تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
نظر دهید.

 نمیذاره ننویسم این محمد.چند خط دیکته کرده که تو وبلاگ بنویسم. باشه برای بعد. فقط اومدم بگم که داشتم براش نظرات رو میخوندم رسیدیم به مطلب رستوران بدن ما که یک نظر داشت گفت مامان این چرا این جوریه؟ گفتم یه نظر داره. گفت پس عدد نداره چرا؟ قربونش بشم هر جا عدد نیست فکر میکنه نوشته نظر دهید و اون مطلب هیچ نطری نداره.

بعد رسیدیم به مطلب تغییر شغل میدهیم. یهو گفت آخ جووووووووووووووون. ۳ تا نظر.

مخلص کلام: خب نظر بدید دیگه. بچه از دیدن عدد بالای نظرات کلی ذوق میکنه

نویسنده: محمد و مامان

ادامه دارد...
بازم مطلب هست، عکس هم آماده و آپلود کردم اما دیگه باید برم به کارام برسم. محمد هم میخواد سی دی تاینی تاک ببینه. بقیش باشه برای بعد.

نویسنده: محمد و مامان

حق گرفتنی است، حتی از بابا و مامان!

جمعه(۲۹/۳/۸۸) به قصد خرید میوه و سیب زمینی و ... از خونه بیرون رفتیم. تو راه باباامین گفت بریم کارگاه یه چیزی برداریم و بعد بریم بذاریم شرکت. محمد طبق معمول شاکی بود. تو راه به باباش گفت بابا شما اومدی کارای خودت رو انجام بدی. به این که نمیگن گردش!! گفتیم خب گردش چیه؟ آخرش گفت یه پارکی چیزی. یه پارکی که ماشین سواری و قایق سواری و بازی بادی داشته باشه. میدونید که؟! پارک دزآب. باباش گفت حالا گرمه.نمیشه بریم. برگشتنی میبرمت. بابا اینو گفت که تمومش کنه.ولی برگشتنی مجبور شد ببردمون پارک دزآب. محمد خیلیییییی وقت بود میگفت بریم و ما هر بار به بهانه گرمای هوا (که البته بهانه نیست، واقعا گرمه) نه میگفتیم. وقتی داشتیم میرفتیم سمت پارک محمد گفت شاید شلوغ باشه اما اشکال نداره من شلوغی رو تحمل میکنم. اینو که گفت مردم از خنده. سعی میکرد هر جور شده خودش و ما رو توجیه کنه. این شد که یه پارک زوری رفتیم. بعدم بابا بهمون پیتزا داد و برگشتیم خونه.

اونجا دوست امین رو دیدیم. بعد از ما ازدواج کرده بودن. وقتی منتظر پسر اولشون بودن خونشون رفته بودیم. وقتی پسرشون دو سالش بود اومده بودن خونه ما و حالا با دو تا پسد تو پارک دیدیمشون. خانمش گفت ما هر هفته پارک میبریم بچه ها رو. با توجه به این که پارک از خونشون خیلی دور بود گفت هر بار یه جا میریم و همه پارکا رو میریم. فکر کنم باید بگم خوش به حال بچه هاشون. محمد هر بار باید کلی التماس کنه تا یه پارک بره!

پر حرفی بسه.نه؟ خدا رو شکر دوربین کوچیکه تو کیف دستی من بود و این عکسا رو به عنوان سند گرفتیم:

طبق برنامه ریزی خودش اول ماشین سواری:
ماشین سواری
آقا جلوتو نگاه کن

شادی
خوشحالی تو چشماش موج میزنه.

سرسره
سرسره بادی.آخ جوووووووون

قایق سواری
گاز بده بیا جلوتر

رفع عطش
انگار بابا راست میگفت گرمه. ولی به خوشیش می ارزه.

یه چرخ و فلک کوچولو، از اونایی که زمان بچگی ما تو کوچه ها میچرخید و بچه ها رو سوار میکرد، کنار بازی ها بود. محمد خواست سوار شه.اما چند دور که زد گفت خوشم نیومدددد. منم به آقاهه گفتم بگه دار بچم میخواد پیاده شه. دو تا عکس هم موجوده که به خاطر سرعت زیاد چرخش و سرعت کم دوربین قابل ارائه نمیباشند!

