تبليغاتX
محمد طلا - سید محمد مرعشی
جلوی چشم
محمد با سعید (پسرعمه ش) رفته بودن پایین بازی کنن. چند دقیقه بعد دیدم هیچ صدایی نمیاد. رفتم تو بالکن ندیدمشون. زنگ زدم از عمه پرسیدم خونه شمان؟ گفتن نه.

چند دقیقه بعد محمد و سعید اومدن بالا:

- بازیتون تموم شد؟

- نه. اومدم بالا که نگران نشی. جلوی چشم باشم. ما تو بالکن بالا بازی می کنیم. بدون که ما بالاییم. نیازی نیست نگران بشی.

قربونت برم من که انقد به فکر منی.(تو دنیای واقعی که نمیذاری بوست کنم. اینجا برات بوس میذارم.)

نویسنده: محمد و مامان

فرعی
شبکه تهران(به برکت ماهواره استانی) در حال پخش کارتون پوکویو بود.

مامان: پوکویو مهم ترین شخصیت کارتونه.

محمد(بین شوخی و لج) : نخیرم. فرعی ترین شخصیتشه.

- چی چی ترین؟

- فرعی. فرعی. فرعی. فرعی ترین.

- یعنی چی اون وقت؟

- یعنی اصلی نیست.

۸۸/۷/۱۵

نویسنده: محمد و مامان

وبلاگ های برتر
نمیگم به ما رای بدینا!

فقط خواستم اطلاع رسانی کنم برا شرکت در نظرسنجی وبلاگ های برتر

نویسنده: محمد و مامان

خودم بیدار شدم.

امروز محمد برای دومین بار در طول این ده روزی که میره مدرسه، خودش بیدار شد. من بعد از نماز خواب بودم و داشتم خواب میدیدم که محمد بیدار شده و دارم بهش میگم برو شیر و کاکائو و سینی رو بیار، تا من هم بلند شم و بیام. بعد که باباامین صدام کرد و گفت محمد بیدار شده و نشسته تو هال تعجب کردم.

اینم عکس پسرم در حال خوردن صبحانه
گل من

نون و پنیر و صبحانه معمول رو نمیخوره. دیروز هم براش خامه آماده کردم که خورد اما وقتی رفت و خودم خوردم دیدم چقد بدمزه تر از قبل شدن این خامه ها. امروز دیگه ندادم بهش. براش سیب زمینی درست کردم، یه حالتی بین سرخ شده و پخته. آخه یه کم حالت سرماخوردگی داره.

 بعدا اضافه شد: بار اولی که خودش بیدار شد با هیجان گفت می خواستم غافلگیرتون کنم.

نویسنده: محمد و مامان

کی دیده؟
کی امروز- شنبه ۱۸ مهر-  برنامه عمو پورنگ رو دیده؟

نویسنده: محمد و مامان

کودکانه عمو پورنگ

عمو پورنگ وبلاگی در وردپرس دارند به نام عمو پورنگ که در آن به خاطرات خودش می‌پردازه. در این وبلاگ بخش جالبی هست به نام کودکانه که وبلاگ بچه‌ها رو معرفی کرده. در واقع یه گوگل ریدر اختصاصی هست که در دسترس همگان قرار گرفته و عمو پورنگ مطالب وبلاگ‌ها رو گزینش می‌کنه و در دید عموم قرار میده.

از لطفش ممنونم که وبلاگ محمد رو تو این لیست قرار داده.

یه سر بهش بزنید، جالبه.

نویسنده: محمد و مامان

اینترچنج!
چند وقتیه که بازی محمد و بچه های همسایه تو بالکن شده، کلاس زبان بازی!

دیروز بعد از بازی اومد و گفت:

من معلم کلاس زیان بودم. معلم اینترچیمز. میدونی چرا؟ چون مهدی بعد از لتس گو میره اینترچیمز. هانیه مدیر بود. خانم مدیر بود.(مدیر زبانکده خودش مَرده. برا همین تاکید داشت که هانیه خانم مدیر بود.) سعید هم کمک معلم بود.(ای یکی به خاطر اینه که معلم مدرسه شون یه کمک داره!) به بچه ها درس میدادم.(منظور همون عروسکا هستن!)

