تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
تاسوعا و عاشور در قم

شنبه ۱۴ دی ماه با هواپیما رفتیم تهران.

محمد در فردوگاه اهواز
فرودگاه اهواز

محمد  هواپیمای ایران ایر رو خیلی دوست داره.چون از بقیه هواپیمایی ها راضی نیست! این بار هم واقعا پرواز خوبی داشت.البته دیگه از اسباب بازی و اینا خبری نیست و غذایی که مثلا برای ناهار بود یه ساندویچ مرغ یخ کرده بود که محمد خوشش نیومد. با این حال از کاسپین و آسمان بهتره.
 - خودش خیلی با دقت همیشه میگه هواپیمای ایران اِی. قبلا که میگفت ایران اِل!!! 
هواپیما 

آقاجون و مامان جون و دایی علیرضا اومدن تهران دنبالمون.
فرودگاه مهرآباد

تو راه تهران-قم محمد تو ماشین حسابی استراحت کرد. سرش رو پای مامان و پاش رو دایی جان!
تهران-قم

توی قم مامان جون برای محمد تاب بستن و محمد کلی تاب بازی کرد.
تاب بازی

شب تاسوعا رفتیم حرم حضرت معصومه
گنبد

 و محمد دسته های عزاداری رو نگاه کرد.
حرم
عزاداری شب تاسوعا

عکس هنری دایی علیرضا از محمد
محمد

شب عاشورا هم رفتیم حرم و محمد بس که اصرار کرد دایی بُردش دنبال یکی از دسته ها.
بعد که برگشتن حرم رفتیم شبستان جدید و زیارت نامه خوندیم و محمد برای ما قرآن خوند.
قرآن خواندن

روز عاشورا محمد با دایی و آقاجون بود و برای عزاداری چند جا رفتن که یکیش حرم بود.
عاشورا
عاشورا در حرم

شنبه ۲۴ دی ماه با قطار برگشتیم اهواز.
محمد در قطار

ببخشید که این مدت به دوستای خوبمون سر نزدیم. امروز هم نمیدونم بلاگفا مشکل داره یا اینترنت ما که وبلاگای بلاگفایی رو نمیتونم ببینم. از همنیجا به همه ابراز ارادت میکنیم

و به زینب جان مامان محمدمهدی میگم که"عزیزم. قدم شما روی چشم ما. ببخش که این مدت زیاد فرصت سر زدن به وبلاگها رو نداشتم. شماره موبایلتو برام خصوصی بزار. خیلی خوشحال میشم ببینمت. ضمنا خیالت راحت باشه که اون بچه ای که دیدی محمد نبوده. محمد هنوز بلد نیست کسی رو بذاره سر کار. اونم اینجوری که بگه من علی ام!به هر حال از این که از من ناراحت شدی خیلی دلم گرفت. امیدوارم تو دلت غمی نباشه و دیگه از من دلگیر نباشی . الانم اگه وبلاگت باز میشد برات خصوصی نظر میذاشتم که خونمون کجای اهوازه. "

نویسنده: محمد و مامان

تایپ

محمد داشت رمز بازی داستان دوستان رو وارد میکرد که صدام کرد و گفت مامان  دو جاش اشتباه میشه. نگاه کردم دیدم یکی دو تا حرف مثل H داره که چون caps lock خاموشه حروف کوچیک تایپ میشد و محمد متعجب بود که چرا رو کیبورد H  میبینه ولی h نوشته میشه. این مشکل باروشن کردن caps lock حل شد. بعد رسید به M . هرچی گشت پیداش نکرد. گفت مامان این نیست مجبورم W رو بزنم.حسابی خندم گرفت اما نخندیدم و M رو نشونش دادم.خودش کلی ذوق کرد که همه حروف رمز رو درست تایپ کرده و بازی رو  به تنهایی نصب کرد.

برام شیرین و جالبه که یکی یکی حروف نوشته شده روی کاغذ رمز رو از روی کیبورد پیدا و تایپ کرد. نگید "مامانه حالش خوب نیست.الان همه بچه های سه ساله بلدن این کارو انجام بدن، برا پسر 6 سالش ذوق کرده." من اصلا نذاشتم محمد بازی کنه با کامپیوتر و افتخار میکنم که پسرم فقط تو وبلاگش تایپ فارسی میکرده و تابستون امسال اولین سی دی های بازی رو براش تهیه کردم. اون هم فقط بازی های تأیید شده کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

محمد در حال خوردن شامی به نام پیتزاکوچولو (مامان این اسمو برای غذای خودش درآورده!)

محمد و پیتزا کوچولو

نویسنده: محمد و مامان

محمد نوشت
oneوان

 two تو

 three  تری

 four فُر

 five فایو

 six سیکس

 seven سِوِن

 eight اِیت

 nine ناین

 tenتن

 eleven اِلِوِن

  twelve تووِل

من این عددای انگلیسی رو بلدم بشمرم.

