تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
پرگهر

ای ایران ای مرز پرگهر      ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیــشه بدان       پـــاینده مـانـی و جـاودان

خیلی طولانیه.برای همینم بقیشو نمی نویسیم!

پرگهر رو دوست دارم.

من تو نمایش خاله سوسکه شنیدمش.بچه های پیش دبستانیمون خوندنش.منم خوشم آمد .

کامپیوتر ما تقریبا تمام زمان بیداری محمد رو داره پرگهر میخونه مگه حواسش پرت بشه و من قطعش کنم که بازم میاد میگه "مامان برام بذار" یا اگه مدیا پلیر اجرا شده باشه میگه"مامان یه کم با موس کار نکن"  و خودش play میکنه.

در حال شنیدن مرز پرگهر

مامان بنویس:"پسرم توی کانال baby دو تا پنگوئن دیده که یکیش ماهیگیری می کرد ولی ماهی نمیومد بیرون از توی دریا.بعدش پنگوئن قهوه ایه گفت بیا با هم .بیا باهم اونم به حرفش گوش داد.بعد  اونم پتش گرفتش و افتادن زمین.یه چیزای عجیب غریبی دیدن.باهاشون بازی کردن.فکر کردن "کجا باید برن که براشون مناسب باشه؟" هردوشون با هم فکر کردن و هر جایی که دوست داشتن رفتن.بعد پریدن.بازی کردن.خوب بود."

دیشب خونه بابابزرگ من افطار دعوت بودیم. محمد پسر خیلی خوبی بود.با بچه ها دعوا نمی کرد و همش بازی می کرد. و یوسف کار بد میکرد و اذیتمون میکرد .میگفت پول باید بدین بهم .که بره خرید.که منم ناراحت بشم.چون که میخواست از همه دخترا پول بگیره.
یوسف پسر دایی من و چهار ماه بزرگتر از محمده .یه مدته عصبی شده و داد می کشه.همون اول که رفتیم یه داد سر محمد کشید و محمد بی خیالش شد و با بقیه بازی میکرد.از خونه بهش گفته بودم اگه سر سفره بشینی یه کتی میگیری. سر افطار بد نبود .اینجوری که برگشتیم خونه خودش میگفت غذا خوردم ولی هی رفتم هی اومدم.خلاصه کتی شام رو نگرفت اما چون موقع برگشتن خیلی قشنگ از بابابزرگ من خداحافظی کرد و وقتی برگشتیم خونه یه کتی گرفت.

دستایی که تو عکس می بینید بالا گرفته شدند برای بازییه که دیشب یاد گرفته از بچه ها.همون که دستامونو با یه شعر به هم میزنیم.البته محمد شعرو بلد نیست و با ده بیست سی چل این کار رو می کنیم.(نا گفته نماند من هم شعرشو بلد نیستم)

دیشب بعد از افطار، خاله من (که همسن خودمه)داشت با تعدادی از نوه ها و محمد -که نتیجه اون خونه می شه- بازی می کرد.همه قطار شده بودن دنبال هم.محمد که از همه کوچیک تر بود، می رفت جلوی قطار و با سرعت زیاد می رفت.هر چی بقیه می گفتن محمد برو آخر، قبول نمی کرد.اخر سر هم قهر کرد که چرا بقیه نمی ذارن من جلو باشم.نمی دونم برای این روحیه رهبری باید خوشحال باشم یا برای این قهر وقت نرسیدن به هدف و تطبیق پیدا نکردن با جمع، ناراحت

این گلا برای همه که وبلاگم رو می خونن و ازشون تشکر می کنم.آجی معصومه برام نظر گذاشت ،من خوشحالم.منم برا آجی معصومه نظر گذاشتم.



-مامان هزار تا بوس بذار
-
-نه ، این نه.یه بوسی داشت قلبی، اونو بذار:



نویسنده: محمد و مامان

دم خونه نه، دم در خونه
هانیه(دختر عموی محمد) داشت تعریف می کرد "دیشب اومدم دَم خونتون..." به اینجا که رسید محمد گفت"هانیه !دَم  ِخونتون اشتباهه دَم ِ در ِ خونتون"و هانیه ادامه داد "اومده بودم دم ِ در ِ خونتون....."

