تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
پسر خاله

محمد طلای ما پسر خاله شد.

پسر خاله

 

محمد میگه علی صفر۰ سالشه یعنی نوزاده!

محمد و علی

 

نویسنده: محمد و مامان

داریم میریم به قم!

از دیروز قرار بود چمدون رو دربیاریم و لباسا رو بذاریم توش. دیروز بعد از ظهر رفتیم بیرون. شب که داشتیم از خونه باباجون برمیگشتیم، من آرزو میکردم محمد خواب بره تو ماشین و محمد با ثبات قدم و عزمی جزم میگفت من نمیخوابم که رفتیم خونه کمکت کنم چمدون رو دربیاریم.به قول خودش من همیشه دوست دارم کمک کنم. از اونجایی که بابای محمد چند روزیه تو مود درک احساسات ناگفته ست (:::) تو راه گفت بریم دور بخوریم؟ منم که ته دلم دوست داشتم اما به زبون نیاورده بودم، گفتم بریم. خدا میدونه بدون هرگونه قصدی که با طولانی شدن مسافت محمد خوابش ببره. آخه هر وقت با این نیت میریم دور میخوریم محمد جون نمیخوابه! بله دیگه. خوش به حال من شد همه جوره. همه دور خوردیم.هم وقتی رسیدیم خونه محمد خواب بود.

اما امروز صبح:

باباش رفت و من تازه در خونه رو بسته بودم که

محمد گفت سلااااااام. 

- سلام. من دیشب چمدون رو درنیاوردما. گذاشتم که صبح شما بهم کمک کنی.

 -خیلی کار خوبی کردی برای من مامان. واقعا از خوشحالی سرمست شد با این کار من!

------------------

-مامان امروز چندشنبه است؟

-۵شنبه؟

-یعنی فردا میریم؟

- بله

-چه بد.

-چرا؟

-کاشکی امروز میرفتیم.

 

------------

 

الانم که نشستم پای کامپیوتر برای تایپ شیرین زبونی ای که یادم رفت:

-(با شکایت)مامان شما وقتی از خواب بیدار میشی میری پای کامپیوتر؟ اول صبح؟

-نه

-مامان شما چرا از صبح تا شب پای کامپیوتری؟

-برای اینکه من کارم با کامپیوتره(آخه وبلاگ بازی هم کاره؟!)

-اوه. آخه من میخوام شهر موشها ببینم، نمیشه.

-----------------------

دیروز رفتیم دو تا وسیله بازی برای پسرخاله  توراهی محمد خریدیم. یکیش رو به محمد گفتم هدیه شما باشه. اون یکی رو به سفارش مامان گرفته بودم و بهش گفتم این هدیه مامان جونه برای نی نی خاله. محمد دومیه رو دوست داشت و میخواست اون از طرف خودش باشه.امروز صبح که بیدار شده میگه:

-مامان هدیه من بهتر از هدیه مامان جونه. آخه مال من سه تاست!

هدیه مامان جون

هدیه محمدهدیه محمد- از اون ور

بچه م انقد فکر کرده تا یه راهی پیدا کرده که خودشو قانع کنه و بپذیره اون بزرگه از طرف مامان جون باشه.

_________________________________________

ساعت 10:50 : مامان من دلم برا هانیه تنگ میشه (با اشکهای روان)

-میخوای امروز همش باهاش بازی کنی؟

-کاشکی امروز جمعه بود؟ که از صبح تا شب باهم بازی میکردیم.

-به زنعمو میگم هانیه از مدرسه که اومد با هم بازی کنید.

- هانیه ظهرا میخوابه.

-بهش میگیم امروز بیاد بازی.

نویسنده: محمد و مامان

table-mate II

حدودای بهمن تو یکی از این شبکه های تبلیغاتی یه میزی دیدیم به اسم table-mate که خیلی خوشمون اومد. تلفن سفارشات اهوازش رو یادداشت کردم.چند روز پیش برای سورپرایز کردن بابای محمد زنگ زدم و یکی سفارش دادم. فرداش آوردن دم خونه. یعنی همون روزی که محمد مریض بود و به خاطرش خونه بودم.

محمد خیلی خوشش اومده و از اون روز تا حالا با به قول خودش تِی بِی میت زندگی میکنه. روش غذا میخوره.نقاشی میکشه. تلویزیون میبینه.....

این عکس همون روز بعد از صبحانه خوردن در حال تماشای تلویزیونه:

تلویزیون با تیبل میت

از تمام امکاناتش هم استفاده میکنه. یه کیف اشنانتیون هم همراهش بود که برای گذاشتن روی دسته مبله. مبلای ما که دسته ندارن، محمد یه صندلی گذاشته کنارش و کیف رو از روی اون آویزون کرده و کنترلها رو گذاشته توش.

