تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
تاریخ گذشته ها

- اگه کسی خواست علی رو اذیت کنه من نمیذارم نزدیکش بشه.

اگه علی کاری کنه که من اذیت بشم، من اذیتش نمیکنم چون خیلی دوسش دارم.

-  محمد ماهو نگاه کن.

- این ماهی که می­بینی قمر ماست. تعجب­آور نیست؟

- یعنی چی؟

- این ماهی که می­­بینی قمر زمینه. تنها قمر زمینه. یه سیاره هم بدون قمر هست. بابا اگه گفتی کدوم سیاره ست؟ نزدیک­ترین سیاره به خورشیده.

۱۳۸۸/۴/۱۸

- یه سایت بسازیم به اسم جالب­ترین­ها، سایت بهترین­­ها. نویسنده­اش رو هم بذار من باشم. خودم بهت می­گم.

(مامان:) - هلال احمر بازیش نصبیه؟

- خود به خود خواهد نصبید !

۱۳۸۸/۶/۱

- مامان می­دونی کیو از ماهیامون بیش­تر دوست دارم؟

- کی رو؟

- علی رو!

۱۳۸۸/۴/۲۹

(خاله فاطمه خونه ما بود. من تو آشپزخونه مشغول بودم. از خاله خواهش کردم اینو برام بنویسه تا یادم نره!)

- مامان وسایل کوچولوئیام رو نگه دار.

۱۳۸۸/۴/۲۹

-مامان یه گوساله دیدم، اما بزرگ بود.

- یعنی گاو شده بود؟

- نه. یه کم بزرگ بود. یعنی نوجوون بود.

راه قم –اهواز ۸/۵/۱۳۸۸

هادی یکی از بچه­های شرکته. یه بار که ماشین دست خودش و مهدی بود، برده بودنش کارواش(هادی و مهدی از شاگردای قدیمی باباامین هستن که الان تو شرکت کار می­کنن). بعد هم اومدن دنبال من و محمد.

هادی: یه کم از ماشینتون تعجب نکردی؟

محمد: نه.

- تمیز نشده؟

- تمیز شده ولی تعجب­آور نیست. بیش­تر خوش­حال شدم.

۱۳۸۸/۴/۱۶(تشخیص احساسات یکی از مهارت های لازم برای بچه هاست. خوشحالم که محمد این مهرات رو داره)

- خاله می­تونم یه کتابمو امانت بدم تا وقتی برگردی. تام و جری. اما یه جاهاییش خشنه. هشت پای قهوه­ای و اینا. اونجا رو برای علی نخون.

۱۳۸۸/۴/۳۰- ۱بامداد!

برام به قول خودش جدول ریاضی نوشته بود: 2000- 1 = من نوشتم 1999.

گفت غلطه. باید آخر ِ 1000 رو بنویسی. این که نوشتی آخر ِ هزاره؟ 

- بله.

پس درست نوشتی .

 ۱۳۸۸/۵/۸

شاید بعضی مطالب تکراری باشن. به هر حال امروز که داشتم وسایلم رو مرتب میکردم یه سری کاغذ پیدا کردم که تایپشون کردم و اینجا گذاشتم. گفتم بنویسمشون که فردا روز اول مدرسه است و با گزارش اون باید بیام.

نویسنده: محمد و مامان

بازی های کامپیوتری - دی وی دی
بازی های مرغی و مرغ داشته باشند که آنها رو باید بکشیم و به تخم مرغها نخوریم.

شما می دانستید که بازی مرغی ۳ به صورتی است که هم مرغ میخورید هم داغ می کنید. باید به صاعقه تیرتان هم توجه داشته باشید چون درباره اون باید زیاد ببینیدش. شما هم بهتره عکس مرغ رو که پایین صفحه ست ببینید. یادتون باشه که اگر داغ کنید موتورتان (موتور سفینه) خاموش خواهد شد. به یاد داشته باشید که اگر به تخم مرغها برخورد کنیم جانمان کم میشود. وقتی به یه جان رسید بدبختی نصیبتان میشود. اگر همان یه جانمان هم از دستمان برود بازی را باخته ایم.

بازی مرغی ای که ما داریم میگیم، به یاد داشته باشید که بیایید خونه مون و هر کی این مطلبی که در این وبلاگی که ما نوشتیمش آدرسمونم بتون میدیم.

