تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
صبح زود
نمیدونم صبحا با محمد چه کار کنم که به موقع بیدار شه؟ شایدم نمیدونم شبا باهاش چه کار کنم که زود بخوابه؟

چند روزیه صبحا با دعوا و جیغ و داد و گریه مراسم  بیداری و دستشویی و صبحانه و لباس پوشیدن و مهد رفتن اجرا میشه. امروز هم که اصلا نرفت و تا همین الان خواب بود. کلاس نقاشی و ژیمناستیکش رو از دست داد.

زنداییم(دختر عمه م، مامان یوسف که یه سال از محمد بزرگتره) پارسال یوسف رو نفرستاد مهد با این استدلال که از سال دیگه باید بره پیش دبستانی و مدرسه و دانشگاه و سر کار و.... خلاصه دیگه تا آخر عمرش نمیتونه صبحا هرقدر دلش خواست بخوابه و باید صبح زود بیدار شه. حداقل امسال رو بمونه توی خونه و راحت بخوابه.

نمیدونم من دارم ظلم می کنم به محمد که میگم هر روز ساعت ۸ صبح بیدار شه که ۸:۳۰ بره مهد و به کلاسش برسه؟ زودتر بیدار نمیشه و مجبوریم هی بهش بگیم محمد بدو، زودباش. محمد هم که سرعتش به صفر میل می کنه وقتی بهش بگی بدو که دیگه بدتر. یواش یواش کاراشو می کنه و من رو حرص میده.

چند روزی باباش بهش می گفت مسابقه هر کی زودتر آماده شد. سر این رقابت محمد رو بیدرا می کردم که برنده بشه. اما دیروز با وجودی که زود بیدار شد، کاراشو یواش یواش انجام داد. آخر سر هم وقتی امین  رفت پایین و سوار ماشین شد با گریه خودشو رسوند به باباش و رفت مهد. امروزم من حوصله منت کشی محمد رو نداشتم. بیدار شد ولی از جاش تکون نخورد و هر چی بهش گفتیم فایده نداشت و دوباره خوابید.

امین میگه من خیلی باهاش حرف میزنم و جر و بحث میکنم. میگه یه بار که بهش گفتی "اگه بلند نشی و صبحانه نخوری به کلاس نمیرسی" کافیه .امروز من به همین روش عمل کردم و نتیجه این شد که محمد آقا الان تو رختخوابش دراز کشیده .

واقعا من باید اصرار کنم که محمد بیدار بشه و بره به کلاس برسه یا بذارم بخوابه و راحت باشه؟؟؟؟

نویسنده: محمد و مامان

نمایش شنل قرمزی

یک گروه نمایشی به کارگردانی آقای ناصر میاحی هر سال تابستان یه کار نمایشی کودک توی تالار آفتاب اهواز برگزار می کنن. نمایش امسال شنل قرمزی بود. دیروز با عموی محمد قرار بود بریم، با مامان یونا هم هماهنگ کردم و بابا و مامان یونا هم لطف کردن و برای یکشنبه برنامه شون روجور کردن. این شد که ما دیروز با یونا  و معصومه و هانیه رفتیم نمایش شنل قرمزی.

شنل قرمزی

محمد الان مهد کودکه، وقتی اومد براتون نمایش رو تعریف می کنه، یادتونه پارسال نمایش رو تعریف کرد براتون؟نمایش شهر لی لی پوت که شهریور ۸۶ رفته بودیم و کار همین گروه بود.  نمایش شاخک نقره ای هم دی ماه ۸۶ بود و رفته بودیم .

اون موقع ها دوربین دیجیتال خوب نداشتیم،الانم که داشتیم یه مشکلی پیش اومد و نشد با خودم ببرمش نمایش.این شد که عکسها با موبایلِ بدون فلاشِ خودمه و کیفیت خوبی نداره. یه چند تایی هم بابای محمد با موبایلش گرفته که اونا رو هنوز منتقل نکردم به کامپیوتر.

ووووووو

این هم عکس محمد و یونا

محمد و یونا

محمد و یونا

فکر می کنم عکسایی که بابای یونا گرفت خوب شده باشه. ایشالا اونا که گذاشتن تو وبلاگشون من هم لینک می دم

نیکان و مامانش هم با هماهنگی مامان یونا اومده بودن که چون دیرتر از ما  و یونا رسیدن، قبل از نمایش ندیدیمشون و بعد از نمایش یه کوچولو دیدیمش.البته من قبلا نیکان رو ندیده بودم. خیلی خوشحال شدم از پیدا کردن یه دوست وبلاگی هم استانی دیگه.
تا الان شدیم ۴ تا: محمد، نوید ، نیکان ،یونا (به ترتیب سن)

                                                                                                                                