البته من بعد بهش تذکر دادم که اینترچمیز نیست و اینترچنجه!

نویسنده: محمد و مامان

تولد رضوان خاتون
مامان فرشته‌های مهربون برای روز جمعه ۱۰ مهر جشن تولد رضوان خاتون دعوتمون کرده بودن.

هدیه تولد رو به سفارش محمد گرفتم. کلی بهم آدرس داد که از کدوم ساختنی‌ها بخرم. روز چهارشنبه که کلاس زبان داشت، یه ساعتی که سر کلاس بود من رفتم و هدیه رو خریدم.

خونه رضوان جون به خونه ما نزدیکه. و من تصمیم داشتم ساعت ۷ از خونه بریم بیرون. جمعه بعد از کلی کش و قوس که محمد لباسش رو پوشید، بهش گفتم برو ادکلن بزن. چند لحظه بعد اومد دیدم دو تا لک خوشگل وسط پیرهنش افتاده. شستم و اتو کردم اما فایده نداشت. هیچی دیگه لباساش رو عوض کردیم و با پیرهن سفید رفتیم جشن تولد.

دم در خونه یه مامان دیدم که حس کردم اونم وبلاگیه و داره دنبال ساختمونشون می‌گرده. از مامان یونا شماره خونه رضوان خاتون رو گرفته بودم. زنگ زدم و در رو برامون باز کردن. جالبش اینجا بود که من و  مامان موژان ، به جز اسم رضوان هیچی دیگه نمی‌دونستیم. نه اسم مامان و باباش و نه فامیلشون رو. البته الانم چیز زیادی نمی‌دونم! فقط اسم مامان رضوان جون رو یاد گرفتیم.

بقیه داستان به روایت تصویر:


رضوان خاتون،؟؟،موژان و کیک تولد

یونا
یونا جون کنار بچه‌ها نشسته بود اما من زاویه خوبی نداشتم که از همه با هم عکس بگیرم. برا همین عکسش تکیه.

محمد
محمد که حاضر نشد ازش عکس بگیریم و تلاش‌های من و مامان یونا به نتیجه نرسید.

برف شادی
خوش‌حالی رضوان جون تو برف شادی

موژان
موژان عسلی

محمد
تنها عکسی که محمد به دوربین نگاه کرد!

رضوان خاتون و هدایا
رضوان عزیز و هدایای باز نشده.

رضوان و هدایای باز شده

رضوان گلی تو تختی که هدیه تولد از طرف باباش بود و با کادورهای باز شده.

محمد و یونا تو اتاق رضوان جون
مامان رضوان جون لطف کردن و به همه مهمونای کوچولو هدیه دادن، سی‌دی که دست محمده!
یونا از سه‌چرخه رضوان خوشش اومد!

محمد و سی دی - رضوان و فرشته
محمد در حال تماشای سی‌دی و رضوان خاتون سرگرم با فرشته‌ای که کادو گرفته بود.

دو فرشته
فرشته مهربون ما داره فرشته کوچولو رو به من نشون می‌ده.

از خیلی از اتفاقای خوب تولد عکس ندارم. مثل فوت کردن شمع،بریدن کیک، فشفشه‌بازی بچه‌ها و البته بخشای خوش‌مزه مثل ساندویچ کالباس.

مامان رضوان خاتون خیلی زحمت کشیده بودن، مخصوصا که توراهی گلشون هم همراشون بود. ماشالا خیلی مهربون و صمیمی و دوست‌داشتنی هستن و برای ما که تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم، خیلی خوش‌حال کننده بود آشنایی باهاشون. انقد هم صمیمی برخورد کردن که یه ذره هم احساس غریبگی به ما دست نداد. از دیدن مجدد مامان یونا و آشنایی با مامان موژان خیلی شاد شدم.باید از مامان رضوان جون ممنون باشم که این دیدار رو مهیا کردن و زحماتش رو تقبل کردن.

