تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
نمایش شاخک نقره ای
دیروز بابا امین با ماشین باباجون اومد دنبالمون و رفتیم نمایش "شاخک نقره ای". تالار آفتاب برگزار میشد و دیروز روز آخرش بود.

محمد در انتظار شروع شدن نمایش-اونی که دستشه پوستر تبلیغاتی نمایشه که مهد بهشون داده.

آقای درخت همه رو بیدار کرد. آقای درخت نگهبان جنگل بود که شب تا صبح بیدرا بود و روزا می خوابید.

به خاطر طوفان دیشب یه تخم اومده بود توی جنگل. بعدم قورباغه تکیه داد ، میخواست بخوابه گفت آخیش. یه دفعه متوجه شد اونی که بهش تکیه داده یه چیز عجیبه ولی ترسیدن همه .گفتن این تخم چی چیه؟ یهو اون از اونجا بیرون اومدبعد به زنبورک خانم گفت مامانی پیدات کردم .بعدم سنجاب خانم اومد بعدم گفت مامانی حالا پیدات کردم. زنبوره اول گفت من مامان تو نیستم. بعد خانم سنجابه گفت منم مامان تو نیستم. بعدم همه بهش گفتن برو از این جنگل. بعدم دوباره بهش گفتن برو بیرون از این جنگل.بعدم نشست گریه کرد و گفت من از جنگل می ترسم. کوچولو ام و می ترسم.

 خوشحالم که محمد اینا رو اینجوری تعریف کرد.چون تو نمایش همه به اون موجود تازه وارد می گفتن تو چقد زشتی. حتما یه هیولایی. شب که شد هیچکس اونو راه نداد تو خونش. کرم که لباس خیلی قشنگی هم براش درست کرده بودند ، نشست و گریه کرد و با آهنگ یه شعر خوند که یه تیکش همونه که محمد گفت"من از جنگل .....-یادم نیست چی بود-           کوچولوام و می ترسم."

آقای درخت اومد گفت کوچولو گریه نکن. بعد گریه نکرد .بعدم رفت پیش آقای درخت. کرم به آقای درخت گفت برام شعر بخون تا منم یه لونه درست کنم.

 اول نگهبانه بود .بعد همه بیدار شدن و اومدن تو جنگل که بدونن این آقای درخت چقد خوب تر است.آقای درخت به حیوونای جنگل گفت شما کار بدی کردید که به اون موجود گفتید زشته و اونو تو خونه هاتون راه ندادید. حیوونا گفتن آره .دوهفتست که هیچ خبری ازش نیست. شاید از ما ناراحته و قهر کرده .برای همین از لونه ش بیرون نمیاد. همه از کارشون پشیمون شدند. کمی بعد کرم که پروانه شده بود اومد توی صحنه.

حیوونا از دیدنش خوشحال شدند و 

براش جشن تولد گرفتند 

بعدم آقا قورقوری و زنبورک خانم و پروانه شاخک نقره ای و سنجاب خانم و سنجابک و آقای درخت -از اون پشت- با بچه ها خداحافظی کردند و  

صحنه رو ترک کردند! 

بعد از تموم شدن نمایش هم مراسم قرعه کشی بود. وقت بلیت خریدن اسم همه رو رو کاغذ نوشتن و جمع کردن . بعد سنجاب کوچولو و قورقوری  چهل نفر رو از تو اسما انتخاب کردن و بهشون هدیه دادن. یه تعداد از هدایا خرید از اسپانسرهای مالی نمایش بود که یکیشون اسکیت فروشی بود و یکی دیگه فست فود . یه سری دیگه رو هم یه فست فود دیگه هدیه کرده بود به صورت نوار و سی دی. به اسم سید امین مرعشی یه دونه نوار قصه دادن دادن. قصه شش کلاغ و روباه مکار. خوشبختانه بابا مدارک ماشینو خونه خودمون جا گذاشته بود و مجبور بودیم با ماشین باباجون برگردیم خونه . محمد هم تو این فاصله نوارش رو گوش کرد. آخه تو خونه وسیله ای برای شنیدن نوار نداریم. تقصیر این کامپیوتره که جا برای نوار و پخش اون نداره. وسطای داستان بود که رسیدیم خونه. بعدم بابا مدارکو برداشت و رفت خونه باباجون که ماشینو تحویلشون بده. ما هم نرفتیم باهاش که مثلا محمد زود بخوابه. بابا که برگشت مامان خواب بود و محمد بیدار.

