شب محمد رو ساعت 9 به ساعت تابستانی آماده خواب کرده بودم. شام خورده بودیم. مسواک و دسشویی و آوردن بطری آب هم انجام شده بود. کتاب براش خوندم و از اتاقش اومدم بیرون. ساعت 10:38 (بابا ساعت دقیق رو داشت!) خواب رفته بود. کیفش رو آماده کردم. یه ست مداد رنگی که بابا از ایرلند براش فرستاده بودن، برچسب اسم براش زدم. اسم و آدرس رو تو قسمت جای اسم کیفش گذاشتم. مدرسه گفته بودن لوازم تحریر براشون نخرید تا مربیشون بگه چیا لازم دارن. برا همین خریدی نکرده بودیم. یه چیزای اولیه رو میخواستم براش بذارم. بابا رفت از سوپری خودمون پاککن و تراش و دفتر نقاشی و دستمال کاغذی و کیک و شیر یه نفره خرید. رو همه اسم نوشتم. کیفش رو آماده کردم.
ساعت 11 یه خانمی از طرف مدرسه زنگ زد و گفت دیروز تماس گرفتم خونه نبودید. گفت فردا ساعت 7:30 سینما ساحل باشید. جشن بچههاست. قبلا گفته بودن 8 مدرسه باشید. که برنامه عوض شد.
صبح ساعت 6:45 به وقت پاییزی بیدارش کردم. تقریبا راحت بیدار شد. لباساشو اتو کردم. صبحانه خورد و راهی شدیم.

نمیخوام عکس بگیرم. زود بریم.
دم در از زیر قرآن رد شد. میگفت عکس نگیر.زودتر بریم. عزیزم استرس کودکانه داشت که زودتر برسه به جشن.

بعد هم برگشت و قرآن رو بوسید و رفت بیرون.
ساعت 7:32 سینما ساحل بودیم.

سایه و تصاویر محمد تو شیشه و سنگ جالبن!
تا ساعت 8 منتظر بودیم و در سالن باز شد.
صدای آهنگ میومد. انتظار داشتم "باز آمد بوی ماه مدرسه" یا یه چیزی تو همین مایهها بشنوم. اما به جاش شنیدم دوسِت دارم.... میدونم دوسم داری.... بعد کمکم روند عاشقانه آهنگ رفت تو مایه بیوفایی؛ از اولشم بیوفا بودی. مال من نبودی. هنوز خداحافظ رو لبام بود و .....
همزمان یه دختری با موهای بلند و لباس خرس اومد تو سالن و شروع کردن به رقصیدن و قر دادن و حرکت تو همه سالن. تا آخر برنامه هم اون جلو وایساده بود و میرقصید. مدل آهنگ هم فرقی براش نداشت. اگه باران عشق میذاشتن هم میرقصید. وسطای برنامه انگار تذکر داده بودن موهاش رو کرد تو لباس خرسیش. این دختر تا آخر برنامه رو اعصاب من بود. مثلا مدرسه پسرونهست. یه خانمی هم بود که کلی فیلم گرفت ازش.
یه ربع، شایدم بیشتر داشتیم صدای بلند اینا رو گوش میکردیم و رقص خانم خرسه رو تماشا.

در انتطار شروع برنامه ها.
یکی از بچههای مدرسه قرآن خوند.
به احترام سرود ملی ایستادیم. آهنگ سرود ملی رو پخش کردن و قرار بود ماها اجراش کنیم. انقد صدا از جمعیت درنیومد که همونی که پشت ارگ بود و آهنگا رو تنظیم میکرد، خودش شروع کرد به خوندن سرود ملی.
بعد با صدای بلند موزیک متن مجری متنی خوند طولانی که خلاصهش میشد "به نام خدا". شعر قشنگی بود. اما صدای موزیک خیلی بلند و بیربط بود بهش.
مجری کسی رو به اسم عمومهربان معرفی کرد. عمومهربان بختیاری بود و البته لهجهش بیشتر به عربی میخورد. اول که یکی یکی اسم همه عوامل صحنه و نور و موزیک و سالن رو اسم برد و ازشون تشکر کرد.

