تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
دزد
دو تا کتاب خوندم.قرار شد بخوابیم دیگه.چشای من گرم شده بود که

- مامان تشنمه

-برو آب بخور گلم

با یه بطری آب برگشت.گفتم بذارش رو میزت که شب اگه آب خواستی تو اتاقت باشه.تا کنار میزش رفت و برگشت .گذاشت کنار تختش و گفت :

- مامان بگیرش.

- نمیشه که مامان.چرا بگیرمش؟

-که دزد نیاد ببرتش

-مامان دزد که نمیتونه بیاد تو خونَمون.در بستست.

-دزد کلید نداره؟

-نه گلم نداره

-شما بش کلید نمیدی؟

-نه ، کلید رو فقط مامان باباهای خونه دارن با بچه های بزرگ.

کلی فکر کرد و بحث کرد که دزد کلید داره یا نداره ....

-مامان دزد بچه های خوب رو می بره.

-نه عزیزم.دزد اصلا بچه ها رو نمی بره که.

-مامان یه بار خواب دزد دیدم.

-خب؟چه خوابی دیدی؟

- دزد یه بچه خوب رو انداخته بود تو کیسه و داشت می برد.

-اِ.مگه میشه بچه رو بندازه تو کیسه ؟مگه عروسکه؟(با خنده و خوشحالی)

(در اثر حرفای من نگرانیش کم شد و اینطور ادامه داد)

-دزده بچه رو برد خونشون
.دزدِ خوب، بچه خوب رو داد به مامانش.
بچه خودش پریده بود تو کیسه

(دقت کنید روند داستان در ظاهر عوض نشده اما اجبار دزده به تو کیسه رفتن بچه تبدیل شد به اختیار و انتخاب خود بچه برای رفتن تو کیسه ؛و دزده هم شده دزدِ خوب و در نهایت بچه خوب به مامانش رسید)

اما از همه مهمتر اینه که من نفهمیدم محمد از کجا با مفهوم دزد آشنا شده و این نگرانی از کجا اومده و تصور تو کیسه گذاشتن بچه.

چند روزه وقتی میره دوچرخه سواری و من در رو نیمه باز می ذارم، میاد در رو می بنده میگه "مامان دزد میاد می برتت" اما توضیح بیشتری نداده بود تا دیشب.

فکر کنم کار تلویزیون و کارتون هاش باشه.خیلی چیزای بیخود نشون میدن.همیشه یه شخصیت بد وحشتناک هست که داره تقبیح میشه اما توجه نمی کنن که بچه از دیدن اون چه وحشتی توی دلش میره.

متاسفم برای خودمون با این برنامه های کودکان

نویسنده: محمد و مامان

نیمه شب
ساعت ۳:۳۰ نیمه شب

با صدای کاملا رسا:

- ماماااااااااااااااااااااااااااان

-بله؟

رفتم تو اتاقش کنار تختش نشستم

- بله مامان؟ چی کار داری؟

-فقط میخواستم بیای پیشم.میای پیشم بخوابی؟

-آره یه کم میام

سی ثانیه بعد خواب خواب بود.

نویسنده: محمد و مامان

ستاره
سعید نذاشت دوچرخه بازی کنم.

برنامه آب رو دیدم.

امروز محمد رفته با دوستاش(دخترای عموش و پسرای عمش و دختر همسایمون) با دوچرخه هاشون بازی کردن. نمیدونم جریان این که میگه سعید نذاشت بازی کنم چیه .یه اختلاف کودکانه بین خودشونه.محمد هم کمی حساس(شما بخونید لوس) شده تازگیا! سعید دو سالشه و محمد باهاش مشکل پیدا میکنه گاهی، چون نمیتونه درک کنه که سعید کوچیکتره و اندازه خودش نیست.

برنامه آب هم چیه ؟ من نمیدونم!!!!

قبل از نوشتن این مطلب نظرات رو برای محمد خوندم.خیلی خوشحال شد.چند تایی هم جواب داد، مثلا:

توسط:علیرضا

سلام محمد!
می تونی بگی دوربینت با ساعتت چه شباهتهایی دارن؟!

جواب: نه، نمیتونم

*********

از نظر مورچه هم خیلی خوشش اومد.چون یه مدته مورچه هامون زیاد شدن و محمد بازی میکنه باشون.اما به جناب مورچه بگم که امروز ظهر از این که تو غذا خوردن کمکش کردن ناراحت بود و میگفت باید بزنیمشون با مگس کشخلاصه مواظب خودت باش!