خنده ام گرفت.بس که به محمد گیر دادم سر درست حرف زدن اونم یاد گرفته.

ما یه جایی داریم که بهش میگیم جای همیشگی.جای همیشگی ِ من و محمد دم آشپزخونه ست.یه کم از سطح هال بلندتره و یه مدت اونجا می نشستیم و بهش شام می دادم.و این شده عادت براش.
یه بار که بهش گفتم "بشینیم دم ِ در ِ آشپزخونه ، جای همیشگیمون"
گفت"آشپزخونه که در نداره"
گفتم"درسته.دم ِ اشپزخونه"

دقت محمد توی کلماتی که به کار می بره زیاده.البته غیر قابل پیش بینی نبود این اتفاق.چون خیلی دقت می کنیم در مورد کلمات و این هم به خاطر دقیق بودن پدر منه.

در مورد تشکر کردن هم همنطوره.حتما وقتی می گه ممنون. من باید بگم خواهش می کنم.امروز صبح یه کاری کرد من بهش گفتم "دست شما درد نکنه" با تردید گفت "خواهش می کنم"
بعد میگه "مامان! دستت درد نکنه،خواهش میکنم داره؟"
-بله
-اره ، چون دستت درد نکنه تشکره.خواهش میکنم داره.

الهی مامان فدای این تحلیلت بشه،عزیز دلم!

نویسنده: محمد و مامان

کشف جدید - کلیک هدفمند
دو روز پیش محمد یه کشف بزرگ کرد .

داستان این جوری بود که:
آقای شریفیان لینک یه فلش بامزه رو برای من فرستادند و من و محمد در حال دیدنش بودیم.محمد خیلی خوشش اومد و وقتی که تموم شد من روی تکرارش کلیک کردم.چند بار این اتفاق افتاد و بعدش من رفتم که به کارام برسم.چند دقیقه ای گذشت و من دیدم این فلشه تموم نمیشه ؛ صدای پخش شدن فلش و خنده های محمد قطع نمیشه.دقت کردم دیدم بببببببببلللللللللللله.اون اتفاقی که ازش می ترسیدم روی داده و آقای مهندس کلیک کردن هدفمند رو کشف نموده اند.با دقت زیاد ماوس رو می گرفت و روی دکمه تکرار نگه می داشت و بعدم کلیک می کرد.
شب که داشتم برای باباش تعریف می کردم ،گفت که "من می بینم نشسته با دقت ماوس رو تکون می ده".

خلاصه این شد که دیگه فکر نمی کنم محمد و کامپیوتر قابل کنترل باشند.

دیروزم آهنگ "ای ایران ای مرزپرگهر"که شدیدا مورد علاقه محمده رو گذاشته بودم .برای این که بلند شه از پای کامپیوتر مدیا پلیر رو از حالت تکرار خارج کردم.ولی باز دیدم تموم نمی شه.دقت کردم و فهمیدم بله .دیگه کار از کار گذشته.هر بار که تموم می شه محمد روی دکمه play کلیک می کنه و باز پخش می شه.

آثار دیگه کار محمد با ماوس هم اینه که آیکون های دسکتاپ جاهاشون تغییر می کنه و گاهی هم نیست میشن....

نخندید....
 تعجب هم نکنید.....
که کار کردن با ماوس اونم یه بچه تقریبا 4 ساله که چیز عجیبی نیست.
بله، می دونم همسن و سالای محمد بازی کامپیوتری می کنن ؛اونم در حد پیشرفته.اما من اعتقاد دارم بچه هر چه دیرتر با این تکنولوژی ها قاطی بشه بهتره.برا همینم تا الان هیچی یادش نداده بودم .در واقع تلاشی که برا آموزشش نکرده بودم ،هیچ ؛ برعکس سعی می کردم یاد نگیره.اما دیگه فکر کنم نمی شد بیش از این جلوشو گرفت.
امیدوارم از الان به بعدم بتونم کنترل کنم کار محمد با کامپیوتر رو.

نویسنده: محمد و مامان

سفینه
اون اسب محمد بعد از تغییراتی تبدیل به سفینه شد.یه سفینهء اسبی .