مهربونی از چهره می باره!نه؟!
بعد یادش اومد جشن مدرسهست. یه دختر هنرمند سینما به اسم "یگانه ...." اومد رو صحنه و خیلی تند یه شعر کوتاه در مورد بازگشایی مدارس خوند.
فامیل یگانه خانم یادم نمیاد.
بعد عمومهربان اسم مدیر رو آورد و گفت ایشون به من گفتن شاید یه عده مسافرت نرفتن تو تابستون به خاطر مشکلات و مسایلشون. آقای مدیر گفتن شما رو ببرم ایرانگردی و جهانگردی . بعد هم ما رو بردن مسافرت به شهرهای خوزستان و مشهد و تهران و هند و ... . هر شهری میرفتن یه آهنگ از اونشهر رو اجرا میکردن. در واقع همون آقایی که پشت ارگ بود همه کارا رو میکرد. آهنگا رو که خودش میزد، شعر هرجایی رو هم که بلد بود میخوند. جایی هم که بلد نبود، نمیخوند. شعرا بیشتر اونایی بود که تو عروسی خونده میشه. به مشهد هم که رسید گفت آقا امام رضا ما رو بطلبه کف مرتب بزنید. نه، با این دستای شما که تا علیبنمهزیارم نمیرید. محکم. این شد که ما فهمیدیم زیارت امام رضا رو با کف و آهنگ میشه ازشون گرفت. بعد هم یه کم آهنگ خالی نواختند که احتمالا مشهدی بوده.
یه مسابقه برا بچهها برگزار کردن. تعداد زیادی بچه رفتن بالا. یکی یکی خودشون رو معرفی کردن و این عمومهربان مودب اسم یا فامیل هر بچه رو یه جور مسخره کرد. به یکی از آخریا که رسید وقتی بهش گفت اسمشت چیه؟ پسره تو میکروفن گفت اَاَاَاَاَاَ. انقد باحال که نگو. آقای نوازنده گفت خوب جوابتو داد تا دیگه بچهها رو مسخره نکنی. اینم سطح فرهنگ مجری کودک تو استان ما. مسابقه این بود که آهنگ میذاشت و بچهها باید بالا پایین میپریدن.وقتی آهنگ قطع میشد همه مجسمه میشدن و هرچی عمومهربان تکونشون میداد و حرف میزد، جواب نمیدادن و نمیخندیدن. یه عده سوختن و رفتن پایین.بعضیا هم الکی پایین فرستاده شدن. چند نفر آخر مسابقه گوجه و هلو و بادمجون براشون گذاشتن. هرکدوم یه علامت با دست داشتن و وقتی مجری اسم میاورد باید علامتش رو نشون میدادن. و آخر سر هم به 4 نفر جایزه دادن.

بچه های مجسمه شده و عمو مهربان در حال سوزوندن اونا!
بعد یه هنرمند از تهران اومد که آقای علی کارونی بود. اهوازی بود و خوشحال بود در جمع اهوازیهاست. یه ترانه فارسی خوند از آلبومی که قراره به زودی منتشر بشه با مضمون دوسِت دارم و اینا. و یه ترانه عربی به اسم "انت حبیبی" که مال آلبوم قبلیش بود.

میگن هر کی از مامانش قهر میکنه میره خواننده میشه. زیاد حرف بی ربطی نمیزنن!
البته یه سری شونم ترانه می سرایند برای این خواننده ها!
بعد "بهنام قاصد"عضو انجمن شعبدهبازان ایران اومد که به تازگی خواننده هم شده بود. برامون یه ترانه اجرا کرد که از حرفای مجری برمیومد که تقلید از آهنگای یکی دیگهست. بعد از هنرنمایی هنرمند حنجر طلایی(اصطلاحی که مجری بارها ازش استفاده کرد.) نمایش شعبدهبازی بود. محمد از این بخش خوشش اومد، در این حد که وقتی اومدیم خونه گفت میخوام جوون شدم، شعبده باز بشم. در آوردن دوتا دسته گل از تو یه پارچه، و عوض شدن رنگ پارچه، درآوردن کبوتر از تو یه جعبه و بعد غیب کردنش تو یه جعبه دیگه و در آخر معلق نگه داشتن یه دختر بچه در فضا.

