تبليغاتX
محمد طلا - سید محمد مرعشی
درک و ایثار پسر بزرگ من

- محمد خونه آقابزرگ نمیریم.

- چرا؟

- چون بابا حالش خوب نیست. نمیشه بریم.

- تاکسی بگیریم ما بریم.

- برو از بابا اجازه بگیر.

- نه این یه پیشنهاد بود. بابا خوابه. نمیخوام بیدارش کنم.

- خب بدون اجازه بابا که نمیشه بریم.

- پس راهش اینه که نریم.

و رفت مشغول بازی شد.

درک و فهم محمد بیشتر از من بود که سعی داشتم باباش رو بیدار کنم و بریم خونه پدربزرگم. با وجودی که خیلی دوست داشت بریم و با پسردایی من بازی کنه، خیلی راحت پذیرفت و به خاطر استراجت و خواب باباش از مهمونی گذشت.

نویسنده: محمد و مامان

یه خبر مهم
- محمد ابزار رو از تو هال جمع کن. منم برم نماز بخونم، بعد خبر مهم رو بهت بگم.(از ظهر بهش گفته بودم که امروز یه خبر مهم میخوام بهت بدم.)

چند دقیقه بعد:

- محمد نماز من تموم شد.

- کار منم تموم شد.

- بریم تو اتاقت.

گفت بریم تو پذیرایی که من گفتم نه تو اتاقت که خوب همو ببینیم. میخواستم حواسش به چیزی پرت نشه.(صبح که مدرسه بود اتاقش رو حسابی مرتب کرده بودم که خیلی خوشحال شده بود و بهش گفته بودم هدیه من به مناسبت روز خانواده ست.)

تو اتاق محمد:

- خبرو بگو.

- هویجت رو بخور کامل بعد بگم.

...

- امروز چه روزیه؟

- روز ازدواج امام علی.

- با کی؟

- حضرت فاطمه.

- اسم امروز چیه؟

- روز امام علی(با شک)

- نه. روز ِ خانواده.

- روز خانواده.

- خانواده ما چند نفره؟

- (با انگشت ۳) تری.

- سه نفر. خبر مهم اینه که قراره ۴ نفر بشه.

محمد کاملا بهت زده شد.

- چی جوری؟

- خدا میخواد به شما یه خواهر یا برادر بده.

- کِی؟

- چند ماه دیگه.

- کاش همین امروز

- چرا؟

- آخه امروز یه روز خاصه.

- خب روزی که خواهر یا برادر شما به دنیا بیاد هم یه روز خاصه.

- نه. امروز بهتر بود.

بعد از کمی ادامه داد:

- اگه خواهر بود مریم یادت نره ها.(قبلا با هم به این نتیجه رسیده بودیم که اسم مریم قشنگه.)

- اگه پسر بود که نمیشه اسمشو بذاریم مریم.

- راستی. نمیشه.

ریز مکالمات یادم نمیاد. اما محمد گفت امیرعرفان و من گفتم ما یه خانواده ایم و باید با هم تصمیم بگیریم.

شما چه اسم پسری دوست داری؟

- بیشتر از همه محمد که اسم شما رو گذاشتیم.

- خب نمیشه که محمد بذاریم. وقتی صدا میکنی محمد دوتامون میاییم. دو تا مون هم فامیلمون مرعشیه. محمد مرعشی بگی هم دوتامون میاییم. فقط میشه بگی کوچیکه و بزرگه.

بحث همچنان ادامه داشت و به این نتیجه رسید علی هم نمیشه چون اسم پسر خاله شه . وسطای صحبت هم یه بار گفت داداشم.

بعد کمی در مورد حسام حرف زد.

و بعد بهش گفتم

-حالا یه هدیه داری. چرا؟

 مرتب کردن؟

- نه. به مناسبت این که داری داداش میشی.

- چی؟

- الان میارم.

- باشه. من چشامو می بندم.

و بعد یه بازی ماهیگیری براش آوردم.و الان مشغول بازی با اونه!

صداقتانه: این بازی ماهیگیری رو یکی از مهمونای جشن تولد دو سال پیشش براش آورده بود که چون براش زود بود، من برش داشته بودم و امروز بهش دادم!

مادرانه: خیلی خوشحال شدم که گفت کاش امروز بود.

نویسنده: محمد و مامان

جامدادی مدرن تر

فرمایشات محمد بعد از خوندننطرات پست جامدادی مدرن :

کاشکی من حامدادی ای اختراع کنم که هر چی آوردی جلوش، حتی صورتتم اوردی جلوش باز شه، چیزاتو بذاری توش.