مخالفت من با نوشتن آدرس خونه در وبلاگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این مطلب با دیکته محمد نوشته شده. عین کلمات و جملات آقامحمدی که فردا روز اول مدرسه اش است!

نویسنده: محمد و مامان

بازی
تو ماشین بودیم.دوچرخه محمد عقب بود و محمد تو بغل من جلو نشسته بود.

-محمد من رو دستت یه چیزی میکشم، شما حدس بزن چیه.

نه.نگاه نکن. ببین میتونی حس کنی؟

-نه.

-یه بار دیگه.

-نه.

-گله.

-حالا نوبت من.

(یادم نیست چی کشید رو دستم)

وقتی نوبت من شد گفتم:

-یه شکل ساده هندسیه.

- مثلث.

و همین طور کم کم شکلای سخت تر.

بازی خوبی بود.

امتحانش کنید.

 

نویسنده: محمد و مامان

حس قشنگ مادری
دیشب وقتی شکلات مایع ریخت رو پات، رفتی پاتو شستی. وقتی برگشتی گفتی مامان بگم چی شد؟ بالای دمپاییم هم شکلاتی شد. درش آوردم شستمش.

انقد قشنگ تعریف کردی با خنده، انقد با احساس گفتی مامان بگم چی شد؟ که حس کردم دوتا آدم هم سن و سالیم که دارن برا هم خاطره باحال تعریف میکنن و لذت میبرن از بودن با هم.

حس کردم چقد بزرگ شدی. چقد دوستت دارم. چقد ....... 

نویسنده: محمد و مامان

فواید بازی مرغی

مهدی و سعید پسر عمه های محمد هستن. مهدی میره کلاس پنجم و سعید ۱.۵ سال از محمد کوچیکتره. مهدی تو بازی گاهی یادش میره که محمد کوچیکتره و خشونتش زیاد میشه، هرچند محمد شکایتی نمیکنه. سعید از محمد کوچیکتره و همیشه نفر سوم ِمغضوب محمد و هانیه است. هانیه هم که معرف حضور هست. دخترعموی محمد که چهار ماه بزرگتر از محمده و چون نیمه اولیه این چهار ماه از امسال میشه یک سال.

خلاصه که محمد با سعید و مهدی زیاد جور نبود. منم بیشتر دوست داشتم با اونا باشه چون پسر هستن.

به برکت این بازی مرغی الان چنان روابط حسنه شده که من و عمه نجمه باورمون نمیشه. به قول عمه ش همه انرژی مثبتایی که این مدت فرستادیم یهو اثر کرده.

چند روزه اینا همش خونه همدیگه هستن. یا محمد خونه عمه ست و با سعید بازی مهدی رو نگاه میکنن یا سعید خونه ماست و داره بازی کردن محمد رو نگاه میکنه.

صبح که عمه اس ام اس داد میشه سعید بیاد پایین؟ از محمد پرسیدم گفت: بله که میشه. چرا نشه. بعد هم خودش زنگ زد و به سعید گفت بدو بیا. به عمه هم گفت سعید رو بفرست پایین. خیلی خوبه وقتی میاد. منو تشویق میکنه.

مکالمات محمد با عمه قبلا این شکلی بود: عمه نذار سعید بیاد خونه ما.

خلاصه که ما سرمست ازاین تحول روابط هستیم.

اینم چند نمونه از مکالمات سعید و محمد در حین بازی:

- یه چیزایی بهت یاد بدم.mamy میشه مامان یا همون مامانی.father نهdadyمیشه بابا یاهمون بابایی.(father یادگار آموزشای زبان مهده و dady مال کلاس زبانش) خواهر به انگلیسی میشه sister. برادر میشه brother.

بعد هم شعر cookies رو براش خوند و ترجمه کرد. خیلی قشنگ معنیش رو میگفت.

- مادر پدرمون رو از دست داده بودیم.من خواهرت. خواهرت که منم بهت گفتم که مادر پدرمون رو از دست دادیم. اگه تو از دستم رها شدی هم کشته میشی. جنگ فُزنا خیلی... . منم تو جنگ فُزنا شرکت میکردم.امروز جنگ فُزنا شروع میشه. خیلی باحاله. (نمیدونم چرا محمد نقش خواهر رو برا خودش درنظر میگیره. و چرا پدر و مادر رو از دست داده. باید نگران بشم؟ یا زیاد مهم نیست؟)

سعید: دستش درد نکنه.

