تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
آزادی عمل

محمد به شدت تابع قانونه. البته توی مهد، نه توی خونه. روز اجرای سرود و نمایش محمد در مقابل همه لب­خندها و دست تکون دادن­های ما هیـــچ عکس­العملی از خودش نشون نداد، حتی یه لب­خند کوچولو. در تمام مدت اجرای سرود دستاش پشتش بودن و یه لحظه اونا رو نیاورد جلو مگر جاهایی که باید دستشون رو حالت خاصی می­دادن. توی مهد 100 دفعه به بچه­ها می­گن اون بالا رفتید برای مامان و باباتون دست تکون ندید، اما هنوز بچه­هایی هستن که این کارو می­کنن. از 100 دفعه یه بارش هم تو گوششون نرفته اما محمد 100 تا رو با جونش دریافت کرده و عمل می­کنه. شدیدا تابع قانون و حرف­گوش­کن و مبادی آداب.سرود آخر رو که همون بالا نگهشون داشته بودن. وسطای سرود بابای محمد به من گفت فکر کنم می­خواد بره دستشویی. به مدیر مهدشون گفتم، یکیو فرستاد ازش پرسیدن گفت نه. برنامه آخر، دعای سلامتی امام زمان بود، که با فاصله و در ادامه سرود آخر اجراش کردن. وسطای دعا محمد چشماشو می­مالید. انگار که بخواد جلوی اشکشو بگیره. باباش هم­چنان اصرار داشت که می­خواد بره دستشویی و ناراحتیش از همینه.بلافاصله بعد از دعا رفتم پیشش گفتم می­خوای بری؟ گفت نه. و موند تا همه بچه­ها از سن بیرون رفتن. محمد که صف جلو بود جزء آخری­ها بود. رفتم پشت پرده و زود بردمش دستشویی. سه تا شلوار روی هم پاش بود. شلوار خودش. شلواری که برای نمایش پاش کرده بودن و با کمربند مردونه بسته بودن و آخر هم شلوار مدد که برای سرود آخر پوشیده بود. خلاصه سریع اینا رو کشیدم پایین و بچه­م راحت شد. مطمئن شدم باباش درست فهمیده بود و محمد تمام این مدت می­دونسته نمی­شه بره و چیزی نگفته. قربون این همه درک و فهمش بشم.
تو راه برگشت از اجرای محمد به امین گفتم فکر کنم محمد بس که تو مهد حرف­گوش­کنه ظرفیتش تموم می­شه و تو خونه تحمل این­همه بکن، نکن و بدو بدو کردن ما رو نداشته باشه. یه مصداقش هم اینه که محمد به هیچ وجه حاضر نبود تو خونه تمرین نمایش داشته باشه.

چند روز بعد امین بهم گفت از وقتی اون حرفو زدی با محمد راحت­تر کنار میام. من هم همین­طور.

حس می­کنم باید آزادی عمل بیش­تری تو خونه بهش بدیم. از وقتی با این فکر عمل می­کنیم خیلی همه چی به­تر شده.

محمد من

در راستای آزادی عمل اینجا دستش رنگیه برا اثر کار کردن با ماژیک و گواش.

این عکس رو برای مامان جون و دایی و خاله گذاشتم که محمد رو با موهای کوتاه ببینن!(۲۲ بهمن رفت آرایشگاه!)

نویسنده: محمد و مامان

گزارش متنی-تصویری نمایش محمد

17 بهمن محمد توی سالن مهتاب پارک دولت اجرای نمایش داشت.

