تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
نمایشگاه دنیای کودک

دیشب از محمد که پرسیدم رفتین عیادت؟ هدیه‌تو دادی؟ گفت بله. خانم ملازاده گفت باز خوب شد محمد یه چیزی با خودش آورد.

دیروز از شرکت رفتیم دنبال محمد و باباامین ما رو رسوند نمایشگاه دنیای کودک.

نمایشگاه بزرگی نبود. یه غرفه کتابفروشی،یه سی‌دی فروشی، یه بازی فکری فروشی، نمایش کارهای دستی بچه‌ها، انتخاب عکس هیجانی(تعدادی عکس از بچه‌ها گرفته بودن و از بازدید کننده‌ها می‌خواستن که رأی بدن به عکسی که هیجان رو بهتر تو چهره بچه نشون داده.)،ایستگاه نقاشی با یه عالمه صندلی و برگه سفید و مداد رنگی و پاستل. از در وردوی معاونت دانشجویی تا در ورودی نمایشگاه،  نقاشی بچه‌های چند تا از مهدکودکای اهواز که روی پارچه درازی کشیده شده بود رو در معرض دید گذاشته بودن.

سپهر ِگل با مامان و باباش زودتر از ما رسیده بودن و سپهر با باباش مشغول نقاشی تو ایستگاه نقاشی بود. من که هر چی به محمد گفتم بیا نقاشی کن قبول نکرد.نه اون موقع که سپهر اونجا بود، نه وقتی که اونا رفتن و نمایشگاه داشت تعطیل میشد و خانمی که تو ایستگاه نقاشی بود کلی ازش خواهش کرد که یه نقاشی براش بکشه.

از غرفه‌های خریدنی کلی چیز خریدیم. یه پازل سه بعدی کوچولو، سی‌دی بازی‌های ایرانگردی پویا و خپل محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که متأسفانه نمی‌دونم کدوم نهاد فرهنگی محترم اومده بود رو سی‌دی بچه‌گونه برچسب زده بود با عکس حرم امام حسین و نوشته‌های مرتبط. بسته رو که باز کردیم بابای سپهر گفت شاید اشتباهی شده سی‌دی. رفتم به آقاهه گفتم، گفت نه خانم درسته.
این تبلیغه آیا؟ یا ضدتبلیغه برای امام حسین ؟

سی‌دی پویا و خپل رو به محض ورود خریدیم و بعدش که سپهر رو دیدیم، مامان سپهر به محمد گفت چی خریدی؟ محمد هم شروع کرد به شرح ماجرا: این سی‌دی پویا و خپله. من دیدمش تو داستان دوستان. بعدم کلی از بازی داستان دوستان رو برای مامان سپهر تعریف کرد و در مورد شخصیتاش حرف زد.

یه عالمه کتاب خریدیم. یه کتابم اشتباهی اومد تو کتابامون، اینو شب فهمیدم، وقتی که داشتم کتابا رو برا محمد می‌چیدم تا یکی رو انتخاب کنه که قبل از خواب بخونم براش.کتاب اشتباهی "مشکلات خواب کودکان" بود.  حتما کتاب خوبیه چون از مجموعه کلیدهای تربیت کودکان و نوجوانه، من هم که ته مشکل خواب کودکم. اما دیگه از حلش ناامید شدمشاید خدا خواسته این کتابه اشتباهی بیاد پیش ما که مشکلاتمون رو حل کنه.

در کل از کتاباش خوشم نیومد. بیشتر ِکتاب‌های کودکان خارجی بودن. یه دونه داستان ایرانی پیدا نکردم توشون که بگیرم برا مهد محمد.

بازی‌های فکریش هم مناسب کودکان بالای ۸ سال بیشتر.

ایستگاه نقاشی خوب بود که محمد اصلا تحویلش نگرفت و حال منو گرفت.

هیچ عکسی از نمایشگاه در دست نمی‌باشد!

اما عوضش عکسای مهد رو که دیروز بهمون تحویل دادن میذارم :

آقای مهندس

محمد در آستانه 6 سالگی

آقای خلبان

این اسلایدشو همین سه تا عکس. این رو دیروز کشف کردم که میشه تو xs.to همچین چیزی ساخت:

اینم تازه یاد گرفتم که با سایت picturetrail میشه همچین کلیپ خوشگلی ساخت:

نویسنده: محمد و مامان

عیادت بیمار و نمایش دیشب

صبح داشتم بیدارش میکردم که از مهد زنگ زدن خونه. گفتن امروز محمد اینا رو میخواهیم ببریم عیادت یکی از بچه های کلاسشون که عمل لوزه داشته و خونش نزدیک مهده. محمد غیبت نکنه لطفا.