محمد: دست ننه ش درد نکنه که به دنیا آوردش. (اینو از کجا یاد گرفته؟؟؟؟؟؟)

-سعید!  عمو ابراهیم ِ من که دایی شماها میشه اگه تیر سه تایی رو بگیره، میتونه چهارتاییشم کنه. (این جمله رو با کلی هیجان بخونید.)

محمد، سعید و بازی مرغی

نویسنده: محمد و مامان

اولین امتحان

دیروز آخرین جلسه کلاس زبان tinytalk 1B بود. و اولین امتحان محمد در عمرش. (تو عمرم- اصلاحیه که زیاد به کار میبره.) برا 1A چون روز امتحان شهرکرد بودیم، معلمشون نمره بدون امتحان بهش داده بود.

دیروز ظهر کتابش رو آورد و همه کلمه ها و جمله ها رو برام گفت.

دوربین رو بردم کلاس تا از دوستا و معلمشون عکس بگیرم.

نمره همه بچه ها 100 شد. معلمشون خیلی از محمد راضیه و خیلی دوستش داره. وقتی بهش گفتم  کلاستون خیلی خوب بود و باعث علاقه محمد شدید، گفت از خوش شانسیه منه که دانش آموزی مثل محمد داشته باشم.

اینم عکسا- خانمشون رو از تو عکس حذف کردم، که یکی از دخترای کلاس هم حذف شد.اما اون نغمه که محمد خیلی دوستش داره و میگه صداش برای من خیلی قشنگه(فکر کن بچه از حالا ...)تو عکس هست. سه سال و نیمشه!

محمد-پویا-امید-نغمه

محمد قبل از شروع کلاس

نویسنده: محمد و مامان

بوس

محمد بعد از اتمام تلفن با عمه نجمه(عمه رفته بوده مهد و پیام مدیر مهد رو به محمد رسوند):

-مامان خانم چهارلنگ خیلی دلش برا من تنگ شده. گفته به شما سلام برسونم. گفته به شما بگم از طرفش منو ببوسی.

-حالا ببوسمت؟

-بله.

بعد هم صورتش رو آورد جلو که بوس کنم.

من:

اهمیت این مطلب و میزان عزیز بودن خانم چهارلنگ مدیر مهد محمد رو اونایی درک میکنن که از میزان تنفر محمد از بوس خبر دارن و میدونن محاله بذاره کسی بوسش کنه. حتی مربی نقاشی مهد رو دوست نداشت چون بوسش میکرد.

نویسنده: محمد و مامان

اولین روزه

شب ۲۳م ماه مبارک بابا و محمد منو رسوندن احیا و خودشون برگشتن خونه. مراسم که تموم شد زنگ زدم که بیان دنبالم. مثل این که از شب باهم هماهنگ کرده بودن که محمد بیدار بشه. آخه قرار بود چند نفر رو سر راه برسونیم و نمیشد محمد عقب ماشین خواب باشه.

سحر محمد بیدار شد و اومدن دنبال من. وقتی برگشتیم خونه، محمد و بابا سحری خوردن. بابا بهش گفت امروز میتونی روزه بگیری.

صبح که چه عرض کنم، ظهر که محمد بیدار شد، چیزی نخورد. یه راست رفت سراغ بازی مرغی با کامپیوتر. این بازی مرغی الان مهمترین سرگرمی محمد و هانیه و معصومه و سعید و مهدی و حتی عمه زهرا و عمو ابراهیمه. خلاصه همه درگیرشن. محمد هم که تازگی براش نصب کردیم تو کامپیوتر خودمون دیگه ول کنش نیست.

دیروز همش پای بازی مرغی بود. تا عصر که بچه ها اومدن صداش کردن برا چرخ سواری. دم در برای  مهدی و سعید  داشت تعریف میکرد که تا کجا رفته که با هم اومدن تو خونه که مهدی مرحله بعدی رو براش ببره جلو. بهشون گفتم دیگه باید برید بیرون بازی کنید. داشتن میرفتن که یه بسته دراژه مغزدار دست محمد بود. اینا رو شب قبل شوهرعمه من براش آورده بود. میخواست بخوره که گفتم مگه روزه نیستی؟ گفت آره.