نویسنده: محمد و مامان

شیرموزبستنی

صبح محمد برای خودش شیرموز درست کرد.یه موز، یه لیوان شیر، عسل تو مخلوط کن. یه کم چشید و گفت خوب نشده. بازم موز میخواد. یکی دیگه، شایدم دو تا دیگه. قبول کردم که فعلا یکی دیگه بندازه توش. یه موز دیگه انداخت، دکمه مخلوط کن و بعد هم چشید اوممممممممم عالیه. و واقعا عالی شده بود. خیلی خوشم اومد از تشخیصش که اون اولی موزش کم بوده و با یه موز دیگه مشکل حل میشه.

عصر دوباره دلش شیرموز خواست. این بار بستنی هم ریختیم توش:

عسل
اول عسل رو تو آب جوش حل میکنیم.

موز
موز را می اندازیم.

شیر
یه لیوان شیر میریزیم.

مخلوط کن
بعد از این که بستنی رو ریختیم، دکمه مخلوط کن را روی ۱ میبریم تا وقتی که مامان بگه بسه.

نوش جان
خودمون میریزیم تو لیوان و میبریم جلوی تلویزیون میخوریم.(پشت صحنه: شیشه عسل، شیر و بستنی لیتری ساده)

شما هم بفرمایید!

(عاشق این ژست دو انگشت پیروزیه!) 

نویسنده: محمد و مامان

رستوران بدن ما

- بدن ما یه رستورانه. دهن آشپزخونه شه. شکم هم که میدونی!؟ روی میزاش مشتری ها غذا میخورن. غذایی که میخوریم، اول زبان کمی میچشدش. بعد میده به دندونای آسیا.وقتی آسیابش کردن زبون رو صدا میزنن، سریع میاد و به همه مشتری ها می ده.

منبع: ذهن خلاق محمدطلا         مکان: کنار سینی صبحانه            زمان:۳۱/۳/۸۸

پی گفتگو:

-اینو کی گفته که بدن ما یه رستورانه؟

-من. فکر کردم، خودم متوجه شدم.

نویسنده: محمد و مامان

همسر آقای زمین
-بگم زنِ زمین کیه؟

-بگو

- ماهه!

نویسنده: محمد و مامان

تغییر شغل می دهیم.

مامان دیگه از جهانگردی اومدم بیرون. نمیخوام جهانگرد بشم. میخوام فضانورد علمی بشم.

این تصمیم مهم البته قبلا گرفته شده بود اما اعلام اون به مامان ساعت ۱ بامداد ۲۵/۳/۸۸ انجام شد.

 

دوستای قدیمی میدونن که محمد اول میخواست نجار بشه تا یه جعبه بزرگ بسازه، خونه بسازه و ....

بعد با دیدن جهانگرد تو سی دی شهر موشها تصمیم گرفت جهانگرد بشه.

و تازگی با عشقی که به نجوم پیدا کرده و کتابی که درباره منظومه شمسی براش خریدیم و هر شب یه صفحه شو میخونم، تصمیم گرفته فضانورد بشه. هر شب هم موقع خوندن کتاب  میگه کاش الان فضانورد بودم که میرفتم به ....(همون سیاره یا قمر سیاره ای دارم براش میخونم.)

تصمیم نداشتم براش کتاب بخرم اما نمیدونید با چه عشقی همه برنامه های علمی نجومی تلویزیون رو نگاه میکرد. از هیچ کدوم نمیگذشت.تا این که تو نمایشگاه کتاب اهواز براش دو تا کتاب خریدم. هر شب هم فقط یه عنوان یک صفحه ای براش میخونم که زود تموم نشه و خوب تو ذهنش بمونه.

یواشکی بگم که من و باباش عاشق نجوم بودیم و هر دو تو دوران نوجوانی یه فعالیتهایی هم داشتیم.

