دو تا کتاب خوندم.قرار شد بخوابیم دیگه.چشای من گرم شده بود که
- مامان تشنمه
-برو آب بخور گلم
با یه بطری آب برگشت.گفتم بذارش رو میزت که شب اگه آب خواستی تو اتاقت باشه.تا کنار میزش رفت و برگشت .گذاشت کنار تختش و گفت :
- مامان بگیرش.
- نمیشه که مامان.چرا بگیرمش؟
-که دزد نیاد ببرتش
-مامان دزد که نمیتونه بیاد تو خونَمون.در بستست.
-دزد کلید نداره؟
-نه گلم نداره
-شما بش کلید نمیدی؟
-نه ، کلید رو فقط مامان باباهای خونه دارن با بچه های بزرگ.
کلی فکر کرد و بحث کرد که دزد کلید داره یا نداره ....
-مامان دزد بچه های خوب رو می بره.
-نه عزیزم.دزد اصلا بچه ها رو نمی بره که.
-مامان یه بار خواب دزد دیدم.
-خب؟چه خوابی دیدی؟
- دزد یه بچه خوب رو انداخته بود تو کیسه و داشت می برد.
-اِ.مگه میشه بچه رو بندازه تو کیسه ؟مگه عروسکه؟(با خنده و خوشحالی)
(در اثر حرفای من نگرانیش کم شد و اینطور ادامه داد)
-دزده بچه رو برد خونشون
.دزدِ خوب، بچه خوب رو داد به مامانش.
بچه خودش پریده بود تو کیسه
(دقت کنید روند داستان در ظاهر عوض نشده اما اجبار دزده به تو کیسه رفتن بچه تبدیل شد به اختیار و انتخاب خود بچه برای رفتن تو کیسه ؛و دزده هم شده دزدِ خوب و در نهایت بچه خوب به مامانش رسید)
اما از همه مهمتر اینه که من نفهمیدم محمد از کجا با مفهوم دزد آشنا شده و این نگرانی از کجا اومده و تصور تو کیسه گذاشتن بچه. 
چند روزه وقتی میره دوچرخه سواری و من در رو نیمه باز می ذارم، میاد در رو می بنده میگه "مامان دزد میاد می برتت"
اما توضیح بیشتری نداده بود تا دیشب.
فکر کنم کار تلویزیون و کارتون هاش باشه.خیلی چیزای بیخود نشون میدن.همیشه یه شخصیت بد وحشتناک هست که داره تقبیح میشه اما توجه نمی کنن که بچه از دیدن اون چه وحشتی توی دلش میره.
متاسفم برای خودمون با این برنامه های کودکان