بعد از مراسم لباس پوشیدن با دعوا و گریه دیروز که تو دو تا پست اخیر وبلاگ خودم شرح دادم، امروز صبح نسبتا راحت تر لباس پوشید.

یه ماشین کوچولو آوردم که برای دوستش ببره اما خوشش نیومد. گفتم کتاب هم هست. سه تا کتاب آوردم و یکی رو انتخاب کرد که بده به دوستش. کاغذ کادوش رو هم خودش انتخاب کرد از تو سه مدلی که تو خونه داشتیم. کادو کردم و گذاشتم تو کیفش.

حالا باید عصر ببینم نظرش چی بوده در مورد عیادت رفتن.

----------------------------------

دیروز جای همه بچه ها خالی رفتیم نمایش "حسن کچل و ارباب جادوگر". این بار مامان سپهر لطف کرده بود و ما رو خبر کرده بود. یونا هم با مامان و باباش اومده بود.

یونا و سپهر همسن بودند و با هم بازی کردند قبل از نمایش. کلی هم عکس گرفتن اما محمد بیشتر با هانیه بود و از زیر عکس گرفتن در میرفت.

من که بار قبل برای نمایش دوربینم دست دوستم بود، این بار به طور کل دوربین نداشتم. دوربینمون رو دادیم به بابام که خودمون یه بهترشو بگیریم. فعلا دوربین نداریم. این شد که من هیچ عکسی ندارم از بچه ها.

از نمایش چند تا عکس با موبایلم گرفتم. با دوربین عمه نجمه هم از نمایش عکس گرفتم که هنوز خالی نکردم دوربین رو. اونم شارژش وسط نمایش تموم شد و نشد باهاش از بچه ها عکس بگیرم.

مامان سپهر لطف کرده بودن و کلی هدیه برای بچه‌ها آورده بودن. کیک و آبمیوه و چوب شور و پاستیل و یه پازل تمبر. محمد هم که عاشق پازله. وقتی بهش دادن بلند گفت تنکیو thank you .البته فکر کنم مامان سپهر نشنید تشکر محمدو. از پازل عکس میگیرم و میذارم اینجا، حتما.

اگه بتونم امروز عکسای موبایلم رو میارم رو کامپیوتر و میذارم اینجا.(لپ تاپم تهرانه برای تعمیر. اینجا هم پی سی سوییت نوکیا نصب نیست!)

اینم نتیجه تلاش من:کیفیت عکسای موبایلم توی تاریک افتضاحه.

نمایش

نویسنده: محمد و مامان

نمایشگاه دنیای کودکان
نمایشگاه "دنیای کودک" در امور فرهنگی دانشگاه شهید چمران برگزار شده.برنامه های مختلف برای کودکان شامل نمایش تئاتر، کارگاه نقاشی و ...

از ۲۶ تا ۲۹ آبان، هر روز ساعت ۸ تا ۱۸

برای  اعلام کمی دیر شده اما برنامه های امروز و فرداش به شرح زیره:

۲۸ آبان، ساعت ۱۵ تا ۱۷: سمینار آموزش تفکر کودکان، دکتر منصور مرعشی

۲۹ آبان،ساعت ۸ تا ۱۰: نمایش فیلم "باغ آلوچه"

ساعت ۱۰ تا ۱۲: نمایش فیلم "هرتون"

ساعت ۱۶ تا ۱۸: اختتامیه

آدرس: بلوار گلستان،روبروی حوزه نظام وظیفه، معاونت دانشجویی-فرهنگی دانشگاه شهید چمران ، مجتمع فرهنگی مهر، نگارخانه مهر

بازدید برای عموم آزاده.

اهوازیای عزیز اگه دوست دارید هماهنگ کنیم و بچه ها رو ببریم. به نظرم فردا که اختتامیه هست نریم بهتره. چون اختتامیه یعنی جمع شدن نمایشگاه. اگه بتونید امروز هماهنگ کنیم خوبه. برای هماهنگی زیر همین مطلب نظر بذارید.