مامان من برای سالگرد مامان بزرگم اومده بودن اهواز که با اجرای محمد همزمان شد. و خوشبختانه مامان برای اجرای محمد اینجا بودن. پنج­شنبه مامان صبح رسیدن اهواز و چون محمد باید ظهر می­رفت مهد، مامان اومدن خونه ما که محمد رو ببینن قبل از رفتنش. (قرار بود مامان برن خونه بابابزرگم) صبح قرار بود بریم راه­آهن دنبالشون. محمد رو صدا زدم و گفتم میای بریم دنیال مامان جون؟ تا اینو بهش گفتم از جاش پرید. خیلی زود بیدار شد و آماده رفتن شد. اما هر کاری کردیم ماشینمون روشن نشد. زنگ زدیم و با معذرت از مامان جون خواستیم تاکسی بگیرن و خودشون بیان. بابا امین هم که حسابی دیرش شده بود، تاکسی گرفت و رفت مدرسه. مامان جون که اومدن برای محمد یه ظرف غذای خوشگل آوردن که دو قسمت کاملا مجزا داره. برای ناهار محمد زرشک پلو با مرغ درست کردم که حسابی خورد. آخه روزای آخر قبل از اجرا خیلی بد ادا شده بود و از هر غذایی یه ایرادی می­گرفت و اصلا خوب غذا نمی­خورد. دیگه چون خیلی زرشک­پلو دوست داره ناهارشو خورد. ماشین ما که به قول بابا با گرم­تر شدن هوا حالش خوب می­شد، درست شد و ظهر با مامان­جون رفتیم محمد رو رسوندیم مهد. از روز قبل گفته بودن بچه­ها رو ظهر بیارین که از صبح توی مهد خسته نشن. بعد هم من و مامان­جون رفتیم خونه آقابزرگ(بابای مامان­جون). من که از چند روز قبل می­خواستم بعد از نمایش به محمد سی­دی شهر موش­ها رو جایزه بدم، وقتی رسیدیم خونه آقابزرگ دیدم ای داد! یادم رفته از خونه بیارمش. مامان­جون که برای محمد از قم یه قطار فلزی(مثل قلک­های فلزی) آورده بودن که توش پر از شکلات بود، گفتن اینو با هم می­دیم. اما دلم راضی نبود. دایی من طبقه بالای خونه آقابزرگم هستند و یه پسر هم­سن محمد دارن. زن­داییم که اومد پایین ازش پرسیدم شما چیزی نداری که باز نشده باشه و بشه من هدیه بدم به محمد. گفت یه سی­دی شهر موش­ها دارم که یه بار گذاشتم تو کامپیوتر اما کامل ندیدمش. گفتم خوبه. شما اینو بده من، من بعدا اونی که خونه دارم بهت می­دم. خلاصه خدا برامون یه سی­دی شهر موش­ها جور کرد. باباامین از مدرسه اومد و خونه آقابزرگ ناهار خوردیم و رفتیم تالار مهتاب. ما به باباجون و بی­بی­جون و عمه زهرای محمد هم گفته بودیم که برای اجرا بیان. اونا زودتر از ما رسیده بودن تالار آفتاب. وقتی رسیدیم دیدیم تنها کسی که این­همه همراه داره محمد گل ماست. مهمونای جشن بچه­های چند تا دبستان بودن و مسئولین هلال احمر و سازمان جمعیت جوانان هلال احمر و پدر و مادرای بچه­های مهد. برنامه با اجرای سرود ملی توسط بچه­ها شروع شد.

سرود ملی

تن بچه­ها لباسای محلی مختلف کرده بودن به نشونه هم­بستگی همه قومیت­های ایرانی. من از لباس محمد خوشم نیومد!

سرود ملی

بعد سخن­رانی نه چندان خوب و متناسب با کودک رییس جمعیت جوانان سازمان هلال احمر خوزستان. برنامه بعدی اجرای سرود دخترای یه مدرسه راهنمایی بود در مورد ایران که خوب بود.

بعد اجرای نمایش بچه­ها که واقعا عالی بودن.

نمایش1

فقط یکی از بچه­ها که نقش بابای خونه رو داشت خیلی اذیت کرد. وقتی دکتر مدد می­خواست سرش رو باندپیچی کنه اصلا باهاش هم­کاری نکرد و کلی اذیتش کرد. البته نیما(دکتر مدد) هم با اعتماد به نفس خوب و در نهایت با راه­نمایی­های مربی نمایش از پایین سن تونست سرش رو باندپیچی کنه(هر چند من فکر می­کنم محمد با حس مسئولیتی که داشت بهتر از نیما عمل می­کرد.) مدیر و مدیر داخلی مهد و مربی نمایش خیلی زحمت کشیده بودن.

نمایش2

یکی از نکات منفی این بود که مخاطب­ها بچه بودن. با اشتباهات نیما و ارسلان می­خندیدن و بچه­های نمایش هم خنده­شون می­گرفت و همین یه کم کارو خراب می­کرد.  

نمایش 3

بعد از نمایش-قبل از سرود

 بعد از نمایش یه بار سرود مدد و مهربان رو اجرا کردن(فقط خود بازیگرا) که باز هم ارسلان  وسط سرود خوندن همش با بغل دستیش دعوا می­کرد که بیاد جلوی میکروفنی که رو پایه بود. بعد هم اومد جلوی میکروفن و وسط اجرای سرود با فریاد خوند. به جز اون بقیه واقعا عالی بودن.

