تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
کاردستی

تو پیک بهاری امسال دستور یه کاردستی داده بود که باید درست میکردیم. گفته بود پروانه ها رو با پولک های رنگی پر کنید اما ما چون پولک نداشتیم نوار اسکاچی خرد کردیم و چسبوندیم.من شکل پروانه ها رو کشیدم و محمد خودش با قیچی بریده و با کمک هم چسب چوب ریختیم رو پروانه ها و بعدم تیکه های نوار اسکاچی و نوارهای تزیینی رو روش ریختیم و چسبیدن. محمد اون پروانه پایینیه رو کمتر دوست داشت.

 اینم نتیجه کار:

پروانه ها

محمد و پروانه هاش

نویسنده: محمد و مامان

فرهنگ شیراز در اهواز

نخستین هفته فرهنگ شیراز در اهواز

گروه هنری سفیر شیراز تقدیم میکند

نمایش عروسکی جی جی بی جی

زمان: 26 لغایت 28 فروردین ماه ساعت 9:30 صبح

29 لغایت 30 فروردین ماه ساعت 20:00

مکان: کیانپارس، جاده ساحلی، پارک دولت

بچه های خوزستانی میایید یه روز با هم بریم؟ منتظر خبرتون هستم.

نویسنده: محمد و مامان

بندپایان ها

-مامان هزارپا بندپایانه.بندپایان ها بدنشون از چند قسمت تشکیل شده.

- عزیزم.بندپایان ها اشتباهه. هزارپا یه دونه بندپا ست. همشون میشن بندپایان یا بندپاها.

قبول کرد و ادامه داد اما برای جمع بستن نمیتونست بگه بندپایان و میگفت بندپایان ها.

- محمد وقتی میخواهیم بگیم یه بالش، میگیم یکی. اما وقتی چند تا بالش باشه میگیم بالش ها. «ها» رو برای این میگیم که چند تا هستند. میشه به جای «ها» بگیم «ان».

هرچی گشتم مثالی اون موقع به ذهنم نرسید از کلمه ایکه با «ان» جمع بسته بشه برای همینم گفتم:

-میشه بگیم «بالشان ها»

محمد از خنده غش کرد تا این کلمه رو شنید. حسابی خندیدیم با هم.

و بعد هم در ادامه سخنرانی و گزارش آموخته هاش در مورد بند پایان دیگه نگفت بندپایان. همش میگفت «بندپاها»

_____________________________

از مثال من،«بالش»، کاملا مشخه که این مکالمه شب، وقتی من در تلاش بودم که محمد بخوابه و هر دو رو تختش دراز کشیده بودیم انجام شد.

نویسنده: محمد و مامان

پسر دلنازک من
دیشب داشتم براش داستان یعقوب رو میخوندم. دیدم داره اشکاشو با دست پاک میکنه که از چشماش بیرون نریزن.

میگم «چیه؟»
سرشو برد بالا.
-چی شده مامان؟ برای حضرت یعقوب گریه میکنی؟
-آره.

برای این گریه میکرد که یعقوب میخواست از فدان آرام برگرده به کنعان و مردم از رفتنش ناراحت بودن. قسمتای مرگ لیا و راحیل، همسران یعقوب، رو خیلی کوتاه خوندم. با این حال بازم گریه کرد.سعی میکردم خوشحالی ها و شادیها رو طول بدم و با هیجان بخونم که ناراحتی محمد کم بشه.

وقتی هم به آخرش رسید که میگفت یعقوب از دنیا رفت و یوسف او را به خاک سپرد،

یهو گفت«چرااا به خاک سپرد؟»
-مامان همه آدما میمیرن. یعقوب هم مثل همه آدما مُرد. 140 سال عمر کرد و بعد مُرد.آدما وقتی میمیرن میرن پیش خدا. میدونی که خدا یه بهشت داره؟

-«آره، حتی جهنم»(به این حالت زیاد حرف میزنه. یعنی حتی من میدونم که یه چیزی به اسم جهنم هم داره)
- آدمای خوب میرن بهشت.
-(با کمی گریه)آره. هر کی بره بهشت همه پیامبرا و حضرت محمد رو هم میبینه.

