تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
بازی- کلام
محمد هنوز تو بازی هاش و مکالماتش با خودش میگه بانو زلیخا/ بانو آسنات

خوبه نمیذاشتم یوسف پیامبر رو ببینه.

اینم یه مکالمه دیگه تو بازیش(محمد هم مامانه، هم بچه):

-مامان؟    - بله عزیز دلم تپل مپلم     - میشه بریم بیرون؟  

اینا البته تحت تأثیر اینه که قراره تا شب باهاش حرف نزنم. چقدم که حرف نزدم البته.

نویسنده: محمد و مامان

نسکافه قدیمی

داشتم دنبال یه چیزی تو فایلام می گشتم که اینو دیدم. مستقیم از تو ورد کپی کردم.البته وسطاش تصاویر رو هم اضافه کردم.

برای خودم نسکافه درست کردم. امین توی پذیرایی مشغول دیدن تلویزیونه. محمد همون موقع برای بردن آب اومده بود بیرون. من رفتم از امین پرسیدم نسکافه میخوری؟ امین با سر جواب داد نه. لیوان رو بردم تو اتاق خودمون کنار کتابام گذاشتم و برای خاموش کردن چراغ برگشتم تو آشپزخونه. محمد اومده دنبالم.

میگه: مامان! بابا تو پذیراییه.

- خب؟

با تاکید بیش­ترگفت: بابا تو پذیراییه.

- خب داره تلویزیون میبینه.

- پس چرا لیوانو بردی تو اتاق؟

- برای خودم بردمش مامان.

 - چی بود؟

- نسکافه.

- منم میخوام مامان.

- عزیزم نسکافه شب برای بچه ها خوب نیست.(تو همینجوری زودتر از 12 نمیخوابی. نسکافه بخوری که من رسما بیچاره ام!) فردا صبح برا شما درست میکنم. باشه؟

دیدم خیلی ناراحت، در حال قبول کردنه. گفتم میخوای بیا یه کم بهت بدم. یه ذره نسکافه ریختم تو قاشق و خنک کردم و دادم بهش.

مامااااان خیلی خوشمزه ست.(یعنی خیلی بدی که نمیذاری من الان بخورم.)

- باشه فردا برات درست میکنم.

                                                                

- من بزرگ نشدم؟

 - چرا؟

- نه منظورم اینه که فعلا بزرگ نمیشم.

 – چرا؟

- یه سال دیگه میرم پیش دبستانی

 – چه اشکالی داره؟

 - خیلی طول میکشه؟

- میخوای برای پیش دبستانی که چی بشه؟

- هانیه اینا معلمش خیلی خوبه. حیاطشون انقد بزرگه که نمیدونی. اونجا چیزای بیشتری میدن. خمیر بازی، ... ولی یه کم آموزش.

- مگه مهد چطوره؟

- آموزشاش زیاده.

- آموزشای مهد زیاده؟

 - دو جور آموزش داریم. یکیشون کلامیه. یکی دیگشون کلامی نیست.

 - یعنی چی کلامی نیست؟

- ولی اون یکیاشو باید بلند جواب بدیم. اینجوری که نمیشه. آدم باید خیلی تلاش کنه که بتونه. باید انقد صدات بلنننننننند باشه تو آموزش کلامیمون. نمیشه که . باید صدامون یه کم کم باشه.(محمد داد زدن براش کار سخت و خسته کننده ایه)

کتابش پیش من بود، اومده برش داشته.

- میخوای ببریش، ببر مامان.

 -مگه معرفیش کردی؟

-نه. میخوام معرفی کنم. ولی اگه میخوای الان ببرش بعدا ازت اجازه میگیرم و میارم که معرفی کنم.

 (بعد از کمی فکر)- نه همینجوری هم میشه ببریش وقتی خواب رفتم.

– خیلی ممنون. بدون اجازه هم میشه ببرم؟

- آره. با اجازه. بدون اجازه. هر جور که دوست داری.

 

2/11/87 ساعت 11 شب

 

نویسنده: محمد و مامان

تو چت مینویسیم، نمیگیم.
من و امین مشغول بودیم با لپ تاپ هامون. محمد هم کنارمون داشت اختراع میکرد.

یه دفعه امین زد زیر خنده.

با تعجب نگاش کردم.

بابا: دارم با مهدی چت میکنم.

