یک گروه نمایشی به کارگردانی آقای ناصر میاحی هر سال تابستان یه کار نمایشی کودک توی تالار آفتاب اهواز برگزار می کنن. نمایش امسال شنل قرمزی بود. دیروز با عموی محمد قرار بود بریم، با مامان یونا هم هماهنگ کردم و بابا و مامان یونا هم لطف کردن و برای یکشنبه برنامه شون روجور کردن. این شد که ما دیروز با یونا و معصومه و هانیه رفتیم نمایش شنل قرمزی.

محمد الان مهد کودکه، وقتی اومد براتون نمایش رو تعریف می کنه، یادتونه پارسال نمایش رو تعریف کرد براتون؟نمایش شهر لی لی پوت که شهریور ۸۶ رفته بودیم و کار همین گروه بود. نمایش شاخک نقره ای هم دی ماه ۸۶ بود و رفته بودیم .
اون موقع ها دوربین دیجیتال خوب نداشتیم،الانم که داشتیم یه مشکلی پیش اومد و نشد با خودم ببرمش نمایش.این شد که عکسها با موبایلِ بدون فلاشِ خودمه و کیفیت خوبی نداره. یه چند تایی هم بابای محمد با موبایلش گرفته که اونا رو هنوز منتقل نکردم به کامپیوتر.
ووووووو
این هم عکس محمد و یونا


فکر می کنم عکسایی که بابای یونا گرفت خوب شده باشه. ایشالا اونا که گذاشتن تو وبلاگشون من هم لینک می دم
نیکان و مامانش هم با هماهنگی مامان یونا اومده بودن که چون دیرتر از ما و یونا رسیدن، قبل از نمایش ندیدیمشون و بعد از نمایش یه کوچولو دیدیمش.البته من قبلا نیکان رو ندیده بودم. خیلی خوشحال شدم از پیدا کردن یه دوست وبلاگی هم استانی دیگه. تا الان شدیم ۴ تا: محمد، نوید ، نیکان ،یونا (به ترتیب سن)
بعدا اضافه شد،ساعت ۲ ظهر: محمد از مهدکودک برگشته، لباسای بیرونش رو درآورده، لباسای خونه رو پوشیده و ستاره آبی لباس خونه پوشیدن رو گرفته، ناهارش رو خورده و الان میخواد بازی کامپیوتری بکنه، قبل از اون براتون از نمایش دیروز تعریف می کنه:
شنل قرمزی گل چیده بود برای مادربزرگش.مادرش شیرینیا رو پخته بود برای مادربزرگ شنل قرمزی.قصه گو داشت.بعدش شنل قرمزی گفته بود خاله قصه گو(به اون خانم قصه گو). مادرش گفته بود این شیرینیا رو ببره خونه ی مادربزرگش. مادربزرگش سرما خورده بود.بعدش شنل قرمزی به مامان و خاله قصه گو گفته بود میخوام برم خونه مادربزرگم که این شیرینیا رو بهش بدم که بخوره و حالش خوب بشه. گلا رو چید که بره خونه مادربزرگش و مادربزرگشو خوشحال کنه با این گلا.گرگه مادربزرگ شنل قرمزی رو باهاش خورد.بعدش اونا(قصه گو، مادرشنل قرمزی، گوزن، گنجشک و خرگوشو یه تعداد از بچه ها که خانم قصه گو دعوتشون کرد روی صحنه) بهش حمله کردن. بعدش شکمشو پاره کردن ولی الکیا . بعدش شعر خوندن.نمیدونم چه شعری بچه شعرو یادش نیست خب!
تو نمایش پیش آجی معصومه نشستم. (به من میگه یکی جلوش بود و خوب نمیتونست ببینه. بهش می گم محمد بنویسم اینو؟ میگه نه. مردم خوششون نمیاد اینو بگم. از حالا تو فکر مَردُم؟؟؟؟)
و در آخر ابراز محبت محمد به خواننده های وبلاگش(مَردم):: 
نویسنده: محمد و مامان
|