آب - علاقه به کلمه ای که بلده بخونه و بنویسه.توی خیابون هرجا نوشته باشه آب داد می زنه "مامان آب".بعدم می گه "مامان چرا نوشته آب؟" امروز توی مهد زیراکس کوتاه و بلندو ماشین رنگ کردم. بلند قلم مو بود .کوتاه مداد بود. پایین گفته بود من را رنگ نکنید بچه ها. قلم مو رو قرمز کردم و مداد رو زرد کردم. پشتش هم سبز کردم. ماشین روچه رنگ کردی؟ هر چی دلم خواست. هر کدوم دلم خواست. اون سه تا. قرمز و زرد و سبز. من و مامانم برنامه داریم. دوشنبه روز مرتب کردن. سه شنبه روز هواپیما . هواپیمام خیلی خسته شده بود. خودم خوابوندمش.بعدش خودشم چشماشو بست خوابید. دوشنبه ها اتاق رو مرتب می کنیم.اگه خدا بخواد.  دوشنبه گذشته که اتاق محمد مرتب شد.  سه شنبه هم قفسه فلزی اتاقش تبدیل میشه به هواپیما. یعنی وسایلش رو میاریم بیرون و می خوابونمیش رو زمین.محمد هم می شینه توش و هر بار یه سیستم جدید براش اختراع می کنه.دنده و دکمه و فرمون و ....  مشق می نویسم. -این مشق نوشتنم نمی دونم از کجا یادگرفته. از آثار مرتب کردن دوشنبه شسته شدن وایت برد و کشف مجددش توسط محمد بود. ماژیکم که اگه یادتون باشه یه بار خودش رفته بود سوپری و خریده بود. از دوشنبه مشق می نویسه برام. بعدم میگه مامان بیا ببین ل نوشتم آ نوشتم ب نوشتم. که معمولا همه رو برعکس می نویسه .به جز ب که برعکس شدن نداره.  اینم شماره ها: 123456789010
اینم درد دل های مامان:خواب محمد تنظیم بشو نیست که نیست.البته تنظیمه خواب بچه .من تنظیم نمی شم باهاش. من می گم شما قضاوت کنید: جمعه : از ساعت 9 صبح تا 11:30 شب. شنبه: از ساعت 7 صبح تا 12 شب. یکشنبه: 9 صبح تا 11 شب . دوشنبه: 9 صبح تا 9 شب. اگه بدونید برا این که زود بخوابه چی کار کردم. از مهد تا خونه پیاده آوردمش. آخرش مگه خسته بود؟ خوشش اومد. امروزم که ازش پرسیدم از مهد پیاده بریم یا ماشین سوار شیم ؟ گفت پیاده. سه شنبه: 8 صبح تا..... امروزم به خواست خودش پیاده اومدیم تا خونه. ببینم شب کی حریفش میشم که بخوابه. من نمی دونم این همه انرژی رو از کجا میاره؟ من تموم میشم و این بچه هنوز پراز انرژیه. تازه این ساعتایی که گفتم بیشترش با زور خوابوندمش. وگرنه دست خودش باشه نمی دونم اصلا می خوابه یا نه. چشاش باز نمیشه از خستگی. می ریم تو اتاق که بخوابیم. یکی دو تا کتاب می خونم براش. همچنان خسته و آرومه. به محض این که دیگه کتاب و داستان تموم میشه و چراغ خواب خاموش ، انگار ریست میشه. معمولا من خوابم میبره کنار محمد و او همچنان مشغول صحبت و تکون دادن دست و پا و بازیه. در مورد حرف زدنش هم که هیچی نمی تونم بگم.چون سر خودم رفته. بیچاره مامانم چی می کشیده از حرف زدن من. یه لحظه هم سکوت نداشتم این جور که میگن و اینجور که الان دارم محمدو می بینم.
نویسنده: محمد و مامان
|