اما اینم خوب نیست.بهترش هم وجود داره. تا دستتو آوردی جلوش، هز چی دستت بود رو ازت بگیره و بذاره تو جامدادی.

نویسنده: محمد و مامان

هدیه تولد
آقا محمد که وبلاگ ما رو میخونن و نظرات سازنده ای هم میدن، این کار زیبا رو به عنوان هدیه به محمد دادن:

هدیه تولد

محمد ما که خیلی خوشش اومد از دیدنش و دستور داد بذارم تو وبلاگش.

خیلی ممنون آقا محمد.

نویسنده: محمد و مامان

م مثل سید محمد مرعشی، مثل موز، مثل ...

یه روز صبح داشتم وبلاگ گلهای گلدون رو میخوندم. در مورد یکی از کارای خلاقانه ای که برا وندا جون انجام داده بود، نوشته بود. من از این کارا خوشم میاد و با خودم فکر کردم به معلم محمد پیشنهاد بدم از این فعالیتا داشته باشیم. همون روز ظهر با معلمش تماس گرفتم برا یه کار دیگه که معلمش گفت تصمیم گرفتیم هر حرفی رو که یاد میدیم، بچه ای که اون حرف رو تو اسمش داره، یه چیزی برا بقیه بیاره. کیکی، شکلاتی، چیزی برا همه بیاره. امروز درس ما "م" بوده و فردا نوبت محمد جونه. بهش گفتم کاش فرصت بیشتری داشتم اما باشه تا فردا یه کاری میکنم.

کلی با محمد تو اینترنت گشتیم و تصاویر کلمه های "م" دار که بشه رنگ آمیزی شون کرد پیدا کردیم و چند تا برگه آ۴ برچسبی آماده کردیم. به باباامین هم گفتیم که اگه میتونه به تعداد ۲۵ تا موز بخره. بابا هم لطف کرد و یه عالمه موز خوب خرید که ۲۵ تا موز عالی از توشون جدا کردم. شب که محمد خوابید برچسبا رو با پانچ سوراخ کردم و با نوارهای تزیینی و یه کم ورق آلومینیوم به موزا وصلشون کردم.

همه موزها

مادر

پشت برچسب ها

فردا صبح بعد از این که محمد با سرویس رفت مدرسه، با باباامین رفتیم و موزا رو به کمک مربیشون تحویل دادیم.

موزهای آماده

شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸درس "م" رو خوندن و یکشنبه ۱۷ آبان این سبد رفت مدرسه محمد.

نویسنده: محمد و مامان

جامدادی مدرن
فرزند تکنولوژیک من: مامان کاش جامدادیم جوری بود که وقتی دستمو می بردم جلوش، خودش درش باز میشد.

میگن اختراع نتیجه تنبلی آدماست. محمد من از تنبلی این که در جامدادیشو باز نکنه، مداداشو میندازه تو کیفش! بعد هم به نتیجه بالا رسیده.

 

نویسنده: محمد و مامان

جشن تولد مجازی

  

        

   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

 

این جشن مجازی یه هدیه به سید محمد عزیزمه. چون میدونم عاشق دیدن این شکلکاست.

عزیز دلم تولدت مبارک

نویسنده: محمد و مامان

تولد

امروز تولد محمد طلای ماست.

به همون دلایل مذکور در دو، سه مطلب قبل جشنی نداریم. شاید براش یه حوله پالتویی بگیریم برای کادوی تولد. به هر حال امروز تو دنیای واقعی خبری نیست. حداقل برنامه ای برای اتفاق خاصی نداریم.

دیروز رفتم مشاور. میخواستم بعدا بنویسم که چی گفت، دیدم هر کی هر وقت میگه بعدا مینویسم، دیگه نمینویسه. پس این خلاصه صحبتای آقای متحدی در مرکز مشاوره آموزش پرورش ناحیه ۱ اهواز.(خود محیط اونجا و دیدن آدمای مراجعه کننده هم جالب بود!)

- اگر صبح بیدار نشد، نره مدرسه. شما هم کاری بهش نداشته باشید. بذارید فردا معلمش توبیخش کنه و باهاش برخورد کنه. (با معلمش هماهنگ باشید.)

- قانون پذیری رو باید از الان یاد بگیره.