۱+۳=۴

۱+۲=۳

۱+۱۰۰۰=۲۰۰۰

۳*۲=نمیدونم

۳+۱۰۰۰=۳۰۰۰

نمایش تمرین میکنم.

بعد از مدتها محمد برای من گفت و من نوشتم براش. رنگای نوشته و زمینه رو هم خودش انتخاب کرد. اینم عکسش در حال انتخاب رنگ:

جیگر مامان

 

نویسنده: محمد و مامان

پرده

هوای ما کاملا بهاریه. محمد به خاطر بیماری و برای بهبود کامل خونه ست و صبا نمیره مهد. صبح میگه مامان گرمت نیست؟ (خودش خیلی زود گرمش میشه) میگم چرا مامان گرممه. بدو بدو رفته رو مبل که پنجره رو باز کنه. بعد دید نمیتونه رفت صندلی آورد و پنجره رو باز کرد. بعد هم به شیوه ای که توی عکس مینینید پرده ها رو کنار میزنه. یه طرفشو میبره تو قفسه جمع میکنه و یه طرف رو تو کتابخونه میذاره.

من هیچ وقت اینجوری پرده ها رو کنار نمیزنم. وقتی محمد این کارو میکنه خونه حسابی با نور خورشید روشن میشه و من که عاشق آفتابم کلی لذت می برم. مامان فدای این پسر گل که همه کاری برام میکنه.

کنار زدن پرده ها

نویسنده: محمد و مامان

بینایی سنج و دکتر

شنبه نوبت بینایی سنجی داشتیم. صبح با محمد رفتیم اونجا و دیدیم یه کاغذ زده که تعطیله و بعد از ظهر تماس بگیرید. ما هم برای این که یه جایی رفته باشیم، رفتیم دفتر باباامین.

آقای رییس

شنبه عصر زنگ زدیم و بعد از اعلام اعتراض قرار شد یکشنبه بریم و رفتیم.

بینایی سنجی

آقای بینایی سنج بعد از این که کلی از محمد تعریف کرد و بهش آفرین گفت برای خوب جواب دادن به سؤالاش، گفت شماره چشم محمد هیچ تغییری نکرده و دیدش عالیه و همین عینک خوبه. خدا رو شکر از دو سال پیش که فهمیدیم به عینک احتیاج داره تا الان اصلا شماره چشمش بالا نرفته.

بینایی سنجی

بعد هم جهت حال دادن به آقا محمد با اتوبوس برگشتیم خونه و توی اتوبوس هم رفتیم رو صندلیای آخر، اون بالا نشستیم.این پسر گل من عاشق اینه که اتوبوس سوار شه

اتوبوس

عمه محمد دو سه روزی خونه ما بود برای نوشتن یه برنامه برای  درسای دانشگاهش، شب  با هم رفتیم و شام اسنک خوردیم، اسنک نیک شام، کیانپارس. خوشمزه بود و البته هم گرونتر و هم بزرگتر از اسنک های معمولی ِ۱۲۰۰ تومنی!

محمد ما از وقتی فهمیده نوشابه معده رو سوراخ میکنه، دیگه نوشابه نمیخوره و به باباش هم اجازه نمیده که بخوره. بابای عزیز هم بهش میگه ماءالشعیر با نوشابه فرق داره و دوتایی حسابی میخورن، حالا این ماءالشعیرا اینهمه گاز دارن اصلا مهم نیست

محمد و ماءالشعیر

فردا صبحش که دوشنبه باشه محمد با مقادیر کمی تب و مقادیر زیادی بی حالی بیدار شد و هر چی خورده بود، ببخشید، بالا آورد. فکر کردم مثل قبلا که به خاطر گرسنگی اینجوری میشد، اگه بهش آب قند بدم و کم کم غذا بدم خوب میشه اما فایده نداشت و آب قند و یه دونه بیسکویت پتی بور رو بالا آورد. 

محمد مریض

خیلی بی حال بود و همش دراز کشیده بود. ظهر زنگ زدم به امین که  بیاد ببریمش بیمارستان. امین با وجودی که معتقد بود چیزیش نیست و به خاطر سنگینی غذای دیشب بوده اومد خونه.وقتی رسید خونه محمد خواب رفته بود.

گل بیمار مامان

نبات داغ هم فایده نداشت. ساعت ۴ زنگ زدیم از دکتر مرعشی وقت گرفتیم.منشیش گفت دوشنبه ها دکتر دیر میاد. شما هم نفر ۲۵ هستید. اما ما دیگه طاقت نیاوردیم و ساعت ۷ رفتیم مطب.محمد اصلا نمیتونست راه بره. بغل باباش بود که یه آقایی اومد گفت محمد طلا؟ امین فکر کرد بابای یکی از بچه های مهده، اما بابای ارغوان کوچولو بود. متأسفانه  ارغوان هم درگیر بیماری بود و تحت معالجه. از دیدن  ارغوان و مامان و باباش خیلی خوشحال شدم. امیدوارم از این به بعد جاهای خوب همو ببینیم. اونا زود نوبتشون شد و رفتن. ما تا ساعت ۹ اونجا بودیم.

