17 بهمن محمد توی سالن مهتاب پارک دولت اجرای نمایش داشت.
مامان من برای سالگرد مامان بزرگم اومده بودن اهواز که با اجرای محمد همزمان شد. و خوشبختانه مامان برای اجرای محمد اینجا بودن. پنجشنبه مامان صبح رسیدن اهواز و چون محمد باید ظهر میرفت مهد، مامان اومدن خونه ما که محمد رو ببینن قبل از رفتنش. (قرار بود مامان برن خونه بابابزرگم) صبح قرار بود بریم راهآهن دنبالشون. محمد رو صدا زدم و گفتم میای بریم دنیال مامان جون؟ تا اینو بهش گفتم از جاش پرید. خیلی زود بیدار شد و آماده رفتن شد. اما هر کاری کردیم ماشینمون روشن نشد. زنگ زدیم و با معذرت از مامان جون خواستیم تاکسی بگیرن و خودشون بیان. بابا امین هم که حسابی دیرش شده بود، تاکسی گرفت و رفت مدرسه. مامان جون که اومدن برای محمد یه ظرف غذای خوشگل آوردن که دو قسمت کاملا مجزا داره. برای ناهار محمد زرشک پلو با مرغ درست کردم که حسابی خورد. آخه روزای آخر قبل از اجرا خیلی بد ادا شده بود و از هر غذایی یه ایرادی میگرفت و اصلا خوب غذا نمیخورد. دیگه چون خیلی زرشکپلو دوست داره ناهارشو خورد. ماشین ما که به قول بابا با گرمتر شدن هوا حالش خوب میشد، درست شد و ظهر با مامانجون رفتیم محمد رو رسوندیم مهد. از روز قبل گفته بودن بچهها رو ظهر بیارین که از صبح توی مهد خسته نشن. بعد هم من و مامانجون رفتیم خونه آقابزرگ(بابای مامانجون). من که از چند روز قبل میخواستم بعد از نمایش به محمد سیدی شهر موشها رو جایزه بدم، وقتی رسیدیم خونه آقابزرگ دیدم ای داد! یادم رفته از خونه بیارمش. مامانجون که برای محمد از قم یه قطار فلزی(مثل قلکهای فلزی) آورده بودن که توش پر از شکلات بود، گفتن اینو با هم میدیم. اما دلم راضی نبود. دایی من طبقه بالای خونه آقابزرگم هستند و یه پسر همسن محمد دارن. زنداییم که اومد پایین ازش پرسیدم شما چیزی نداری که باز نشده باشه و بشه من هدیه بدم به محمد. گفت یه سیدی شهر موشها دارم که یه بار گذاشتم تو کامپیوتر اما کامل ندیدمش. گفتم خوبه. شما اینو بده من، من بعدا اونی که خونه دارم بهت میدم. خلاصه خدا برامون یه سیدی شهر موشها جور کرد. باباامین از مدرسه اومد و خونه آقابزرگ ناهار خوردیم و رفتیم تالار مهتاب. ما به باباجون و بیبیجون و عمه زهرای محمد هم گفته بودیم که برای اجرا بیان. اونا زودتر از ما رسیده بودن تالار آفتاب. وقتی رسیدیم دیدیم تنها کسی که اینهمه همراه داره محمد گل ماست. مهمونای جشن بچههای چند تا دبستان بودن و مسئولین هلال احمر و سازمان جمعیت جوانان هلال احمر و پدر و مادرای بچههای مهد. برنامه با اجرای سرود ملی توسط بچهها شروع شد.

تن بچهها لباسای محلی مختلف کرده بودن به نشونه همبستگی همه قومیتهای ایرانی. من از لباس محمد خوشم نیومد!

بعد سخنرانی نه چندان خوب و متناسب با کودک رییس جمعیت جوانان سازمان هلال احمر خوزستان. برنامه بعدی اجرای سرود دخترای یه مدرسه راهنمایی بود در مورد ایران که خوب بود.
بعد اجرای نمایش بچهها که واقعا عالی بودن.

فقط یکی از بچهها که نقش بابای خونه رو داشت خیلی اذیت کرد. وقتی دکتر مدد میخواست سرش رو باندپیچی کنه اصلا باهاش همکاری نکرد و کلی اذیتش کرد. البته نیما(دکتر مدد) هم با اعتماد به نفس خوب و در نهایت با راهنماییهای مربی نمایش از پایین سن تونست سرش رو باندپیچی کنه(هر چند من فکر میکنم محمد با حس مسئولیتی که داشت بهتر از نیما عمل میکرد.) مدیر و مدیر داخلی مهد و مربی نمایش خیلی زحمت کشیده بودن.

یکی از نکات منفی این بود که مخاطبها بچه بودن. با اشتباهات نیما و ارسلان میخندیدن و بچههای نمایش هم خندهشون میگرفت و همین یه کم کارو خراب میکرد.


بعد از نمایش یه بار سرود مدد و مهربان رو اجرا کردن(فقط خود بازیگرا) که باز هم ارسلان وسط سرود خوندن همش با بغل دستیش دعوا میکرد که بیاد جلوی میکروفنی که رو پایه بود. بعد هم اومد جلوی میکروفن و وسط اجرای سرود با فریاد خوند. به جز اون بقیه واقعا عالی بودن.