نویسنده: محمد و مامان

حواس هفت-هشت‌گانه
-مامان امروز حواس رو یاد گرفتیم. بینایی یعنی با چشامون میبینیم. شنوایی یعنی با گوشامون میشنویم. چشایی یعنی با زبونمون مزه ها رو میفهمیم. لامسه یعنی پوستمون. بویایی یعنی بوها رو میفهمیم. 

-آفرین اینا حواس پنج‌گانه هستن.

-نه مامان حواس شش‌گانه داریم.

-بویایی، چشایی، شنوایی، بینایی،لامسه. ششمی چیه؟

-با پاهامون راه میریم. میشه حس روآیی

-پس شما میگی ما ۶ تا حس داریم؟نکنه حواس هفت،هشت‌گانه هم داریم؟(از این کلمه هفت،هشت‌گانه خیلی خوشش اومد. )

-آره.

-خب اونا که شد شش تا بقیه چین؟

(بعد از کمی فکر کردن و مرور همون شش تا حس با هم دیگه)
-ما با دندونامون میجویم.

-نکنه میشه حس جوایی؟

-آآآره

 

 محمد و یاسین
اوایل شهریور - خونه آقاجون - قم - ساعت ۱۲ شب.
یاسین اینا از تهران اومده بودن که فردا صبح برن اهواز.من هم در حال درس خوندن برای امتحان فردا .

نویسنده: محمد و مامان

لذت بزرگ شدن

محمد ۱۱ ماهش بود که به خاطر دانشگاه من رفت مهدکودک. دو ماه مهد دانشگاه رفت که اصلا از کادرش راضی نبودم. بعد از دو ماه آوردمش همین مهد الانش، امید و آرزو. اون وقتا با پدرشوهرم زندگی میکردیم و راهمون خیلی دور بود به مهد. پدرشوهرم هر روز من و محمد رو میرسوند تا مهد، منو میبرد دانشگاه و خودش میرفت سر کار.

بین کلاسای دانشگاه میرفتم مهد تا به محمد شیر بدم. برخلاف مهد دانشگاه که نمیذاشتن مادرا وارد بخش شیر بشن، تو این مهدکودک من میرفتم پیش بچه ها. بعد از ظهرا که از دانشگاه میرفتم مهد تا محمد رو ببرم خونه، میرفتم تو سالن و بهش شیر میدادم. در واقع کمی استراحت میکردم، چون فاصله مهد تا داشنگاه هم کم نبود. تو این زمانها میدیدم مدیر داخلی مهد با چه حوصله و دقتی با بچه ها نمایش تمرین میکنه. میدیدم بچه ها چقدر دوستش دارن و چقد عالی کار میکنن. دوست داشتم یه روزی محمد مثل این بچه ها اعتماد به نفس و جسارت نمایش بازی کردن و جلوی جمع بودن رو داشته باشه. دوست داشتم مهارت این کارو داشته باشه.

امروز، محمدو که بردم مهد، مدیر داخلیشون گفت از شنبه محمد تا ساعت ۴ برای تمرین نمایش میمونه مهد. لطفا براش ناهار بذارید.

از خوشحالی نمیدونم چی بگم. امیدوارم موفق باشه تو نمایش. همون جوری هم که خودش گفته نقش مدد رو بهش دادن.

خدایا شکرت که دارم بزرگ شدن و موفقیت محمد رو میبینم. شکرت که مدیر مهدش میگه محمد از رفاه روحی برخورداره.

 ۸۷/۸/۱۱ ،جشن تولد محمد، خونه آقاجون در قم

تولد محمد در قم

این دو تا بادکنک رو که بالا سر محمد هستند نگاه کنید! اینا به هیچ جا وصل نیستن، ولی همینجوری بالا میرن و تو هوا میمونن. اینا رو از پارک رنگین کمان قم خریدیم. بادکنکای معمولی رو با یه گاز سبکتر از هوا پر میکردن و با یه نخ بلند به دست بچه ها می‌بستن که بالا نره! خونه که رسیدیم از دستمون بازش کردیم، رفت چسبید به سقف. خیلی بامزه بود. تو این عکس یه بادکنک رو که خودمون باد کردیم به اون سبکه وصل کردیم.برای همینم بین زمین و هوا موندن دوتایی!

نویسنده: محمد و مامان

گزارش تصویری تولد

برنامه ریزی خاصی نکرده بودم برای روز تولدش. دیروز تصمیم گرفتم جشن بگیرم. به زنعموش گفتم و اونم به عمه نجمه گفته بود. از شرکت که برمیگشتم بادکنک و فشفشه و گندم-شادونه-برنجک-سویا-عدس خریدم.

