تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
مرد شمشیری
یه کارخونه دیدم. بابا اونجا کار می کرد.من داشتم می دیدم.من خوشحال بودم. نمی دونستم بابا این کارو می کرد.

-چه کاریو؟ -کار اونایی که باشون کار می کرد.

من دیدم بابام داره کاری می کنه.می دونستم برا چی بابام این کارو می کرد.برا اینکه بریم دکتر سرفمو خوب بکنه.تو اتاق آقای دکتر مرعشی خیلی سردم می شد. نمی دونستم چرا سردم می شد.خسته شدم از کار دکتر مرعشی. نمی تونستم دیگه کاری کنم. خوابم برد. خودم رفتم رو صندلی نشستم . سرفه م خوب شد. نمی تونستم کاری کنم.مثلا آسانسورو ببینیم.آسانشور هی ناراحت بود. برا اینکه ما نمی دیدمش! اردکم هم پرید یهویی. همه خندیدن. اردکمم آتیشون زد. چون که می خندیدن به اردکم. مسخرش کردن.خب آتیششون زد.

جریان از این قراره که هفته پیش یکشنبه ، من دانشگاه بودم و بابای محمد رفت مهد دنبالش و بردش کارخونه تابلو سازی دوستش و بعد هم چون محمد سرفه می کرد بردش دکتر و من توی دکتر بهشون رسیدم.خودش و باباش حسابی حال کرده بودند. توی مسیر کارخونه تا مطب دکتر هم خواب رفته بود محمد!! یه خواب چند دقیقه ای!

عنوان مرد شمشیری هم فرمایش آقا محمده. به شدت با محمدطلا-مهندس کوچولو مخالفه! و هر بار میگه مامان اسم وبلاگمو بذار "مرد شمشیری".منم حرف گوش کن!!

محمد و هانیه

این هم عکس محمد و دخترعموش هانیه در روز اول مهر-جشن مهدکودک

نویسنده: محمد و مامان

ساعت خواب محمد2
دیشب بعد از این که ساعت 7 شام خورد و مسواک کرد که بریم بخوابیم، عموش اومد دنبالش که بره با دختر عموش چرخ سواری. اونم تو محوطه پایین. من که می دونستم محمد خسته نیست و اگه بریم برای خواب یه ساعتی درگیریم با هم ، بهش گفتم برو. از ساعت 7:45 تا 9:15 داشتن بازی می کردن. بعد که اومد خونه هیچ آثاری از خستگی در رفتارش حس نمی شد. دوباره با خودمون یه کم شام خورد و بازی با باباش و ساعت 11 رفتیم برای خواب. البته خداییش بعد از خوندن یه کتاب چشاش بسته شد. باور کردنی نبود به این راحتی خواب بره البته با اون همه پیاده روی و دوچرخه بازی خیلی هم عجیب نبود. امروزم ساعت 8:30 بیدار شده. پس میشه:
سه شنبه: 8 صبح تا 11
چهارشنبه :8:30 تا ....

نویسنده: محمد و مامان

مهدکودک
آب - علاقه به کلمه ای که بلده بخونه و بنویسه.توی خیابون هرجا نوشته باشه آب داد می زنه "مامان آب".بعدم می گه "مامان چرا نوشته آب؟"

امروز توی مهد زیراکس کوتاه و بلندو ماشین رنگ کردم. بلند قلم مو بود .کوتاه مداد بود. پایین گفته بود من را رنگ نکنید بچه ها. قلم مو رو قرمز کردم و مداد رو زرد کردم. پشتش هم سبز کردم.
 
ماشین روچه رنگ کردی؟ هر چی دلم خواست. هر کدوم دلم خواست. اون سه تا. قرمز و زرد و سبز.

من و مامانم برنامه داریم. دوشنبه روز مرتب کردن. سه شنبه روز هواپیما . هواپیمام خیلی خسته شده بود. خودم خوابوندمش.بعدش خودشم چشماشو بست خوابید. دوشنبه ها اتاق رو مرتب می کنیم.اگه خدا بخواد. دوشنبه گذشته که اتاق محمد مرتب شد. سه شنبه هم قفسه فلزی اتاقش تبدیل میشه به هواپیما. یعنی وسایلش رو میاریم بیرون و می خوابونمیش رو زمین.محمد هم می شینه توش و هر بار یه سیستم جدید براش اختراع می کنه.دنده و دکمه و فرمون و ....
هواپیما