دیدم در ِاین بسته دراژه رو محکم گرفته، جوری که من نفهمم باز شده. گفتم بهش محمد ازش خوردی؟ حواست نبوده روزه هستی؟ از لحن من متوجه شد که اوضاع خطری نیست و گفت آره. گفتم حواست نبود روزه ای؟ گفت نه. گفتم خب اشکال نداره. گفت روزه ام باطل نشده؟ گفتم نه. چون حواست نبوده. حالا مواظب باش دیگه نخوری.

چندتاشون رو ریختم تو ظرف و دادم به مهدی و سعید. چون میخواستن بخورن. چندتا هم برداشتم با بعد از افطار محمد.

بعد از بازی، دم افطار بود که اومد خونه. حسابی تشنه بود. وقتی گفت آب، من و بابا بهش گفتیم دست و صورتت رو بشور که خنک بشی. بعد از افطار آب بخور. دست و صورتش رو نشست اما آب هم نخورد. باز رفت پای کامپیوتر و بازی مرغی.

اذان رو که گفتن بعد از ده بار صدا زدن بازی رو ول کرد و اومد. دستاش رو شست و اومد سر سفره.

یادم رفت بگم ظهر که مامان جون و دایی علیرضا میخواستن برن راه اهن و برن قم، رسوندیمشون. ما هم با بابا رفتیم و مجبور شد ما رو برسونه خونه و برگرده شرکت. تو راه برگشت از محمد پرسیدم افطار چی درست کنم؟ که زرشک پلو با مرغ رو انتخاب کرد.

برا افطار زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم که محمد خورد اما انتظار داشتم بیشتر گرسته باشه و بیشتر بخوره. خیلی کم خورد.

شب هم با هم رفتیم که بابا از دستگاه خودپرداز پول بگیره که به سلامتی سیستم همش قطع بود. این رفتن به نوعی برا محمد جایزه بود. آخه عاشق اینه که برن خودپرداز و خودش همه کلیدا رو بزنه و همه کارا رو انجام بده.

تو راه هم یه چیپس خوردیم و برگشتنی از سوپریمون ماءالشعیر و رانی خریدیم. خلاصه هر چی محمد گفت گفتیم باشه. و هی گفتیم روزه بوده، آفرین.

حالا خودش زیاد مایل نبود روزه بگیره. از طرفی هم انقد پای کامپیوتر بود و انقد کلا کم میخوره که اتفاق عجیبی نبود براش یه روز نخوردن. اما من سعی کردم بزرگش کنم تا فکر نکنه روزه گرفتن کار سختیه. چون از حرفاش اینو متوجه شده بود که از بچه ها شنیده خیلی سخته روزه گرفتن.

خلااااااااااااصه(بعد از این همه مفصیل نوشتن، خلاصه خیلی می چسبه!) این بود داستان اولین روزه محمد طلا در سن ۶ سال و ۶ روزگی قمری. 

نویسنده: محمد و مامان

قابلیت - منکّس - بی خیال

تو راه برگشت از مهمونی افطار خاله من:

- به نسبت آکواریوم خاله فائزه اینا که تیره تره، مال ما خیلی هم روشن تره. این یکی از قابلیتای مال ماست.


یه پاشنه کش فلزی کوچیک داره.

- نور میزنه دیگه. بعد نوره توش منکّس میشه.

داره برا خاله نظر میذاره و طبق معمول همه شکلکای خوشگل رو ردیف میکنه.تازه متوجه شکلک عینک دودی شده.

- این چیه؟

-خونسرد.

گذاشت.

- بی خیاله. مطمئنم خاله خوشش میاد.

اصلا فکر نمیکردم بدونه معنی خونسرد و بی خیال یکیه.

نویسنده: محمد و مامان

تخرب

دیشب خونه باباجون محمد بودیم. قبل از رفتن محمد گفته بود شب با باباجون اینا بریم یه دور هیجان انگیز بزنیم. یه چیزی هم بخوریم. از این که این تصمیم چقد عجیبه بگذریم.چون مدتیه محمد اصلا حاضر نیست از خونه بریم بیرون.

