تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
لج

در ادامه مطب قبل بخونید:

حدود ۳ ساعت به بازی کامپیوتری مشغول بود. شاید هم بیشتر. صداش کردم و بعد از چند بار پشت گوش انداختن بلند شد از پای کامپیوتر.

بهش گفتم میخواهیم بریم خرید میوه و خیار و اینا. گفت نمیام. با زور شلوار بیون تنش کردیم. دعواش کردم که چرا نمیای؟ بهش گفتم من محترمانه به شما گفتم الان یه چیزایی لازم داریم و باید بریم خرید. چرا گوش نمیدی؟ پاشو خودت مودب برو تو ماشین.

حالا کل رفت و برگشتمون یه ربع هم نمیشه، بس که این میوه فروش نزدیکه و ما تنبلا با ماشین میریم.

آخرش هم نیومد و باباش تنها رفت و من موندم پیشش. بهش گفتم حق نداری تا آخر شب از اتاقت بیای بیرون.

یکی دو بار بیشتر بیرون نیومد. ساعت ۱۲گذشته بود که خوابید.

شام براش نون سوخاری با پنیر آماده کردم و بردم تو اتاقش. برا خودمون سوپ درست کرده بودم که میدونستم نمیخوره.

در آخرین نقطه اتاقش مشعول بازی بود، دقیقا دم در اتاق. سعی هم میکرد بیاد بیرون کم کم اما تا میدیدم بیرون اومده میگفتم تو اتاق.

بعد از کمی ناراحتی اولیه، مشغول بازی شد اما بعد خسته شد. گفت میشه بیام بیرون. گفتم نه. بعد عصبانی شد. چکش بازیش رو به طرفم پرت کرد. دیگه بهش ندادم و گذاشتم تو اتاق خودمون. خیلی ناراحت شد. چند بار گفت بده اما ندادم. شروع کرد با ابزار کار و هزار سازه سلاح ساختن. گفت دارم برای جنگ با شما آماده میشم. بیا بجنگیم. انقد سلاحای قشنگی ساخته بود که دوست داشتم بغلش کنم و بهش بگم اینا خیلی خوشگلن اما گفتم من نمیخوام بجنگم با شما.

واقعا کار من درست نبوده؟ ایراد کار کجاست؟ نباید مجبورش کنم بریم جایی که دوست نداره؟ لازم بود این خرید و باید من هم میرفت با باباش.

متاسفانه آخر حرف محمد شد و بابا تنها رفت. فکر هم نمیکنم این تنبیه بیرون نیومدن از اتاق تاثیری داشته باشه برا دفعه بعد.

دیشب بهش گفتم بخواب چون فردا باید بریم بیرون، من کار دارم. میخواستم امروز صبح از خونه یرون ببرمش تا به یه کار پستی برسم که امروز مهلتش تموم میشه اما امین زحمتش رو کشید و انجامش داد. حالا نمیدونم بیدارش کنم و به یه بهانه ای از خونه ببرمش بیرون یا ولش کنم مثل هر روز تا ۱۲ بخوابه؟ 

نویسنده: محمد و مامان

کمک به مامان
پسر گلم چند وقته خیلی کمک میکنه.

یه نمونه اش هفته پیش که باباجون و بی بی جون و عموهاش رو برای شام دعوت کردیم، محمد پذیرایی رو جارو کرد.

امروز هم بعد از ناهاری که کامل خورد!!، سفره رو کمک من جمع کرد. ماست و آبلیمو و چیزای دیگه یخچالی رو برد سر جاشون. سفره رو تمیز کرد و تا کرد و گذاشت تو کشوی دوم!

قرار شد بهش جایزه بدم. یه جایزه ش اینه که تو وبلاگش بنویسم تا همه بدونن چقد پسر گلیه و دومیش اینه که الان داره بازی کامپیوتری میکنه.

نویسنده: محمد و مامان

هندبال فوت
-هندبال فوت بازیه. هند یعنی دست. فوتش هم مال دویدنه. توپ رو با دست می‌زنیم.

این جملات در حال بازی با توپ شیطونک کوچولویی که تازه خریدیم فرمودند.

نویسنده: محمد و مامان

I'm hot fast

داشتیم در مورد کلاس زبان و درساشون صحبت می‌کردیم.جلسه اول tinytalk 1B رو شهرکرد بودیم. گفتم اینا رو بلدی؟ گفت بله.اگه یکی بیاد که جلسه اولش باشه و ما مثلا جلسه چهارممون باشه، خانم از جلسه اول تا چهارم رو با اون کار می‌کنه. کلی تو دلم ذوق کردم برای این مثلا گفتنش و این مثال انتزاعی‌ای که زد.و ادامه داد می‌بینی خاننمون چقد خوبه! کلا با وجود بی‌میلی اولیه‌ای که به کلاس زبان داشت با این معلم عاشق کلاس زبان شد. متقابلا معلمش هم خیلی دوستش داره.

داشتیم در مورد همون درس اول که آب و هواست صحبت می‌کردیم. I'm wet یعنی خیس شدم. I'm hot یعنی گرممه. snowing یعنی سردمه. مطمئنی؟ با شوخی و خنده فراموشی خودش رو توجیه کرد و می‌گفت بله درسته. بعد از کمی یادش اومد و گفت I'm cold.

بعد حرف سی‌دی دورا شد که یه بخش آموزش زبان داره. کلمه fast رو از اونجا یاد گرفته. fast یعنی سریع.

- من به جای I'm cold میگم I'm fast یعنی من سریع‌ام.I'm hot fast یعنی هم گرممه، هم سریع هستم!

اولین جمله‌ای بود که خودش ساخت و من کلیییییی ذوق کردم و برای جمله دومش خندیدم.