نویسنده: محمد و مامان

نقاشی
 من تا حالا فکر می کردم محمد نقاشی بلد نیست. یعنی هیچ وقت علاقه خاصی به نقاشی نشون نداده بود و چیز خاصی نکشیده بود. اما الان یه نقاشی برام کشیده که از هیجان کلی جیغ و داد کردم. ایناهاش.البته این یه نمونشه.  رو برگه یادداشتای شرکت باباش داره نقاشی میکشه تند تند.

اردک
اردک

و شتر مرغ
شترمرغ

تا حالا حتی یه صورت ساده هم ندیده بودم بکشه.خیلی هیجان زده هستم.

 

نویسنده: محمد و مامان

ماشین بازی
دیشب خونه باباجون ماشین بازی کردم. بعدش رفتم خوابیدم. بعد هم رفتیم خونمون.محمد خواب بود که اومدیم خونه.

جمعه با آجی معصومه و هانیه و سعید و مهدی رفتیم پارک . بعد هم رفتیم جشن تولد.تولد نوه عموی من بود.

 

پارک

 

تولد

 

نویسنده: محمد و مامان

مسابقه صندلی
زنگ زدیم به دوستام بیان خونمون. مامانم کیک درست کرده بود. دوستام صندلی هاشونو آوردن و مامان آهنگ گذاشت .بعد شروع کردیم به بدو بدو .وقتی آهنگ قطع شد ، نشستیم. یکی سوخت ، یکی برنده شد. دیگه بازی کلمه ها کردیم.کیک خوردیم. خوشمزه بود. اما خیلی خیلی بهم خوش نگذشت. یه کمی خوش نگذشت. چون که ناراحت بودم به خاطر این که نذاشتن من بازی رو ببرم.

شماره هایی هم که هپ می گیم من می گم هپ .

براشون شیر ریختم توی لیواناشون ،خوردن. آجی معصومه ولی شیرشو نخورد.

آخرش هم مامان بهمون جایزه داد. جایزش شابلون و ماشین بود.

!٬٫¤٪×())*

آب بآبآ بابا چون به آ با کلاه خیلی علاقه داره یه کلمه بابا با آ با کلاه نوشته.اینا رو هم خودش نوشته بدون کمک مامان.

امروز از صبح با محمد بودم. با هم کیک درست کردیم و بازی کردیم و خونه رو مرتب کردیم برای مهمونی دوستاش. در حال کار کردن بودم و با محمد عدد بازی یا همون هپ بازی کردیم. محمد کلا به عددها خیلی علاقه داره. به شمارش و جمع و تفریق علاقه منده. خیلی قشنگ و به جا می گفت هپ. بعد هم بازی رو تغییر داد و به شکلای دیگه بازی کردیم. مثلا گفت مامان همینجوری عدد بگیم. سه ، هفت ، بیست و سه ، سی و هفت ،..... یکی من یکی محمد. تا سی رو هم بلده .درواقع تا سی و نه. یعنی چهل رو هنوز نمی دونه.
این چند نمونه از شیرین زبونی های صبحش:
-مامان ، خوش به حال دنیا
-چرا؟
-چون بزرگه. همه چی داره!

-مامان ، خوش به حال کره زمین
-چرا؟
-چون شهر داره.

-اینو بنداز تو سطل محمد
-سطل کو مامان؟
-تو کابینته. گذاشتمش اونجا
-آفرین مامان! چه کار خوبی کردی سطلو گذاشتی تو کمد.مثل بی بی جون.( ملاک بچه برای رفتارای من ، مادرشوهرمه)

نویسنده: محمد و مامان

داستان کواک
با خیلی از برنامه های کودک تلویزیون مشکل دارم. برنامه هایی که با نشون دادن  شخصیت های بد و منفی می خوان جنبه های مثبت رو تقویت کنن .یا شخصیت اصلی کارتون همیشه دچار مشکل و ترس و نگرانیه. مثلا نشون دادن نل برای خردسالان از شبکه دو به نظرم کار خیلی بیخودیه. امروز اما قبل از نل یه کارتونی نشون داد که شخصیت اصلیش یه اردکه به اسم کواکو دوستش که یه جوجه کوچولوه ، اسمش یادم نمیاد اما تو داستان بهش می گم جوجو . خیلی طراحی ساده ای داره  و داستان امروزش خیلی خوب و آموزنده بود به نظرم.

