تبليغاتX
محمد طلا - سید محمد مرعشی
بیا بیا با دستامون
بیا بیا با دستامون    تو باغچه‌ها گل بکاریم
پشت همه پنجره‌ها   گلدونای گل بذاریم

گرد و هوارُ* پاک کنیم    از سر و روی شهرمون
پرنده‌ها رو پر بدیم      با دستامون به آسمون**

تو کوچه‌ها پس‌کوچه‌ها    برگا رو جارو بکنیم
سبزه بکاریم لب جوب
*** هوا رو خوشبو بکنیم

با هم بریم به دشت و کوه عطر و گل و شاپرکه

بیا بگیم عید اومده  به هم بگیم مبارکه

*: غبار- و محمد اصرار داره که خانممون گفته هوار

**: چون آسمون آی با کلاه داره دادم خودش بنویسه. با دستای کوچولوش می‌خواست با یه دست هم شیفت رو بگیره و هم دکمه H رو فشار بده. بعد که دید انگشتای یه دستش اینهمه از هم باز نمیشه دو دستی آ روتایپ کرد.

***: جو

 بعد از مدت‌ها خودش تنهایی با کلی ذوق تابپ کرد و دستور داد که برزگش کنم براش: آب بابا

 تک‌تک ارقام صفحه کلید: ۱۲۳۴۵۶۷۸۹۰ مامان حالا چند شد؟

-یک میلیارد و دویست و سی و چهار ملیون و پونصد و شصت و هفت هزار و هشتصد و نود - اَاَاَ

نمره‌ات چنده مامان؟ ۲۰

 یه نمره دیگه هم می‌خوام بهت بدم مامان: ۳۰

-بعد ِسی و نه چنده؟ چهل؟  -بله

۴۰

۵۰

۶۰

۷۰

۸۰

۹۰

۱

! یک با فیشت میشه علامت تععجب. کلی خندیدم از این فیشت گفتنش

۱۰۰۰ اینم هزار

۱۰۰ و صد

پ.ن: این رنگ جدید به معنی حرفای محمده که من بدون اجازه‌ش اینجا می‌نویسم. برای یادآوری میگم که نوشته‌های قرمز رو خود محمد تایپ می‌کنه با راهنمایی من و نوشته‌های صورتی رو محمد می‌گه به من و من عین حرفاشو تایپ می‌کنم. البته به جز این پ.ن که تمامش حرفای و نوشته‌های منه!

نویسنده: محمد و مامان

گردش های ما با ماشین

جمعه ۳-۱۲-۸۶ اولین باری بود که با ماشین خودمون بیرون رفتیم و ناهار بردیم پارک قوری، خیلی خوش گذشت.

پارک قوری

پارک قوری یه پارکه کنار رودخونه کارون ، انتهای خیابون گلستان اهواز که یه قوری بزرگ قرمز داره!

پنجشنبه هفته بعد یعنی ۹-۱۲-۸۶ رفتیم پارک جنگلی جاده شوشتر ، با عمه و عموی محمد.

توی ماشین

این ژست رو آقا محمد گرفته که من ازش عکس بگیرم:

 اونجا حسابی با سعید و هانیه خاکبازی کردند:

خاک بازی

و یه عکس دسته‌جمعی : سعید،هانیه،معصومه و محمد و مهدی که جاش خالیه (آقا مهدی دانشمند،مثل همیشه تو دنیای خودش داره تحقیقات علمی انجام میده)

 

نویسنده: محمد و مامان

ماشین بازی خونه باباجون

آقا محمد ، وقتی قراره بریم خونه باباجون یه کیف برمی‌داره و تا می‌تونه اسباب بازی می‌ذاره توش.مثل این ماشینا:

ماشین بازی

نویسنده: محمد و مامان

1+1=2
بعد از شام ، وقت میوه خوردن:

۲=۱+۱

کار محمده ، من بی تقصیرم

نویسنده: محمد و مامان

گنجشک لالا
از این به بعد توی وبلاگ محمد طلا- مرد شمشیری با اسپیکر روشن تشریف بیارید.

گنجشــــک لالا سنجـــاب لالا    آمــــد دوبــــاره مـهـــتـاب لالا

لالالالایی لالالالایی  لالالالایی لالالالایی

گل زود خوابید مثل همیشه    قورباغه ساکت خوابیده بیشه

لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی

جنگـــــل لالالا بـرکــه لالالا    شب بر همه خوش تا صبح فردا

لالالالایی لالالالایی لالالالایی لالالالایی

آهنگمون خوبه؟

اصل ساعت گذاشتن توی وبلاگ دستور  و  این ساعت گربه‌ای هم انتخاب خود گل‌پسره.

نویسنده: محمد و مامان

من شام مثل صبحونه نمی‌خوام
دیشب من برای شام چیزی آماده نکرده بودم. باباامین که اومد قرار شد نون و پنیر و چای بخوریم برای شام.

-محمد! قراره شام نون و پنیر بخوریم ،مثل صبحانه.

- نه.من نمی‌خوام شام مثل صبحانه باشه.