بعد از افطار به عمه گفت و قرار شد هرکدوم به بابای اون یکی بگه. محمد رفت به باباجون گفت و بابا جون گفتن باشه.

وقت سوار شدن به ماشینا به عمه گفت:عمه شما اگه دوست داشته باشی میتونی بیای تو ماشین ما. عمه به باباش اینا گفت محمد منو دعوت کرده. محمد گفت اگه دوست داریا. یعنی اصلا زور و اجبار نیستا. هرجور خودت دوست داری.قربونش بشم که به همه اختیار و قدرت انتخاب میده.

از خونه که داشتیم دور شدیم، عمه گفت اِ اِ این خونه رو هم خراب کردن! محمد گفت تَخَرُّب یعنی چی؟
عمه گفت تخرب نداریم. تخریت داریم یعنی خراب کردن. و محمد جواب داد: آها. پس لابد من اشتباه شنیدم. من دیگه رسما داشتم شاخ درمیاوردم. تا حالا نشده بود بگم این کلمه رو اشتباه شنیدی و درستش اونه و قبول کنه.

مثلا از تو بخش آموزش زبان سی دی دورا و بازیگوش شنیده که باست یعنی سریع. وقتی من بهش گفتم که باست نیست و فاسته fast یا فست و تو کلاس زبان هم بهشون گفته بودن فست، قبول کرد. اما بعد که داشت به باباش میگفت گفت فست یعنی سریع. اما فاست یا باست هم همون معنی رو میده! یعنی نهایت کوتاه اومدنش در این حد بود!!!!

نویسنده: محمد و مامان

هوش من

-مامان شما تا حالا به نوع اسباب بازی هایی که برای من خریدی دقت کرده بودی؟

-(با سر بله).

- اگه فکری باشه رو هوش من تأثیر میذاره!

نویسنده: محمد و مامان

آقای در جریان!

فرستادمش یه چیزی ببره خونه عمه نجمه و بهش گفتم وقتی برگشتی این آش رو هم ببر برا عمو اینا.

هنوز از بالا نرسیده بود که عمه زنگ زد و جریان رو پرسید.محمر هم رسید و  در حال حرف زدن با تلفن، آش رو دادم دستش. راه افتاد که بره. تلفن رو قطع کردم. از خونه زیاد فاصله نگرفته بود. گفتم خونه عمو رضا، ها! برگشت و یه چشمک تحویلم داد و گفت: در جریان هستم!

نویسنده: محمد و مامان

انسان و دانش

نتیجه چرخیدن و انتخاب محمد از بین کانال های مختلف تلویزیون:

شبکه آموزش/ برنامه انسان و دانش/ با موضوع جاذبه و نظریه رشته ها و انفجار بزرگ!

کی بود یه بار گفته بود بهش میاد بچه درسخون باشه؟! آهان تو نی نی سایت بود!!!

نویسنده: محمد و مامان

خُ

تو برنامه کودک شخصیتای برنامه تصمیم گرفتن برن بستنی چوبی بخرن. محمد میگه: قیفی بگیرن. خوشمزه تره خُ(خو) قیفی.

توضیح: خُ یه کلمه/آوا/ یا یه چیز تو همین مایه هاست که خوزستانی ها ازش استفاده میکنن.میشه گفت به معنی "که" به کار میره.

اولین بار بود که محمد از این خُ استفاده میکرد. برای من خیلی جالب بود.

نویسنده: محمد و مامان

امام زمان

دیشب قبل از خواب کتاب داستان حضرت عیسی از سری پیامبران رو براش خوندم*. آخرش حضرت عیسی به آسمانها رفت. کتاب که تموم شد بهش گفتم حضرت عیسی با امام زمان میاد رو زمین. گفت شاید هم یکی یکی بیان.با هم نیان ! گفتم نه. خدا گفته روزی که امام زمان ظهور کنه، حصرت عیسی هم از آسمونا میاد باهاش.

گفتم وقتی امام زمان بیاد همه چی خوب میشه. گفت برا خیابونامون چه کار میکنه که خوب بشن؟ گفتم علمش انقد زیاده که بهمون یاد میده چه کار کنیم که شهرمون خوب و تمیز و سالم باشه. گفت همه درختا سبز میشه وقتی بیاد.(تحت تاثیر سبز شدن درخت خرما برای مریم، وقت تولد عیسی)

 گفت وقتی امام زمان بیاد من نجوم یادش میدم. بهش گفتم امام زمان علمش از همه آدما بیشتره. هر سوالی داشته باشی رو امام زمان جوابش رو بلده. گفت پس من همه سوالامو ازش میپرسم. بعد یه کتاب نجومی بزرگ درست میکنم که همه چی توش باشه.