اما داستان امروز:

کواک و دوستش جوجو یه بوی بد حس می کنن. راه می افتن دنبال بو. به یه گل میرسن و بو می کنن اما گل بوش خوب بوده. به یه جوراب میرسن ، کواک اونو هم بو می کنه اما میگه اون بوی بد یه جور دیگه بود. جلوتر میرن و میرسن به یه راسو.کواک از راسو می پرسه تو می دونی اون بوی بد از کجا بوده؟ راسو می گه  بوی بد مال منه. اردک راسو رو بو می کنه و میگه نه.تو که بوی به اون بدی نمی دی. و راسو براش توضیح میده که وقتی یه حیوونی بخواد منو اذیت کنه من یه بوی بد درست می کنم و اونو فراری می دم. کواک از شیوه دفاعی راسو خوشش میاد. کمی بعد یه زنبور رو می بینن و در مورد راسو باهاش صحبت می کنن. زنبور می گه ولی راسو از نیش من می ترسه و فرار می کنه. کواک می فهمه که زنبور با نیش خودش دفاع می کنه. به جوجو می گه ببین من نیش ندارم پشتم؟  جوجو نگاه می کنه و می گه نه.فقط یه پر خوشگل داری! کواک میگه: من نه بوی بد می تونم تولید کنم نه نیش دارم. همون موقع چند تا تیغ به طرفشون میاد و به درختی که کنارش نشسته بودند می خوره.  خارپشت کوچولو میاد و میگه ببخشید. اینا وسیله دفاعی من هستند اما هنوز بلد نیستم درست ازشون استفاده کنم. و بعد در مقابل توضیح خواستن کواک ادامه میده که ما جوجه تیغی ها برای دفاع از خودمون به طرف دشمن خار پرت می کنیم. کواک به جوجو می گه ببین من تیغ دارم؟ جوجو می گه  نه تو تیغ نداری. اصلا هم شبیه خارپشت نیستی.کواک حسابی ناراحت میشه و به دوستش میگه پس من چی کار کنم؟ نه بوی بد دارم. نه نیش دارم. نه تیغ دارم. و از جوجو جدا میشه و میره به سمت رودخونه تا کمی تو خونه خودش تنهایی شنا کنه و غصه بخوره. یه دفعه یه جوجه کوچولو میاد و میگه کواک بهم کمک کن.گربه داره میاد منو اذیت کنه و می پره پشت کواک. کواک میگه من نمیتونم کاری کنم . من هیچ وسیله دفاعی ندارم. همون موقع گربه نزدیک میشه و کواک شروع می کنه تند تند شنا کردن و این طرف و اون طرف برکه رفتن. گربه هر کاری می کنه دستش به کواک و جوجه کوچولو نمیرسه. جوجه به کواک میگه من هم همینو می خواستم که تو شنا کنی. من نمیتونم شنا کنم اما تو با این پاهای بزرگ و پرده دارت می تونی از همه حیوونا سریعتر شنا کنی و از دست همه فرار کنی. گربه هم خسته میشه و دست از سر جوجه کوچولو برمیداره و میره دنبال کارش. و اردک داستان ما از این که فهمیده قدرت خودش تو شنا کردن و پاهی بزرگ و قوی و پرده داره کلی خوشحال میشه و ذوق می کنه.

البته اگه محمد دو سه سالش بود همین داستان رو هم بارش تعریف نمی کردم. چون گربه قصد آزار جوجه کوچولو رو داشت.اون زمان شخصیتای داستانایی که براش می گفتم همه خوب بودند و مهربون.  الان که بزرگتر شده یه کم دشمنی حیوانات رو وارد داستانا می کنم. اونم با احتیاط. بیشتر کتابایی هم که براش می خرم با سانسور می خونم. حتی از کلمه ترس زیاد استفاده نمی کنم. محمد و فکر کنم اکثر بچه ها خیلی تحت تأثیر شخصیتای داستان قرار می گیرن. با ناراحتی اونا ناراحت و نگران میشن و با شادیشون ، خوشحالی تو دل بچه ها موج میزنه. برا همین همیشه از قسمتهای ناراحتی فاکتور می گیرم و خیلی سریع ازشون رد میشم اما دوستی ها رو حسابی طولانی می کنم.