مشق می نویسم. -این مشق نوشتنم نمی دونم از کجا یادگرفته. از آثار مرتب کردن دوشنبه شسته شدن وایت برد و کشف مجددش توسط محمد بود. ماژیکم که اگه یادتون باشه یه بار خودش رفته بود سوپری و خریده بود. از دوشنبه مشق می نویسه برام. بعدم میگه مامان بیا ببین ل نوشتم آ نوشتم ب نوشتم. که معمولا همه رو برعکس می نویسه .به جز ب که برعکس شدن نداره.
آب
اینم شماره ها:
123456789010

اینم درد دل های مامان:
خواب محمد تنظیم بشو نیست که نیست.البته تنظیمه خواب بچه .من تنظیم نمی شم باهاش. من می گم شما قضاوت کنید:
جمعه : از ساعت 9 صبح تا 11:30 شب.
شنبه: از ساعت 7 صبح تا 12 شب.
یکشنبه: 9 صبح تا 11 شب .
دوشنبه: 9 صبح تا 9 شب. اگه بدونید برا این که زود بخوابه چی کار کردم. از مهد تا خونه پیاده آوردمش. آخرش مگه خسته بود؟ خوشش اومد. امروزم که ازش پرسیدم از مهد پیاده بریم یا ماشین سوار شیم ؟ گفت پیاده.
سه شنبه: 8 صبح تا..... امروزم به خواست خودش پیاده اومدیم تا خونه. ببینم شب کی حریفش میشم که بخوابه.

من نمی دونم این همه انرژی رو از کجا میاره؟ من تموم میشم و این بچه هنوز پراز انرژیه. تازه این ساعتایی که گفتم بیشترش با زور خوابوندمش. وگرنه دست خودش باشه نمی دونم اصلا می خوابه یا نه.

چشاش باز نمیشه از خستگی. می ریم تو اتاق که بخوابیم. یکی دو تا کتاب می خونم براش. همچنان خسته و آرومه. به محض این که دیگه کتاب و داستان تموم میشه و چراغ خواب خاموش ، انگار ریست میشه. معمولا من خوابم میبره کنار محمد و او همچنان مشغول صحبت و تکون دادن دست و پا و بازیه.
در مورد حرف زدنش هم که هیچی نمی تونم بگم.چون سر خودم رفته. بیچاره مامانم چی می کشیده از حرف زدن من. یه لحظه هم سکوت نداشتم این جور که میگن و اینجور که الان دارم محمدو می بینم.


نویسنده: محمد و مامان

مرد شمشیری
مرد شمشیری خیلی زرنگه.با بچه های بد زودی می جنگه.با بچه های بد می جنگه زودی.اردک آتشی ، آتیش داره و بچه های بدو آتیش می زنه.
مرد شمشیری یه شخصیت خیالیه برای محمد.منبع واقعیش چیه نمی دونم.اما هر از چند گاهی محمد جوگیر این شخصیت خیالی میشه و احتمالا خودش رو مرد شمشیری می دونه و اردکش رو اردک آتشی.لازم به ذکره که محمد شمشیر نداره و با شیرازه(همون که برای متصل کردن کاغذا با تلق به کار میره) یا نی های نسبتا بزرگ آیس پک یا یه چیزی شبیه اون شمشیر بازی می کنه. وقتی با پسر بزرگ عمه ش بازی میکنه بیشتر از این حرفا می زنه.مهدی کلاس سومه و گاهی اخلاقای خشن پسرونه داره تو بازی. محمد هم زیاد نمی تونه بابهاش کنار بیاد .امیدوارم این خیال پردازی نشون دهنده ضعف محمد نباشه و شخصیتش این جور نباشه که وقتی نمی تونه با مشکلی مقابله کنه خودشو یه آدم قدرتمند تصور کنه و آروم بشه.

دیروز رفتیم پارک بادی.پله داشت.ما از نوشته ایه میرفتیم بالا ، سُر می خوردیم.نوشته  بود بچه گونه.حسابی کیف کردیم.
"نوشته ای" یعنی اون بازی که روش یه نوشته داشت

یه چیزای دیگه ای هم نوشته بود محمد که چون IE مشکل داشت، همش پرید.Mozila هم که همه امکانات مدیریتی بلاگفا رو نمیاره و مجبورم با IE مطالب رو وارد کنم.

نویسنده: محمد و مامان

قالب جدید
این قالب خوبه؟ یا قبلی بهتر بود؟
اگه بدونید چقد باهاش ور رفتم تا بلاخره آقا محمد به این که فقط لبه های کناری قرمز باشند رضایت داد.اول که همه زمینه رو قرمز کرده بودم ، چشم رو اذیت می کرد ولی محمد خوشش اومد. یه بار هم دقیقا قرمز خالی یعنی ff0000 رو گذاشتم. نمی دونید چه ذوقی کرد از دیدن اون رنگ قرمز .
اول قالب هفت کوتوله رو گذاشته بودم و خوشش اومد ولی وقتی هیولاها رو دید گفت این بهتره و هفت کوتوله قشنگ نیست.گویا محمد با دایی علیرضا کارتون کارخانه هیولاها رو توی قم دیده .وگرنه من تو خونه اصلا کارتون نمی خرم براش.فقط یه سی دی تام و جری داره و یه رنگین کمان.

