تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
عید غدیر

روز قبل از عید غدیر برای دوستای نمایش و مربیای مهد محمد شکلات بسته بندی کردیم و به عنوان عیدی بردیم مهد. البته برای دوستاش به جز شکلات یه بادکنک هم توی بسته گذاشتیم.

عیدی

اینا عکسای محمد و دوستاش توی مهد هستن. دوستاش با بادکنکا حسابی بازی کردن و خندیدن.

محمد در مهد

محمد در مهد

روز عید با عمو رضا و زنعمو و دختر عموها و عمه زهرا رفتیم شوش.توی یه پارک ناهار خوردیم و برای نماز رفتیم مرقد دعبل خزاعی، شاعر اهل بیت.

معصومه-محمد-هانیه

تو راه برگشت به اهواز آقا محمد توی عمارت پادشاهی اختصاصی خودش مشغول بازی بود.(تو مسیر رفت من و محمد خواب بودیم)

محمد

 

 

نویسنده: محمد و مامان

تمرین تئاتر

سلام

این مدت حسابی سرمون شلوغ بوده و فرصت نشده به وبلاگ ها سر بزنیم، حتی به وبلاگ خودمون هم سری نزده بودیم، چه برسه به ارسال مطلب جدید.

محمد سخت مشغول تمرین نمایش هلال احمر شده. هر روز تا ۵ بعد از ظهر مهد کودکه و بعد ازناهار تمرین دارن. دیروز که جمعه بود هم برای تمرین رفتن مهد. ایشالا قراره ۵ دی اجرا داشته باشن. ین جوری که به من گفتن جشن باحضور وزیر کشور برگزار میشه و خیلی رو این نمایش حساب کردن.

روز قبل از عید قربان تو بهزیستی اهواز جشن افتتاح یه مرکز بینایی سنجی بوده. بچه های پیش دبستانی مهد امید و آرزو اجرای سرود و برنامه های دیگه داشتن که محمد رو هم همراه خودشون برده بودن. سرود ملی، سوره حمد با اشاره و سرود چشمان رو اجرا کردن. مسئولین اونجا محمد رو برای افتتاح مرکز انتخاب کردن و محمد روبان رو بریده و پشت دستگاه نشسته. روز عید توی اخبار خوزستان نشون داده اما ما ندیدیم.همکارای خودم و مربیای مهد همه دیدن و کلی ذوق کردن. مدیر مهد یه عالمه از رفتار مردونه و مؤدبانه محمد تعریف کرد. قراره بهزیستس سی دی جشن رو بهمون بده. خدا کنه این کارو بکنن که ما هم ببینیم برنامه های پسرمون رو.

ان شاء الله سرمون که خلوت شد میاییم و مفصل می نویسیم، هم من و هم محمد.

ببخشید که وقت نمیشه و بهتون سر نمیزنم.

خبر انتخاب بهترین وبلاگ های کودکان رو هم من تازه دیدم، اون هم به لطف لیلی جون، مامان یونا. به محمد طلا هم رأی بدین خوشحال میشیم

نویسنده: محمد و مامان

مردونه
گل پسر ما چند وقتیه حسابی مردونه با باباش بیرون میرن؛ چند روز پیش از سر کار که برگشتیم محمد و بابا منو خونه پیاده کردن و رفتن کارگاه با هم. دیروز هم همینطور؛ با همدیگه رفتن کارگاه. دوست من خونه ما بود. وقتی محمد برگشت خونه به دوستم گفت ما مردونه رفتیم کارگاه. شما زنونه موندین تو خونه. البته منظور بچه این نیست که زنا باید تو خونه باشن. منظورش جمع مردونه خودشون و خانمانه ما بود.
به همون علت کارگاه رفتن دیشب و این که دوستم رو ساعت 10 رسوندیم خوابگاه و دیر شام خوردیم، محمد ساعت 12 خوابید. صبح باباش تنها رفت مدرسه. من محمد رو بیدار کردم و با خودم آوردم شرکت. باباجونش(بابای امین) اومد شرکت و با هم دیگه مردونه رفتن بازار. الانم با هم رفتن خونه باباجون. من قراره ظهر که کار شرکت تمام شد برم اونجا پیشش.

خدمت همه مامانای پسردار عرض کنم که این با بابا بیرون رفتنها کلی روی اخلاق و رفتار و حرف گوش کردن محمد تأثیر مثبت گذاشته. امین خیلی دوست داره محمد رو با خودش ببره اما کمتر پیش میاد شرایط جور باشه برای این کار. من تو کتاب پسرها از مجموعه کلیدهای تربیت کودکان و نوجوانان این رو خوندم که پسرها از حدود 6 تا 14 سالگی به پدر نزدیک میشن. تو این سن پسرها از پدر مرد بودن رو یاد میگیرن. مادر باید در کنار پدر باشه اما نقش پدر تو این سن بیشتره. اونجا گفته بود پسرایی که تو این سن پدر درکنارشون نیست با مشکلات زیادی مواجه میشن.
خدا رو خیلی شکر میکنم که الان که محمد به شش سالگی رسیده، شرابط کاری امین هم جوری شده که بیشتر با هم هستن. این کارگاه جدید رو حدود یک ماهه که راه انداختن و نزدیک خونه خودمون هم هست.
امیدوارم همه پدرا بتونن وقت زیادی رو به پسراشون اختصاص بدن تا پسرامون مردای موفق و با شخصیت کاملی بشن در آینده.