سرود بعد از نمایش

بعد از نمایش همه بچه­های گروه سرود برای اجرای سرود مدد و مهربان آماده شده بودن و روی سن ایستاده بودن که یه برنامه مسابقه برای بچه­ها راه انداختن. بیش­تر کسانی که تو سالن بودن دخترا و پسرای دبستانی بودن. چند تا از بچه­هایی رو که تو سالن بودن آوردن بالا و مسابقه اجرا کردن. مسابقه بد نبود اما وسطش یه کار مسخره کردن. یه آدم گنده به اسم چراغعلی آوردن رو صحنه که مثلا برنامه طنز اجرا کنه. هر چی ما و مربیای مهد گفتیم تمومش کنید، بچه­ها خسته شدن، اینا نمی­فهمیدن. عمو چراغعلی از بچه­ها پرسید خسته شدین؟ بچه­ها همه گفتن بـــــله. بهشون می­گه بابا آبروداری کنید، بگید نه! بعد دوباره از بچه­ها پرسید خسته شدین؟ همه گفتن نه. یعنی یه آدم به این بزرگی اومده وسط یه برنامه کودک و هیچی از کودک سرش نمی­شه. نمی­فهمه که داره دروغ و دورویی رو به بچه­ها یاد می­ده.

هر جوری بود چراغعلی رو بیرونش کردن و بچه­ها سرود رو اجرا کردن و بعد هم دعای امام زمان رو خوندن و برنامه تموم شد.

سرود با لباس مدد و مهربان

 ولی هلال خیلی بد عمل کرد. خیلی خیلی مایه تأسفه که اینا که مدعی کار کودک هستند، اصلا نفهمیدن باید چه جوری از بچه­ها قدردانی کنن. از این­همه زحمت بچه­ها چه جوری باید تشکر کنن. بچه­های ما حداقل سه ماه تمیرن داشتن.اینا نفهمیدن چه کار کنن که خاطره خوبی بمونه تو ذهن بچه­ها. بعد از نمایش حتی بچه­ها رو معرفی هم نکردن. حتی یه هدیه کوچولو هم بهشون ندادن. بعد از تموم شدن برنامه­ها وقتی آبمیوه آوردن کم بود و به همه بچه­ها نرسید. بعد از  جریان دسشویی بردن محمد(بعدا میگم براتون) باباش سی­دی شهر موش­ها رو بهش داد و مامان هم قطار شکلات رو. کلی همه تشویقش کردیم و ازش تشکر کردیم. خودش هم خیلی راضی بود.

جشن غنچه های هلال

به جز هلال که قدر زحمت بچه­ها رو ندونست، بعضی پدر و مادرها هم هیچ توجهی نکردن. بعضی بچه­ها که با مهد اومدن و با مدیر مهد هم برگشتن مهد. هیچ­کس برای دیدن برنامه­شون نیومد یا دست­کم دنبالشون نیومدن. بعضیا هم که فقط مامان اومده بود و بابا نیومده بود. یکی از بچه­ها که با مامانش بود رو رسوندیم خونه(هم­مسیر بودیم و ماشین نداشتن) تو ماشین مادره با موبایل داشت برای یه نفر می­گفت که کجا بودن. با یه حالت بی­تفاوتی گفت «یه نمایشی بود». همون­جا می­خواستم یکی بزنم تو سرش. آخه مادر محترم دختر شما نقش مهمی تو نمایش داشت. به این قشنگی اجرا کرد. این­همه تمرین و زحمت همین؟ یه نمایشی بود؟ ما همه دنیا رو خبر کردیم که پسرمون داره نمایش تمرین می­کنه، اجرا داره. اگه می­ذاشتن همه اون سالن رو با مهمونامون پر می­کردیم. اون وقت شما انگار نه انگار بچه­ت این­همه کار و تلاش کرده.

