دیروز بابا امین با ماشین باباجون اومد دنبالمون و رفتیم نمایش "شاخک نقره ای". تالار آفتاب برگزار میشد و دیروز روز آخرش بود.

محمد در انتظار شروع شدن نمایش-اونی که دستشه پوستر تبلیغاتی نمایشه که مهد بهشون داده.

آقای درخت همه رو بیدار کرد. آقای درخت نگهبان جنگل بود که شب تا صبح بیدرا بود و روزا می خوابید.

به خاطر طوفان دیشب یه تخم اومده بود توی جنگل. بعدم قورباغه تکیه داد ، میخواست بخوابه گفت آخیش. یه دفعه متوجه شد اونی که بهش تکیه داده یه چیز عجیبه ولی ترسیدن همه .گفتن این تخم چی چیه؟ یهو اون از اونجا بیرون اومد. بعد به زنبورک خانم گفت مامانی پیدات کردم .بعدم سنجاب خانم اومد بعدم گفت مامانی حالا پیدات کردم. زنبوره اول گفت من مامان تو نیستم. بعد خانم سنجابه گفت منم مامان تو نیستم. بعدم همه بهش گفتن برو از این جنگل. بعدم دوباره بهش گفتن برو بیرون از این جنگل.بعدم نشست گریه کرد و گفت من از جنگل می ترسم. کوچولو ام و می ترسم.
خوشحالم که محمد اینا رو اینجوری تعریف کرد.چون تو نمایش همه به اون موجود تازه وارد می گفتن تو چقد زشتی. حتما یه هیولایی. شب که شد هیچکس اونو راه نداد تو خونش. کرم که لباس خیلی قشنگی هم براش درست کرده بودند ، نشست و گریه کرد و با آهنگ یه شعر خوند که یه تیکش همونه که محمد گفت"من از جنگل .....-یادم نیست چی بود- کوچولوام و می ترسم."

آقای درخت اومد گفت کوچولو گریه نکن. بعد گریه نکرد .بعدم رفت پیش آقای درخت. کرم به آقای درخت گفت برام شعر بخون تا منم یه لونه درست کنم.

اول نگهبانه بود .بعد همه بیدار شدن و اومدن تو جنگل که بدونن این آقای درخت چقد خوب تر است.آقای درخت به حیوونای جنگل گفت شما کار بدی کردید که به اون موجود گفتید زشته و اونو تو خونه هاتون راه ندادید. حیوونا گفتن آره .دوهفتست که هیچ خبری ازش نیست. شاید از ما ناراحته و قهر کرده .برای همین از لونه ش بیرون نمیاد. همه از کارشون پشیمون شدند. کمی بعد کرم که پروانه شده بود اومد توی صحنه.

حیوونا از دیدنش خوشحال شدند و

براش جشن تولد گرفتند

بعدم آقا قورقوری و زنبورک خانم و پروانه شاخک نقره ای و سنجاب خانم و سنجابک و آقای درخت -از اون پشت- با بچه ها خداحافظی کردند و

صحنه رو ترک کردند!
بعد از تموم شدن نمایش هم مراسم قرعه کشی بود. وقت بلیت خریدن اسم همه رو رو کاغذ نوشتن و جمع کردن . بعد سنجاب کوچولو و قورقوری چهل نفر رو از تو اسما انتخاب کردن و بهشون هدیه دادن. یه تعداد از هدایا خرید از اسپانسرهای مالی نمایش بود که یکیشون اسکیت فروشی بود و یکی دیگه فست فود . یه سری دیگه رو هم یه فست فود دیگه هدیه کرده بود به صورت نوار و سی دی. به اسم سید امین مرعشی یه دونه نوار قصه دادن دادن. قصه شش کلاغ و روباه مکار. خوشبختانه بابا مدارک ماشینو خونه خودمون جا گذاشته بود و مجبور بودیم با ماشین باباجون برگردیم خونه . محمد هم تو این فاصله نوارش رو گوش کرد. آخه تو خونه وسیله ای برای شنیدن نوار نداریم. تقصیر این کامپیوتره که جا برای نوار و پخش اون نداره . وسطای داستان بود که رسیدیم خونه. بعدم بابا مدارکو برداشت و رفت خونه باباجون که ماشینو تحویلشون بده. ما هم نرفتیم باهاش که مثلا محمد زود بخوابه. بابا که برگشت مامان خواب بود و محمد بیدار .
نویسنده: محمد و مامان
|