داشتم دنبال یه چیزی تو فایلام می گشتم که اینو دیدم. مستقیم از تو ورد کپی کردم.البته وسطاش تصاویر رو هم اضافه کردم.

برای خودم نسکافه
درست کردم. امین توی پذیرایی مشغول دیدن تلویزیونه. محمد همون موقع برای بردن آب اومده بود بیرون. من رفتم از امین پرسیدم نسکافه میخوری؟ امین با سر جواب داد نه. لیوان رو بردم تو اتاق خودمون کنار کتابام گذاشتم
و برای خاموش کردن چراغ برگشتم تو آشپزخونه. محمد اومده دنبالم.
میگه: مامان! بابا تو پذیراییه.
- خب؟
با تاکید بیشترگفت: بابا تو پذیراییه.
- خب داره تلویزیون میبینه.
- پس چرا لیوانو بردی تو اتاق؟
- برای خودم بردمش مامان.
- چی بود؟
- نسکافه. 
- منم میخوام مامان.
- عزیزم نسکافه شب برای بچه ها خوب نیست.(تو همینجوری زودتر از 12 نمیخوابی. نسکافه بخوری که من رسما بیچاره ام!) فردا صبح برا شما درست میکنم. باشه؟
دیدم خیلی ناراحت، در حال قبول کردنه. گفتم میخوای بیا یه کم بهت بدم. یه ذره نسکافه ریختم تو قاشق و خنک کردم و دادم بهش.
- مامااااان خیلی خوشمزه ست.(یعنی خیلی بدی که نمیذاری من الان بخورم.)
- باشه فردا برات درست میکنم.

- من بزرگ نشدم؟
- چرا؟
- نه منظورم اینه که فعلا بزرگ نمیشم.
– چرا؟
- یه سال دیگه میرم پیش دبستانی
– چه اشکالی داره؟
- خیلی طول میکشه؟
- میخوای برای پیش دبستانی که چی بشه؟
- هانیه اینا معلمش خیلی خوبه. حیاطشون انقد بزرگه که نمیدونی. اونجا چیزای بیشتری میدن. خمیر بازی، ... ولی یه کم آموزش.
- مگه مهد چطوره؟
- آموزشاش زیاده.
- آموزشای مهد زیاده؟
- دو جور آموزش داریم. یکیشون کلامیه. یکی دیگشون کلامی نیست.
- یعنی چی کلامی نیست؟
- ولی اون یکیاشو باید بلند جواب بدیم. اینجوری که نمیشه. آدم باید خیلی تلاش کنه که بتونه. باید انقد صدات بلنننننننند باشه تو آموزش کلامیمون. نمیشه که . باید صدامون یه کم کم باشه.(محمد داد زدن براش کار سخت و خسته کننده ایه)

کتابش پیش من بود، اومده برش داشته.
- میخوای ببریش، ببر مامان.
-مگه معرفیش کردی؟
-نه. میخوام معرفی کنم. ولی اگه میخوای الان ببرش بعدا ازت اجازه میگیرم و میارم که معرفی کنم.
(بعد از کمی فکر)- نه همینجوری هم میشه ببریش وقتی خواب رفتم.
– خیلی ممنون. بدون اجازه هم میشه ببرم؟
- آره. با اجازه. بدون اجازه. هر جور که دوست داری.
2/11/87 ساعت 11 شب