امروز صبح زنگ زدم زندایی خودم رو دعوت کردم. یوسف همسن محمده و با هم خوب بازی میکنن.زنگ زدم به نجمه دیدم رفته بازار و از طرف همه داره کادو میخره برای محمد.

این شد که تعداد مهمونامون زیاد نبود. 

جشن ما دو بخش داشت. بعد از ظهر عمه نجمه و سعید و مهدی + زنعمو و هانیه و معصومه + زندایی (  ِمن) و یوسف و حسام کوچولو + عمه زهرا مهمون بودن. کیک و کادوها مال جشن بودن.

برای شام بی‌بی‌جون و باباجون و عمه زهرا و عمو ابراهیم مهمونمون بودن. که چلو خورشت بادمجون و کدو درست کردم.وقتی باباجون اینا اومدن برای همه بچه ها هدیه آوردن و به همه دادن.

 

پذیرایی از مهمونا
تولد محمد

 

کیک تولد
تولد محمد

 

فوت کردن شمع ۵سالگی و ورد به ۶ سالگی
تولد محمد

 

بریدن کیک
تولد محمد

 

باز کردن کادوی عمه نجمه(سعید کنار محمده)
تولد محمد

 

کادوی عمه زهرا
تولد محمد

 

کادوی بابا و مامان
تولد محمد

 

کادوی بی‌بی‌جون و باباجون برای محمد و بقیه بچه ها
تولد محمد

نویسنده: محمد و مامان

تولد محمد

امروز تولد محمده.

 قراره بعد از ظهر یه جشن کوچولو داشته باشیم. البته شنبه هفته  پیش توی قم هم یه کیک گرفتیم و با با خاله و دایی و مامان‌جون و آقاجون یه جشن گرفتیم. 

امروز محمد ۵ سالش تموم میشه و میره تو ۶ سال.

خدایا شکرت!

 

نویسنده: محمد و مامان

صحبت با مدیر مهد

محمد چون نیمه دومیه، امسال پیش بستانی نرفته. به همین خاطر بیشتر بچه های کلاسش از خودش کوچیکترن. امسال میگفت آموزشامون خسته کنندست. زیاد به مهد رفتن راغب نبود. البته مربیش،خاله آرزو، رو خیلی خیلی دوست داره. دیروز رفتم با مدیر مهرشون صحبت کردم که اگه میشه محمدو بذاره تو کلاس پیش دیستانی.با توجه به اینکه سال دیگه محمد ان شاءالله میره مدرسه  و دیگه تو مهد نیست برا پیش دبستانی، آموزشا تکراری نمیشن. از طرفی میدونم که مدیرشون سرمایه گذاری فرهنگی و فکری زیادی رو پیش دبستانیا می کنه و نمیخواستم به خاطر مدرسه رفتن محمد اونا رو از دست بدم. مدیرشون دیروز موافقت کرد و قرار شد با خود محمد حرف بزنه و اگه خودشم دوست داشت بره تو پیش دبستانیا.

 دیروز حرفای جالبی میزد مدیرشون. مثلا میگفت محمد نگاه خیلی عمیقی داره. 

 می گفت برای نمایش هلال احمر از محمد دعوت کرده که بیاد تو دفتر ، پیش آقای پوردشتی(یکی از متخصصین تئاتر کودک تو استان) . بهش گفته محمد شما میخوای تو نمایش باشی؟ محمد گفته باید فکرامو بکنم. خیلی خوشش اومده بود. میگفت بعضی بچه ها از خودشون فکری ندارند. هر کاری بگی میکنن، اما محمد فکر میکنه. بعد از یه ساعت رفته بود تو کلاس و به محمد گفته بود چه کار میکنی؟ محمد جواب داده بود من که هنوز فکرامو نکردم. چند روزی دیگه چیزی به محمد نگفته بود.دیروز بعد از صحبتای ما محمد رو تو دفتر خواسته بود و باهاش حرف زده بود. امروز به من گفت که محمد گفته میخوام تو نمایش باشم و میخوام نقش مدد رو داشته باشم. 

مدیر مهدشون رو خیلی دوست دارم. آدم فوق العاده فهمیده ایه. برای بچه ها از جونش مایه میذاره و بیش از آموزش ریاضی و علوم به آموزش مهاتهای زندگی و تفکر و شخصیت اهمیت میده. چنان با بچه ها رفتار میکنه که انگار داره با یه آدم ۳۰ ساله رفتار میکنه، همون قدر بهشون احترام میذاره و مؤدبانه رفتار میکنه.

