امروز رفتم مهد کودک. خمیر بازی کردم. یه چیز آتشی درست کردم، اسمش رو گذاشتم هواپیمای آتشی . پیک بهارمو تحویل دادم اولش به خانم.
اول عید مامان جون و دایی علیرضا و خاله فاطمه و عمو روح الله و آقاجون با ماش+ینشون اومدن خونمون.
بقیه رو هم محمد اصلا یادش نمیاد که کجاها رفتیم و چه کردیم.
امسال من فرصت نکردم هفت سین درست کنم و سفره هفت سین نداشتیم. محمد هم کلی هر روز من رو توبیخ کرده که چرا سفره هفت سین نداریم و بهم یادآوری کرده کهسال دیگه زودتر کارامونو بکنیم که برسیم هفت سین درست کنیم و من هم گفتم چشششششم.
از طرف مهد هم پیک بهاری داشتن که محمد انجامش داد و امروز برد مهد. تو یه صفحه باید تصویر خانواده می کشیدن که محمد خیلی بامزه کشید. اول مامانو کشید ، بعد خودش رو خیلی خیلی کوچولو کشید و گفت مامان من اینجام وسط شما و خیلی ریزم، چون کوچولوام. بعد بزرگ بزرگ میشم ، اندازه بابا. بعدم باباشو کشید بزرگتر از همه و در واقع بزرگترین اندازه ای که فضای نقاشی اجازه میداد و پاهاش بابا رو موجدار کشید و گفت پای بابا درد میکنه!(فکر کنم اثر اینه که خیلی بهش میگم بابا سرش درد میکنه یواش حرف بزن یا یواش بازی کن بابا خوابه و سرش درد میکنه)
روز اول عید هم برنامه محمدو بچه های مهدشون رو تو تلویزیون نشون دادن ولی ما بیرون بودیم و ندیدیم، عوضش داییم و عموم دیده بودن و کلی برام تعریف کردن. تارا جونم که دیده و کلی ذوق کرده. خیلی دوست داشتم خودم ببینمش و ضبط کنم اما نشد.
از عکسهای عید هم بعدا میام و میذارم!
نویسنده: محمد و مامان
|