حالا که هوا داره به‌تر میشه امیدوارم بیش‌تر اهوازیای عزیز رو ببینیم.

نویسنده: محمد و مامان

روز اول مدرسه

شنبه ۴/۷/۸۸ روز اول مدرسه محمد، از زیر قرآن رد شد و با بابا رفتیم مدرسه.

محمد وارد کلاس شد. دو نفری هم بودن که گریه می‌کردن. بقیه همه خوش‌حال رفته بودن تو کلاس.

جای من کجاست؟

ما خیلی زود نرسیدیم مدرسه و تقریبا همه نیمکتا پر بودن. البته جاش خوبه.و بعدا خانمشون گفت که جاهاشون ثابت نیست و هر کسی هر وقت هرجا دوست داره می‌تونه بشینه.
 اینجا خوبه

معلمشون عکس همه بچه‌ها رو به دیوار زده بود. عکس هر کسی رو نشون می‌داد، از جاش بلند می‌شد و خودش رو معرفی می‌کرد. محمد انقد قشنگ بلند شد و خودشو معرفی کرد که من کلی کیف کردم. بعضی بچه‌ها نشسته می‌گفتن؛بعضی انقد یواش که صداشونو کسی نمی‌شنید. بعضی هم اصلا فامیلشونو نمی‌گفتن.

متوجه شدین عکس محمد رو وسط چسبوندن؟ نقطه پرگار وجود 
این عکس کیه؟ بلند شه و خودشو معرفی کنه.

همه نگاه‌ها سمت هم‌کلاسیه که داره خودشو معرفی می‌کنه.
همکلاسیها و محمد

تمام مدتی که من دم در کلاس بودم، محمد برام با لب‌خند چشمک می‌زد که یعنی همه چی خوبه. وقتی هم خواستم بیام بدون صدا گفت گودبای.

قبل از رفتن خانمشون یه پلاستیک به همه مادرا و پدرا داد که توش زونکن و یه سری وسیله بود. همراه یه کاغذ که وسایل مورد نیاز رو روش نوشته بودن و قرار شد هر چی که مدیر مدرسه از این لیست تهیه نکرده خودمون بخریم. برنامه کلاسی و تغذیه هفتگی رو هم دادن.

همون روز بعد از ظهر رفتیم وسایل رو خریدیم و برای محمد برچسب پرینت گرفتم و همه وسایل رو برچسب زدم.

 

نویسنده: محمد و مامان

مدرسه
سلام

مدرسه خوبه. خیلی خوبه.معلمشون عالیه.

محمد خیلی راضیه.

انقد سرم شلوغ شده که نمیرسم عکسا رو از رو دوربین خالی کنم.

ان شاءالله به زودی میام و کامل مینویسم.

نویسنده: محمد و مامان

جشن شکوفه ها

شب محمد رو ساعت 9 به ساعت تابستانی آماده خواب کرده بودم. شام خورده بودیم.  مسواک و دسشویی و آوردن بطری آب هم انجام شده بود. کتاب براش خوندم و از اتاقش اومدم بیرون. ساعت 10:38 (بابا ساعت دقیق رو داشت!) خواب رفته بود. کیفش رو آماده کردم. یه ست مداد رنگی که بابا از ایرلند براش فرستاده بودن، برچسب اسم براش زدم. اسم و آدرس رو تو قسمت جای اسم کیفش گذاشتم. مدرسه گفته بودن لوازم تحریر براشون نخرید تا مربیشون بگه چیا لازم دارن. برا همین خریدی نکرده بودیم. یه چیزای اولیه رو می­خواستم براش بذارم. بابا رفت از سوپری خودمون پاک­کن و تراش و دفتر نقاشی و دستمال کاغذی و کیک و شیر یه نفره خرید. رو همه اسم نوشتم. کیفش رو آماده کردم.