دیگه یه جوری سر و تهش رو هم آوردم که گریه نکنه. 

________________________________________________

تو داستان یوسف هم وقتی به بخش نابینا شدن یعقوب از دوری یوسف میرسیدم، گریه میکرد.چنان گریه ای که بیا و ببین.

نمیدونم داستان بقیه رو براش بخونم یا نه؟ خوندن این داستانا براش زوده؟ یا باید بخونم تا عادت کنه و کنار بیاد؟ نمیتونه حتی یه کم ناراحتی دیگران رو تحمل کنه.

نویسنده: محمد و مامان

داستان پیامبران و کتاب خوندن مامان

این مطلب در راستای صحبت های من و چند تا مامان دیگه که بچه های 5-6 ساله داریم منتشر می شود:

حدود یک سال قبل بعد از کلاس قرآن خوب و جذابی که مهد محمد برگزار کرد و محمد به مسایل قرآنی و داستان پیامبران علاقه مند شد، من کتابهای پیامبران و قصه هایشان - نوشته حسین فتاحی - انتشارات کتابهای بنفشه رو از معصومه جون، دخترعموی محمد امانت گرفتم. معصومه کتابها رو به صورت 5جلد در یک جلد داره. جلد اول داستان آدم و حوا، هابیل و قابیل، ادریس، نوح و هود هست. من شروع به خوندن برای محمد کردم. داستان آدم و حوا رو براش با حذف بعضی قسمتها خوندم.البته حذفیهاش کم بود. اما داستان هابیل و قابیل رو نخوندم و بهش گفتم وقتی بزرگتر شد میخونم. چون نمیخواستم با مفهوم کشته شدن به آدم به دست آدم دیگه آشنا بشه.داستان ادریس رو الان یادم نمیاد. اما نوح رو هم خوندم و دیگه ادامه ندادم. چون یهو احساس کردم اینجوری چیزای خوبی بهش یاد نمیدم. احساس کردم بیشتر داستانایی که داریم جریان اینه که پیامبر مردم رو ارشاد میکنه، مردم به حرفش گوش نمیدن، و خدا عذابشون میکنه. این که همش شد خشم خدا. پس بی خیال شدم و دیگه ادامه ندادم.

کلا تو خوندن همه داستانا و کتابا من سعی میکردم مسایل منفی رو فاکتور بگیرم. بدی کردن آدما، جادوگری، این که آدمای بد آدمای خوب رو اذیت میکنن و موارد مشابه.

مدتی بعد با خودم گفتم محمد دیگه داره بزرگ میشه و نباید اینقد استریل باشه از نظر فکری. باید با این خشونت ها هم کم کم آشنا بشه.

این حرفا رو جسته و گریخته با سمیه و زنداییم مطرح کرده و با هم بحث کرده بودیم.

دو سه روز پیش زندایی زنگ زد و گفت من رفتم برای یوسف کتاب پیامبران خریدم. خواستم بهت بگم اینا کتابای خوبی هستن. وقتی توضیح داد فهمیدم همونایی رو میگه که من قبلا برای محمد داشتم میخوندم. وقتی بیشتر صحبت کردیم زندایی گفت من اصلا وارد رابطه پیامبر با مردم نمیشم. داستان پیامبرانی رو انتخاب میکنم که رابطه بین پیامبر و خدا هست. که این رابطه هم همیشه مهربانی خدا رو نشون میده. داستان موسی که همه میخواستن بکشنش اما مادرش به آب سپردش و خدا بهش مهربونی کرد. داستان اسماعیل، داستان ابراهیم، داستان یوسف و ..... .

خب طبیعتا با این دید اوضاع خیلی بهتر میشه. و البته با توجه به تصمیم من برای حذف نکردن خشونت های انسانی میشه این داستانا رو براش گفت. وگرنه که خب همیشه یه عده خواستن پیامبر رو اذیت کنن(خشونتی که من قبلا میخواستم حذف کنم) که خدا از پیامبرش حمایت میکنه.