نویسنده: محمد و مامان

روز جهانی کودک

به مناسبت روز جهانی کودک از طرف مهد به محمد و بچه های عمه و عموش دعوتنامه داده بودند ، برای جشنی در زمین ورزشی مخابرات . دیشب بعد از افطاری همه با هم رفتیم. تعداد صندلی ها که کم بود و خیلیا مثل ما بچه هاشون رو دوششون بودند و ایستاده بودند.برنامه ای هم در حال اجرا روی سن بود مناسب بچه ها نبود.حرفای مجری و بازیگرایی که به گویش های مختلف محلی صحبت می کردند ، بیشتر کم ارزش کردن پدر مادرها پیش بچه ها بود تا یه نمایش شاد کودکانه.

جشن روز جهانی کودک



بچه های ما خسته شدند و تصمیم گرفتیم بریم یه جایی که به بچه ها خوش بگذره. نظر خودشونو خواستیم و پس از شور 5 نفره اعلام کردند پارک گلستان:

پارک بادی


ماشین سواری

شب هم ساعت 11 برگشتیم خونه . من و بابای محمد حسابی خسته بودیم اما این بچه اصلا انگار نه انگار که از صبح بیداره و کلی بازی کرده. من رفتم تو اتاقش و خوابم برد .نمیدونم محمد کی از بازی خسته شد و خوابید.

نویسنده: محمد و مامان

یه خواب بد
یه خواب بد دیدم. اردکم خیلی ناراحت بود.رختخوابش گم شده بود.می خواست پیداش کنه ولی من تو اتاقم پیداش کردم برای اردک که خوشحال شد.اردک تو خوابم بالا پایین پرید.گریه نکرد.ناراحت نشد.خوشحال شد گفت یوهووووووووووو .شمشیرمو تو خوابم دیدم .بعدش خوابم برآورده شد.

در این لحظه صدای تق تق در آمد و صدایی از پشت در به گوش رسید که می گفت :"من هانیه جانم" و محمد اختیار از کف داده و به پشت در دوید و گفت"هانیه درو بکش"و پاسخ شنید که "دارم می کشم طرف خودم" و در توسط محمد باز شد و دو ثانیه بعد محمد سوار بر چرخ در بالکن بود .در جواب مامان که"نمی خوای دیگه وبلاگ بنویسی" فرمود"مامان خودت بنویس.خوابمو که دیدم بنویس"-"من که ندیدم .شما دیدی.باید بگی که من بنویسم." -"خب مامان بنویس محمد خوابشو دید.خوابش مال اردکش بود.اردکم خوابید تو رختخوابش و خواب محمدو دید."

نویسنده: محمد و مامان

داداش سَها
قیافه من و بابای محمد با دیدن وبلاگ آقا سَها  این شکلی شد:

لازم به ذکره که ما آقا سها رو  نمی شناسیم. یعنی اصلا نمی دونم از کجا وبلاگ محمدو پیدا کرده و بعدم یک دل نه ، صد دل عاشق پسر گلم شده.تااااااااازه یکی اومده تو وبلاگش نظر داده که ما مشهدیا خوشگلیم.هنوز هیچی نشده سر بچم دعوا شده. من همین جا اعلام می کنم که محمد طلا اهوازیه. اصالتا و جد اندر جد اهوازی هستتند آقای مهندس و از طرف من یعنی مامانش سید ِ موسویه و از طرف بابا امین سید ِ حسینیه. 
یک نکته دیگه این که محمد زیاد از این که بهش میگم مهندس خوشش نمیاد میگه " مامان من که مهندس نیستم".

در هر حال از داداش سهای محمد تشکر می کنم و به دستور بابای محمد ازش حمایت می کنیم.ایشالا که موفق باشه .

نویسنده: محمد و مامان

دوچرخه بازی
دوچرخه بازی کردیم ، خیلی مزه داد.

آب لب شب

اصطلاح "مزه داد" رو تازه یاد گرفته .

تازگیا حروف و ترکیبشون  براش جالب شده مثلا:

-مامااان! ل با ب چی میشه؟
-میشه لَب .

-مامان ! ببین ل نوشتم.
-نه گلم ، ل برعکسه.
-خب ،مامان لِ برعکس نوشتم.