نویسنده: محمد و مامان

تحلیل سیاسی کودکانه اما کاملا درست

بعد از دیدن تصاویر آشوب های تهران در اخبار ۲۶/۳/۸۸:

کره زمینمون رو خراب کردن!

چند دقیقه بعد:

من میگم کاش میرحسین موسوی و احمدی نژاد شرکت نمیکردن که این اتفاقا نمی افتاد. من خیلییییییییی ناراحتم.

نویسنده: محمد و مامان

پارک بازی میسازیم!!
از اون جایی که من خیلی به روز هستم، این مطلب مال ۴/۳/۸۸ هست یعنی بیش از دو هفته پیش.

پسر خلاق من یه پارک بازی ساخته شامل تاب، سرسره، استخر توپ، رستوران، صندلی برای استراحت مامان و باباها، پارکینگ و نگهبان:

اول تاب رو ساخت بدون این که هدفش ساختن یه پارک کامل باشه. خیلی هم باهاش ور رفت تا تابی که میخواست بشه. هم بچه روش راحت بشینه، هم خوب حرکت کنه تا این که با کمک من و ایده های جالب خودش موفق شد:
در حال ساخت اولین وسیله یعنی تاب

این یه نمای کلی از پارکش بعد از تکمیل:
تصویر کلی

رستوران و میز و صندلی ها و مشتری هاش.اون قرمزه و تشکیلات اطرافش آشپزخونه رستوران هستن.
رستوران

گاوه کنار آشپزخونه است. احتمالا محصولات لبنی تولید به مصرف هستن. ظرف علف گاوه هم جلوشه!
محل نگهداری گاو!

تاب که یه بچه سوارشه و استخر توپ
تاب و استخر توپ

اردک، نگهبان پارکه و مواظبه همه بلیت بدن و بعد برن تو پارک
نگهبان پارک

سرسره و یه بچه در حال بازی
سرسره

داره یه صندلی میذاره برای مامان و باباها که وقتی بچه هاشون دارن بازی می کنن، خسته نشن.قربون پسر مهربون خودم
در حال تکمیل پارک

اینم شاخ چراغ دار سیرک ایتالیا!محمد شاخ دار!

بعد رفتیم بیرون، شب که برگشتیم همه رو خراب کرد. گفتم چرا؟ گفت زلزله اومده!
پارک بعد از زلزله!

نویسنده: محمد و مامان

مامان به کی رای میدی؟!!!
انقد برگه دور و بر کامپیوتر هست که شیرین زبونی محمد با تاریخ و ساعت روش نوشتم که نمیدونم اول کدوم رو ثبت کنم. این چند نمونه شه:

۱۰/۳/۸۸ ساعت ۱۰ شب بعد از شام:

- انتظار دارم یه پسری ببینم که رو تختش خوابیده.

- منظورت منم؟

-بله.مگه من چند تا پسر دارم؟

-من فکر کردم یکی از ده ها پسر رو میگی!

جینگول با من شوخی میکنه و خودش میخنده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۱/۳/۸۸ ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر:

-مامان شما به کی رأی میدی؟احمدی نژاد،موسوی،رضایی،مممممم یکی دیگم بود. ۴ نفر بودن ریاست جمهوری.میرحسین موسوی، محمود احمدی نژاد،حسین رضایی. اون یکی کی بود مامان؟

-کروبی

- به کدوم رأی میدی؟ احمدی نژاد،موسوی،رضایی،کروبی؟

-

به تاریخ دقت کنید، تازه تبلیغات شروع شده بود وگرنه الان اطلاعات بچم از من هم بیشتره و تازه نامزد مورد نظرش رو انتخاب کرده و سعی میکنه من و باباش رو متقاعد کنه بهش رأی بدیم.میگه چون رییس جمهوره بهش رأی بدین!!! حال کردین استدلال رو!

وقتی خیلی اصرار میکنه بهش میگم مسایل سیاسی به بزرگترا مربوط میشه. و اصلا مستقیم بهش نگفتم به کی میخوام رای بدم. یه بار تو تلفن گفتم دارم به رضایی فکر میکنم. دیشب به باباش میگه:

-بابا! مامان داره فکر میکنه به رضایی رأی بده!

