وقتی از قم برگشتیم، روزی که رسیدیم محمد خونه بود. روز سه شنبه صبح تقریبا با گریه رفتیم مهد. چهارشنبه هر کاری کردیم آماده نشد. باساشو با زور و گریه تنش کردیم. می گفت نمیخوام برم مهد. میخوام بخوابم. به همون شیوه سوار ماشینش کردیم و رفتیم تا در مهد. از ماشین پیاده نشد. من رفتم به مربیش گفتم جریان اینه و محمد نمیخواد بیاد مهد. مشکلی پیش اومده که اونم گفت نه. به هر هرفندی بود باباش بغلش کرد و وارد حیاط مهد شد. هر کاری کردن مربی و مدیر اخلی مهد حاضر نشد بره. مدیرشون که خیلییییییییی ماهه و همه بچه ها عاشق هستن اومد. بهش گفت اصلا نرو تو کلاس بیا پیش خودم تو دفتر. بیا با هم صحبت کنیم. بیا تمرین کنیم با بچه ها برای جشن جمعه. میگفت جشن نمیخوام برم. الانم نمیخوام بمونم مهد. میخوام برم خونه بخوابم. بهش گفتم چرا نمیخوای بری؟ خوابیت میاد یا مهد مشکلی داری؟ گفت هر دو.نتیجه این شد که برگشتیم خونه. به این شرط که بخوابه و استراحتش که تموم شد برگردیم مهد تا با مدیرش صحبت کنه.باباامین ما رو رسوند خونه و خودش رفت سر کار. خونه که رسیدیم بهش گفتم برو بخواب. رفت رو تختش دراز کشید. منم بدون هیچ حرفی مشغول کارای خودم شدم. حدود نیم ساعت بعد اومد گفت من استراحتم تموم شد. آماده شدم و زنگ زدم تاکسی سرویس و رفتیم مهد. تقریبا دو ساعت با مدیرشون صحبت کرد. مدیرشون خیلی به شخصیت بچه ها اهمیت میده. بهش گفت خب حالا مشکل ما چیه؟ محمد جواب داد اینجا بدترین مهدیه که من تو همه عمرم دیدم! خانم چهارلنگ پرسید چرا آخه؟ محمد گفت چون همه چیش تکراریه.
مکالمشون ادامه پیدا کرد و محمد آروم شد. کلی درباره نمایشگاه کتاب تهران و کتابایی که خریدیم حرف زد. کتابی رو که یه بار براش خونده بودیم، داستانش رو کامل برای خانم چهارلنگ تعریف کرد. کتابی رو که دو بار براش خونده بودم، با جمله بندی کتاب تعریف میکرد.
خانم چهارلنگ گفت من امکانات مالی ندارم، وگرنه باید برای محمد یا بچه های مثل محمد کلاس جداگانه بذارم با مربی ای که تخصص و اطلاعات بیشتری داشته باشه. گفت که از اول باید محمد رو میذاشتیم پیش دبستانی و تو کلاس پارسال نمی موند. اینجا لازمه بگم من و خانم چهارلنگ اوایل سال خیلی سعی کردیم محمد رو راضی کنیم که بره تو کلاس پیش دبستانی اما قبول نکرد و میگفت من پیش دبستانی میرم مدرسه. با این حال گویا باید اصرار میکردیم و نمیذاشتیم بمونه تو کلاس ۴-۵ ساله ها.
تا ساعت ۱۱ مهد موندم و محمد با خانم چهارلنگ صحبت کرد. بعد قبول کرد بمونه مد تو دفتر و من برم به کارم برسم. کاری داشتم که باید همون روز انجام میدادم. کارم تموم شد و رفتم شرکت. امین زحمت کشید و منو رسوند خونه.گفت بریم دنبال محمد؟ گفتم نه بهشون گفتم با سرویس بیارنش. خونه که رسیدم از مهد زنگ زدن که سرویس اومده و ما فکر کردیم خودتون میایید دنبال محمد. هیچی دیگه من باز تاکسی گرفتم و رفتم دنبال محمد و برگشتیم خونه.
با خانم چهارلنگ قرار گذاشته بودم محمد کتابای جدیدشو ببره و امانت بده به خانم مدیر که مطالعه کنه. پنجشنبه به شوق بردن کتابا رفت مهد.
جمعه هم که جشن بود و دیگه از شنبه حاضر نشده بره مهد تا زمان شروع کلاسای تابستونی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه این مسایل به خاطر نیمه دومی بودن پیش اومد. به خاطر این که همه همکلاس های پارسال محمد که با خیلیاشون از بخش شیر همکلاس بوده، امسال رفته بودن پیش دبستانی و محمد تو همون رده سنی قبل از پیش دبستانی باقی مونده بود.به دلیل اصرارش به این که پیش دبستانی رو تو مدرسه بگذرونه هم حاضر نشد بره با اونا.
از طرفی خیلی هم زود چیزا رو یاد میگیره. از اول امسال از تکراری بودن آموزشا شاکی بود. خب وقتی مربی یه مطلب رو ۱۰ دفعه باید بگه و بعضی بچه ها نمیفهمن، محمد خسته میشه. ضمنا آموزسای مهد تو سالهای مختلف موضوعات ثابتی داره. امسال هیچ چیز جدیدی برای محمد نبوده.
امیدوارم محیط مدرسه براش جذاب باشه و دوست داشتنی.
در طول جشن بیشتر وقت یه بغضی داشتم که تبدی به گریه هم شد. کاش من بیشتر توجه کرده بودم و این همه پسرم اذیت نشده بود.
خدایا من رو به خاطر ظلمی که سال گذشته با نفهمیدن شرایط به محمد کردم ببخش.
عکسای جشن جمعه رو هم ان شاءالله پست بعدی میذارم.