سفینه اسبی یه تلویزیونی داره با یه کنترل آبی. تلوییونش شکل یه فرمونه .منم روشنش می کنم بعد سی دی تام و جری می ذاریم .بعد می بینیم تام و جری.لامپ هم داره. ما می خونیم:

ما آدم فضایی هستیم.فضایی ایم فضایی ایم.         تو سرزمین قصه ها ، میریم تو برنامه های خودمون

این شعر به تقلید از" اشتباهی" (شخصیت برنامه تق تق)هست:
من یه آدم فضاییم،فضاییم فضاییم     تو سرزمین قصه ها منم که اشتباهیم

اینم فرمایشات محمد در هنگام شنیدن نظر دایی علیرضا::

سلام عزیزم!

فدات بشم ، اسب تلویزیون دارت خیلی خوشگله (یه سوال تخصصی هم داشتم : DVD پخش می کنه یا فقط VCD ؟!)

-فقط تام و جری پخش می کنه.

 ... اگه وقت کردی برا من هم یکی بساز !

-همه رو سوار سفینه اسبی تلویزیون دارم میکنم.برف شادی هم می زنیم.[زبان]
تلویزیونو روشن می کنم همگی تام و جری می بینیم.می ریم بالا .می پریم هوا.

توجه دارید که برای دایی چیزی نمی سازه.همه رو سوار سفینه خودش می کنه.

۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰۲۰-ـ=+

نویسنده: محمد و مامان

اسب

اسب آجری

اولش همین اسب ساده بود ، کم کم ماژیکا اومدن و نقش دکمه پیدا کردن . یه آجر به جلوش اضافه شد در نقش تلویزیون.(من نمی دونم کجا ماشین تلویزیون دار دیده!!!)
تازه اسبش چرخاشو جمع میکنه و می ره تو آسمون (مثل هواپیما)

به نظرم بگیم وسیله نقلیه بهتر از اسبه ولی خب محمد می گه اسب.

نویسنده: محمد و مامان

کیک تولد مامان
محمد علاقه زیادی به جشن تولد داره.
در هفته دو سه بار برای من کیک درست می کنه با آجرهاش ، ماژیکا شمع هستن و مداد رنگیا کبریت. من هم باید برم شمعا رو فوت کنم و با یه چیزی به عنوان چاقو کیک رو ببرم.
البته فکر کنم تحلیل روانشناسی قضیه اینه که می خواد این جوری من رو هم سهیم کنه تو بازی و از پای کامپیوتر بلندم کنه!

اون چیزی هم که زیر کیکه،قایق بادی محمده که تو همه بازی ها نقش داره و مدام بادش در حال خالی و پر شدنه.سوغاتی باباجون و بی بی جونش از مکه هست و بسیااااااااااااااار مورد علاقه.تنها کاری که تا حالا باهاش نکرده قایق سواری توی آبه

کیک تولد

وقتی ازم خواست برم بازی بهش گفتم دارم می نویسم تو وبلاگت و بعدم نطق خودش باز شد::

این قایق بادی منه.اگه دیدم سوراخ بود به بابام  می گم از چسب ِ چیزای بادیم استفاده کنه .بعد اون سوراخا رو میذاریمش تو لگن ، توی آب .بعد بابام آبا رو خالی می کنه، من حبابا رو می بینم ،میره تو اون سوراخ. بعد آبا میرن، من خالیش میکنم .بعد بابام چسب ِ بادی ِ قایقمو میزنه. بعد خوشحال میشم.بعد کیکو میذارم توش خوشکل میشه.شمعا رو روش میذارم که مامان فوت کنه که آتیشا از بین برن که مامان خوشحال بشه.مامانم کیکو می بُره .بعد من هم براش دست می زنم.
خالهء اردکم اسمش خاله سوسکه ست.مامان بهش کیک میده.بشقاب میارم که کیکا رو مامان بذاره تو بشقاب.
عمو رمضونم میخواد بیاد با بچشون.بعد بهشون کیک میده مامان.
اردکم هم  از جشن تولد نمیره.خوشحاله . دوست داره جشن تولدو.
کادوها رو به مامان میدیم که مامان باز کنه و همه براش دست بزنن.بعد مامان خوشحال میشه و همه میپرن بالا.از دوباره میشینن .
بعد گوشامو آویزون کردم به این بندِ صندلی گردونمون