منو میگی

نویسنده: محمد و مامان

کانون پرورش فکری کودکان

امروز رفتیم کانون و بعدش اومدیم خونه. اما یه خبر جالب و خوب: ثبت نام شدم. به همین سادگی.کلاس سفالگری اسم نوشتم.سه شنبه ها.

کانون پرورش کوی استادان دانشگاه چمران ثبت نامش کردم. بعد از نوشتن اسمش و چرخیدن تو فضای کانون بیرون اومدیم.تو دانشگاه سوار اتوبوس شدیم و رفتیم بانک رفاه. می خواستیم یه حساب کودک و نوجوان باز کنیم و عیدی های محمد رو بذاریم توش. کارمند بانک، مامان نیما پوراحمد دوست مهد محمد بود. و گقت اون حساب کودک برا یه دوره خاصی بوده و دیگه حساب کودک باز نمی کنیم.دوباره سوار اتوبوسای دانشگاه شدیم و اومدیم دم در. بازم از شانس خوب محمد یه اتوبوس برای خونه گیرمون اومد و با اتوبوس شرکت واحد برگشتیم خونه.

انقدر به محمد خوش گذشت که وقتی بهش گفتم تو وبلاگت بنویس رفتی کانون حسابی استقبال کرد و بعد از مدتها افتخار داد و خودش مطلب رو گفت که من بنویسم.وقتی تو راه داشتیم در مورد این که خیلی وقته وبلاگ ننوشته حرف میزدیم، گفت یادش به خیر. گفتم یاد چی؟ گفت اون وقتا که تو وبلاگ می نوشتم. صد ساله که چیزی ننوشتم.

محمد برای اولین بار با راهنمایی مامان، خودش شربت نعنا درست کرد که خیلی هم خوشمزه شد.

محمد یه کار خوب هم کمک مامان انجام داد.رفت توی حمام و قالیچه ای که کثیف شده بود رو شست. بعد هم خودش حمام کرد و اومد بیرون.

زرد نور به زرد کمرنگ آفتاب می گویند.کمرنگ ترین زرد جهانه. اینم اسم رنگ جدید، اختراع محمد طلای من!

این قلب و گلا کار محمده!

نویسنده: محمد و مامان

داستان مهد رفتن اخر سال

وقتی از قم برگشتیم، روزی که رسیدیم محمد خونه بود. روز سه شنبه صبح تقریبا با گریه رفتیم مهد. چهارشنبه هر کاری کردیم آماده نشد. باساشو با زور و گریه تنش کردیم. می گفت نمیخوام برم مهد. میخوام بخوابم. به همون شیوه سوار ماشینش کردیم و رفتیم تا در مهد. از ماشین پیاده نشد. من رفتم به مربیش گفتم جریان اینه و محمد نمیخواد بیاد مهد. مشکلی پیش اومده که اونم گفت نه. به هر هرفندی بود باباش بغلش کرد و وارد حیاط مهد شد. هر کاری کردن مربی و مدیر اخلی مهد حاضر نشد بره. مدیرشون که خیلییییییییی ماهه و همه بچه ها عاشق هستن اومد. بهش گفت اصلا نرو تو کلاس بیا پیش خودم تو دفتر. بیا با هم صحبت کنیم. بیا تمرین کنیم با بچه ها برای جشن جمعه. میگفت جشن نمیخوام برم. الانم نمیخوام بمونم مهد. میخوام برم خونه بخوابم. بهش گفتم چرا نمیخوای بری؟ خوابیت میاد یا مهد مشکلی داری؟ گفت هر دو.نتیجه این شد که برگشتیم خونه. به این شرط که بخوابه و استراحتش که تموم شد برگردیم مهد تا با مدیرش صحبت کنه.باباامین ما رو رسوند خونه و خودش رفت سر کار. خونه که رسیدیم بهش گفتم برو بخواب. رفت رو تختش دراز کشید. منم بدون هیچ حرفی مشغول کارای خودم شدم. حدود نیم ساعت بعد اومد گفت من استراحتم تموم شد. آماده شدم و زنگ زدم تاکسی سرویس و رفتیم مهد. تقریبا دو ساعت با مدیرشون صحبت کرد. مدیرشون خیلی به شخصیت بچه ها اهمیت میده. بهش گفت خب حالا مشکل ما چیه؟ محمد جواب داد اینجا بدترین مهدیه که من تو همه عمرم دیدم! خانم چهارلنگ پرسید چرا آخه؟ محمد گفت چون همه چیش تکراریه.

