی هستن که باید بررسی کنم.