 

نویسنده: محمد و مامان

خداحافظ جوجه اردکا
امشب بی بی جون اینا اومدن خونمون شام. خیلی خوش گذشت اما آخرش که خواستند برن خونه خودشون جوجه اردکا رو هم بردند که بدن به دوست بی بی جون. من هم واقعا نمیدونم می خوان چی کارشون کنن اما الان  داره اشکم درمیاد. اصلا فکر نمی کردم انقد بهشون وابسته شده باشم. با وجودی که از رسیدگی بهشون خسته شده بودم و هر روز حداقل یه ساعت وقتمو می گرفت از رفتنشون خیلی ناراحتم. مادرشوهرم گفت بهتره زودتر ببریمشون تا محمد بهشون وابسته نشده وگرنه بعد خیلی اذیت میشه. وقتی هم بردنشون پایین یه دفعه محمد رفت تو پذیرایی و گفت "جوجه اردکام؟ جوجه اردکام کو؟" بهش گفتم "رفتن با بی بی جون .بیا بریم پایین خداحافظی کنیم". بعد هم بردمش پایین و محمد به جوجه هاش گفت خداحافظ . اگه بد نبود همون جا من گریه می کردم اما زشت بود جلو مادرشوهرم اینا و البته جلوی امین. محمد خدا رو شکر به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نمیشه. الانم با خیال راحت داره بازی می کنه تو اتاقش اما من

امروز بابا امین و محمد اردکا رو بردند تو حمام و محمد حسابی باهاشون بازی کرد. بعد هم آوردنشون تو کارتون جدید گذاشتن.قبلیه دیگه خراب داشت میشد. با سشوار خشکشون کردند و غذای تازه گذاشتند براشون.

اینم آخرین عکسی که امشب قبل از رفتن ازشون گرفتم.

 

قبل از خداحافظی

نویسنده: محمد و مامان

جوجه اردکها
اردکا حالشون خوبه .اما یه کم باباجون محمد(بابای بابای محمد) نگرانه .دو روز ژیش زنگ زدن به من که این اردکارو رد کن بره خیال خودت و ما رو راحت کن. تو روزنامه نوشته آنفولانزای مرغی زیاد شده . ممکنه علامت هم نداشته باشه یا بعد از چهل روز علامتاش ظاهر بشه. بعد هم بابا امین زنگ شد به مامانش و قرار شد اردکا رو ببریم بدیم به دوست بی بی جون که یه عالمه اردک داره. که اردکای محمد تنها نباشن البته هنوز اردکا تو اتاق پذیرایی نزدیک بخاری هستند. هوا هم سرده و نمیشه گذاشتشون توی بالکن.

هر روز صبح جاشونو عوض می کنم .چون من می ترسم بگیرمشون ، محمد رو صدا می کنم و می ذارتشون تو یه کارتون دیگه تا من کارتون خودشون رو تمیز کنم و بعد دوابره محمد برشون می گردونه سر جاشون. بعد هم میره و دو بار دستشو با صابون میشوره! روزی سه بار ظرف آبشونو می شورم و پرآب می کنم. ظرف تلیت نون توی آب رو هم روزی دو سه بار می شورم و پر می کنم. کاهو و خیار هم براشون خورد می کنم و میریزم تو خونشون. یکیشون بزرگ شده. اما اون یکی یه کم ضعیفه.

 

اینم یه عکس از اردکا که تو بغل هم خوابیدن.

اردکها در شب

امروز یه کم به وبلاگ محمد رسیدم. چند تا لینک اضافه کردم و همه لینکای بلاگفایی رو تو لیست دوستان بلاگفا اضافه کردم که از زمان آپ شدنشون باخبر بشیم. خودمون رو هم اضافه کردم تا بدونم چند وقته که آپ نکردم

الانم محمد داره با کامیون و جرثقیلش بازی میکنه ، همونا که برا تولدش عمو و باباجون اینا بهش کادو دادن.

نویسنده: محمد و مامان

اردک
اول که کلی مطلب نوشته بودیم با محمد نمی دونم چی شد همش پرید. حالمون گرفته شد.

حالا از اول:

اول ببخشید که این مدت مطلب جدیدی از محمد ننوشتم.

این مدت یه اتفاقای خوبی تو خونه ما افتاده که محمد براتون تعریف می کنه:

اِ ببخشید محمد دیگه نمی تونه .می گه یه روز دیگه ، از مهد اومدم.

الانم باید بره لباس بپوشه که بره مهد. من یه ذرشو می گم فعلا:

بابا برای محمد  دوتا جوجه اردک خوشگل خریده.

اردکای محمد 

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.