- ذهن بچه ها تک محوره. در یک زمان فقط یک چیز رو میتونه تو ذهنش نگه داره. اگه داره باز میکنه، متوه چیز دیگه ای نمیشه.
وقتی سه تا کار به بچه میگی، فقط یکی رو یادش میمونه و انجام میده. مثلا بهش میگی برو تو آشپزخونه گاز رو خاموش کن، ظرفو بذار تو ظرفشویی و آب از تو یخچال بیار و بیا. یا فقط گاز رو خاموش میکنه و میاد یا فقط آی میاره و میاد.

- همزمان یک چز بگویید. اگر دارد بازی میکنه، نمیتواند گوش بدهد به شما.

- با پاداش و تنبیه رفتارهای خوب، عادت می شود.

- پاداش و تنبیه دو نوع داریم. طبیعی(پیامد کار) و مصنوعی(که ما ایجاد میکنیم.)

- برای سلام نکردن محمد: وقتی شروع به حرف زدن کرد،تا سلام نکرده به حرفش گوش ندهید. با دیگران مثل پدربزرگ و مادربزرگ هماهنگ کن. وقتی شروع کرد بگویید سلام سلام سلام تا سلام کند و بعد حرف بزند.

- از بچه ها کم بخواهیم ولی قاطع.

- قاطع یعنی: وقتی رفتار بدی کرد، تنبیه محروم کردن: واضح به او بگویید: به دلیل فلان بدرفتاری، برو اونجا- جایی که هیچ امکاناتی نباشد، نه اتاق خودش. اگر جایی در خانه بی امکانات نیست، یه چادر که دارید بزنید تا بره اونجا!

- نباید بچه فکر کند چون ما می خواهیم  باید این کار را بکند.چون رفتار درست این است باید انجامش دهد.(اینو با رفتار ما میفهمه، نه گفتن)

- باید متوجه شود تنبیه به خاطر رفتار خودش است نه عصبانیت ما.

- تنبیه باید جدی باشد.

- یک قانون کلی: هر رفتاری یک تقویت کننده دارد. باید بفهمیم تقویت کننده رفتارش چیست؟ باید با تدبیر خودتان و دقت آن را پیدا و حذف کنیم.

- منطقی با بچه حرف بزنیم، اما جر و بحث نکنیم تا حرمتها شکسته نشود. 

- وقتی هر کاری خودش دلش میخواهد، میکند؛ باید تنبیه شود. اما ای که هر کاری ما بخواهیم بکند، هم اشتباه است و آسیب زیادتری برایش دارد.

- برای سلام باید یه فکری بکنیم. برای هر رفتار باید کاری کرد.(همون پیدا کردن تقویت کننده ها و حذف اونا)

- خیلی از این مسایل کلاس اول که برود حل میشود. مدرسه و قوانین و برخوردهای جدی خیلی از مسایل را حل میکند. با پیش دبستانیها به حدیت کلاس اول و مدرسه برخورد نمیشود.

-باید و نبایدها را باید کم کرد.

- یک ماه که ۶ صبح بیدار شود، عادت میکند.

- وقتی از مدرسه اومد، ازش استقبال کنید. خودتون هم کمکش کنید تا لباسش رو عوض کنه، کارهاش رو بکنه؛ تا عادت بشه.

- زمان بدهید درست میشود.

- باید بداند خلاف رفتار شما عمل کند تنبیه میشود.

تا اینجا یادداشتام از یه ساعت و ده دقیقه صحبتمون بود.بقیه چیزاییه که تو ذهنم مونده.

- این آقای مشاور معتقد بود اگه لازم باشه تنبیه بدنی هم اشکالی نداره، البته آسیب زننده و زیاد نباشه.

- می گفت مادرا زیاد گیر میدن. باباها معمولا اگه بچه گوش نکرد ولش میکنن، برا همین بچه ها بیشتر به حرف باباها عمل میکنن.

- نباید داد زد. برای من. البته من از اون روز که تو وبلاگ گفتم دیگه داد نمیزنم، دیگه داد نزدم. همه چیز هم نسبتا مرتب شده.

- شخصیت محمد مثل من و باباش سریع و پر جنب و جوش نیست و آرومه. باید اینو بپذیریم.

- کلا میگفت بذارید عواقب کار باعث بشه کاری رو انجام نده.

چیزای دیگه هم بود اگه یادم اومد مینویسم.  

