۱۳۸۶/۱۱/۲۲ محمد و مامان:-ماماااان یه خبر خوش دارم برات -چه خبری؟ (با کلی هیجان ساختگی) -رفتم راهپیمایی.راه رو پیماییدم  همه آدما راه رو میپیماییدن. بعد چیزای ایرانی و انقلابی میگفتن. روح الله میگفتن. یه آقایی تو یه ماشین وانت چیز میگفت . مردم هم اونو میگفتن. -شما هم گفتی؟ -نه. آقاجون ومامان جون هم نگفتن.(اونا رو هم لو داد. با جمعیت شعار ندادن) - مامان! شما نبودی. من برات توضیح میدم. -خیلی ممنون عزیزم!
۱۳۸۶/۱۱/۲۴ - با دایی علیرضا دعواشون شده بود و محمد با قهر اومد پیش من و در اتاق رو محکم بست. بغض تو گلوش گیر کرده بود. - اگه میخوای یه کم گریه کن . قرار بود با دایی و مامان جون برن خونه خاله فاطمه (که محمد در هیچ شرایطی از خاله فاطمه نمیگذره) - میری باهاشون؟ - باشما. -من درس دارم .نمیتونم. -میمونم تا درسِت تموم شه. -خیلی طول میکشه درسم، گلم. قبول کرد که با دایی اینا بره. بعد با بغض گفت: -اول یه چیزی بگم؟ -بگو -نه . وقتی برگشتیم میگم. -حالا بگو. -باشه. باید به دایی بگم معذرت! بعد آماده شد و قبل از رفتن به دایی گفت: ببخشید! مامان فدای این عذاب وجدانش که مینست تقصیر خودشه که با دایی دعواش شده و باید معذرت خواهی کنه
۱۳۸۶/۱۱/۲۸محمد و مامان جون: -محمد ، حالا شما بری اهواز ما دلمون برات تنگ میشه .چی کار کنیم؟ اصلا بیایید قم زندگی کنید. -نمیشه که. شما بیایید اهواز. زیر خونهتون چرخ بذارید و بیاریدش اهواز
نویسنده: محمد و مامان
|