در همین راستا و بعد از بریده شدن دست محمد و مهد نرفتن دیروزش با همدیگه رفتم رشد و 17 تا کتاب پیامبران همون مجموعه رو به صورت تک جلدی براش خریدم.همونجا چک کردم و داستانایی که مردم به خاطر عدم فرمانبرداری به خشم خدا گرفتار میشن رو نخریدم. از مجموعه«قصه های خوب برای بچه های خوب» هم «قصه های قرآنی» و «چهارده معصوم» رو خریدم که خودم بخونم و برای محمد تعریف کنم.

این مدت هم میتونم بگم اصلا از داشته های قبلیم برای محمد داستان پیامبران نگفتم، چون متاسفانه انقدر باهاشون آشنا نبودم که از موثق بودنشون مطمئن باشم و همونی هم که تو ذهنم بود کامل و مرتب و قابل تعریف کردن نبود. امیدوارم با خوندن این کتابا دانسته های خودم هم بیشتر بشه.

----------

بعدا اضافه شد: همون جور که سمیه، مامان معصومه و هانیه جون تو نظرات گفتن و زندایی، مامان یوسف و حسام تو تلفن گفته بود و من متوجه شدم که اینو یادم رفته بگم، نکته دیگه ای که هست اینه که اگه خودمون به بچه ها این مسایل رو نگیم، از خارج از خونه اطلاعات بهشون میرسه و اون احتمال نادرست بودنش خیلی زیاده و ممکنه فکر و ذهن بچه ما رو به راه خطایی ببره. محمد الان مهده و من در این موارد کاملا از مدیر مهدشون اطمینان دارم. بنابراین میدونم داستانایی براش گفته میشه که از مهربونی خدا هستن. از طرفی بچه ها هم انقد بزرگ نیستن و انقدر تعدادشون زیاد نیست که از کنترل خارج بشن و برای هم داستانها و افکار نادرست رو بگن. اما مدرسه اوضاع فرق میکنه. همونجور که من تو رفتار و گفتار هانیه تو سال گذشته که مدرسه رفته، تغییراتی کرده. همونجور که مامان یوسف هم اینو میگفت. پس تا قبل از مدرسه رفتن باید ما پایه های درست فکری و اعتقادی رو بنا کرده باشیم تا دیگران تو صفحه سفید و پاک معصومیت بچه ها مون خط خطی نکنن.

نویسنده: محمد و مامان

نقاشی

تو پیک نوروزی امسال مهدهای کودک خصوصی خوزستان یه صفحه بود که از بچه ها خواسته بود تصویر کسانی رو که تو ایام عید به دیدنشون رفتن نقاشی کنن یا اینکه عکس اونا رو بچسبونن. من به عنوان یه مامان بدجنس از بیسوادی محمد سوء استفاده کردم و تیکه دوم رو براش نخوندم که حتما نقاشی بکشه. انتخاب افراد هم با خودش بود. محمد مامان جون، آقاجون، دایی علیرضا، هانیه، معصومه  زنعموش رو کشید.

تصاویر سه نفر اول برام جالب بود. این نقاشی ها با توضیحات خود محمد:

مآقاجون- مامان جون- دایی علیرضا

۱- آقاجون(بابای مامان)- که خیلی کار دارن!(به شلوغی سر و صورت توجه کنید!)

۲- دایی علیرضا- داره ورزش میکنه.(احتمالا اشاره به ساعت جدید دایی که ما همش میگفتیم خیلی اسپرت و باحاله و برای ورزش خوبه و ....)

۳- مامان جون(مامان مامان)- بدون شرح

نویسنده: محمد و مامان

عیدی بابا و مامان: دوچرخه
عیدی امسال ما برای محمد یه دوچرخه بود. روز ۱۲ فروردین با هم رفتم بازار. مغازه ها یکی درمیون بسته بودم. چند تا مغازه دوچرخه فروشی هست تو خیابون سعدی و حافظ که چند تاش باز بود و چندتاش هم نبود. بابا امین دو سه روز قبل تنهایی رفته بود و همه رو دیده بود اما میگفت خیلیییییی خیابونا شلوغ هستن. ۱۲ که ما رفتیم هم خلوت بود و هم دو، سه تا مغازه اصلی باز بودن. روبروی همون مغازه ها هم جای پارک گیرمون اومد. به هر سه تا سر زدیم و محمد یه دوچرخه قرمز رو انتخاب کرد که همون رو خریدیم. به قول خودش یه بوق داره، یه آینه داره، یه سبد داره، یه صندوق عقب داره.

