در ادامه مطب قبل بخونید:
حدود ۳ ساعت به بازی کامپیوتری مشغول بود. شاید هم بیشتر. صداش کردم و بعد از چند بار پشت گوش انداختن بلند شد از پای کامپیوتر.
بهش گفتم میخواهیم بریم خرید میوه و خیار و اینا. گفت نمیام. با زور شلوار بیون تنش کردیم. دعواش کردم که چرا نمیای؟ بهش گفتم من محترمانه به شما گفتم الان یه چیزایی لازم داریم و باید بریم خرید. چرا گوش نمیدی؟ پاشو خودت مودب برو تو ماشین.
حالا کل رفت و برگشتمون یه ربع هم نمیشه، بس که این میوه فروش نزدیکه و ما تنبلا با ماشین میریم.
آخرش هم نیومد و باباش تنها رفت و من موندم پیشش. بهش گفتم حق نداری تا آخر شب از اتاقت بیای بیرون.
یکی دو بار بیشتر بیرون نیومد. ساعت ۱۲گذشته بود که خوابید.
شام براش نون سوخاری با پنیر آماده کردم و بردم تو اتاقش. برا خودمون سوپ درست کرده بودم که میدونستم نمیخوره.
در آخرین نقطه اتاقش مشعول بازی بود، دقیقا دم در اتاق. سعی هم میکرد بیاد بیرون کم کم اما تا میدیدم بیرون اومده میگفتم تو اتاق.
بعد از کمی ناراحتی اولیه، مشغول بازی شد اما بعد خسته شد. گفت میشه بیام بیرون. گفتم نه. بعد عصبانی شد. چکش بازیش رو به طرفم پرت کرد. دیگه بهش ندادم و گذاشتم تو اتاق خودمون. خیلی ناراحت شد. چند بار گفت بده اما ندادم. شروع کرد با ابزار کار و هزار سازه سلاح ساختن. گفت دارم برای جنگ با شما آماده میشم. بیا بجنگیم. انقد سلاحای قشنگی ساخته بود که دوست داشتم بغلش کنم و بهش بگم اینا خیلی خوشگلن اما گفتم من نمیخوام بجنگم با شما.
واقعا کار من درست نبوده؟ ایراد کار کجاست؟ نباید مجبورش کنم بریم جایی که دوست نداره؟ لازم بود این خرید و باید من هم میرفت با باباش.
متاسفانه آخر حرف محمد شد و بابا تنها رفت. فکر هم نمیکنم این تنبیه بیرون نیومدن از اتاق تاثیری داشته باشه برا دفعه بعد.
دیشب بهش گفتم بخواب چون فردا باید بریم بیرون، من کار دارم. میخواستم امروز صبح از خونه یرون ببرمش تا به یه کار پستی برسم که امروز مهلتش تموم میشه اما امین زحمتش رو کشید و انجامش داد. حالا نمیدونم بیدارش کنم و به یه بهانه ای از خونه ببرمش بیرون یا ولش کنم مثل هر روز تا ۱۲ بخوابه؟
نویسنده: محمد و مامان
|