************

از شنیدن نظر ستاره خانم هم خیلی خیلی خوشحال شد.

عنوان مطلب به افتخار ستاره خانم شد "ستاره".نظر شخص آقا محمده.

و در آخر باز یبا دکمه ها که شروعش به بهانه پارکینگ زدنه:(همون حرفP) کاربرد دکمه اینتر هم اینه که بره خط بعد!!!

PBNVCXZAQW

ERTYUI[LDHJUFKLR7

UKOLJHUO-PLU.U

8K7906L;G0-PLYLHO-[P

HDT4U 7HIRT0;

نویسنده: محمد و مامان

دوربینمون
دوربینمون خیلی خوشگه

ساعتم خیی خوشگله

نویسنده: محمد و مامان

تخم مرغ
تخم مرغ خریدم اومدم خونه

چون تا حالا تخم مرغ نخریده بود ترسیدم بشکنه توی راه برای همین بهش گفتم سه تا بخره.برگشت با سه تا تخم مرغ سالم و خوشگل.یکیشونو براش گذاشتم بپزه که بخوره.نوش جونش

نویسنده: محمد و مامان

نوشته های امروز
اصولا محمد فکر میکنه هر روز باید یه چیزی توی وبلاگش بنویسه و اون چیز هم باید در مورد یکی از علایقش باشه.مثلا میگه مامان امروز میخوام خاله فاطمه رو بنویسم یا میگه امروز میخوام مگ مغناطیس رو بنویسم.بعد من میگم چی میخوای بنویسی؟ مگ مغناطیس چی؟؟ بعد نتیجش میشه این چمله زیر یا جمله هایی که قبلا نوشته.

بعد هم با حروف بازی میکنه.اینها حروفیه که یاد گرفته یا هر کدوم رو روی کیبورد به من نشون داده و گفته این چیه و وقتی یاد گرفته گفته میخوام بنویسمش و پس از گرفتن تایید از من اون کلید رو فشار داده و نتیجش شده این حروف تک که در پایین میبینید.

امروز براش نظرات گذشته رو هم خوندم.خیلی خوشحال شد و در جواب همه اونهایی که گفته بودن پیتزا دوست داری؟ یا عروسکاتو دوست داری گفت بله.

ممنون از همتون که براش نظر میذارید و بهش شخصیت میدین.

تبلیغ مگ مغناطیس دیدم.

Pچ ج ه خ ع

ز ذ طظ ظ ش س ص ث ق ف ! @ # $ % ^ & * ) ( _ +ض پ÷ک

 

 

نویسنده: محمد و مامان

دوختنی ها
دوختنی هام خیلی خوشگل هستند.

جوجه دوختنی

  هزارپای دوختنی

  گورخر دوختنی

 شیر دوختنی

این گلایی که ساختم خوشگل بود.

گل ها

"آن روی سکه " خیلی دوست دارم ببینم. مسابقه ای از شبکه دو که برای نوجوانان هست ولی محمد دوسش داره.
 دوتا تلویزیون داره "آن روی سکه" و توی یکیش آدم هست .سکه هاش شماره ای هستن. خیلی ناز هستن. خیلی دوستشان دارم.

عکسها هم هنر خود محمد هستند! و این بخش آخر رو هم احساس کرد بهتره کتابی بنویسه!!

بهش میگم نمیخوای بگی سوار هواپیما شدی. رفتی مسافرت؟؟؟میگه نه نمیخوام. وبلاگ خودشه دیگه. من چی کار کنم؟؟

 

نویسنده: محمد و مامان

روز پدر

 

محمد در حال باز کردن هدیه خودش به بابا امین.

از پنجشنبه که خریدیمش تا امروز محمد هیچی نگفت به باباش.من نگران بودم یه بار لو نده قضیه رو .اما نمی دونم براش مهم نبود یا واقعا خویشتن داری کرد که چیزی نگفت.

هدیه روز پدر

بعد از ظهر هم جاتون خالی رفتیم خونه باباجون تا هدیه باباجون رو بدیم .بعدم که با دایی علیرضا رفتیم پیتزا خوردیم .اینم عکس محمد در حال خوردن پیتزا بعد از ۱۴ ساعت شیطنت مداوم و بدون لحظه ای استراحت.