ساعت 11 یه خانمی از طرف مدرسه زنگ زد و گفت دیروز تماس گرفتم خونه نبودید. گفت فردا ساعت 7:30 سینما ساحل باشید. جشن بچه­هاست. قبلا گفته بودن 8 مدرسه باشید. که برنامه عوض شد.

صبح ساعت 6:45 به وقت پاییزی بیدارش کردم. تقریبا راحت بیدار شد. لباساشو اتو کردم. صبحانه خورد و راهی شدیم.

آماده رفتن
نمیخوام عکس بگیرم. زود بریم.

دم در از زیر قرآن رد شد. می­گفت عکس نگیر.زودتر بریم. عزیزم استرس کودکانه داشت که زودتر برسه به جشن.

رد شدن از زیر قرآن
بعد هم برگشت و قرآن رو بوسید و رفت بیرون.

ساعت 7:32 سینما ساحل بودیم.

سینما ساحل
سایه و تصاویر محمد تو شیشه و سنگ جالبن!

تا ساعت 8 منتظر بودیم و در سالن باز شد.

صدای آهنگ میومد. انتظار داشتم "باز آمد بوی ماه مدرسه" یا یه چیزی تو همین مایه­ها بشنوم. اما به جاش شنیدم دوسِت دارم.... میدونم دوسم داری.... بعد کم­کم روند عاشقانه آهنگ رفت تو مایه بی­وفایی؛ از اولشم بی­وفا بودی. مال من نبودی. هنوز خداحافظ رو لبام بود و .....

همزمان یه دختری با موهای بلند و لباس خرس اومد تو سالن و شروع کردن به رقصیدن و قر دادن و حرکت تو همه سالن. تا آخر برنامه هم اون جلو وایساده بود و می­رقصید. مدل آهنگ هم فرقی براش نداشت. اگه باران عشق می­ذاشتن هم می­رقصید. وسطای برنامه انگار تذکر داده بودن موهاش رو کرد تو لباس خرسیش. این دختر تا آخر برنامه رو اعصاب من بود. مثلا مدرسه پسرونه­ست. یه خانمی هم بود که کلی فیلم گرفت ازش.

یه ربع، شایدم بیش­تر داشتیم صدای بلند اینا رو گوش می­کردیم و رقص خانم خرسه رو تماشا.

انتظار!
در انتطار شروع برنامه ها.

یکی از بچه­های مدرسه قرآن خوند.

به احترام سرود ملی ایستادیم. آهنگ سرود ملی رو پخش کردن و قرار بود ماها اجراش کنیم. انقد صدا از جمعیت درنیومد که همونی که پشت ارگ بود و آهنگا رو تنظیم می­کرد، خودش شروع کرد به خوندن سرود ملی.

بعد با صدای بلند موزیک متن مجری متنی خوند طولانی که خلاصه­ش می­شد "به نام خدا". شعر قشنگی بود. اما صدای موزیک خیلی بلند و بی­ربط بود بهش.

مجری کسی رو به اسم عمومهربان معرفی کرد. عمومهربان بختیاری بود و البته لهجه­ش بیش­تر به عربی می­خورد. اول که یکی یکی اسم همه عوامل صحنه و نور و موزیک و سالن رو اسم برد و ازشون تشکر کرد.

 عمو مهربان؟!
مهربونی از چهره می باره!نه؟!

بعد یادش اومد جشن مدرسه­ست. یه دختر هنرمند سینما به اسم "یگانه ...." اومد رو صحنه و خیلی تند یه شعر کوتاه در مورد بازگشایی مدارس خوند.

یگانه 
فامیل یگانه خانم یادم نمیاد.