-یه کم خورشت سبزی داریم.می‌خوای اونو برات گرم کنم؟

-آره

بعد هم همون یه ذره خورشت سبزی رو خورد و به طرز شگفت‌انگیزی خودش رفت و خوابید!

لازم به ذکره که روز قبل هم خورشت سبزی به سفارش خود آقا محمد درست شده بود. پسر شوشتری حسابی اهل خورشت سبزیه و شوشتری بودن خودش رو اثبات می‌کنه.

الهی که من فدای این سلیقه غذاییش بشم

نویسنده: محمد و مامان

جشن هلال احمر

اون برنامه جشن که قرار بود رئیس سازمان هلال احمر ایران بیاد تو مهد محمد اینا دیروز برگزار شده بود. اما بشنوید از مامان محمد با یه روز تأخیر:

پریشب ما خونه باباجون محمد بودیم و وقتی برگشتیم ساعت ۱۱ بود که محمد خوابید. دیروز صبح بس که باهاش شرط کرده بودیم از شب قبل ، مجبور شد بدون بداخلاقی زود بیدار شه ولی واقعا خسته بود و خوابش میومد که رفت مهد. ظهر که اومد خونه تا شب هم با هم بازی کردیم و تلویزیون نگاه کرد تا اینکه باباش اومد. گفتیم شاممون رو بریم بیرون ، بعد دیدیم دیر میشه و فردا صبح محمد اذیت میشه تو بیدارشدن. شام خونه خوردیم. محمد یه کم غذا خورد و پا شد رفت. هر چی صداش کردم بیاد بقیه غذاشو بخوره جواب نداد. رفتم دیدم رو تختش و اردک به بغل خوابه. همچین خوابیدنی شاید سه بار تو عمر محمد اتفاق افتاده باشه. ما هم خوشحال که امشب زود خوابید. صبح هم خیلی سر حال بیدار شد. من هم یه لباس مرتب تنش کردم و یه دست دیگه هم گذاشتم تو پلاستیک و رفتیم مهد.دم در مهد پارچه زده بودن و مقدم رییس سازمان هلال احمر کشور  رو تبریک گفته بودند. من و باباشم دوباره کلی ذوق کردیم که محمد هم تو گروه سروده . لباسا رو که به مربیش دادم گفت: اینا چیه؟ گفتم: خودتون گفتید سرود دارن، خانم ملازاده هم اومد دم در. گفتم: خانم چهارلنگ گفتن برای سرود لباس مرتب براش بذارم. خانم ملازاده گفت: دیروز بود جشن. بچه ها هم اجرا کردند، خیلی هم خوب خوندند. منم برای جلوگیری از ضایع شدن بیش از حد کلی تشکر کردم و گفتم واقعا افتخار می‌کنیم که محمد تو این مهده و افرین به شما که این مراسم تو مهدتون بوده.خلاصه دست از پا درازتر با لباس‌های شیک محمد برگشتم .

ظهر هم که محمد اومد خونه یه کیف دارا و سارا دستش بود که میگه جایزه اجرای سرودمونه. توی کیف هم یه سری لوازم امدادرسانی هست، شامل چسب زخم و باند و دستمال کاغذی و گاز استریل و بتادین و چراغ قوه و یه بسته کوچولو پنبه . خیلی بامزه‌ست.

 

نویسنده: محمد و مامان

زمستان اهواز

من و محمد و باباش تو ماشین بودیم.محمد به بابا گفت :"بابا درجه رو اینجوری گذاشتی که یه کم گرم بشه؟" نگاه کردم دیدم درجه گرما و سرمای ماشین وسطه ولی یه کم به سمت گرما چرخیده که محمد به این نتیجه رسیده.

گفتم نه گلم هوا به این گرمی. بخاری که روشن نمی‌کنیم.

محمد با حالت خاصی می‌گه نـــــَــــه مامان. مگه نمیدونی زمستانه. زمستان هوا سرده. الان ما توی ماه اسفندیم.فهمیدی؟ اسفند.

گفتم بله می‌دونم عزیزم اما اینجا اهوازه. تو شهر ما آخرای زمستون هوا کم کم گرم می‌شه.

هر چی من توضیح دادم و در شرح شهر گرمسیر و سردسیر سخنرانی کردم محمد قبول نکرد که نکرد. اصرار داره که الان چون زمستانه هوا سرده و گرم نیست!

الان زمستانه نه زمستون، یه وقت اشتباه فکر نکنید.

محمد طلا

این عکس‌ها مال اول اسفنده که من می‌رفتم کلاس رانندگی و محمد با باباامین نمایشگاه صنعت بود . محمد وسط تجهیزات اتوماسیونی باباش با آستین‌های بالا زده مشغول نقاشی و رنگ‌آمیزی با مدادرنگی و پاستله.

محمد در نمایشگاه صنعت

آخیش! بعد از مدت‌ها دو تا عکس از محمد آپلود کردم. عذاب وجدان گرفته بودم که هیچ عکسی ازش نذاشتم تو وبلاگش.