من: چی میگه؟

محمد: چی نوشته؟(با یه حالتی که داره اشتباه گفتاری منو تصحیح میکنه.)

نویسنده: محمد و مامان

فرزند سخنور من

بابا: امروز کلاس نداشتی؟

محمد: نه بابا، کلاس ژیمناستیک رو کنسل کردم. خیلی خوب شد.4 روز تعطیلی، 3 روز کلاس.

۸۸/۴/۱۳ عصر

- این آبِته. ببین چقد میزانش کم شده.

 ۸۸/۴/۱۳ شب

-کاش نقاش می­شدی.

-چرا؟

-چون طراحیت خیلی خوبه.

-طراحی من خوبه؟

- آره بابا. از منم بهتره.

 ۸۸/۴/۱۳ شب

-فردا چند شنبه ست؟

- یکشنبه.

- کاش جمعه بود.

-چرا؟

- چون تعطیل بود.شما و بابا راحت می­شدید از فعالیت. شما و بابا از فعالیت خلاص می­شدید.(خودش یکشنبه­ها هم تعطیله.)

 ۸۸/۴/۱۳ شب

 

وقتی داره حرفای بامزه میزنه، بلافاصله یه کاغذ و خودکار جور میکنم و مینویسم.

 اون شب متن­هایی رو که نوشته بودم براش خوندم. کلی با هم خندیدیم. مخصوصا به «کنسل کردم».

نویسنده: محمد و مامان

برنامه کودک؟

شما با این چرت و پرتایی که تلویزیون نشون میده چی کار میکنید؟ تماشاخانه شبکه تهران الان داره یه کارتون نشون میده که من نمیدونم کجاش برای بچه ها مفیده. اولش که پدره مُرد  و پسره کلی گریه کرد و بعد پسره توسط شیطان طلسم شده. همه  میخوان بکشنش........

هر کاری میکنم دیگه الان حاضر نیست بلند شه، حتی به قیمت کار با سی دی زبانش.

شبکه دو هم که برنامه هاش انقد زشت و مسخره اند که حد و حساب نداره. دلشون خوشه ۸ ساعت برنامه کودک دارن. یه ساعتشم مفید نیست. فقط کمیت بالا رفته و کیفیت هی پایین تر میاد.

چی کار کنم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده: محمد و مامان

روزه

-محمد اون شیرین نارگیلی رو بیار برای من.

- بهتره بذاری بعد از افطار بخوری. (به محمد گفته بودم شاید امروز روزه بگیرم.)

-نه روزه نمیگیرم.

-چرا؟ روزه چیز خوبیه ها.من اگر به سن تکلیف برسم، همش روزه می­گیرم.

-نمیشه آدم همش روزه بگیره.

-خب، زیاد روزه می­گیرم.قبل از عید، بعد از عید، قبل از شهادت، بعد از شهادت....

-

نویسنده: محمد و مامان

نوشابه

محمد و باباش نوشابه خورای قهاری بودن تا این که تو مهد به محمد گفتن نوشابه بده و معده رو سوراخ میکنه. از اون روز به بعد دیگه نه خودش نوشابه خورد و نه اجازه داد کسی از اطرافیان بخوره.

دیروز ظهر بابا رفت کارخونه زمزم که یه مشکلی رو حل کنه. وقتی برگشت دو تا بسته 12 تایی نوشابه کوچیک سیاه و نارنجی بهش داده بودن. خب مسلما کسی اجازه نگاه کردن بهشون رو هم نداشت.فقط محمد میشد باهاشون بازی کنه. دیشب که بابا تا ساعت 2 مشغول کار بود، یه نوشابه خورده بود. صبح به من گفت بعد از مدتها نوشابه خوردم، خیلی چسبید. محمد خان که از خواب بیدار شد، بطری خالی نوشابه رو دید:

-          کی اینجا نوشابه خورده؟

-         

-          هر کی خورده کار بدی کرده.

نویسنده: محمد و مامان

فوتبالیست ها و نسل جدید
محمد در حال تماشای فوتبالیست ها:

 - مامااااااااااااااان سوبا گل زد. آخ جون.  

  سوبا رو تشویق کردم.

- مامان بزن قدش .

زدیم قدش، محکم تر از همیشه!

نویسنده: محمد و مامان

بوگیر خودکار
بابا: محمد یادت باشه برا ماشین یه بوگیر بخریم.  