یه توضیح:

مهد محمد اینا سال گذشته تو طرح غنچه­های هلال مهد برتر بوده و امسال از بین بچه­های پیش­دبستانی برای اجرای نمایش و سرود یه عده رو انتخاب کردن و از اول سال باهاشون کار کردن. محمد تنها بچه­ای بود که پیش­دبستانی نبود ولی عضو نمایش بود. مدیر مهد خیلی از محمد خوشش میاد و عقیده داره بچه خیلی باشخصیتیه. اول سال ازش پرسیده بود می­خوای تو نمایش باشی؟ و محمد بعد از چند روز فکر کردن جواب مثبت داده بود. انتخاب نقش رو هم به عهده خودش گذاشتن که مدد رو انتخاب کرده بود. تو همه تمرینا هم محمد دکتر مدد بود و نیما امدادگر. اما این مسأله باندپیچی سر پدر خونه و کند بودن محمد باعث شد وقتی از هلال احمر برای بازدید تمرینا رفتن مهد بهشون بگن باوجودی که محمد تیپش و حسش برای این نقش عالیه اما سرعت عملش کمه و باید نقشش عوض بشه. از مدت­ها قبل به من می­گفتن تو خونه باهاش تمرین کن که بتونه سریع این کارو انجام بده، اما محمد به هیچ وجه حاضر نبود تو خونه تمرین کنه. هر بار یه جوری در می­رفت و کار به جاهای باریک می­کشید. اول خواهش ، بعد وعده و وعید و کم­کم به دعوا نزدیک می­شد. من هم اصلا نمی­خواستم اجباری برای محمد باشه و نتیجه این شد که تمرین نکردیم توی خونه و محمد نقشش رو از دست داد. خودش هم ناراحت بود اما به روش نمی­آورد. ما هم چیزی بهش نگفتیم که کم­کاری خودت بود یا چیز دیگه­ای. همین که این همه پسرم عصرا رفت مهد و تمرین کرد کافی بود و نمی­خواستم فشار دیگه­ای بهش وارد کنم.

نویسنده: محمد و مامان

وبلاگ هانیه جون

یه خبر خوش:

هانیه وبلاگ دار شد:

هانیه جون- دختر عموی محمد

پشت تلفن زنعموی محمد داشت به من میگفت که برای هانیه وبلاگ ساخته و من بازش کردم و دیدمش.محمد اومد، تا وبلاگ رو دید گفت «وااااای مامان این وبلاگ کیه.؟؟چه خوشگله» وبلاگ هانیه هنوز عکسی نداره ومحمد بدون این که بدون وبلاگ مال هانیه است کلی ذوق کرد براش. تا بهش گفتم که مال هانیه است دیگه از خوشحالی نمیدونست چه کار کنه.

به دختر عموی محمد سر بزنید و حسابی وبلاگشو شلوغ کنید. باشه دوست جونای محمد؟

نویسنده: محمد و مامان

چرا مامانا از بچه ها کار میکشن؟؟!!

10/11/87: محمد رو صدا کردم و گفتم میای کمکم کنی که در کابینت­ها رو تمیز کنیم؟ با تمیزکننده! به عشق پیس اومد. قرار شد برای هر در هم یه ستاره بگیره. سه تا در رو با کمک خودم تمیز کرد. خسته که شد گفت «خسته شدم. مامان می­دونی از صبح تا شب داری ازم کار می­کشی؟»

کمک کردن به مامان

 

نویسنده: محمد و مامان

جشن انقلاب برای بچه ها
یکشنبه 13 بهمن تو مدرسه هانیه و معصومه (دختر عموهای محمد) یه جشن برای بچه­های 3 تا 8 سال برگزار کرده بودن.دم در مدرسه برای استقبال چند نفر لباس عروسکی پوشیده بودن و به بچه­ها خوش­آمد می­گفتن.

استقبال

مامان و بابای هانیه و معصومه هر دو سر کار بودن و ما با عمه محمد و پسر دخترا رو هم بردیم مدرسه. جشن فقط برای بچه­ها بود و برای اولیا تو حیاط صندلی گذاشته بودن.

مامان و بابا نیایین داخل 

بچه­ها با هم رفتن داخل سالن. همون اول سعید با اخم برگشت بیرون پیش ما.

سعید

محمد و هانیه هم چند دقیقه­ای بودن و برگشتن. نمی­دونم چه خبر بود که بچه­ها خوششون نیومد.

محمد و هانیه

معصومه تا آخر موند. فقط اومد از عمه­اش اجازه گرفت برای گریم صورت. هانیه که معصومه رو دید باهاش رفت داخل و صورت دوتاشون رو گریم کردن.