فرداش هم خودش بساط صبحانه رو گذاشت روش:

تیبل میت و صبحانه

چون قراره زیاد تغییر ارتفاع ندیم میز رو، یه بالش گذاشته رو صندلی. آخه میز مثلا مال باباست!

اون دستمال هم مال اینه که شیر ریخت روی میز. من هم طبق اصولی که تو کتاب خوندم، در این جور موارد درست کردن کار رو به خودش میسپرم. دیگه میدونه و خودش میره دستمال میاره و تمیز میکنه.

--------------------

دعای محمد(در همین لحظه که داره نیایش میکنه!):خدایا لطفا زلزله رو نابود کن. بعد هم یه سخنرانی درباره کوه آتشفاشان و زلزله دماوند و اورست و ... برای خودش و خدا!

محمد در تمامی لحظات بیداری داره صحبت میکنه. یا با من و باباش. یا با اردکش. یا با بقیه اسباب بازیها. یا با خودش! مثل دوران کودکی خودم. همیشه میگم بیچاره مامان و بابام چی کشیدن از دست من!

نویسنده: محمد و مامان

بیماری از غروب تا طلوع خورشید!

محمد ما دیشب خورشید که غروب کرد گفت دلم درد میکنه، اومد رو مبلای هال و خوابید. بیدار شد و هر چی ناهار خورده بود بالا آورد. باز دوباره خوابش برد. ساعت ۹:۴۰ دوباره بالا آورد، زنگ زدم به باباش که دیشب بعد از مدتها تا دیروقت بیرون بود. اومد خونه. ت این فاصله زنگ زدم مطب دکترش که گوشی برنداشتن. شماره موبایل دکتر رو از برادرشوهرم گرفتم. بابا که اومد خونه گفت راه درمانش اُ آر اسه.

دیگه چیزی تو معده ش نبود که بالا بیاره. خیلی حال بدی بود. حاضر هم نبود که اُ آر اس بخوره. به زور یه قلپ میخورد. در کل شاید ۱۰ تا قلپ هم نخورد. لباس پوشیدیم که ببریمش بیمارستان. خواب رفت. با همون لباسای بیرون من و بابا هم تو اتاقش خوابیدیم. ساعت ۱۲ تا ۲ چهار دفعه بیدار شد و بالا آورد. دیگه داشت راضی میشد که اُ آر اس بخوره. همش میگفت تشنمه. براش اُ آر اس خنک از تو یخچال آوردم و خورد. ساعت ۳ بیدار شد و باز اُ آر اس و کمی آب خورد. این بار آب جوشیده خنک بهش دادم. باز یه کم همون آب رو بالا آورد و خوابید. ساعت ۶ بیدار شد و حالش بهتر شده بود. دوباره اُ آر اس و آب خورد و خوابید. ساعت ۷ براش یه سوپ درست کردم. حدودای ۸ بیدار شد و باز اُ آر اس و آب جوشیده خنک خورد و سوپ خورد و دیگه هم بالا نیاورد. خوب خوب شده الآن. اگر هم صبح به خیر بچه ها شروع نشده بود همچنان داشت سخنرانی میکرد. از صبح که بیدار شده در حال صحبت و بالا بردن اطلاعات علمی ما در مورد نجومه.  

از دیشب تا حالا در مورد چیزایی که این چند روز خورده فکر کردم و هر بار تقصیر رو گردن یکیشون انداختم! 

 

نویسنده: محمد و مامان

عدد پایانی
محمد خیلی به اعداد و شمارش علاقه داره. بعد از یادگرفتن صد و هزار و میلیون از من میپرسید بعد از میلیون چند میشه؟ یا می پرسید آخرین عدد چنده؟ بهش میگفتم عددا خیلی زیادن.آخر ندارن. عددهای بعد از میلیون اسم ندارن. و ..... با جوابهای دیگه ای تو همین مایه سعی میکردم مفهوم بی نهایت و نمایش علمی اعداد رو براش زمینه سازی کنم.

اون شب که جریان بالشان هاش رو نوشتم، در ادامه صحبت میگه:

-هزار سال پیش ِ پیش ِ پیش،میلیون سال پیش،عدد پایانی[ سال پیش]، هیچی وجود نداشت. حتی این بالش*، حتی فلز**، حتی چوب***، حتی نقره****،حتی ....، حتی خدا هم نبود.

- نه عزیزم خدا همیشه بوده، حتی وقتی هیچی وجود نداشت خدا بوده.

عدد پایانی رو معادل بی نهایت ریاضی به کار برد، قربونش برم.

 

*:بالش چون مثلا سرمون رو بالش بود برای خوابیدن!

**:تختش فلزیه.

***:اتاقش پر از چوب درخت و حصیره.

****:یه سکه دارم که دورش نقره است و وسطش طلا. تازه دادم قاب گرفتن و میندازم گردنم. برای محمد خیلی جالبه.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.