این عکس محمد رو امروز صبح در حال بازی با کامپیوتر همکارم گرفتم، قبل از اینکه با باباجونش برن بازار.


این یکی بعد از برگشتن از خرید و قبل از رفتن خونه باباجونه، در حال خوردن بیسکویتایی که بابابزرگ من(عمده فروش مواد خوراکی هستن)بهش دادن، رو پای عمو ابراهیم.
 
پریروز صبح امین به محمد گفت عصری با هم میریم کارگاه. اما عصر تو راه برگشت یه کاری پیش اومد که میخواست ما رو برسونه خونه و برگرده شرکت برای یه جلسه. در نتیجه نمیشد با محمد برن کارگاه. گفتیم ببینیم محمد یادش مونده یا نه. از مهد که سوار شد هیچی نگفت و ما هم حرفی در مورد کارگاه نزدیم. اتفاق بامزه ای افتاد:
تا رسیدیم دم خونه و من پیاده شدم محمد خیلی فرز درای ماشینو قفل کرد و از صندلی عقب پرید رو صندلی جلو و گفت بریم. من و امین نمیدونستیم بخندیم یا ناراحت بشیم. امین براش توضیح داد که امروز نمیشه بریم کارگاه و فردا میبرمت. محمد هم به راحتی پذیرفت و پیاده شد.
رفتار محمد خیلی برامون جالب بود. بدون هیچ حرفی کار خودشو کرد.

نویسنده: محمد و مامان

مدافع حقوق مامان
چند روزه صبحا محمد زودتر از من و باباش آماده میشه و سوویچ ماشینو میبره پایین. اگه گفتید برا چی؟

برا این که اگه بابا زودتر از مامان رسید پیش ماشین در ماشینو باز نکنه و نتونه بشینه پشت فرمون.

خیلی جدی سوویچ رو به بابا نمیده و میگه نه بابا مامان باید بشینه اینجا. هرچی هم که من بگم مامان جونم دیر شده، باید بابا بشینه قبول نمیکنه.

در نتیجه چند روزه به همت محمد از خونه تا مهد من رانندگی میکنم.(حالا انگار چقدر هست.۵دقیقه هم نمیشه)

الهی مامان فداش بشه که اینجوری محکم جلوی بابا می‌ایسته تا از من دفاع کنه.

------------

خیلی ظالمانه شد این پست. برای توضیح باید بگم که خود بابا منو مجبور کرد برم رانندگی اما صبحا همیشه با عجله از خونه بیرون میریم و امین رانندگی میکنه که با سرعت باد بریم!

 

نویسنده: محمد و مامان

حادثه
پنجشنبه محمد تمرین نمایش نداشت و ظهر اومد خونه. هوا خیلی خوب بود و با هانیه و معصومه و مهدی رفتن پایین برای بازی. بعد از نیم ساعت رفتم پیششون و خاک باری بچه‌ها رو نگاه کردم.برگشتم خونه و قرار شد یه ساعت بعد بچه‌ها بیان بالا. پنج دقیقه نشده بود معصومه اومد محکم در زد و گفت زنعمو سر محمد داره خون میاد.بچه‌ها داشتن تاب‌بازی میکردن که تاب به سر محمد خورده. هنوز لباسای بیرونم تنم بود. به معصومه گفتم بابات هست؟ گفت نه عمو احمد هست. رفت و صداش کرد. منم چادر سرم کردم و به امین زنگ زدم و با آقااحمد(شوهر عمه محمد) رفتیم درمانگاه آب و برق. برعکس دفعه قبل، این بار خیلی هول شدم. باوجودی که خونش همون موقع بند اومد و زیاد نگران کننده نبود. اتفاقا همون دکتر دفعه قبل بود. نگاش کرد و گفت چیزی نیست. امین هم رسید. دکتر براش سفالکسین نوشت و برگشتیم خونه. حتی اونجا بتادین هم نزدن به سرش.

شب برای شام رفتیم بیرون، عطاویچ. بعد هم رفتیم خونه عمه من که دخترش رو پاگشا کرده بود، اما چون فراموش کرده بود زودتر دعوت کنه، ما دیگه شام خورده بودیم.

شب که برگشتیم خونه به سفارش عموش چند قطره بتادین ریختیم رو زخمش و خوابید.
دکتره گفت تا فردا مواظب باشید سرگیجه یا حالت تهوع یا حواس پرتی نداشته باشه به خاطر ضربه. والا ما هرچی مواظب بودیم به این نتیجه رسیدیم که مخش یه تکونی خورده و دو سه تا پله در جهت افزایش شیطنت جهش کرده.


خاک بازی کنار تاب مذکور



ساخت کوه از خاک(عشق محمد)


محمدخان توی عطاویچ که نذاشت یه عکس درست و حسابی ازش بگیرم.


نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.