گفت امام زمان بره خونه علی اینا. حضرت عیسی بیاد خونه ما. نه. برعکس. امام زمان بیاد خونه ما. حضرت عیسی بره خونه خاله اینا. که من همه سوالای نجومیم رو بپرسم.

خدای مهربان من! خودت کاری کن که پسرم از نزدیکان حضرت باشه. کاری کن که شایستگی نزدیکی با ایشون رو داشته باشه. کاری کن که نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیریش در دوران عدالت و حکومت ایشون باشه.

* کلی سانسوری داشت این کتاب. به خاطر مساله بارداری مریم بدون ازدواج و تعجب زنها از این اتفاق و این که بهش میگفتن تو که دختر پاکی بودی. همه این اتفاقات در دو سه جمله ساده خلاصه شد. امیدوارم حساس هم نشده باشه.

نویسنده: محمد و مامان

نظر گذاشتم.
محمد هر روز صبح که از خواب بیدار شد، یاد علی و خاله میکنه. میگه بریم تو وبلاگ خاله نظر بذارم.

امروز هم طبق معمول. بعد که متن رو گفت و من نوشتم، بهش گفتم من میرم لباسا رو پهن کنم. خودت گل و بوس بذار و رمز رو وارد کن و بفرست.

تو بالکن بودم. با کلی هیجان اومد و گفت مامان نظرم پست شد.(ارسال نظر و پست مطلب رو قاطی میکنه!) رمز رو خودم درست وارد کردم. اصلا نرفت تو صفحه رمز اشتباه. خودم همش رو زدم. گل هم گذاشتم. همه چیزایی که گذاشتم درست رفت و نشون داد.

هیجان و خوشحالیش قابل وصف نیست. کلی بالا پایین پرید و شادی کرد.

نویسنده: محمد و مامان

تجربه عملی برتر از حرفای ما!
- مامان ناخن بلند به یه دردایی هم میخوره ها!

اینو وقتی میگه که با ناخن بلندش میزنه زیر چسب بسته پستی رسیده و بازش میکنه.

حالا من صد دفعه بگم ناخن بلند بده.آلودگی میاره. مریضی میاره و ........

تجربه عملی خودش خیلی مهمتره!

نویسنده: محمد و مامان

بازم کمک
امروز برای خرید ماست رفت سوپری. وقتی برگشت:

مامان دوباره همون دختره رو دیدم. کمکش کردم. خودش تلاش کرد تونست درو باز کنه. خوشحال شدم. خوشحال شدم که به دختره کمک کردم و خودش یاد گرفت درو باز کنه.

من تو دلم: جاااااان؟دختره؟ دیروز بچه کوچولو بود. امروزمعلوم شد دخترخانم هستن؟ بگو دیروز چرا با خنده بچه کوچولوه روحیه ت خوب شده! من دیگه تو رو این ساعت نمیفرستم بری سوپری. 

امان از بچه های این دوره زمونه!

نویسنده: محمد و مامان

خشن ترین آدمی که تا حالا دیدی!
محمد چند وقته هم میگه من خشن ام.

تا به یه نفر میرسه به جای سلام میگه من خیلی خشنم ها.

دیشب باباش با یکی از همکاراش کار داشت و ما هم باهاش رفتیم دم خونه ش. ما تو ماشین نشسته بودیم. اون آقا در ماشین رو باز کرد تا با محمد و من سلام و علیک کنه. اولین و تنها جمله محمد همین بود: من خشن ترین آدمی هستم که تا حالا دیدی. مواظب باشا. این جمله رو با حالت حمله کاراته میگه.

یه بار گفت میدونی من چرا خشن شدم؟به خاطر علی.

و توضیح داد که برای دفاع از پسرخاله جانش خشن شده که کسی نتونه به علی چپ نگاه کنه!

حالا نمیدونم این یه نوع ابراز حسادت به علیه که در واقع هووی محمده که تا حالا تک نوه بوده یا به خاطر احساس مسئولیتیه که در قبال علی میکنه.