از این بحث که بگذریم، چند تا عکس بزارم براتون. روز یکشنبه انتخابات اولیا مربیان مدرسه بود که محمد با چند تا از همکلاسیاش برا گروه سرود انتخاب شده بودن و دو تا سرود اجرا کردن برا پدرا و مادرا.(من از بابای محمد همین جا تشکر میکنم که اون روز اومد جلسه و عکسا هم نشانه حضور ایشونه)

گل من در حال اجرای سرود

اجرای سرود با همکلاسی ها

بعد از اجرا- پشت صحنه
بعد از اجرا خودشون رو معرفی کردن و بهشون جایزه دادن. یه دفترچه و یه پاک کن شکل جغد.

نویسنده: محمد و مامان

امروز رفت مدرسه. فردا هم میره؟

پنجشنبه عصر بهش گفتم اگه میخوای از اتاقت بیای بیرون باید مرتبش کنی و از این به بعد سلام کنی به همه(باباش خیلی رو ای ساله حساسه و محمد هم خیلی کم سلام میکنه) و به حرف گوش بدی.

اول به بازی گذروند اما شب دیگه مرتب کرد و کمی هم غر غر کرد که کمرم درد گرفت و اینا. اما تقریبا همه اسباب بازیا رو جمع کرد.

مامانم هم تو تلفن کلی بهم گفت نباید اعصاب خودت رو خرد کنی، به خاطر تو راهیت. منم تصمیم گرفتم دیگه داد نزنم و بی خیال بشم.

جمعه ناهار رفتیم پارک و بعد هم رفتیم خونه داییم و با پسر داییم که هم سن خودشه بازی کرد.

شب ساعت ۸ رفتیم برای خواب. ساعت ۱۰ دیگه خواب رفت.

امروز صبح ساعت ۶ صداش کردم. ۶:۵، ۶:۱۰، ۶:۱۵ هم صداش کردم. بعد هم باباش چند باری صداش کرد. تلویزیون رو روشن کرده بودم. ساعت ۶:۳۰ یواش یواش از تختش بیرون اومد و اومد نشست تو هال، جلوی تلویزیون. چند دقیقه بعد رفت عینکش رو آورد. صبحانه آوردیم و من و باباش شروع به خوردن کردیم. براش دو تا لقمه نون پنیر درست کردم. برداشت و خورد. ۶:۴۵ بهش گفتم لباسات رو بنده. رفت آوردشون(بند سیار داخل خونه بود.) و یواش یواش شروع کرد به پوشیدن. حواسش به تلویزیون بود. میتونم بگم به جز دو بار که باباش بهش گفت زودتر و عجله کن ، هیچ عجله ای نکردیم بهش. بهش گفتم اگه میخوای دسشویی برو بعد شلوار بپوش. گفت نه. اصلا اصرارش نکردم. چند دقیقه بعد دیدم پاشد رفت دسشویی و خیلی زود هم اومد بیرون و سریع دستاش رو شست و اومد شلوارش رو پوشید. این فرآیند وقتی قبل از خوردن صبحانه باشه بسیااااار با کندی انجام میشه. ساعت ۷ تقریبا آماده بود. رف دم در دید سرویس نیومده . اومد شیرش رو خورد. پنجشنبه که سرویس اومد و محمد باهاش رفت، باباامین به راننده گفت برا شنبه خودم تماس میگیرم باهاتون. ما هم دیدیم نیومد، محمد با باباش رفت مدرسه. ساعت ۷:۲۰ زنگ درو زدن. باز کردم دیدم راننده سرویسشونه. میگه ماشین خراب شد. من آژانس گرفتم اومدم دنبال بچه ها. گفتم محمد رو باباش برد. اونم سریع رفت که به بقیه بچه ها برسه. واقعا برای این مسئولیت پذیری راننده سرویسشون خدا رو شکر میکنم.

اینم از جریان ما. امروزم زنگ زدم یکی دیگه از مراکز مشاوره آموزش و پرورش. احتمالا تو همین هفته یه وقتی بهم میدن که برم. شماره منو گرفت که اگه مراجعه کننده ای نیومد به من زنگ بزنه و من برم. 

میدونم برا بیدار شدن محمد باید خیلی زمان در نظر بگیرم. مثل امروز که نیم ساعت طول کشید تا از تختش بلند شد، اما همیشه نمیشه این کارو کرد. اگه مثل ۵شنبه من نیم ساعت دیر بیدار شدم، نباید بره مدرسه؟؟؟؟ اصلا این پسر من معنی سریع رو نمیفهمه. شایدم لج با من و باباشه، بس که ما بدو بدو میکنیم. چیزی که اوایل زندگی برای خود من هم خیلی اعصاب خوردی بود. محمد هم کاملا برعکس خیلی آروم و آهسته است. حتی شمرده حرف میزنه. از صدای بلند بدش میاد.