مکالمشون ادامه پیدا کرد و محمد آروم شد. کلی درباره نمایشگاه کتاب تهران و کتابایی که خریدیم حرف زد. کتابی رو که یه بار براش خونده بودیم، داستانش رو کامل برای خانم چهارلنگ تعریف کرد. کتابی رو که دو بار براش خونده بودم، با جمله بندی کتاب تعریف میکرد.

خانم چهارلنگ گفت من امکانات مالی ندارم، وگرنه باید برای محمد یا بچه های مثل محمد کلاس جداگانه بذارم با مربی ای که تخصص و اطلاعات بیشتری داشته باشه. گفت که از اول باید محمد رو میذاشتیم پیش دبستانی و تو کلاس پارسال نمی موند. اینجا لازمه بگم من و خانم چهارلنگ اوایل سال خیلی سعی کردیم محمد رو راضی کنیم که بره تو کلاس پیش دبستانی اما قبول نکرد و میگفت من پیش دبستانی میرم مدرسه. با این حال گویا باید اصرار میکردیم و نمیذاشتیم بمونه تو کلاس ۴-۵ ساله ها.

تا ساعت ۱۱ مهد موندم و محمد با خانم چهارلنگ صحبت کرد. بعد قبول کرد بمونه مد تو دفتر و من برم به کارم برسم. کاری داشتم که باید همون روز انجام میدادم. کارم تموم شد و رفتم شرکت. امین زحمت کشید و منو رسوند خونه.گفت بریم دنبال محمد؟ گفتم نه بهشون گفتم با سرویس بیارنش. خونه که رسیدم از مهد زنگ زدن که سرویس اومده و ما فکر کردیم خودتون میایید دنبال محمد. هیچی دیگه من باز تاکسی گرفتم و رفتم دنبال محمد و برگشتیم خونه.

با خانم چهارلنگ قرار گذاشته بودم محمد کتابای جدیدشو ببره و امانت بده به خانم مدیر که مطالعه کنه. پنجشنبه به شوق بردن کتابا رفت مهد.

جمعه هم که جشن بود و دیگه از شنبه حاضر نشده بره مهد تا زمان شروع کلاسای تابستونی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه این مسایل به خاطر نیمه دومی بودن پیش اومد. به خاطر این که همه همکلاس های پارسال محمد که با خیلیاشون از بخش شیر همکلاس بوده، امسال رفته بودن پیش دبستانی و محمد تو همون رده سنی قبل از پیش دبستانی باقی مونده بود.به دلیل اصرارش به این که پیش دبستانی رو تو مدرسه بگذرونه هم حاضر نشد بره با اونا.

از طرفی خیلی هم زود چیزا رو یاد میگیره. از اول امسال از تکراری بودن آموزشا شاکی بود. خب وقتی مربی یه مطلب رو ۱۰ دفعه باید بگه و بعضی بچه ها نمیفهمن، محمد خسته میشه. ضمنا آموزسای مهد تو سالهای مختلف موضوعات ثابتی داره. امسال هیچ چیز جدیدی برای محمد نبوده.

امیدوارم محیط مدرسه براش جذاب باشه و دوست داشتنی.

در طول جشن بیشتر وقت یه بغضی داشتم که تبدی به گریه هم شد. کاش من بیشتر توجه کرده بودم و این همه پسرم اذیت نشده بود.

خدایا من رو به خاطر ظلمی که سال گذشته با نفهمیدن شرایط به محمد کردم ببخش.

عکسای جشن جمعه رو هم ان شاءالله پست بعدی میذارم.

