- محمد ابزار رو از تو هال جمع کن. منم برم نماز بخونم، بعد خبر مهم رو بهت بگم.(از ظهر بهش گفته بودم که امروز یه خبر مهم میخوام بهت بدم.)
چند دقیقه بعد:
- محمد نماز من تموم شد.
- کار منم تموم شد.
- بریم تو اتاقت.
گفت بریم تو پذیرایی که من گفتم نه تو اتاقت که خوب همو ببینیم. میخواستم حواسش به چیزی پرت نشه.(صبح که مدرسه بود اتاقش رو حسابی مرتب کرده بودم که خیلی خوشحال شده بود و بهش گفته بودم هدیه من به مناسبت روز خانواده ست.)
تو اتاق محمد:
- خبرو بگو.
- هویجت رو بخور کامل بعد بگم.
...
- امروز چه روزیه؟
- روز ازدواج امام علی.
- با کی؟
- حضرت فاطمه.
- اسم امروز چیه؟
- روز امام علی(با شک)
- نه. روز ِ خانواده.
- روز خانواده.
- خانواده ما چند نفره؟
- (با انگشت ۳) تری.
- سه نفر. خبر مهم اینه که قراره ۴ نفر بشه.
محمد کاملا بهت زده شد.
- چی جوری؟
- خدا میخواد به شما یه خواهر یا برادر بده.
- کِی؟
- چند ماه دیگه.
- کاش همین امروز
- چرا؟
- آخه امروز یه روز خاصه.
- خب روزی که خواهر یا برادر شما به دنیا بیاد هم یه روز خاصه.
- نه. امروز بهتر بود.
بعد از کمی ادامه داد:
- اگه خواهر بود مریم یادت نره ها.(قبلا با هم به این نتیجه رسیده بودیم که اسم مریم قشنگه.)
- اگه پسر بود که نمیشه اسمشو بذاریم مریم.
- راستی. نمیشه.
ریز مکالمات یادم نمیاد. اما محمد گفت امیرعرفان و من گفتم ما یه خانواده ایم و باید با هم تصمیم بگیریم.
- شما چه اسم پسری دوست داری؟
- بیشتر از همه محمد که اسم شما رو گذاشتیم.
- خب نمیشه که محمد بذاریم. وقتی صدا میکنی محمد دوتامون میاییم. دو تا مون هم فامیلمون مرعشیه. محمد مرعشی بگی هم دوتامون میاییم. فقط میشه بگی کوچیکه و بزرگه.
بحث همچنان ادامه داشت و به این نتیجه رسید علی هم نمیشه چون اسم پسر خاله شه . وسطای صحبت هم یه بار گفت داداشم.
بعد کمی در مورد حسام حرف زد.
و بعد بهش گفتم
-حالا یه هدیه داری. چرا؟
- مرتب کردن؟
- نه. به مناسبت این که داری داداش میشی.
- چی؟
- الان میارم.
- باشه. من چشامو می بندم.
و بعد یه بازی ماهیگیری براش آوردم.و الان مشغول بازی با اونه!
صداقتانه: این بازی ماهیگیری رو یکی از مهمونای جشن تولد دو سال پیشش براش آورده بود که چون براش زود بود، من برش داشته بودم و امروز بهش دادم!
مادرانه: خیلی خوشحال شدم که گفت کاش امروز بود.