گواش

خاله سوسکه و عمو رمضون و بچش شخصیتای نمایش بچه های پیش دبستانی مهد محمد اینا برای جشن پایان دوره سال تحصیلی گذشته بودند که خیلی محمد جوگیرش شد

نویسنده: محمد و مامان

شعر طبیعت
آی بچه ها آی بچه ها           باید اینو خوب بدونید

ممکنه طبیعت آلوده بشه        اگه مواظب نباشیم ممکنه فرسوده بشه

-شعرش رو یه بار نوشت و پاک شد.داره بازی میکنه الان و شعر رو برا من می خونه که بنویسم.می فرمایند: دارم برا همه می نویسم که بخونن ! اینتر بزن.
-زدم.خب؟
- دوباره شعرمو بنویس
-چرا؟
-چون خوششون بیاد همه.

این شعر رو از کجا یاد گرفته نمی دونم.

اینم یه عکس از محمد در طبیعت فشم.مرداد ماه که رفته بودیم خونه بابای من:

محمد - فشم

نویسنده: محمد و مامان

سیب زمینی گردالو
سیب زمینی گردالو خیلی خوشمزه و خوش طعم بود.خیلی بامزه بودن.

گل سیب زمینی

اینم عکس محمد در حال خوردن سیب زمینی های گرد شده و چیده شده به شکل گل.

محمد

مواد لازم:
سیب زمینی     
کره
ماست
خامه
سس گوجه

دستور تهیه:
سیب زمینی ها را در آب و نمک  پخته ، به همراه کره با چنگال له می کنیم. کره با گرمای سیب زمینی ها آب شده و  با آنها مخلوط می شود. سپس مایه را به شکل دلخواه درآورده و از ماست پرچرب یا خامه یا سس گوجه یا هر سس دیگری که فرزند دلبند دوست دارد تزئین می کنیم.در صورت تمایل جگر گوشه و فراهم بودن در منزل می توان از سبزیجاتی مثل فلفل دلمه ای ، ذرت پخته شده ،گوجه ، قارچ و نظایر آن نیز استفاده کرد.

اینم یه تزئین دیگه، به شکل حلزون و خورشید(با ایده ای از برنامه کاردستی خاله مهتاب):

سیب زمینی حلزونی

محمد من که خیلی خوشش اومد از این غذا.شما چطور؟

نویسنده: محمد و مامان

دانشگاه مامان
دانشگاه مامان پرنده داشت.یه بچه داشتن که کوچولو بود .گذاشته بودنش تو قفس ، آب و دونه بخوره که بزرگ بشه.اندازه اون پرنده ها بشه؛ اون وقت در قفسو باز می کنن صاحبای قفس.اون وقت می ذارن بیاد بیرون.

اون ورش هم یه قفس دیگه داشت.

طاووسای دانشگاه

طاووس سفید

دانشکده مامان چند تا صندلی داشت .میز هم داشت.می شد رو اون میزها درس خواند.

دانشگاه مامان خیلی خوب بود.

 

محمد در دانشگاه

یه چیزایی بود که به سبزه ها آب می داد.

p

۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰

۲۰

--==+====================================

==OGBVCXCHN.XIJL9OJN]'/7.KJN0-OK

,7,.LTKPBP;L,YY-K0PC,Y.L-0PL.HKP0G.OKP,K;/VPFITK/L/OL .M MMVM,JNOK, IK

نویسنده: محمد و مامان

نمایش شهر لی لی پوت
نمایش خیلی خوب بود.

ساعت داشت .ساعتش عقربه داشت .تو خونه جا نمی شد.یکی از خونه ها چراغ راهنمایی داشت.
یه خونه ای برای جای ساعتش بود.پرچمش یه نوشته ای داشت پایینش.ساعت داشت اما دزداش خیلی بدجنس بودن.اون سربازا شمشیر داشتن.بعد دزدا رو پادشاهه انداخت زمین. دوتا پله داشت که یه بچه هایی از اونا میومدن بالا.میرفتن این ور پرده ها.

مامان چرا پردش بسته نمیشد؟؟؟؟بعد از اتمام نمایش صد دفعه این سوالو از من پرسیده.

دزدای نمایش نذاشتن پردش بسته بشه.با نتیجه گیری خودش حال کردین؟من هیچ نقشی در این ذهنیت ندارم!