نویسنده: محمد و مامان

ربات زیرآبی
داره تو حمام آب بازی میکنه و حرف میزنه:

- من یه ربات زیر آبی هستم!

با صدای رباتی بخونیدش!

نویسنده: محمد و مامان

شهرکردنامه تصویری

تو مسیر رفت، یه بخشی از راه محمد تو ماشین باباجون بود و خوشحال که تو ماشین جلوییه. چون ما همیشه پشت سر باباجون بودیم.
پشت شیشه ماشین باباجون

بین راه یه جایی بالای کوه، آلاچیق ساخته بودن برای استراحت مسافرا

روز اول رفتیم کوهرنگ
کوهرنگ در بغل بابا

و بعد چشمه دیمه
چشمه دیمه

بعد از ظهر برگشتیم شهرکرد و شب رفتیم یه پارک محلی.
سرسره

روز دوم رفتیم سامان،پل زمانخان و محمد حسابی آب بازی کرد. با این چوبی که عموابراهیم براش صاف کرد خیلی بازی کرد. محمد مثل اکثر بچه ها عاشق چوبه.
محوطه نزدیک پل زمانخان-سامان

بعد از بازی، آب میوه های خنکی که باباجون خریده بود خیلی چسبید.
نوش جان

باز هم شب رفتیم پارک.با سه پایه کوچکی که روی پیتزا میذارن و قاشقهای مسافرتی یه وسیله اختراع کرد.
اختراع

و پارک بادی هم رفت.
پارک بادی

و کنار گارفیلد
ورودی پارک بادی

بعد هم بالا رفتن از سرسره
بالا رفتن در پناه دستان بابا

و در نهایت خرید توپ
محمد و توپش

فردای اون روز رفتیم لردگان که یه روز بمونیم و فرداش بریم اهواز،اما از شهرش خوشمون نیومد و برگشتیم اهواز. 

شهرکرد جای فوق العادیه ایه. اگه نرفتید حتما تجربه کنید.

نویسنده: محمد و مامان

مشتی فلفلی

خدا رحمت کنه آقای منوچهر احترامی رو.

محمد چند وقت بود به چند تا کتاب خاص گیر داده بود و میگفت اونا رو بخون.

از قم که برگشتیم،در کنار کتابی که خودش انتخاب کرده بود، کتاب"خروس نگو یه ساعت" رو هم آوردم. بعد از خوندن کتاب انتخابی خودش، بهش گفتم من دوست دارم اینو برا خودم بخونم، میخوای برا شما هم بخونم؟ گفت بله(خب البته این جوابش بدیهی بود).

انگار بار اولش بود می‌شنید.کلی لذت برد. کلی خندید. گفت دوباره بخون. گفتم دیره الان. فردا می‌خونم.

فردا شبش دیر خوابیدیم و فرصت کتاب خوندن نبود. صبحش رفتیم شهرکرد. کتاب رو با خودم بردم. اونجا هم براش خوندم.

وقتی برگشتیم، دو سه شبی کتاب "گربه من نازنازیه" رو خوندم.

دیشب که ازش پرسیدم چه کتابی بخونم گفت "مشتی فلفلی". کمی که فکر کردم متوجه شدم منظورش"دزده و مرغ فلفی"ه.

براش خوندم و با هم لذت بردیم از داستان شعرگونه زنده یاد منوچهر احترامی.

خدا بر ثوابش بیفزاید که حداقل دو نسل با کتابهاش زندگی کردن و شاد شدن و به نظرم ادامه هم خواهد داشت.

نویسنده: محمد و مامان

نابویا
۱۵ اردیبهشت ۸۸:

نابینا

 ناشنوا

 نابویا

نویسنده: محمد و مامان

پسرخاله جون

۲۶تیر۱۳۸۸ که خاله با علی کوچولو اهواز بودن:

- بابا به نظرم شما با تاکسی برو، مامان رانندگی کنه. آخه علی وقتی گرمش بشه گریه می‌کنه.

 

نویسنده: محمد و مامان

آموزش نجوم به روش محمد

پسرک من عاشق نجوم شده، حسابی حواسش به سیارات منظومه شمسی و مخصوصا قمرهای هر سیاره است. قراره وقتی بزرگ شد سیاره دهم منظومه شمسی رو کشف کنه.

اینم یه نمونه از صحبتای نجومیش تو ماشین:

- باباعطارد و زهره بی قمرن؟

معمولا یه سؤال می‌پرسه که خودش جواب بده و کلی اطلاعات نجومی به مخاطب بده.باباش کلی از این روش training حال می‌کنه و قربون صدقه پسرش می‌ره و می‌گه این یکی از روش‌های پیشرفته و نوین آموزشه.

نویسنده: محمد و مامان

جومونگ مَرده
پشت یه ماشین نوشته بود: برنده سپاه جومونگ. من از بابای محمد پرسیدم یعنی چی؟ 

بابا گفت: من نمیدونم. جومونگ زنه یا مرده؟ i dont know

من: اِ تو هم نمیدونی؟

محمد: بابا مَرده.

بابا: خب چی کار میکنه؟

محمد: با تیرکمون کار میکنه.


توضیح: تو خونه ما هیچ کس جومونگ نگاه نمیکنه و اصلا نمیدونیم چی هست و کی نشونش میده؟؟؟ فقط اسمش رو از این و اون شنیدیم.حالا جومونگ با تیرکمون کار میکنه؟

خدمت مامان سپهر عزیز: سارا جون ببخشید که دیگه تماس نگرفتم باهاتون. این مدت خیلی سرم شلوغ بود. ضمنا محمد پوسترهاشو که دید گفت من این نمایش رو با مهد رفتم و اصلا خوشم نیومد. این شد که دیگه پیگیری نکردم.


نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.