بعدا اضافه شد،ساعت ۲ ظهر:
محمد از مهدکودک برگشته، لباسای بیرونش رو درآورده، لباسای خونه رو پوشیده و ستاره آبی لباس خونه پوشیدن رو گرفته، ناهارش رو خورده و الان میخواد بازی کامپیوتری بکنه، قبل از اون براتون از نمایش دیروز تعریف می کنه:

شنل قرمزی گل چیده بود برای مادربزرگش.مادرش شیرینیا رو پخته بود برای مادربزرگ شنل قرمزی.قصه گو داشت.بعدش شنل قرمزی گفته بود خاله قصه گو(به اون خانم قصه گو). مادرش گفته بود این شیرینیا رو ببره خونه ی مادربزرگش. مادربزرگش سرما خورده بود.بعدش شنل قرمزی به مامان و خاله قصه گو گفته بود میخوام برم خونه مادربزرگم که این شیرینیا رو بهش بدم که بخوره و حالش خوب بشه. گلا رو چید که بره خونه مادربزرگش و مادربزرگشو خوشحال کنه با این گلا.گرگه مادربزرگ شنل قرمزی رو باهاش خورد.بعدش اونا(قصه گو، مادرشنل قرمزی، گوزن، گنجشک و خرگوشو یه تعداد از بچه ها که خانم قصه گو دعوتشون کرد روی صحنه) بهش حمله کردن. بعدش شکمشو پاره کردن ولی الکیا. بعدش شعر خوندن.نمیدونم چه شعریبچه شعرو یادش نیست خب!

 

تو نمایش پیش  آجی معصومه نشستم. (به من میگه یکی جلوش بود و خوب نمیتونست ببینه. بهش می گم محمد بنویسم اینو؟ میگه نه. مردم خوششون نمیاد اینو بگم.از حالا تو فکر مَردُم؟؟؟؟)

و در آخر ابراز محبت محمد به خواننده های وبلاگش(مَردم)::

 

 

نویسنده: محمد و مامان

نقاشی های محمد
امروز صبح ساعت ۵ با صدای محمد بیدار شدم، رفتم پیش گفت مامان حالم به هم خورده، دیدم بالش و تشک و بلوزش خیس شده، بردمش دستشویی و دست و صورتشو شستم، لباسشو عوض کردم ،  یه آب قند و نبات هم براش درست کردم و دادم یه ذرشو خورد و خوابید. این شد که من امروز نرفتم سر کار و دارم بعد از مدت ها چند تا عکس آپلود می کنم و میذارم اینجا:

عکس ها مال ۳۰/۴/۱۳۸۷ هستند:

محمد کنار نقاشی هاش روی دیوار
محمد روی میزش رفته که توی عکس نقاشی هاش هم بیفته. به سفارش مربی نقاشی برای تشویق  شدن محمد به نقاشی، با کلی ابراز ذوق و تعریف از کاراش اونا رو به دیوار چسبوندم.

محمد و هانیه
هانیه اومده بود خونه ما که محمد نقاشی اون روز رو یادش بده. آخه اون روز هانیه کلاس نقاشی نرفته بود!

نقاشی محمد
فنجان و زیرفنجانی پروانه ها که پروانه ها توش چایی میخورن یا شیر که قوی بشن.

نقاشی محمد
کیک تولد مامان و بادکنک

نقاشی محمد
بالن خالخالی

نقاشی محمد
حلزون ها. جلوییه پادشاهه، عقبیه هم یه سربازشه.

 

نقاشی محمد
کِشتی ایران

عنوان نقاشی ها و رنگ زمینه و متن اونا  رو خود محمد انتخاب کرده،این یعنی که الان حالش خوب ِخوبه خدا رو شکر و مدام داره صحبت می کنه.

علت بدحالی محمد این بود که دیشب چون خونه عمورضا بودیم، سر سفره شام به جای شام خوردن تو فکر بازی بود، بعد از شام هم انقدر با هانیه و معصومه بازی کردن و بالاپایین پریدن و با صدای بلند برای ما سوره های قرآن خوندن که همون دو لقمه که خورده بود هم بی اثر شد. عین وقتایی شد که بعد از ناهار چیزی نخورده باشه و عصر خواب رفته باشه تا فردا صبحش. منم دیگه میدونم اینجور وقتا چه کار باید بکنم. اول باید یه کم آب قند بدم بهش، بد هم کم کم غذاهای سبک و مقوی که معده ش عادت کنه.این جور وقتا نباید یهو آب یا غذای زیاد بخوره باید کم کم بخوره تا حالش خوب بشه و مثل الان غرغر کنه که "خسته شدم، زودتر کارتو تموم کن." که بشینه بازی کامپیوتری کنه.


نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.