همون روز ناهار با باباجون و عمه و عموی محمد و عموی بابای محمد پارک بودیم. بعد از خرید دوچرخه رو گذاشتیم خونه و رفتیم پارک. بعد از ظهر هم با دوستای بابا امین قرار داشتیم پارک دولت. فاصله این دو تا پارک یه ساعتی محمد بازی کرد.

فرداش که ۱۳ بود، ناهار خونه خاله مرضیه مامان محمد بودیم که تو شهرک نفته. دوچرخه محمد رو هم با خودمون بردیم و حسابی بازی کرد اونجا. بعد از خونه خاله هم من میخواستم با عمه محمد برم سینما. محمد و باباش رفتن خونه باباجون و اونجا هم کلی چرخ سواری کرد. انقدر خسته شده بود که شب تو راه برگشت به خونه تو ماشین خوابش برد. خیلی وقت بود تو ماشین خواب نرفته بود.

شهرک نفت- خونه خاله مرضیه

-- محمد خیلی از خرید دوچرخه خوشحال شد. تا حالا اینهمه محمد رو خوشحال ندیده بودم. اینم خودش داستانیه که باید یه بار علتش رو بگم. 

-- داشتیم میرفتیم خونه خاله بهش گفتیم محمد یوسف دوچرخه باهاش نیاوره ها. باید بذاری همه بچه ها نوبتی باهاش دور بزنن. میدونید چی گفت جیگر من؟ گفت: میذارم بازی کنن. هرکی هم بلد نبود باهاش بازی کنه خودم یادش میدم. قربون پسر مهربون و بخشنده خودم بشم من.

نویسنده: محمد و مامان

روزی که مامان برای محمد بود.

انقد حرف برای گفتن هست که نمیدونم کدوم رو بگم.

 چند شبه که حاضر نیست زود بخوابه و میخواد تا وقتی من بیدارم بیدار باشه و اصرار داره که من پیشش بخوابم. علتش اینه که در طول روز اون قدری که باید کنارش نبودم. امروز تصمیم گرفتم وقت بیشتری با محمد باشم تا شب راحت تر بخوابه. از شرکت که اومدم چلو گذاشتم رو گاز و زرشک رو خیس کردم. وقتی محمد اومد از مهد بهش گفتم برو حمام تا ناهار آماده بشه. مرغ رو از قبل پخته بودم. وقتی ناهار آماده شد رفتم سراغش. ازش پرسیدم میخوای هنوز بازی کنی یا بیام بیارمت بیرون؟ گفت گرسنمه و بیا بیارم بیرون. سر و بدنش رو شستم و اومدیم بیرون. با هم ناهار خوردیم. زرشک پلو با مرغ یکی از غذاهای مورد علاقه محمده. یعنی فکر میکردم هست اما امروز فهمیدم چلو و زرشکه که محمد دوست داره. زیاد مرغ نخورد. موقع ناهار هم اصلا تلویزیون روشن نکردیم. من خیلی زودتر از محمد غذام تموم شد اما تا لحظه آخر که محمد داشت میخورد کنارش نشستم و از پیشش تکون نخوردم. (اون همه بیکار نشستن برام سخت بود واقعا!) بعد که ناهارش تموم شد با هم رفتیم تو اتاقش. بهش گفتم اون داستان تصویری مجله که شب قبل برات نخوندم و گفتم تو روز میخونم که عکساشو خوب ببینی یادته؟ بیارش تا بخونم.(خودش چیزی یادش نبود، اگرم بود هیچ وقت نمیگفت مامان تو گفته بودی میخونی، پس چی شد؟ اما من برای اثبات خوش قولی به خودم و محمد یادآوریش کردم.) مجله رو آورد و براش خوندم. چند تا مطلب دیگه هم خواست که براش خوندم. من خوابم میومد و رو تختش خوابیدم. محمد هم تو اتاقش مشغول بازی و نقاشی شد. تو خواب چند باری اومد سراغم که تلویزیون روشن نمیشه. نمیدونم چش شده بود، کنترل کار نمیکرد.(خدا رو شکر. برنامه های تلویزیون خیلیییییییی مزخرف شدن) بعد که بیدار شدم، رفت دوچرخه سواری. البته من که خواب بودم ازم پرسیده بود میشه برم چرخ سواری که گفته بودم نه.همسایه ها خوابن. اما وقتی بیدار شدم فهمیدم رفته بوده بازی. منهتا چون تنها بوده و هانیه اینا رو خبر نکرده بود و بیصدا بوده چیزی بهش نگفتم. خودم میخواستم برم خونه عموش. با هم رفتیم اونجا و محمد و هانیه با هم رفتن چرخ سواری. مادر خانم همسایه مون فوت کرده بود. من و زنعموی محمد نیم ساعتی رفتیم پیش اون.قرار بود بعدش با هم بریم تو مجتمع چرخ سواری. خونه اومدم برای عوض کردن لباس و رفتن که تلفن زنگ زد. مامان یوسف بود و در مورد کتابای داستان پیامبران برای بچه ها حرف زدیم. کمی طول کشید. امین رسید خونه اما من و محمد رفتیم تو مجتمع بازی. بهش قول داده بودم. از طرفی امین هم کار داشت و بهتر بود ما خونه نباشیم تا به کاراش برسه. رفتیم بیرون اما زیاد بازی نکرده بود که چرخ کمکی دوچرخه خراب شد و مجبور شدیم برگردیم خونه تا بابا بهش یه نگاهی بندازه. نتیجه نگاه بابا این بود که باید بهش چسب بزنیم و الان دیگه نمیشه بازی کرد. محمد بدون هیچ بهانه گیری قبول کرد که امروز بازی نکنه. خودش رفت از سوپری چسب خرید و با بابا چرخ رو درست کردن.

