این مطلب در راستای صحبت های من و چند تا مامان دیگه که بچه های 5-6 ساله داریم منتشر می شود:
حدود یک سال قبل بعد از کلاس قرآن خوب و جذابی که مهد محمد برگزار کرد و محمد به مسایل قرآنی و داستان پیامبران علاقه مند شد، من کتابهای پیامبران و قصه هایشان - نوشته حسین فتاحی - انتشارات کتابهای بنفشه رو از معصومه جون، دخترعموی محمد امانت گرفتم. معصومه کتابها رو به صورت 5جلد در یک جلد داره. جلد اول داستان آدم و حوا، هابیل و قابیل، ادریس، نوح و هود هست. من شروع به خوندن برای محمد کردم. داستان آدم و حوا رو براش با حذف بعضی قسمتها خوندم.البته حذفیهاش کم بود. اما داستان هابیل و قابیل رو نخوندم و بهش گفتم وقتی بزرگتر شد میخونم. چون نمیخواستم با مفهوم کشته شدن به آدم به دست آدم دیگه آشنا بشه.داستان ادریس رو الان یادم نمیاد. اما نوح رو هم خوندم و دیگه ادامه ندادم. چون یهو احساس کردم اینجوری چیزای خوبی بهش یاد نمیدم. احساس کردم بیشتر داستانایی که داریم جریان اینه که پیامبر مردم رو ارشاد میکنه، مردم به حرفش گوش نمیدن، و خدا عذابشون میکنه. این که همش شد خشم خدا. پس بی خیال شدم و دیگه ادامه ندادم.
کلا تو خوندن همه داستانا و کتابا من سعی میکردم مسایل منفی رو فاکتور بگیرم. بدی کردن آدما، جادوگری، این که آدمای بد آدمای خوب رو اذیت میکنن و موارد مشابه.
مدتی بعد با خودم گفتم محمد دیگه داره بزرگ میشه و نباید اینقد استریل باشه از نظر فکری. باید با این خشونت ها هم کم کم آشنا بشه.
این حرفا رو جسته و گریخته با سمیه و زنداییم مطرح کرده و با هم بحث کرده بودیم.
دو سه روز پیش زندایی زنگ زد و گفت من رفتم برای یوسف کتاب پیامبران خریدم. خواستم بهت بگم اینا کتابای خوبی هستن. وقتی توضیح داد فهمیدم همونایی رو میگه که من قبلا برای محمد داشتم میخوندم. وقتی بیشتر صحبت کردیم زندایی گفت من اصلا وارد رابطه پیامبر با مردم نمیشم. داستان پیامبرانی رو انتخاب میکنم که رابطه بین پیامبر و خدا هست. که این رابطه هم همیشه مهربانی خدا رو نشون میده. داستان موسی که همه میخواستن بکشنش اما مادرش به آب سپردش و خدا بهش مهربونی کرد. داستان اسماعیل، داستان ابراهیم، داستان یوسف و ..... .
خب طبیعتا با این دید اوضاع خیلی بهتر میشه. و البته با توجه به تصمیم من برای حذف نکردن خشونت های انسانی میشه این داستانا رو براش گفت. وگرنه که خب همیشه یه عده خواستن پیامبر رو اذیت کنن(خشونتی که من قبلا میخواستم حذف کنم) که خدا از پیامبرش حمایت میکنه.
در همین راستا و بعد از بریده شدن دست محمد و مهد نرفتن دیروزش با همدیگه رفتم رشد و 17 تا کتاب پیامبران همون مجموعه رو به صورت تک جلدی براش خریدم.همونجا چک کردم و داستانایی که مردم به خاطر عدم فرمانبرداری به خشم خدا گرفتار میشن رو نخریدم. از مجموعه«قصه های خوب برای بچه های خوب» هم «قصه های قرآنی» و «چهارده معصوم» رو خریدم که خودم بخونم و برای محمد تعریف کنم.
این مدت هم میتونم بگم اصلا از داشته های قبلیم برای محمد داستان پیامبران نگفتم، چون متاسفانه انقدر باهاشون آشنا نبودم که از موثق بودنشون مطمئن باشم و همونی هم که تو ذهنم بود کامل و مرتب و قابل تعریف کردن نبود. امیدوارم با خوندن این کتابا دانسته های خودم هم بیشتر بشه.
----------
بعدا اضافه شد: همون جور که سمیه، مامان معصومه و هانیه جون تو نظرات گفتن و زندایی، مامان یوسف و حسام تو تلفن گفته بود و من متوجه شدم که اینو یادم رفته بگم، نکته دیگه ای که هست اینه که اگه خودمون به بچه ها این مسایل رو نگیم، از خارج از خونه اطلاعات بهشون میرسه و اون احتمال نادرست بودنش خیلی زیاده و ممکنه فکر و ذهن بچه ما رو به راه خطایی ببره. محمد الان مهده و من در این موارد کاملا از مدیر مهدشون اطمینان دارم. بنابراین میدونم داستانایی براش گفته میشه که از مهربونی خدا هستن. از طرفی بچه ها هم انقد بزرگ نیستن و انقدر تعدادشون زیاد نیست که از کنترل خارج بشن و برای هم داستانها و افکار نادرست رو بگن. اما مدرسه اوضاع فرق میکنه. همونجور که من تو رفتار و گفتار هانیه تو سال گذشته که مدرسه رفته، تغییراتی کرده. همونجور که مامان یوسف هم اینو میگفت. پس تا قبل از مدرسه رفتن باید ما پایه های درست فکری و اعتقادی رو بنا کرده باشیم تا دیگران تو صفحه سفید و پاک معصومیت بچه ها مون خط خطی نکنن.
نویسنده: محمد و مامان
|