شنبه نوبت بینایی سنجی داشتیم. صبح با محمد رفتیم اونجا و دیدیم یه کاغذ زده که تعطیله و بعد از ظهر تماس بگیرید. ما هم برای این که یه جایی رفته باشیم، رفتیم دفتر باباامین.

شنبه عصر زنگ زدیم و بعد از اعلام اعتراض قرار شد یکشنبه بریم و رفتیم.

آقای بینایی سنج بعد از این که کلی از محمد تعریف کرد و بهش آفرین گفت برای خوب جواب دادن به سؤالاش، گفت شماره چشم محمد هیچ تغییری نکرده و دیدش عالیه و همین عینک خوبه. خدا رو شکر از دو سال پیش که فهمیدیم به عینک احتیاج داره تا الان اصلا شماره چشمش بالا نرفته.

بعد هم جهت حال دادن به آقا محمد با اتوبوس برگشتیم خونه و توی اتوبوس هم رفتیم رو صندلیای آخر، اون بالا نشستیم.این پسر گل من عاشق اینه که اتوبوس سوار شه

عمه محمد دو سه روزی خونه ما بود برای نوشتن یه برنامه برای درسای دانشگاهش، شب با هم رفتیم و شام اسنک خوردیم، اسنک نیک شام، کیانپارس. خوشمزه بود و البته هم گرونتر و هم بزرگتر از اسنک های معمولی ِ۱۲۰۰ تومنی!
محمد ما از وقتی فهمیده نوشابه معده رو سوراخ میکنه، دیگه نوشابه نمیخوره و به باباش هم اجازه نمیده که بخوره. بابای عزیز هم بهش میگه ماءالشعیر با نوشابه فرق داره و دوتایی حسابی میخورن، حالا این ماءالشعیرا اینهمه گاز دارن اصلا مهم نیست

فردا صبحش که دوشنبه باشه محمد با مقادیر کمی تب و مقادیر زیادی بی حالی بیدار شد و هر چی خورده بود، ببخشید، بالا آورد. فکر کردم مثل قبلا که به خاطر گرسنگی اینجوری میشد، اگه بهش آب قند بدم و کم کم غذا بدم خوب میشه اما فایده نداشت و آب قند و یه دونه بیسکویت پتی بور رو بالا آورد.

خیلی بی حال بود و همش دراز کشیده بود. ظهر زنگ زدم به امین که بیاد ببریمش بیمارستان. امین با وجودی که معتقد بود چیزیش نیست و به خاطر سنگینی غذای دیشب بوده اومد خونه.وقتی رسید خونه محمد خواب رفته بود.

نبات داغ هم فایده نداشت. ساعت ۴ زنگ زدیم از دکتر مرعشی وقت گرفتیم.منشیش گفت دوشنبه ها دکتر دیر میاد. شما هم نفر ۲۵ هستید. اما ما دیگه طاقت نیاوردیم و ساعت ۷ رفتیم مطب.محمد اصلا نمیتونست راه بره. بغل باباش بود که یه آقایی اومد گفت محمد طلا؟ امین فکر کرد بابای یکی از بچه های مهده، اما بابای ارغوان کوچولو بود. متأسفانه ارغوان هم درگیر بیماری بود و تحت معالجه. از دیدن ارغوان و مامان و باباش خیلی خوشحال شدم. امیدوارم از این به بعد جاهای خوب همو ببینیم. اونا زود نوبتشون شد و رفتن. ما تا ساعت ۹ اونجا بودیم.

دکتر گفت که عفونت ویروسیه و بهتره محمد مهد نره.ما بهش گفتیم که محمد تمرین نمایش داره و ۵ دی اجرا دارن. براش استامینوفن نوشت و چون یه کم عفونا پشت گلوش دید سفکسیم هم نوشت. رفتیم داروخانه و داروهاش رو گرفتیم.