هانیه

 هر کاری کردم محمد حاضر نشد بره داخل و صورتشو گریم کنه. وقت رفتن که شد با کلی اصرار فرستادمش داخل دنبال هانیه و معصومه.

 

نویسنده: محمد و مامان

جشن خاطره‌های انقلاب

روز شنبه ۱۲ بهمن بابای محمد بعد از ظهر کار داشت و نمی­تونست ما رو ببره. از طرفی اون جوری که اعلام کرده بودن برنامه برای نوه­ها و پدربزرگا و مادربزرگا بود. من به باباجون(بابای بابای محمد) و بی­بی جون گفتم شما می­تونید همراه ما بیایید؟  بی­بی جون می­خواستن برن جایی. باباجون گفتن من ساعت 7 نوبیت دکتر دارم ولی قبلش میام. باباجون ساعت 3:30 اومدن شرکت دنبال من و با هم رفتیم مهد دنبال محمد و رفتیم پارک دولت.وقتی ما رسیدیم ساعت 4 بود اما فقط صندلی­ها رو چیده بودن. و در حال نصب وسایل سن بودن که به خاطر باد شدیدی که می­وزید نتونستن نصبش کنن و همون پایین سن یه جوری وصلش کردن.

1

تو این فاصله محمد مشغول بازی شد.

2

 

3

4

برنامه: سرود ملی، آزاد کردن تعدادی کبوتر(در طول برنامه سه بار این کارو کردن.)، سخنرانی خانم دکتر موالی­زاده(شهردار)، نمایش، برنامه طنز محلی (محدعلی و قلی) و پایان.

5

6

7

وسط نمایش بارون اومد و یه رنگین­کمان زیبا تو آسمون درست شد.البته شکر خدا خیلی کم بود و برنامه به هم نخورد.

8  

من به مامانای یونا و سپهر و رضا خبر داده بودم. به همه فامیل و دوستایی هم که بچه دارن و شماره موبالشون رو داشتم پیام فرستادم اما فقط سپهر با مامانش و زن­دایی و دخترداییش اومده بودن. یونا و مامانش اهواز نبودن و رضا و مامان و باباش هم براشون جور نشده بود که بیان.دوست داشتیم همه رو ببینیم که نشد.

سپهر جان ودختر داییش

سپهر و محمد

ما چون جلو بودیم و نزدیک بلندگوها بودیم، محمد کمی از بلندی صدا ناراحت بود.

10

چند نفر لباس عروسکی پوشیده بودن و از بچه ها پذیرایی کردن.(البته به خیلی از بچه ها چیزی نرسید!)

11

نویسنده: محمد و مامان

اولین جمله حکیمانه

محمد میدونه من نور رو خیلی دوست دارم. وقتی پرده ها رو کنار میزنه، نظر من می پرسه تا ازش به خاطر این نورباران تشکر کنم.

امروز ظهر برق رفت و محمد پرده ها رو کامل کنار زد و نور خورشید حسابی ما رو روشن کرد و محمد اولین جمله خودش رو گفت:

-مامان یه جمله بگم؟

- بگو

- راحتی در نور است.(و بعد از کمی مکث)

و راجتی در کار است.(با همین لحن کتابی)

مامان این ضرب المثل رو به هانیه میگم.(منظور نیم ساعت بعد بود که با هانیه میخواستیم بریم جشنی که بعدا در موردش مینویسم!)

حالا تصویر ذهنی محمد از راحتی چیه که این ضرب المثل رو ساخت من نمیدونم!

-----------------

عکسای جشن خاطرات انقلاب و جشن مدرسه هانیه و معصومه رو آماده کردم. ان شاء الله به زودی گزارش تصویری رو میذارم.

نویسنده: محمد و مامان

جشن خاطرات انقلاب

کانون توسعه مهدهای کودک استان خوزستان با همکاری شهرداری منظقه 2

از شما عزیزان دعون به عمل می­آورد:

جشن خاطرات انقلاب

با حضور پدربزرگ­ها و مادربزرگ­ها

(جهت بازگویی خاطرات انقلاب)

با اجرای برنامه­های شاد و زنده

مورخ: شنبه 12/11/87 ساعت 4 بعد از ظهر

مکان: کیانپارس، پارک دولت

بچه های اهوازی خوشحال میشیم که همدیگه رو ببینیم.اگه میخواستید بیایید، لطف کنید منو خبر کنید که با هم هماهنگ کنیم.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.