نویسنده: محمد و مامان

20.1

از وقتی ترازوی دیجیتال اومده تو خونه ما، من و محمد روزی شونصد بار وزن می کنیم.من به امید کم شدن وزنم و محمد به امید بیشتر شدن وزنش.شده بهانه ای برای من و باباش که راضیش کنیم بیشتر بخوره.

وزن محمد ۱۹.۵ به بالاست. فعلا تلاش ما اینه که به ۲۰ برسه.

-مامان بیا ببین چند شدم.(با کلی هیجان)

-بیست ممیز یک.

-(با کمی تعجب)ممیز؟

(خواستم براش بگم اون نقطه یعنی ممیز که خودش گفت)

یعنی بیست و یک دهم؟

-بله(آیکون یه مامان بسیار ذوقزده)

-من فکر کردم یعنی بیست و هزار!

 

قربونش بشم هر بار هم که میخواد عددی مثل ۲۰.۴ رو به من گزارش بده میگه بیست و چهار دهم. بعد متوجه میشه ممکنه چه اشتباهی پیش بیاد میگه بیست ممیز چهار.

باور بفرمایید من تا اون موقع در مورد ممیز چیزی بهش نگفته بودم.احتمالا از روی عدد خوانی های قبلی من و باباش فهمیده جریان این نقطه چیه.

-------------------------------------------

با یه روز تأخیر تولد محمد مهدی جون، هم استانی عزیزمون رو به خودش و مامان و باباش و همه کسایی که دوستش دارند تبریک میگیم.

اینم یه گل با بستنی برای محمد مهدی گل که تو هوای گرم خوزستان بخوره و خنک شه

نویسنده: محمد و مامان

آرد نخودچی با پودرقند

از اول این هفته محمد مهد نمیره و من هم خونه نشین شدم. با هم قرار گذاشتیم صبحا من کار کنم و محمد زیاد نیاد سراغم.

امروز با هم یه کاری کردیم.محمد از آسیاب-مخلوط کن مثل سایر وسایل برقی آشپزخونه خوشش میاد.

داشتم مغز نون باگتها رو باهاش پودر می کردم که یاد آرد نخودچی هایی افتادم که خیلی وقته داریم و نمیدونم باهاش چی کار کنم و یه مقدار پودر قند که باقیمونده آخرین باریه که قند شکستم. صداش کردم و گفتم محمد صبحانه خوردی بیا یه کار با حال. زود اومد.گفت ژله درست کنیم؟ گفتم نه. یه چیزی که من و خاله کوچیک بودیم خیلی خوشمون میومد مامان جون برامون درست کنه.(محمد خیلی خوشش میاد از بچگی خودم و خواهرم براش تعریف کنم.) بلافاصله گفت منم خیلی دوست دارم.(قم، مامان یه چیز مشابهی بهش داده بود و من گفته بودم ما بچه بودیم اینو خیلی دوست داشتیم. فهمید که منظورم همونه) 

پودر قندا رو ریختم تو آسیاب و محمد روشنش کرد. چند بار روشن و خاموش کرد تا من گفتم بسه. بعد هم آرد نخودچی رو ریختیم روش و دوباره مخلوطش کرد.

آرد نخودچی

براش ریختم تو لیوان و با یه قاشق دادم دستش. 

بفرمایید!

با همون ذوقی میخوره که من تو بچگی می خوره و با چسبیدن آردها به قاشق همون حسی رو داره که من داشتم.

قاشق رو بالای لیوان تکون میده و میگه مامان ببین بارون زرد! 

نویسنده: محمد و مامان

سیرک

سیرک بین المللی ایتالیا اومده اهواز. به دعوت عمورضا ما هم رفتیم. جالب بود و دیدنی.

البته محمد بیشتر از آدما و حیوانات و کاراشون، حواسش به نور و نورپردازی جالب و سازه های جالب تر اونجا بود.از نمایشی که سه نفر تو هوا تاب میخوردن و دست همو میگرفتن و از هم آویزون میشدن بیشتر از همه خوشش اومد.