شهر لی لی پوت1

شهر لی لی پوت2

شهر لی لی پوت3

داستان نمایش این بود که مردم لی لی پوت منظم و وقت شناس بودن اما دزدا ساعت رو میبرن و شهر بی نظم میشه و خواهر و برادری به نام سیما و نیما به کمک سربازان و مردم شهر میرن و  دزدا رو دستگیر و ساعتو پیدا میکنن!
خیلی خوب کار کرده بودند.این گروه اهوازی هر سال همین موقع یک نمایش شاد کودکانه دارن توی اهواز.چند سالی میشه ما نمایش رو شرکت می کنیم.امسال خیلی بهتر بود.

می تونید به ساعت نوشته شدن این مطلب هم توجه کنید که آقا محمد این وقت شب بیدار هستند و کم کم خسته شده و بعد از نوشتن وبلاگ رفتن پتو و بالش رو اوردن کنار میز کامپیوتر و به استراحت پرداخته اند. نکته قابل توجه اینه که از ساعت 8:30 صبح بیدار و مشغول فعالیت هستند و الانم قصد خواب ندارند.فقط کمی استراحت!!

تو نوشتن نمایش هم یه ذره تقلب کردم.محمد گفته و من تایپ کردم.می دونید این همه متن رو محمد بخواد تایپ کنه چقد طول می کشه؟؟؟؟ انقد  که خودش راضی شد من براش تایپ کنم!!!

 

نویسنده: محمد و مامان

گربه ، شیر و آب
گربه بیدار نمیشد.(کنار باغچه ما یه گربه میخوابه که محمد یه کمم میترسه ازش و به خاطر اون گاهی نمیره خرید اما در عین حال تا وقتی بالاست و نزدیک گربه نیست دوسش داره.نزدیکای ظهر که رفتن چرخ سواری اومده با ناراحتی به من میگه مامان  گربه خوابه. میگم خب چه اشکال داره.میگه صبح شده.باید بیدار شه.بهش گفتم این گربهه تنبله. و خوشحال شد)

شیر خیلی دوست دارم.(انقد که مامان التماس میکنه دیگه بسه شیر بخورم)

شیر خیلی خوشمزست.

جک میگم به مامان.(تازگیا میاد میگه مامان!جک بگم؟ میگم بگو.بعدم برام جک تعریف میکنه)

آب (دکمه شیفت+ ا میشه آ.میگه خودم بلدم بنویسم آب و چه افتخاری می کنه به این توانایی)

۱۲۳۴۶۷۸۹ دکمه های عددی رو تست کرد و از ۵ خوشش نیومد و پاکش کرد.بچه بین عددای فارسی و انگلیسی نمیدونه کدوم درسته . این شکل ۵ برای آشنا نبود.میگه این دو تیکه ایه.خوب نیست

۲۰ یکی دیگه از کشفیات جدید مهندس ،عدد بیسته.اوایل به 0 می گفت بیست تا این که من براش توضیح دادم یه 2 با یه 0 می شه بیست.الانم بیست نوشته در اثبات درک درست موضوع.

--=+ژپ~پ`||

============= 

تک تک حروف و دکمه ها رو می پرسه که چی هستند و با شیفت و بدون شیفت تستشون می کنه.گاهی هم نوشته هاشو پاک می کنه تا به نتیجه دلخواهش برسه.

این برفی هم که داره می باره ، سلیقه آقای مهندسه.خوششون اومد ،دستور دادن بذارم تو وبلاگشون.من هم اطاعت امر نمودم.

نویسنده: محمد و مامان

نوشابه
دوتا نوشابه خوردم. (منظور دو تا نیم لیوان نوشابه هست)

آب (محمد آب رو بلده بنویسه و بخونه. میگه آ اول ، ب آخر میشه آب)(الانم خودش شیفت رو نگه داشته که آ با کلاه بنویسه)

کگنلیشضصثفعهچلبسطظظطزررذئ./ژچحهغثضپ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰-+=

بیشتر حروف جمله اول رو هم جاشون رو روی صفحه کلید میدونه دیگه و من فقط گفتم چه حرفی رو بزنه ولی نشونش ندادم که کجای کیبورده.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.