بعد از نمایش همه بچههای گروه سرود برای اجرای سرود مدد و مهربان آماده شده بودن و روی سن ایستاده بودن که یه برنامه مسابقه برای بچهها راه انداختن. بیشتر کسانی که تو سالن بودن دخترا و پسرای دبستانی بودن. چند تا از بچههایی رو که تو سالن بودن آوردن بالا و مسابقه اجرا کردن. مسابقه بد نبود اما وسطش یه کار مسخره کردن. یه آدم گنده به اسم چراغعلی آوردن رو صحنه که مثلا برنامه طنز اجرا کنه. هر چی ما و مربیای مهد گفتیم تمومش کنید، بچهها خسته شدن، اینا نمیفهمیدن. عمو چراغعلی از بچهها پرسید خسته شدین؟ بچهها همه گفتن بـــــله. بهشون میگه بابا آبروداری کنید، بگید نه! بعد دوباره از بچهها پرسید خسته شدین؟ همه گفتن نه. یعنی یه آدم به این بزرگی اومده وسط یه برنامه کودک و هیچی از کودک سرش نمیشه. نمیفهمه که داره دروغ و دورویی رو به بچهها یاد میده.
هر جوری بود چراغعلی رو بیرونش کردن و بچهها سرود رو اجرا کردن و بعد هم دعای امام زمان رو خوندن و برنامه تموم شد.

ولی هلال خیلی بد عمل کرد. خیلی خیلی مایه تأسفه که اینا که مدعی کار کودک هستند، اصلا نفهمیدن باید چه جوری از بچهها قدردانی کنن. از اینهمه زحمت بچهها چه جوری باید تشکر کنن. بچههای ما حداقل سه ماه تمیرن داشتن.اینا نفهمیدن چه کار کنن که خاطره خوبی بمونه تو ذهن بچهها. بعد از نمایش حتی بچهها رو معرفی هم نکردن. حتی یه هدیه کوچولو هم بهشون ندادن. بعد از تموم شدن برنامهها وقتی آبمیوه آوردن کم بود و به همه بچهها نرسید. بعد از جریان دسشویی بردن محمد(بعدا میگم براتون) باباش سیدی شهر موشها رو بهش داد و مامان هم قطار شکلات رو. کلی همه تشویقش کردیم و ازش تشکر کردیم. خودش هم خیلی راضی بود.

به جز هلال که قدر زحمت بچهها رو ندونست، بعضی پدر و مادرها هم هیچ توجهی نکردن. بعضی بچهها که با مهد اومدن و با مدیر مهد هم برگشتن مهد. هیچکس برای دیدن برنامهشون نیومد یا دستکم دنبالشون نیومدن. بعضیا هم که فقط مامان اومده بود و بابا نیومده بود. یکی از بچهها که با مامانش بود رو رسوندیم خونه(هممسیر بودیم و ماشین نداشتن) تو ماشین مادره با موبایل داشت برای یه نفر میگفت که کجا بودن. با یه حالت بیتفاوتی گفت «یه نمایشی بود». همونجا میخواستم یکی بزنم تو سرش. آخه مادر محترم دختر شما نقش مهمی تو نمایش داشت. به این قشنگی اجرا کرد. اینهمه تمرین و زحمت همین؟ یه نمایشی بود؟ ما همه دنیا رو خبر کردیم که پسرمون داره نمایش تمرین میکنه، اجرا داره. اگه میذاشتن همه اون سالن رو با مهمونامون پر میکردیم. اون وقت شما انگار نه انگار بچهت اینهمه کار و تلاش کرده.
یه توضیح:
مهد محمد اینا سال گذشته تو طرح غنچههای هلال مهد برتر بوده و امسال از بین بچههای پیشدبستانی برای اجرای نمایش و سرود یه عده رو انتخاب کردن و از اول سال باهاشون کار کردن. محمد تنها بچهای بود که پیشدبستانی نبود ولی عضو نمایش بود. مدیر مهد خیلی از محمد خوشش میاد و عقیده داره بچه خیلی باشخصیتیه. اول سال ازش پرسیده بود میخوای تو نمایش باشی؟ و محمد بعد از چند روز فکر کردن جواب مثبت داده بود. انتخاب نقش رو هم به عهده خودش گذاشتن که مدد رو انتخاب کرده بود. تو همه تمرینا هم محمد دکتر مدد بود و نیما امدادگر. اما این مسأله باندپیچی سر پدر خونه و کند بودن محمد باعث شد وقتی از هلال احمر برای بازدید تمرینا رفتن مهد بهشون بگن باوجودی که محمد تیپش و حسش برای این نقش عالیه اما سرعت عملش کمه و باید نقشش عوض بشه. از مدتها قبل به من میگفتن تو خونه باهاش تمرین کن که بتونه سریع این کارو انجام بده، اما محمد به هیچ وجه حاضر نبود تو خونه تمرین کنه. هر بار یه جوری در میرفت و کار به جاهای باریک میکشید. اول خواهش ، بعد وعده و وعید و کمکم به دعوا نزدیک میشد. من هم اصلا نمیخواستم اجباری برای محمد باشه و نتیجه این شد که تمرین نکردیم توی خونه و محمد نقشش رو از دست داد. خودش هم ناراحت بود اما به روش نمیآورد. ما هم چیزی بهش نگفتیم که کمکاری خودت بود یا چیز دیگهای. همین که این همه پسرم عصرا رفت مهد و تمرین کرد کافی بود و نمیخواستم فشار دیگهای بهش وارد کنم.