بعد هم رفتیم خونه باباجون. اونجا براش سوپ درست کرده بودن.داروهاش رو با یه کم سوپ بهش دادیم که اونا رو هم بالا آورد. خیلی نگران شدیم. از صبح هیچی نخورده بود. زنگ زدیم به دکتر و گفت بهش او آر اس بدین و کمی سوپ. از باباجون اینا خداحافظی کردیم و از داروخانه شبانه روزی او آر اس گرفتیم. محمد تو راه خواب رفت. خونه که رسیدیم او آر اس درست کردم و کمی بهش دادم و خوابید.
سه شنبه صبح که بیدار شد کم کم او آر اس دادم و یه سوپ براش درست کردم. محمد خوشش میاد براش از خاطرات بچگی خودم بگم. براش تعریف کردم که یه بار که مریض بودم مامان جون برام سوپای مختلف درست میکرد و تو مخلوط کن میزد.هر بار سوپ زده شده یه رنگ بود. خیلی براش جالب بود. سوپ خودش رو هم گذاشتیم تو دستگاه و زدیمش و چون نخود فرنگی و گوشت مرغ و سیب زمینی داشت سبز شد. محمد خیلی لذت برد از این که سوپ رو زده بودیم. در کمال شگفتی یه عالمه از اون سوپ رو خورد، آخه اخیرا خیلی بدغذا شده و هر چیزی نمیخوره.
با مهد تماس گرفتم و گفتند اجرای نمایش افتاده آخرای دی. خیال خودم و البته مربیای مهدش راحت شد.
بس که بی بی جون مهربونه و نگران محمد، انقدر اصرار کردن که دوباره رفتیم اونجا. خدا رو شکر محمد حسابی سر حال اومده بود. هر کی رو میدید بهش میگفت امروز هرچی خوردم بالا نیاوردم.
بچم خیلی خوشحال بود. شب هم رفتیم پودر ماشین ظرفشویی خریدیم که ایشالا بیان نصبش کنن برامون. محمد خیلی ذوق داره براش.انگار تا حالا اون ظرفا رو می شسته. فداش بشم که انقد تو فکر راحتی مامانشه.
امروز دوتایی تو خونه منتظر بودیم بیان برای نصب ماشین که نیومدن اما به ما دو تا تو خونه خیلی خوش گذشت.
اینم از داستانای این چند روز ما.چند تا نکته لازمه که بهشون اشاره کنم:
۱- بچه ها چقد شرایط رو درک میکنن. به محض این که ما میرسیدیم خونه باباجون محمد، چنان نازی میکرد، چنان رفتاری میکرد که با توی خونه قابل مقایسه نبود. همش میگفت خستم، حالم بده!
۲-چقد خدا بچه ها رو دوست داره. عقب افتادن اجرای نمایش محمد اینا خیلی اتفاق خوبی بود. محمد اصلا آماده نبود. یعنی این دو روز که حالش خوب نبود و میشد دو سه روز قبل از اجرا خیلی مهم بود. وقتی فهمیدم عقب افتاده اجراشون، امروز هم نبردمش مهد. از مهد زنگ زدن و گفتن لطفا فردا بیاریدش.
۳-خوبه که آدم گاهی بدون دغدغه کار و بدون دلیلی مثل بیماری خودش یا بچش بمونه خونه و از بودن با گلش لذت ببره.من دیروز تلویزیون رو هم روشن نکردم و همش با محمد با هم بودیم و بازی کردیم و خوش گذرندیم.
۴-اون روز که محمد بی حال بود و خوابش برده بود وقتی بیدار شد دید باباش خونست، کلی انرژی پیدا کرد و پاشد با باباش بازی کرد اما چون واقعا حالش خوب نبود،خیلی نتونست بازی کنه.میخوام بگم این توجه و حضور امین چقد تو روحیه محمد تأثیر گذاشت.
۵- بچه ها هم مثل ما بزرگا گاهی نیاز دارن بدون دلیل خودشونو برامون لوس کنن و ما هم نازشونو بخریم. تو این دو روز بیماری گاهی کاملا مشخص بود که محمد داره برامون ناز میکنه اما خب هرچی خواست براش انجام دادیم. حالا راستی راستی ما مثل بچه هاییم یا بچه ها مثل ما؟؟
۶-مواظب خودتون و گلای زیباتون باشید. اینجا که هوا کاملا بهاریه اما میگن تهران و اون ورا سرده.ایشالا که همه بچه ها در سلامتی کامل باشن.