برای من تجربه جالب و خوبی بود. امیدوارم برای محمد هم همینطور بوده باشه.آخه هر دو تا مون، یه بهتره بگم هر سه تامون بار اول بود که میرفتیم سیرک

اتفاق بامزه این بود که موقع خروج از سالن، ساعت ۱۲ شب یونا و مامان و باباش رو دیدیم.خیلی از دیدنشون خوشحال شدم. همون جا مامان یونا یه عکس گرفتن از بچه ها که با توجه به عشق زیاد محمد به عکس فکر نمیکنم هر دو تاشون تو عکس باشن!اینم لینک مستقیم سیرک رفتن یونا: ::::: 

عمو رضا برای محمد و دخترای خودش از شاخای چشمک زن سیرک خرید. محمد سرش نذاشت شاخ رو اما همش سعی میکرد از سیستم چشمک زدن چراغاش سر دربیاره!

تو سیرک که اجازه عکس و فیلم نداشتیم. قبل از سیرک هم من و محمد رفته بودیم خرید لباسای جشن مهد. برنامه این بود که برگردیم خونه و شام بخوریم بعد بریم سیرک که به دلیل طولانی شده خرید من یه راست رفتیم سیرک و این جوری بود که دوربین هم تو خونه موند و شام دو تا پیتزا مخصوص تووین خوردیم.بیرون از سالن سیرک بابا امین چند تا عکس با موبایلش از من و محمد گرفت، خواستم بذارم اینجا که دیدم خب موبایل بابا که دست خودشه

نویسنده: محمد و مامان

رفتیم تو روزنامه، اونم بی خبر
شما هم عکس محمد رو تو روزنامه جام جم دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ صفحه ۵ دیدید؟

عنوان مطلب اینه:«بینایی سنجی ها، مراقبان اولیه بینایی هستند.»

بعد هم بدون ذکر منبع، عکس مطلب بینایی سنجی و دکتر دیماه ۸۷ رو چسبوندن کنارش. واقعا درسته آیا؟ نباید کنار عکس آدرس وبلاگ رو مینوشتن؟

روزنامه

نویسنده: محمد و مامان

خواب خوشگل

ساعت یه ربع به ۸ صداش کردم که بیدار شو. اصلا هم نگفتم که پاشو بریم مهد.

-امروز که نمی خوام برم مهد.

- نمیخوای بریم ببینی کلاس تابستونیا از کی شروع میشن؟

-خب معلومه. از یکِ تیر!

هرچی هم استدلال کردم که من باید برم سر کار. رییسم اخراجم میکنه. یه نگاهی بهم انداخت که برو بابا. مامان خانم خودت میدونی رییست باباست و اخراجی در کار نیست!

بعد هم دوباره خوابید. من هم با اشک و آه همسر و رییس عزیز رو بدرقه کردم. جاروبرقی رو زدم و خونه رو مرتب و تمیز کردم و کامپیوترم رو روشن کردم و به کارم مشغول شدم.

ساعت یه ربع به ۱۰ وسط صدای آهنگ صدای محمد اومد که میگفت مامان بیا.

رفتم خدمتش:

-به خانم چهارلنگ یه ظرف خوشگل دادیم هدیه. من هم براش توضیح دادم. این یه قسمتش بود.

- خواب دیدی؟

- آره، خیلی خوشگل بود.(با یه احساس شادی و لبخند به لب از خوابش یاد میکرد.)

جریان اینه که محمد از وقتی از قم برگشتیم به زور رفته مهد و من هر روز بهش گفتم جمعه جشن مهده و دیگه تموم میشه. صبح بین خواب و بیداری یادش بود که دیروز جشن بوده و طبق قرار، امروز مهدی در کار نیست. و احتمالا از نظر ایشون روزهای آینده هم همینطور.باز خوبه مشتاق کلاسای تابستون هست. جواب یکِ تیرش برام خیلی جالب بود. همون موقع استدلال کرده که خب به اینا میگن کلاس تابستونی.الانم که بهاره. پس از یکِ تیر اونا شروع میشن و مامان داره الکی میگه. پس ادامه خواب!

در مورد جشن و این که چرا محمد نمیخواست بره مهد و فیلمی چهارشنبه سر ما درآورد میام و مینویسم ان شاء الله.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.