پیتزای روز پدر

شما که پاهاشو نمی بینید که زیر میز هستند.اما من می گم بهتون که ایشون الان کفش به پا ندارند.چون انقدر موقع بیرون اومدن اذیت فرمودند که مامان تموم شد و فقط بابای خوب بود که تونست بغلش کنه و ببرتش پایین. مامان هم با شورت لی و عینک در دست رفت پایین اما کفش رو یادش رفت. در نتیجه گل پسر ما تمام مدتی که از خونه باباجون رفتیم یه خودپرداز پیدا کردیم و پول درآوردیم و رفتیم شام و برگشتیم خونه اندر بغل و سر و کول بابای مهربونش بود.مثلا روز پدر بود

 

نویسنده: محمد و مامان

محمد و عروسکهاش
اردکم نازه.

اردک عزیز

خرس کوچولوم نازه.

خرس کوچیکه

خرس بزرگم نازه.

خرس بزرگه

دیروز دوچرخه سواری کردم.

محمد خودش هم از تایپ کردن آروم خسته میشه و بعد میگه میخوام قاطی بنویسم. و نتیجش این میشه:

ض1غ نهق عفجحح34گغجگگربیثلذفت.

P'''';nhl

محمد با عروسکهاش

 این خرس بزرگه تو سیسمونی محمد بود و محمد خیلی کوچیک بود که باهاش رفیق شد.خرس کوچیکه خرسی بود که مربی مهدش برای تولد سه سالگی بهش هدیه داد و خرس زرد رو همون روز  دوست من براش آورد.هر دوشونم به خاطر علاقه محمد به خرسش این هدایا رو براش آورده بودن.از اون روز به بعد خرس کوچیکه تو بازی ها نقش یه نی نی رو داره که گاهی گریه می کنه و به توجه و مراقبت نیاز داره .
اون اردک که از همه عزیزتر شده عیدی خالهء محمده.محمد هم چون خیلی خیلی خالشو دوست داره علاقه شدیدی به این اردک داره و تقریبا هر جا که من بهش اجازه بدم اونو با خودش می بره.
گاهی هم از زبون عروسکاش با من حرف می زنه.
مثلا می گه "مامان اردکم خیلی دوست داره شما رو." بعد صداشو عوض می کنه و می گه "من شما رو خیلی دوست دارم."می گم "منم شما رو خیلی دوست دارم اردک کوچولو" و اردک می گه"ممنون".

الانم تک تک عروسکاشو آورده و از زبونشون می گه"عکس منم هست؟میشه ببینمش؟"بعد که عکسو نشونش می دم عروسکش میگه"ممنون.چه خوشگله".

راستی! به جز عکس آخر بقیه هنر عکاسی خود آقا محمده.

نویسنده: محمد و مامان

وزن- کیلو ورژن 2
اینم ورژن جدید وزن- کیلو

وزن کیلو-ورژن2

نویسنده: محمد و مامان

کلاس ژیمناستیک
کلاس ژیمناستیک:

امروز فرشته رفتم.خرگوش هم رفتم. لِی لِی هم رفتم.چار دست و پا هم رفتم.

خانم برام شنبه سوری گذاشت. آتیش بازی کنیم.توی کلاس ژیمناستیک.آتیشا رو گذاشتیم فقط.رنگی بودن.آتیشا دشکی بودن ولی شده بودن آتیش بعدش شدن دشک.

ورزش ماشین بازی کردیم.اول ماشینامونو می گفتیم بعدش می رفتیم.بعدش بوق ماشین یکی از بچه ها کفنده بود.(کفنده یعنی چی؟)بعضی از بوقای بچه ها کفنده هستند.یعنی که بوقشون خرابه.

اون که ورزش بزرگا بود و نرفتم.میخواستم، دوست داشتم برم.

مامان برام نوشته هامو قرمز کن!(عشق قرمز)

ورزش بزرگا رو من بلدما.چرا خانم کفت من نرم؟خانم اجازه نمیده من ورزش بزرگا رو برم.

(دیگه خسته شد خودش.یعنی افسردگی ناشی از یادآوری این که ورزش بزرگا رو نرفته اجازه نداد که دیگه ادامه بده)

میخوام برم با سازه هام بازی کنم

امروز من تقلب کردم.جدا تحمل سرعت پایین تایپ محمد با بازیگوشی هاش وسط تایپ سخته. برا همینم یه جاهایی رو محمد گفته و خودم تایپ کردم.

امروز نشد برم مهد ازش عکس بگیرم تو کلاس . ولی سعی می کنم جلسه بعد برم مهد از کلاس ژیمناستیک عکس بگیرم.

 

 

 

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.