یه چیز دیگه هم از مدرسه بگم: صبح به معلمش اس ام اس دادم لطفا از محمد بپرسید چرا ۵شنبه نیومد مدرسه. میخوام بدونم خوابش میومده یا دلیل دیگه ای داره. هنوز سند نشده بود، جواب داد که باشه چشم. انقد این پیگیری معلمش رو دوست دارم که نگو. سرویسش رو هم گفتم. واقعا خدا رو از ته دل شکر میگم برا این مدرسه. و میدونم همه اینا از مسئولیت پذیری مدیرشونه.سه شنبه مدیرشون زنگ زده برا احوالپرسی محمد که ۱۰ روزه نیومده مدرسه. خدایا شکرت.

یه چیز دیگه یکی از دلایل نرفتن محمد شاید همین بیماری باشه، هم داروها و بی حالی بعد از مریضی و هم خود ده روز مدرسه نرفتن، تنبلش کرده باشه.

شایدم چهارشنبه که رفته دیده خیلی عقب افتاده از بچه ها و همین باعث شده دلش نخواد بره.

شایدم با راننده سرویسش مشکل داره و وقتی صبح بهش میگیم پاشو الان آقای عمرانی میاد، دوست نداره بره.

همه این شایدا احتمالشون خیلی کمه. هم معلمش میگه از همه باهوش تره و زود یاد میگیره درسو. هم کلی از راننده سرویس تعریف میکنه. اما به هر حال اینا هم احتمالاتی هستن که باید بررسی کنم.

نویسنده: محمد و مامان

تولدی که کنسل شد.

میخواستیم پنجشنبه آینده برا محمد جشن تولد بگیریم. بچه های فامیل و دوستای وبلاگی رو هم دعوت کنیم. اسما رو که نوشتم حدود ۱۰۰ تا مامان و بچه میشدن. امـــا انقدر این چند روز اذیت کرده و اعصاب من و باباشو به هم ریخته که کاملا منصرف شدیم.

امروز زنگ زدم مشاوره آموزش و پرورش اولین وقتی که داشت سه شنبه ۲۶ آبان بود. وقت گرفتم اما باید زودتر یه جایی رو پیدا کنم.

امروز محمد صبح بلند نشد و مدرسه نرفت. الان تو اتاقشه و داره بازی میکنه. اجازه بیرون اومدن از اتاق نداره. فقط یه بار اومد برای دسشویی رفتن. بهش گفتم تا ظهر نمیشه بیاد بیرون. آب و غذا هم همون ظهر. هر از چند گاهی هم میاد دم اتاقش و یه چیزی که با ساختنی های مختلفش ساخته رو نشونم میده، اصلا بهش توجه نمیکنم و جوابش رو نمیدم.

نمیدونم چه کار باید بکنم. حسابی کلافه شدیم از این تنبل بازیاش.

دیروز ظهر اومد کنارم خوابید. ساعت۴:۳۰ بیدارش کردم برا کلاس زبان. اول به آرومی، بعد با داد و بیداد، تهدید که دیگه نمیبرمت کلاس زبان راضی نشد از جاش بلند شه.امین قرار نبود بیاد دنبالمون اما براش جور شد و زنگ زد گفت آماده ش کن دارم میام. به زورشلوار بیرون تنش کردم. امین اومد و محمد حاضر نشد بره. بهش گفتم امروز کلاس نری، دیگه نمیبرمت کلاس زبان. امین که رفت بهش گفتم حیفه برا یه بدخلقی بعد از خواب کلاس زبانتو از دست بدی. پاشد جوراباشو پوشید، به باباش زنگ زدم برگشت و بردیمش. ۲۰ دقیقه دیر رسید به کلاس. وقتی رفتم دنبالش با معلمش صحبت کردم، تازه اومده این خانمه. کلی از باهوش بودنش تعریف کرد. بهش گفتم اما خیلی به سختی آماده میشه که بیاد، گفت یه کمی تنبله.

با این پسر باهوش تنبل که هر کاری دلش میخواد میکنه و اصلا به حرف ما گوش نمیده چه کار کنم؟

معده م داغون شده، بس که عصبی میشم و داد میکشم.

نویسنده: محمد و مامان

حرف حساب
- مامان میدونی حرف حساب یعنی چی؟ یعنی حرفی که میشه حسابش کرد تو حرفای خوب.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
بابا آب داد.
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
زهرای مامان زهره
آرشام
دوستان خوزستانی
علیرضا
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.