از تو این جعبه کبوتر دراومد. محمد این بخش کبوتر رو خیلیییییی دوست داشت.
قسمت بعدی نمایش همون عمومهربان بود که شده بود یه بچه کوچولو و دایی کمالش. بچه رفته بود با پول تو جیبیش پفک و چیپس غیربهداشتی خریده بود و دایی داشت با کمک بچهها نصیحتش میکرد که کارش غلطه.

پسره همه بطری آبو یه سر نوشید!!! که ما یاد بگیریم آب رو باید جرعه جرعه نوشید.
و در نهایت اومدن یه مرد حنجرطلایی دیگه به اسم محمدیاوری که پرواز اماراتش با تاخیر پریده بود و به قول خودش قیافش تابلو بود. تیپش هم بینظیر بود. سه تا ترک اجرا کرد.

جناب محمدیاوری
اجرای این خوانندهها خیلی جالب بود. صدا که تابلو نوار یا سیدیشون بود. این آقایون انقد بلندگو رو میبردن جلوی دهنشون که حتی زحمت لبخونی رو هم ندن به خودشون.
در نهایت هم آقای مدیر اومد بالا و از همه تشکر کرد.

مدیرشون خیلی دوست داشتنیه.
بعد به تمام اونایی که تا حالا گفتم و کسای دیگهای که پشت صحنه فعالیت داشتن، هدیه و تقدیر نامه داد. گفتن پیشدبستانیا بیان رو صحنه و با مدیر و آقای یاوری عکس بگیرن. محمد گفت خوشم نمیاد برم و نرفت. بعد هم گفتن آقای یاوری بیرون هستن که هر کی دوست داشت باهاشون عکس یادگاری بگیره.

دعوت از بچه ها برای بالا اومدن و عکس گرفتن.
اعلام کردن پیشدبستانی و اول و دومها شنبه بیان مدرسه. جشن هم برا همین سه تا گروه بود.
به سلامتی تموم شد.
سراغ مربی پیشدبستانی رو گرفتم و با محمد رفتیم پیشش.
چند دقیقه با هم صحبت کردیم. محمد خیلی از خانمشون خوشش اومد.
برای لباس هم پرسیدم که مدیر مالی مدرسه گفت خیاطه زده زیرش و گفته زیر40 نفر لباس نمیدوزم. قرار شد یه خیاط دیگه معرفی کنن.
زنگ زدیم بابای مهربون که تا ساعت 9 با ما تو جشن بود و بعد رفته بود سر کار ، اومد دنبالمون و ما رو رسوند خونه. تو راه بهم گفت که وقتی از سالن بیرون اومده آقای مدیر رو دیده و بهش اعتراض کرده. بهش گفته که ما خیلی تحقیق کردیم و به این نتیجه رسیدیم مدرسه شما از صالحبن بهتره. انتظار همچین چیزی رو نداشتیم. میدونم خیلی زحمت کشیدید و هزینه کردید، خسته نباشید. من آدم مذهبی نیستم و با همه جور موسیقی موافقم اما اینا هیچ ربطی به بچهها و بازگشایی مدارس نداشت. مدیر گفته بود من انقد از این وضع ناراحتم که نتونستم تو سالن بمونم و اومدم بیرون. اما وقتی این سالن رو میگیری، این چیزا هم با خودشونه. بابا هم بهش گفته بود بهتر بود تو مدرسه مراسم میگرفتید و معلما و کادر مدرسه برنامه رو اجرا میکردن، نه این مجری که حرف زدن بلد نبود.بعد هم گفته بود من بعدا میام و مفصل باهاتون صحبت میکنم. بابا گفت خوب شد مدیر رو دیدم و اینا رو بهش گفتم وگرنه خیلی عصبانی و ناراحت میرفتم. تو راه محمد هم یه چیزی به باباش گفت: من از اول که این مدرسه ثبتنام شد، ازش خوشم نمیومد. اما امروز که خانممون رو دیدم خیلی خوشحالم. خیلی خانم خوبیه.
حالا شما به من بگید این جشن شکوفهها بود یا جشن خالی کردن عقدههای ما بزرگترا برا نداشتن شادی؟؟