محمد:باید یه بوگیر خودکار داشته باشیم.

بابا: بوگیر خودکار چیه؟   

محمد:یه دماغ آهنی داره که همش بو میکنه.هر وقت بوی بدی میاد اونو زود میگیره. درجه هم داره.بوهای بد رو احساس میکنه. دماغ نامرئی داره. 

مامان: ایشون یک عدد سنسور ِبو دارند، این سنسور در دو مدل موجود است:۱-آهنی ۲-نامرئی. 

۸۸/۴/۲/ ساعت ۹ شب در ماشین

نویسنده: محمد و مامان

اسمایلی
بلاخره من فهمیدم چه جوری میشه از این اسمایلی خوشگلا استفاده کرد.

در همین راستا چند تا صفحه   به وبلاگ اضافه کردم و مقادیر زیادی اسمایلی    و شکلک   گذاشتم که با کپی، پیست قابل استفاده در وبلاگها هستند.

ان شاءالله ازاین به بعد تو وبلاگ خودمون هم ازشون استفاده میکنم.                                 

این هم آدرس این صفحه ها:

صفحه اصلی / صفحه دایره های زرد / صفحه مربع های زرد / صفحه دایره های نارنجی

بعضی عنوان ها لینک هستند به صفحه های دیگه ای که تعداد بیشتری از هر نمونه دارند.

نویسنده: محمد و مامان

شما کجا میشینی تو ماشین؟؟

دوشنبه گذشته باباامین با پسرعموی من اومدن خونه که نیم ساعت بعد محمد رو ببریم کلاس زبان. وقتی رفتیم پایین پیش ماشین، محمد جلوی در عقب ایستاد که آقا محمدرضا عقب نشینه.به محمد رضا گفتم برو جلو. محمد منتظر همچین فرصتیه که من بشینم پیشش تو ماشین.  

محمدرضا اون شب موند خونه ما. فردا صبح بابا و محمد و محمد رضا با هم رفتن و من موندم خونه. داشتم نگاه میکردم ببینم محمد چی کار میکنه. دیدم سریع رفت و نشست جلو کنار بابا.

نتیجه:
اگه من باشم، دوست داره پیش من بشینه.جلو که نمیشه بیاد و مجبوره عقب بشینه.اما وقتی کسی هست که میشه اونو فرستاد جلو دیگه از این خواسته ش نمیگذره.
اگه نباشم، دوست داره جای من بشینه. به این حالت خیلی علاقه داره و با یه غرور و کلاسی میره میشینه جلو که نگو.

اینم یه عکس ماشینی
خواب ماشینی  

پ.ن:مامان فرشته های مهربون یه وبلاگ درست کردن به اسم شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها که با کپی ، پست میشه به راحتی ازشون استفاده کرد.

این چند نمونه از شکلکها به انتخاب و با توضیحات محمد:

جادوگر رنگین کمان، به افتخار شبکه ۵،برنامه رنگین کمان: 

  

  

  

 

 

برای بقیه میگفت چیزی ننویس. همین جوری بدون نوشته خوشگلن.

نویسنده: محمد و مامان

نههههه.آقای فضانورد! ما رو ترک نکن :(

-اگه من فضانورد بشم، اینجا رو ترک میکنم.

-ما رو هم می بری؟

-نه. اما خبرت میکنم.(بازم ممنون که ما ر بی خبر نمیذاری!)بگم کیو خبر نمی کنم؟ سعید اینا رو.

من نمیدونم این محمد و هانیه چرا انقد با پسرعمه جونشون مشکل دارن. این حرفا بلافاصله از  بعد رفتن عمه نجمه است که با سعید اومدن خونه ما و پفک هندی آوردن که بچه ها(محمد و هانیه و سعید) با هم بخورن.

۸۸/۳/۳۱

نویسنده: محمد و مامان

اعتماد به نفس ِ پدرانه

جمعه در حال پخت ناهار:

-مامان بیا

-صبر کن برنج رو بپزم.

چند لحظه بعد:

-مامان بیا

- صبر کن گاز رو کم کنم.

....

-اااااااااه. مامان. شما همش داری غذا می پزی.

-خب باشه دگه بعد از این غذا، هیچی نمی پزم. از امشب شام نمی پزم.

-نه نگفتم که هیچ وقت غذا درست نکن. یه روز در میون.