نویسنده: محمد و مامان

نمایشگاه صنعت 87 و مهندس ما
  • تو نمایشگاه غرفه یکی از فامیلای منشیمون که رفتیم به محمد یه لیوان تبلیغاتی دادن که خودش زیر لیوانی و قاشق هم داره. خونه که اومدیم و محمد بازش کرد و با دقت نگاش کرد، با کلی احساس گفت: «چه مهربون! چه قشنگ! چه خوشحال کننده!(اینا وصف لیوان بود) .  خیلی ممنون آقای نمایشگاه .خیلی  مهربون بودی»

  • بچه های شرکتمون تو غرفه ما تو نمایشگاه  رو یه نمایشگر لمسی با برنامه نویسی پی ال سی کار یه تعداد موتور رو شبیه سازی کرده بودن. تو یه بخشی از برنامه میشد با انگشت موتورها رو روشن و خاموش کرد . تو یه جای دیگه برنامه اگه موتورها همه روشن هیچ پیغامی نمایش داده نمیشد، اما اگه یکی از موتورها خاموش بود پیام میداد. محمد حسابی مشغول بود با این برنامه . میگفت موتورها رو آف می کنم. یه بارم یهو داد زد:«بدبخت شدیم. یکی از موتورها آفه!»

  • تو راه یرگشت از نمایشگاه منشیمون داشت صحبت میکرد ، محمد که اجازه حرف زدن به کسی نمیده بهش گفت«خفه خون بگیر لطفا» برق از کله من پرید. گفتم «کی این حرفو زده؟؟؟؟؟» با این عکس العمل  شدید من محمد فهمید که حرف بدیه و ساکت شد. بعد هم درگوشی در موردش  صحبت کردیم که این حرف خیلی بده و دیگه نمیگیم . ولی خدایی نمیدونم اینو از کی یاد گرفته، البته یه حدسی میزنم اما جلوی ارتباطش با اون بچه رو نمیشه گرفت. از طرفی خیالم هم راخته که وقتی فهمید حرفی بده دیگه تکراش نمیکنه.

  • موهای محمد حسابی بلند شده بود و هرکی میرسید یه چیزی میگفت. یکی تأیید میکرد و یکی میگفت چرا اینجوریه؟کوتاش کنید. بابای محمد که اصلا فرصت نمیکنه خودش بره آرایشگاه، چه برسه بخواد هماهنگ کنه و محمد رو ببره. باباجونش میگفت بیایید خودم میبرم موهاشو کوتاه میکنم. من و باباش موهاشو بلند دوست داریم ولی باباجونش میگه باید کوتاه باشه موهاش. در نتیجه وقتی با باباجون میره و موهاشو کوتاه میکنه ، دیگه همونی میشه که باباجون میخواد. هفته پیش عکاس میخواست بیاد مهد و به این بهانه موهای محمد رو کوتاه نکردیم. آخه عکس پارسالش با موهای بلنده و خیلی نازه. اما دیگه تو این روزای نمایشگاه که من و باباش هر دو بعد از ظهر نمایشگاه بودیم، باباجون فرصت خوبی گیر آورد و با گرفتن یه اوکی از من برای کوتاهی موهاش محمد رو برد آرایشگاه و کاری کرد که تغییر چهره محمد همه رو به تعجب واداشت. عکس از بعد از کوتاهی موهاش تو دوربین خودمون ندارم. از همکارام میگیرم و میذارم اینجا.

  • روز اول و دوم نمایشگاه من و محمد ساعت 7 از خونه به سمت نمایشگاه راه می افتادیم.روز اول محمد مشتاق رفتن بود، اما روز دوم تو مود غر بود و میگفت من نمیام. منم به مدد و مهربان متوسل شدم. کارت عضویت هلال احمرشو تو یه پاکت سنجاق دار گذاشتم . کیف مدد و مهربانشم که وسایل امداد توش بود آماده کردم و با این کلک که همه بفهمن شما عضد هلال احمری راضی شد که بیاد نمایشگاه. اون روز،تو یه غرفه مسواک و خمیردندان کوچولو به محمد و سعید دادن که تو این عکس مشغول بررسی اون هستن.  (یه روز قبل ار کوتاهی مو)

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.