نویسنده: محمد و مامان

عواقب غذا نخوردن

امروز صبح بعد از مدتها با یه حال بدی از خواب بیدار شد. خیلی خدا رحم کرد که بالا نیاورد. دیگه معده اش بهتر شده. دیشب سر افطار تقریبا هیچی نخورد. از چلو تاسکبابی خوشش نیومد. تو تاسکبابی به خاطر محمد لیموعمانی ننداخته بودم. یعنی فقط گوشت و سیب زمینی بود با آبش که رب گوجه و پیاز سرخ شده بود. پیازها رو هم انقد ریز کرده بودم که اصلا پیدا نبودن. لب نزد به غذا. یه کم سیب زمینی و گوشت با ماست قاطی کرد. به خاطر عشق به روغن زیتون، تا من حواسم نبود رو ماست اونم ریخت! آخرشم گفت بدمزه شده و نخورد. ناهار دیروز هم تا حواسش به تلویزیون بود دوتا ساندویچ کوچولو کباب دمی و سیب زمینی بهش دادم. اونم از روز قبل که همین غذا رو داشتیم خیالش رو راحت کرده بودم که یه ذره گوجه هم نمیذارم رو سیب زمینی و کباب شما بمونه و همش رو میخورم. یه بار هم چک کرد که هیچ قرمزی ای رو سیب زمینی ای که میذارم تو ساندویچش نباشه.

همه غذای دیروزش همین بود. با یه کم آجیل که بین روز خورد.

مسلما صبح حالش میشد همینی که شد. از ضعف نمیتونست حرف بزنه. یه کم آب قند بهش دادم. نون تست گذاشتم تو ماکروفر برشته شد. یه کم پنیر بهش زدم و یه ذره یه ذره دادم خورد تا حالش بهتر شد.

هر چی بهش گفتم تخم مرغ میخوری؟ گفت نه. - آب پز،عسلی، نیمرو. - نه. من نمیدونم چش شده. قبلا هر روز میخواست تخم مرغ بخوره. من نمیذاشتم. حالا لب نمیزنه.

خلاصه که اداهای غذا خوردنش کار دستش داد امروز.

واقعا من چه کار باید بکنم؟ هر روز براش چلو گوشت و شنسل مرغ درست کنم؟ یا سیب زمینی سرخ کرده و سوسیس و پیتزا؟(سوسیس خیلیییی کم میخوریم اما دوست داره)

نویسنده: محمد و مامان

کمک

محمد رفته بود سوپری شنسل مرغ بگیره. وقتی برگشت گفت: خیلی گرم بود ها. گفتم: بشین برات شربت خاکشیر بیارم. وقتی آوردم گفت: به. روحیه ام خیلی خوب شد با شربت.

نگاه کردم دیدن پک شنسل سوراخ داره و به محمد گفتم لطفا برو عوضش کن. وقتی دوباره برگشت گفت من یه رازی از سوپری فهمیدم. اون کارتونا هست که روشون علامت استاندارد داره، از زیرش یه دونه شنسل جدید به من داد. سالم هم هست.

بعد هم گفت مامان یه بچه کوچولویی دم سوپری بود، میخواست درو باز کنه، نمیتونست. من کمکش کردم.اونم به من خندید.روحیه ام خیلی خوب شد.

نویسنده: محمد و مامان

سوغاتی
قبل از رفتن بابا به یه سفر کاری تهران:

-بابا اگه بری مسافرت تفریحی و ما رو نبری من ناراحت میشم.

-مگه تا حالا رفتم؟

-آره اون بار که اسب سواری و هلیکوپترسواری کرده بودی.

- اون دفعه هم کاری بود. اون منطقه انقد گاز توش بود که نمیشد با ماشین بریم و سوار اسب شدیم. شهرکرد که تفریحی بود، با هم رفتیم. من که بدون شما و مامان سفر تفریحی نمیرم.

در حین سفر:

-اگه شد برات سوغاتی میارم.

-بابا برا علی هم یه چیزی بخریا.

بعد از سفر:

بابا یه کیف مدرسه برا محمد آورد که خیلی خوشحالش کرد، مخصوصا عکسش که رباتهای مبدله.

کیف مدرسهکیف

 

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.