در اثر این آلودگی هایی که با خاک از کشورهای همسایه میان محمد هم مریض شد. اونم چه مریضیای. گوش درد. پسرم خیلی مقاومه به درد و اصلا شکایت نمی کنه. دکتر مرعشی بهش سه تا آمپول نوشت و دوتا زیتروماکس و دوتا قطره برای گوشش .هر کدوم از این سه تا آمپول رو با یه فیلمی زدیم. اولی که نزدیک داروخانه دکتر توسلی یه خانمی بود و بردیمش اونجا. محمد که هیچ وقت گریه نمی کرد ، گریه زاری راه اندخت و تا قرداش می گفت درد می کنه. شب دوم بردیمش نزدیک خونه باباجونش. یه پیرمردی بود که آمپولش رو زد. برای آروم شدنش یه سک سک براش خریدیم. خونه باباجون هم بودیم و زیاد ناراحتی نکرد. دیشب که آمپول آخر بود و ما عصرش جلسه بودیم که دیدیم بیرون خاک خیلی زیاد شده . امین اومد دنبالمون. از محمد پرسیدیم کجا بریم ؟ کدوم بهتر بود؟ گفت بریم کیانپارس. رفتیم اونجا دیدیم تعطیله. محمد هم که از اول نمی دونست خونه باباجون رو انتخاب کنه با درد بیشتر یا درد کمتر رو بدون خونه باباجون، گفت بریم خونه بابا جون. رفتیم سراغ همون پیرمرده. محمد حاضر نبود بخوابه. چنان محکم خودشو گرفته بود که نگو. به زور درازش کردیم و آمپولش رو زد. به خاطر لپ لپی که از دیشب نشون کرده بود برای بعد از آمپول امشب ساکت شد. لپ لپ خریدیم و رفتیم خونه باباجون. هانیه اینا هم اونجا بودن و حسابی به محمد خوش گذشت.
چیزی که برام جالبه حساس شدن محمده به خاطر خوردن آنتی بیوتیک. شنیده بودم بچه ها نازک نارنجی میشن اما این بار خودم دیدم. مثلا دو روز پیش محمد با گریه اومد پیشم ، انگار از یه چیزی ترسیده باشه، گفت مامان مگس میاد پیشم. یه ربع داشت گریه می کرد به خاطر مگس. منم زیاد تحویلش نگرفتم ولی سعی کردم آرومش کنم.. خودش گریهش رو تموم کرد و اومد پیشم. بعد کلی براش توضیح دادم تا آروم شد. دیروز هم تو جلسه چند بار دیگران اذیتش کرده بودند و گریه کرد. چیزی که سابقه نداشته. همیشه همین بچه ها بودن و همین بازی ها رو میکردن. به نظرم دیروز حساسیت محمد بالا رفته بود.
یه عادت خوبی که محمد داره اینه که خیلی زود با شرایط کنار میاد. داروهاش رو چون میدونه برای خوب شدن خودشه بدون هیچ بهانه ای میخوره. من هیچ وقت برای دادن دارو به محمد مشکلی نداشتم.
این چند روز هم هر بار که قطره تو گوشش ریختم کلی خندیده و گفته «مامان قطره انگار قلقلکم میده.» بعدم برای باباش تعریف کرده که «بابا! مامان که قطره می ریزه تو گوشم انگار قلقلکم میشه. خندهم میگیره. »
ماشالا انقدر خوش اخلاقه که از هر چیزی برای شادی و خنده استفاده می کنه. اصلا بچه ای نیست که گریه عادتش باشه.برای همینم وقتی گریه میکنه برامون خیلی سخته. این دو سه شب حس می کردم الانه که باباشم گریهش بگیره از گریه محمد.
خدا کنه هیچ یچه ای مرض نشه و همیشه همه بچه های دنیا سالم باشن.
نویسنده: محمد و مامان
|