من مشغول شام پختن شدم. بابا مشغول کارای خودش و محمد بدون اینکه بیاد سراغ ما یا غرغر کنه، دراز کشیده بود و با گاوی که مهد به مناسبت سال گاو با مقوا درست کرده بودن براش بازی میکرد.

صداش کردم بیاد کمکم کنه تو درست کردن سالاد. دو تا خیار رو گذاشتم رو تخته و با چاقو خردشون کرد. یه خیار رو هم با کمک هم با پوستگیر پوست کند و من خرد کردم. یه خیار دیگه مونده بود که بهش گفتم نمیخواهیمش برای سالاد. من مشغول آماده کردن بقیه وسایل سفره شدم که صداش رو شنیدم. دست خودشو با چاقو بریده بود. امین دراز کشیده بود و خوابش برده بودکه با صدای من بیدار شد. محمد خیلی گریه کرد. از گریه بی حال شد تقریبا. امین نگاش کرد و گفت چیزی نیست و دکتر رفتن نمیخواد فعلا. محمد تو بغل باباش بود و بابا کلی بتادین ریخت رو دستش. آخرش به بهانه کیف هلال احمر خودش و گاز استریل و اینا کمی آروم شد. به زور چند قاشق غذا گذاشتم دهنش و همون جوری تو بغل باباش خوابش برد. الانم تو هال خوابیده. حاضر نشد بره تو اتاقش. اصلا راضی نمیشد از بغل بابا بیاد بیرون.خواب که رفت گذاشتیمش رو زمین.

خیلی روز خوبی بود، کمی از کتاب «به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن» رو تو راه خونده بودم و تو مود درک احساسات و اینا بودم. واقعا تاثیرش عالی بود.اما آخر امروز حیف شد. میخواستم زود و بدون دردسر بخوابه اما نه اینجوری. فردا هم نمیبرمش مهد. شاید با هم بریم بیرونو براش چند تا کتاب بخرم. میخواستم از سر راه شرکت بر کتابفروشی که دیگه شرکتی در کار نیست فردا، عوضش با خودش میرم. 

این خیلیه ها، من امروز لپ تاپم رو تو زمان بیداری محمد حتی روشن هم نکردم.

نویسنده: محمد و مامان

قالب جدید
سلام

سال نو مبارک.

قالب جدید چطوره؟

 

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.