محمد در مطب دکتر

دکتر گفت که عفونت ویروسیه و بهتره محمد مهد نره.ما بهش گفتیم که محمد تمرین نمایش داره و ۵ دی اجرا دارن. براش استامینوفن نوشت و چون یه کم عفونا پشت گلوش دید سفکسیم هم نوشت. رفتیم داروخانه و داروهاش رو گرفتیم.

محمد در داروخانه

بعد هم رفتیم خونه باباجون. اونجا براش سوپ درست کرده بودن.داروهاش رو با یه کم سوپ بهش دادیم که اونا رو هم بالا آورد. خیلی نگران شدیم. از صبح هیچی نخورده بود. زنگ زدیم به دکتر و گفت بهش او آر اس بدین و کمی سوپ. از باباجون اینا خداحافظی کردیم و از داروخانه شبانه روزی او آر اس گرفتیم. محمد تو راه خواب رفت. خونه که رسیدیم او آر اس درست کردم و کمی بهش دادم و خوابید.

سه شنبه صبح که بیدار شد کم کم او آر اس دادم و یه سوپ براش درست کردم. محمد خوشش میاد براش از خاطرات بچگی خودم بگم. براش تعریف کردم که یه بار که مریض بودم مامان جون برام سوپای مختلف درست میکرد و تو مخلوط کن میزد.هر بار سوپ زده شده یه رنگ بود. خیلی براش جالب بود. سوپ خودش رو هم گذاشتیم تو دستگاه و زدیمش و چون نخود فرنگی و گوشت مرغ و سیب زمینی داشت سبز شد. محمد خیلی لذت برد از این که سوپ رو زده بودیم. در کمال شگفتی یه عالمه از اون سوپ رو خورد، آخه اخیرا خیلی بدغذا شده و هر چیزی نمیخوره.
با مهد تماس گرفتم و گفتند اجرای نمایش افتاده آخرای دی. خیال خودم و البته مربیای مهدش راحت شد.
بس که بی بی جون مهربونه و نگران محمد، انقدر اصرار کردن که دوباره رفتیم اونجا. خدا رو شکر محمد حسابی سر حال اومده بود. هر کی رو میدید بهش میگفت امروز هرچی خوردم بالا نیاوردم.بچم خیلی خوشحال بود. شب هم رفتیم پودر ماشین ظرفشویی خریدیم که ایشالا بیان نصبش کنن برامون. محمد خیلی ذوق داره براش.انگار تا حالا اون ظرفا رو می شسته. فداش بشم که انقد تو فکر راحتی مامانشه.

امروز دوتایی تو خونه منتظر بودیم بیان برای نصب ماشین که نیومدن اما به ما دو تا تو خونه خیلی خوش گذشت.

اینم از داستانای این چند روز ما.چند تا نکته لازمه که بهشون اشاره کنم:

۱- بچه ها چقد شرایط رو درک میکنن. به محض این که ما میرسیدیم خونه باباجون محمد، چنان نازی میکرد، چنان رفتاری میکرد که با توی خونه قابل مقایسه نبود. همش میگفت خستم، حالم بده!

۲-چقد خدا بچه ها رو دوست داره. عقب افتادن اجرای نمایش محمد اینا خیلی اتفاق خوبی بود. محمد اصلا آماده نبود. یعنی این دو روز که حالش خوب نبود و میشد دو سه روز قبل از اجرا خیلی مهم بود. وقتی فهمیدم عقب افتاده اجراشون، امروز هم نبردمش مهد. از مهد زنگ زدن و گفتن لطفا فردا بیاریدش.

۳-خوبه که آدم گاهی بدون دغدغه کار و بدون دلیلی مثل بیماری خودش یا بچش بمونه خونه و از بودن با گلش لذت ببره.من دیروز تلویزیون رو هم روشن نکردم و همش با محمد با هم بودیم و بازی کردیم و خوش گذرندیم.

۴-اون روز که محمد بی حال بود و خوابش برده بود وقتی بیدار شد دید باباش خونست، کلی انرژی پیدا کرد و پاشد با باباش بازی کرد اما چون واقعا حالش خوب نبود،خیلی نتونست بازی کنه.میخوام بگم این توجه و حضور امین چقد تو روحیه محمد تأثیر گذاشت.

۵- بچه ها هم مثل ما بزرگا گاهی نیاز دارن بدون دلیل خودشونو برامون لوس کنن و ما هم نازشونو بخریم. تو این دو روز بیماری گاهی کاملا مشخص بود که محمد داره برامون ناز میکنه اما خب هرچی خواست براش انجام دادیم. حالا راستی راستی ما مثل بچه هاییم یا بچه ها مثل ما؟؟

۶-مواظب خودتون و گلای زیباتون باشید. اینجا که هوا کاملا بهاریه اما میگن تهران و اون ورا سرده.ایشالا که همه بچه ها در سلامتی کامل باشن.

 

 

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.