بعد عمومهربان اسم مدیر رو آورد و گفت ایشون به من گفتن شاید یه عده مسافرت نرفتن تو تابستون به خاطر مشکلات و مسایلشون. آقای مدیر گفتن شما رو ببرم ایران­گردی و جهان­گردی . بعد هم ما رو بردن مسافرت به شهرهای خوزستان و مشهد و تهران و هند و ... . هر شهری می­رفتن یه آهنگ از اون­شهر رو اجرا می­کردن. در واقع همون آقایی که پشت ارگ بود همه کارا رو می­کرد. آهنگا رو که خودش می­زد، شعر هرجایی رو هم که بلد بود می­خوند. جایی هم که بلد نبود، نمی­خوند. شعرا بیش­تر اونایی بود که تو عروسی خونده می­شه. به مشهد هم که رسید گفت آقا امام رضا ما رو بطلبه کف مرتب بزنید. نه، با این دستای شما که تا علی­بن­مهزیارم نمیرید. محکم. این شد که ما فهمیدیم زیارت امام رضا رو با کف و آهنگ میشه ازشون گرفت. بعد هم یه کم آهنگ خالی نواختند که احتمالا مشهدی بوده.

یه مسابقه برا بچه­ها برگزار کردن. تعداد زیادی بچه رفتن بالا. یکی یکی خودشون رو معرفی کردن و این عمومهربان مودب اسم یا فامیل هر بچه رو یه جور مسخره کرد. به یکی از آخریا که رسید وقتی بهش گفت اسمشت چیه؟ پسره تو میکروفن گفت اَاَاَاَاَاَ. انقد باحال که نگو. آقای نوازنده گفت خوب جوابتو داد تا دیگه بچه­ها رو مسخره نکنی. اینم سطح فرهنگ مجری کودک تو استان ما. مسابقه این بود که آهنگ می­ذاشت و بچه­ها باید بالا پایین می­پریدن.وقتی آهنگ قطع می­شد همه مجسمه می­شدن و هرچی عمومهربان تکونشون می­داد و حرف می­زد، جواب نمی­دادن و نمی­خندیدن. یه عده سوختن و رفتن پایین.بعضیا هم الکی پایین فرستاده شدن. چند نفر آخر مسابقه گوجه و هلو و بادمجون براشون گذاشتن. هرکدوم یه علامت با دست داشتن و وقتی مجری اسم میاورد باید علامتش رو نشون می­دادن. و آخر سر هم به 4 نفر جایزه دادن.

مسابقه
بچه های مجسمه شده و عمو مهربان در حال سوزوندن اونا!

بعد یه هنرمند از تهران اومد که آقای علی کارونی بود. اهوازی بود و خوش­حال بود در جمع اهوازی­هاست. یه ترانه فارسی خوند از آلبومی که قراره به زودی منتشر بشه با مضمون دوسِت دارم و اینا. و یه ترانه عربی به اسم "انت حبیبی" که مال آلبوم قبلیش بود.

علی کارونی
میگن هر کی از مامانش قهر میکنه میره خواننده میشه. زیاد حرف بی ربطی نمیزنن!
البته یه سری شونم ترانه می سرایند برای این خواننده ها!

بعد "بهنام قاصد"عضو انجمن شعبده­بازان ایران اومد که به تازگی خواننده هم شده بود. برامون یه ترانه اجرا کرد که از حرفای مجری برمیومد که تقلید از آهنگای یکی دیگه­ست. بعد از هنرنمایی هنرمند حنجر طلایی(اصطلاحی که مجری بارها ازش استفاده کرد.) نمایش شعبده­بازی بود. محمد از این بخش خوشش اومد، در این حد که وقتی اومدیم خونه گفت میخوام جوون شدم، شعبده باز بشم. در آوردن دوتا دسته گل از تو یه پارچه، و عوض شدن رنگ پارچه، درآوردن کبوتر از تو یه جعبه و بعد غیب کردنش تو یه جعبه دیگه و در آخر معلق نگه داشتن یه دختر بچه در فضا.

جناب شعبده باز
از تو این جعبه کبوتر دراومد. محمد این بخش کبوتر رو خیلیییییی دوست داشت.

قسمت بعدی نمایش همون عمومهربان بود که شده بود یه بچه کوچولو و دایی کمالش. بچه رفته بود با پول تو جیبیش پفک و چیپس غیربهداشتی خریده بود و دایی داشت با کمک بچه­ها نصیحتش می­کرد که کارش غلطه.