نویسنده: محمد و مامان

سرودهای محمد
از مهد که اومد گفت مامان خانم ملازاده گفته بهش زنگ بزنی. زنگ بزنیا. من بهت گفتم. گفتم باشه. بالا که رسید زنگ زدم مهد.خانم چهارلنگُ مدیر مهد گفت که چهارشنبه جشن داریم که مسئولان هلال احمر استان و کشور میان و برای صدا و سیما برنامه ضبط میشه. محمد هم توی صف اول گروه سروده. یه سرود خوشامد گویی دارن.لطفا لباس رسمی تنش کنید. گفتم چشم.

محمد مدتیه که شعر می‌خونه برامون توی خونه. قبلا کلی التماسش می‌کردیم تا شعراشو بخونه اما حالا خودش مشتاقانه پیشنهاد می‌ده که برامون بخونه:

با آهنگ نازنین مریم بخونیدش:

خوش اومدین مامان و بابا    توی جشن ما
شده از شما       روشن چشم ما
شکرت ای خدا
چه روز قشنگی    جشن رنگارنگی

 

*****************************************************

 فصل پائیـــز که مشه با زحمت فراوان     گنــــــــــدما رو می‌چیــنن کشـــاورز مهربان
گنـــــدم چیده شده حالا باید آرد بشه        بعدش با یه کمی آرد خمیر نان درست شه
حالا توی نانـــوایی نانوا می‌پـزه یک نان     از گندمی که نان را به دســـت آوردیم از آن

کشـــــور ما قشنگه       قشنـــگ و رنگارنگه
هم کوه داره هم صحرا     هـم رودخونه هم دریا
هم میوه های شیرین      ســـــــبزه و باغ رنگین
پرنـــده هـای رنگـــی      رنگـــا به این قشنگی
گــوسفند و گــاو و بره       جنگـــل و کـــوه و دره
هر نعمتی که اینجاس       هر چی که توی دنیاس
خــــدا به ما بخشیده         دنیـــــــــا رو آفــــــریده

مــا زاده ایــرانیم       اففار* خــــوش بیاینم
از دودمان کوروش      در ملک ایران سرخوش
پیوسته داریم امید     ایـــــران بمـــاند جــاوید
جـا جـا جــاویـد

ایران سر است و ما تن   بی سر نباد یک تن
هـر کس که ســر ندارد    هـرگز ثـمــر نـــدارد
از جــان و دل بخــواهی     ایــران بمـاند جـاوید
جـا جـا جــاویـد

*اطفال

نقاشی کشیدن و رنگ‌آمیزیش هم خیلی عالی شده.اما وقت نمی‌کنم عکس بگیرم ازشون و بذارم اینجا.

 

نویسنده: محمد و مامان

احساس تنهایی-بهترین بابابی دنیا
دیروز ، من کلاس آموزش رانندگی بودم و محمد با باباامین رفته بود نمایشگاه صنعت. بعد از کلاس رفتم دنبالش که با هم بیاییم خونه. محمد میگه: مامان، من و شما بدون بابا احساس تنهایی می‌کنیم. بهش گفتم: من و شما که با هم هستیم .دیگه تنها نیستیم. و محمد اصرار داره که من و مامان بدون بابا احساس تنهایی می‌کنیم.

خونه که اومدیم ازش پرسیدم: محمد می‌دونی بهترین بابای دنیا کیه؟
گفت: بابای من.
گفتم: آفرین.
-ولی مامان یه بابای دیگه هم هست.
-کی؟
-اگه گفتی؟؟
-نمیدونم
-بابای شما و خاله فاطمه و دایی علسرضا. کی؟
-آقاجون.
-آفرین مامان! ... مامان! می‌دونی بهترین مامان دنیا کیه؟
-من؟
-بله. یه خانم دیگه هم هست.اگه گفتی..
-خاله فاطمه؟
-بله. یه مامان دیگه هم هست.مامان شما و خاله فاطمه و دایی علیرضا
-مامان جون؟
-بله. یکی دیگه هم هست.
-بی‌بی جون؟
-بله.

نویسنده: محمد و مامان

پارک
بابا و محمد:

-محمد بیا شامتو بخور، پسر خوبی باش که فردا هم با هم بریم.

-آره. بریم شرکت بعدم بریم نمایشگاه.

-بله.

-باباااا بعدشم بریم پارک . بریم پارک بادی. بعدم بریم پارک ماشین سواری. بعدم بریم پارک قایق سواری.

-باشه  بابا. همه این جاها میریم.

من و بابا کلی ذوق کردیم از این همه فهمیدگی محمد. تا قبل از ماشین دار شدن، نشده بود اینجوری بگه بریم پارک. اما حالا درک کرده که میشه و با کلی هیجان از باباش خواست که ببرتش همه پارکایی که دوست داره.

امروز صبح هم باباامین قبل از رفتنش به من گفت امشب اگه هوا خوب بود میریم پارک. هر هفته یکی از پارکایی که گفته می‌برمش.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
بابا آب داد.
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
زهرای مامان زهره
آرشام
دوستان خوزستانی
علیرضا
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.