 

 

نویسنده: محمد و مامان

ماهی
میخوام برم دوچرخه بازی.

دیروز تو مهد کودک یه نقاشی کشیدم.زیراکس بمون دادن.توش گربه داشت..بچه ها رو اذیت می کرد.نمی ذاشت ما رنگ کنیم.فرشته مهربونی از زیارکسامون خوشش نمی اومد و به خانمامون جایزه نمی داد اصلا.از خانمامون زیارکسا رو می گرفت و می برد خونه هامون و مچاله می کرد و پاره پورش می کرد بعد می نداخت تو سطل آشغال خورده هاشو.

از مهد کودک رفتیم خونه هامون.بعد خانمامون ناراحت شدند چون که ما نبودیم.همه رفته بودن.

خونه آقای بهلول ماهی داشتن و یه ماهیای بزرگی هم داشتن که مامانای بقیه ماهیای کوچولو موچولو بودن.اونا گریه میکردن میرفتن یکیشون پیش اون. یه دستگاهی داشت که بلد بود کارشو درست انجام بده.کارش تمیز کردن و درست کردن حباب بود که ماهیا بتونن نفس بکشن.ماهیا خسته شدن می رن رو صدفاشون وَ می خوابن وَََََ چشماشونم می بندن و َ ماهیای بزرگ می گیرن باله هاشونو که بچه هاشون نرن پیش اون دستگاهه.(مهندس بهلول تازه یه آکواریوم خریدن که این توصیفات محمد از اونه)

یه دستگاه اتوماتیک داشتن که خوب تر کار میکرد.خوب میذاشت ورزش کنیم.بعد خوشحال شدیم.خوشحالم زیاد شدیم.(اشاره به دستگاه دو ثابت مهندس بهلول)

اردک من پرید و گفت: کی آموزش تموم میشه؟

فرفره مهربونی پرواز کرد و گفت:"کی آموزش تموم میشه؟"بعدش پراشو بست و اردک رفت سوارش شد و فرفره مهربونی چرخید و پر زد.

نمیدونم چرا از آموزشای مهد و کاغذای زیراکس شده آموزشا خوشش نیومده؟

چرخ سواری

این عکس دیروزه که آماده شده بود و داشت بازی می کرد تا سرویس مهد بیاد دنبالش.دیروز ظهر فرستادمش ، چون عصر می خواستم برم کلاس.تجربه بدی نبود .صبح بازی تو خونه و ظهر تا عصر رو مهد بودن.اینجوری خواب صبح هم بهم نمی خوره . 

و یه نکته دیگه : محمد سال اولی نیست که میره مهدکودک.بچم از ۱۱ ماهگی مهد رفته و محیط مهد براش عادیه .سالای قبلم با خوشحالی می رفت و دوست داشت اما حس می کنم امسال یه کم براش سخته.اگه ادامه پیدا کنه باید برم مهد با مدیرشون صحبت کنم ببینم علت چیه.

نویسنده: محمد و مامان

روز اول مهد کودک
امروز جشن بود .مامانا رفتن از پیشمون یهو .بعدش موندن که کارامون تموم بشود ، شادی کنیم . یه خانمی نذاشت ما کار کنیم.منظورم هانیه و خودمه.نمی دونستیم چرا نذاشت کار کنیم.تو جشن یه قطاری بود که بچه ها نمیذاشتن سوار بشوند، پیش دبستانیا سوارش میشدن و ما نمی شدیم.یه کم ناراحت نبودیم.همش خوشحال بودیم.من یه کم ناراحت بودم.چون که خانمه نذاشت کار کنیم ، جشنو راحت کنیم.

جشن خوب بود.شادی کردیم.نمی دونستیم مامانامون برا چی از پیشمون رفتن؟؟

چون که جشنمون خیلی شلوغ بود،مامانا رفتن بیرون که شلوغ نباشه.

اولش ما مادرا توی مهد بودیم و بابچه ها دست می زدیم .بعد از بیست دقیقه گفتن مامانا برن بیرون که جا باز بشه و بچه ها بتونن بپر بپر کنن.محمد که تا اون موقع ساکت توی بچه ها تشسته بود زد زیر گریه.بغلش کردم و ازم قول گرفت توی حیاط بمونم تا با هم بریم خونه و همین کار رو هم کردم.بعد از تموم شدن جشن محمد رفت کلاسش و تغذیه شو خورد و با هم برگشتیم خونه.

کامپیوتر خودم خرابه و دارم با کامپیوتر همراه بابای محمد این مطالب رو می نویسم .برای همین نمی تونم عکسایی رو که با موبایلم گرفتم بذارم براتون.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.