نمایش
پسره همه بطری آبو یه سر نوشید!!! که ما یاد بگیریم آب رو باید جرعه جرعه نوشید.

و در نهایت اومدن یه مرد حنجرطلایی دیگه به اسم محمدیاوری که پرواز اماراتش با تاخیر پریده بود و به قول خودش قیافش تابلو بود. تیپش هم بی­نظیر بود. سه تا ترک اجرا کرد.

محمد یاوری
جناب محمدیاوری

اجرای این خواننده­ها خیلی جالب بود. صدا که تابلو نوار یا سی­دیشون بود. این آقایون انقد بلندگو رو می­بردن جلوی دهنشون که حتی زحمت لب­خونی رو هم ندن به خودشون.

در نهایت هم آقای مدیر اومد بالا و از همه تشکر کرد.

آقای مدیر
مدیرشون خیلی دوست داشتنیه.

بعد به تمام اونایی که تا حالا گفتم و کسای دیگه­ای که پشت صحنه فعالیت داشتن، هدیه و تقدیر نامه داد. گفتن پیش­دبستانیا بیان رو صحنه و با مدیر و آقای یاوری عکس بگیرن. محمد گفت خوشم نمیاد برم و نرفت. بعد هم گفتن آقای یاوری بیرون هستن که هر کی دوست داشت باهاشون عکس یادگاری بگیره.

بچه ها و مدیر و مجری و آقای یاوری
دعوت از بچه ها برای بالا اومدن و عکس گرفتن.

اعلام کردن پیش­دبستانی و اول و دوم­ها شنبه بیان مدرسه. جشن هم برا همین سه تا گروه بود.

به سلامتی تموم شد.

سراغ مربی پیش­دبستانی رو گرفتم و با محمد رفتیم پیشش.

چند دقیقه با هم صحبت کردیم. محمد خیلی از خانمشون خوشش اومد.

برای لباس هم پرسیدم که مدیر مالی مدرسه گفت خیاطه زده زیرش و گفته زیر40 نفر لباس نمی­دوزم. قرار شد یه خیاط دیگه معرفی کنن.

زنگ زدیم بابای مهربون که تا ساعت 9 با ما تو جشن بود و بعد رفته بود سر کار ، اومد دنبالمون و ما رو رسوند خونه. تو راه بهم گفت که وقتی از سالن بیرون اومده آقای مدیر رو دیده و بهش اعتراض کرده. بهش گفته که ما خیلی تحقیق کردیم و به این نتیجه رسیدیم مدرسه شما از صالحبن بهتره. انتظار همچین چیزی رو نداشتیم. میدونم خیلی زحمت کشیدید و هزینه کردید، خسته نباشید. من آدم مذهبی نیستم و با همه جور موسیقی موافقم اما اینا هیچ ربطی به بچه­ها و بازگشایی مدارس نداشت. مدیر گفته بود من انقد از این وضع ناراحتم که نتونستم تو سالن بمونم و اومدم بیرون. اما وقتی این سالن رو می­گیری، این چیزا هم با خودشونه. بابا هم بهش گفته بود بهتر بود تو مدرسه مراسم می­گرفتید و معلما و کادر مدرسه برنامه رو اجرا می­کردن، نه این مجری که حرف زدن بلد نبود.بعد هم گفته بود من بعدا میام و مفصل باهاتون صحبت می­کنم. بابا گفت خوب شد مدیر رو دیدم و اینا رو بهش گفتم وگرنه خیلی عصبانی و ناراحت می­رفتم. تو راه محمد هم یه چیزی به باباش گفت: من از اول که این مدرسه ثبت­نام شد، ازش خوشم نمیومد. اما امروز که خانممون رو دیدم خیلی خوش­حالم. خیلی خانم خوبیه.

 

حالا شما به من بگید این جشن شکوفه­ها بود یا جشن خالی کردن عقده­های ما بزرگترا برا نداشتن شادی؟؟

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
بابا آب داد.
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
زهرای مامان زهره
آرشام
دوستان خوزستانی
علیرضا
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.