- اون وقت اون روزایی که من غذا درست نمیکنم، شما چه کار میکنی؟

-خب معلومه.بابا منو می بره رستوران!!!!!!!!!!!!!!!!!

نویسنده: محمد و مامان

رنگ اصلی
-مامان چطور میشه سرمه ای درست کرد؟

-آبی و مشکی. مشکیش کمه ها.

-ماماااااااااان مداد مشکیم نیست.مامان چطور میشه سیاه درست کرد؟

- نمیشه درست کرد.

-مگه رنگ اصلیه؟

-نه

-پس چی؟

- همه رنگا با هم میشن سیاه.

-اوووووومممممممممم

 

نویسنده: محمد و مامان

دیکته فرمودند:

بچه همه سیارات پلوتو با قمرش،چارون هستند.

مادر منظومه شمسی خورشید، مشتری پدر سیارات است. زحل دوست او است.(اول می گفت زنشه!)اوووووف، نمی دونم دقیقا.ش خودش هم تو انتخاب نقش براشون گیج شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در ادامه جواب به خاله فاطمه که «ما رو هم سوار سفینه ات میکنی؟»: برای این که علی نترسه میخوام به هیچی برخورد نکنم. بقیه فضانوردا هم بیان کمکم که با هیچی برخورد نکنیم.(استفاده از خرد جمعی!!!)بچه م از فکر پسرخاله ش بیرون نمیاد.

اگر هم برخورد کردیم، به بقیه فضانوردا میگم چقد حواس پرتید. بعد هم با یه حالت هیجان و "من خیلی زرنگم"میگه: مامان فکر خوبیه ها! (نه بابا خرد جمعی چیه.به این میگن خرد آینده نگری! از اول کار به فکر اینه که اگه اتفاقی افتاد یکی رو مقصر معرفی کنه!!! دنبال شریک میگرده برای جرم احتمالی!!!)

نویسنده: محمد و مامان

فکر بکر
بعد از ساختن پری و بابانوئل و درخت کریسمس از کتاب اوریگامی کودکان:

-مامان! یه فکر بکر. برو تو سایت نمایش. ببین برای پری و درخت کلیسمس و بابانوئل نمایشنامه داره یا نه.

قربون پسر تکنولوژیکم.   ۱/۴/۸۸ ساعت ۴:۴۵ بعداز ظهر.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از اون موقع تا الان همش میگه مامان رفتی تو سایت نمایشنامه؟

سایت نمایشنامه که یه نمایش با پری و درخت کلیسمس و بابانوئل داشته باشه سراغ دارید؟!؟

نویسنده: محمد و مامان

کاردستی

از نمایشگاه کتاب تهران دو تا کتاب اوریگامی برای کودکان خریده بودیم.این سه تا کاردستی اول به انتخاب محمد:

۱-پری -به قول محمد پری خانم:

پری

۲-درخت کلیسمس!!(بچه خیلی با فرهنگ غربی آشناست؟!!)

درخت کریسمس

۳-بابانوئل که عکسش رو تو تصویر پری می بینید.

در حال ساخت درخت کریسمس

بعد از چند ساعت هم که من اصرار داشتم خرده کاغذها رو جمع کنه، او سطلش رو از تو اتاقش آورد. بعد دید سخته یکی یکی جمعشون کنه. گفت برم جارو برقی رو بیارم. گفتم به شرطی که قول بدی دوباره ببری بذاری تو کمد.قبول کرد. جارو رو آورد و همه کاغذا رو جمع کرد. بعد هم جارو رو گذاشت تو کمد و در رو بست.

جارو

ایده کاردستی هم برای رفع خستگی رنگ آمیزی کتاب زبان بود.یه کاردستی، رنگ کردن یه شخصیت تو کتاب. هر دو تا کار براش دوست داشتنی بود و در نهایت از هر دو راضی بود.

رنگ آمیزی

انگیزه ش از انتخاب پری و بابانوئل تشکیل یه خانواده بود! درخت کریسمس هم که مال بابانوئله.

این که همش میخواد دو نفر رو با هم زن و شوهر کنه، بده یا خوبه؟با همه وسایل نمایش میده. ماشین بازی محمد هم این جوریه که یه ماشین مامانه، یکی بابا، یکی بچه. از طرف همه حرف میزنه و نمایش بازی میکنه.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.