|
جلوی چشم
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 - 1:58 بعد از ظهر |
محمد با سعید (پسرعمه ش) رفته بودن پایین بازی کنن. چند دقیقه بعد دیدم هیچ صدایی نمیاد. رفتم تو بالکن ندیدمشون. زنگ زدم از عمه پرسیدم خونه شمان؟ گفتن نه.
چند دقیقه بعد محمد و سعید اومدن بالا:
- بازیتون تموم شد؟
- نه. اومدم بالا که نگران نشی. جلوی چشم باشم. ما تو بالکن بالا بازی می کنیم. بدون که ما بالاییم. نیازی نیست نگران بشی.
قربونت برم من که انقد به فکر منی.  (تو دنیای واقعی که نمیذاری بوست کنم. اینجا برات بوس میذارم.)
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
خودم بیدار شدم.
یکشنبه نوزدهم مهر 1388 - 5:12 قبل از ظهر |
امروز محمد برای دومین بار در طول این ده روزی که میره مدرسه، خودش بیدار شد. من بعد از نماز خواب بودم و داشتم خواب میدیدم که محمد بیدار شده و دارم بهش میگم برو شیر و کاکائو و سینی رو بیار، تا من هم بلند شم و بیام. بعد که باباامین صدام کرد و گفت محمد بیدار شده و نشسته تو هال تعجب کردم.
اینم عکس پسرم در حال خوردن صبحانه

نون و پنیر و صبحانه معمول رو نمیخوره. دیروز هم براش خامه آماده کردم که خورد اما وقتی رفت و خودم خوردم دیدم چقد بدمزه تر از قبل شدن این خامه ها. امروز دیگه ندادم بهش. براش سیب زمینی درست کردم، یه حالتی بین سرخ شده و پخته. آخه یه کم حالت سرماخوردگی داره.
بعدا اضافه شد: بار اولی که خودش بیدار شد با هیجان گفت می خواستم غافلگیرتون کنم.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
تولد رضوان خاتون
یکشنبه دوازدهم مهر 1388 - 12:20 بعد از ظهر |
مامان فرشتههای مهربون برای روز جمعه ۱۰ مهر جشن تولد رضوان خاتون دعوتمون کرده بودن.
هدیه تولد رو به سفارش محمد گرفتم. کلی بهم آدرس داد که از کدوم ساختنیها بخرم. روز چهارشنبه که کلاس زبان داشت، یه ساعتی که سر کلاس بود من رفتم و هدیه رو خریدم.
خونه رضوان جون به خونه ما نزدیکه. و من تصمیم داشتم ساعت ۷ از خونه بریم بیرون. جمعه بعد از کلی کش و قوس که محمد لباسش رو پوشید، بهش گفتم برو ادکلن بزن. چند لحظه بعد اومد دیدم دو تا لک خوشگل وسط پیرهنش افتاده . شستم و اتو کردم اما فایده نداشت. هیچی دیگه لباساش رو عوض کردیم و با پیرهن سفید رفتیم جشن تولد.
دم در خونه یه مامان دیدم که حس کردم اونم وبلاگیه و داره دنبال ساختمونشون میگرده. از مامان یونا شماره خونه رضوان خاتون رو گرفته بودم. زنگ زدم و در رو برامون باز کردن. جالبش اینجا بود که من و مامان موژان ، به جز اسم رضوان هیچی دیگه نمیدونستیم. نه اسم مامان و باباش و نه فامیلشون رو. البته الانم چیز زیادی نمیدونم! فقط اسم مامان رضوان جون رو یاد گرفتیم.
بقیه داستان به روایت تصویر:
 رضوان خاتون،؟؟،موژان و کیک تولد
 یونا جون کنار بچهها نشسته بود اما من زاویه خوبی نداشتم که از همه با هم عکس بگیرم. برا همین عکسش تکیه.
 محمد که حاضر نشد ازش عکس بگیریم و تلاشهای من و مامان یونا به نتیجه نرسید.
 خوشحالی رضوان جون تو برف شادی
 موژان عسلی
 تنها عکسی که محمد به دوربین نگاه کرد!
 رضوان عزیز و هدایای باز نشده.

رضوان گلی تو تختی که هدیه تولد از طرف باباش بود و با کادورهای باز شده.
 مامان رضوان جون لطف کردن و به همه مهمونای کوچولو هدیه دادن، سیدی که دست محمده! یونا از سهچرخه رضوان خوشش اومد!
 محمد در حال تماشای سیدی و رضوان خاتون سرگرم با فرشتهای که کادو گرفته بود.
 فرشته مهربون ما داره فرشته کوچولو رو به من نشون میده.
از خیلی از اتفاقای خوب تولد عکس ندارم. مثل فوت کردن شمع،بریدن کیک، فشفشهبازی بچهها و البته بخشای خوشمزه مثل ساندویچ کالباس.
مامان رضوان خاتون خیلی زحمت کشیده بودن، مخصوصا که توراهی گلشون هم همراشون بود. ماشالا خیلی مهربون و صمیمی و دوستداشتنی هستن و برای ما که تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم، خیلی خوشحال کننده بود آشنایی باهاشون. انقد هم صمیمی برخورد کردن که یه ذره هم احساس غریبگی به ما دست نداد. از دیدن مجدد مامان یونا و آشنایی با مامان موژان خیلی شاد شدم.باید از مامان رضوان جون ممنون باشم که این دیدار رو مهیا کردن و زحماتش رو تقبل کردن.
حالا که هوا داره بهتر میشه امیدوارم بیشتر اهوازیای عزیز رو ببینیم.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
روز اول مدرسه
یکشنبه دوازدهم مهر 1388 - 11:33 قبل از ظهر |
شنبه ۴/۷/۸۸ روز اول مدرسه محمد، از زیر قرآن رد شد و با بابا رفتیم مدرسه.
محمد وارد کلاس شد. دو نفری هم بودن که گریه میکردن. بقیه همه خوشحال رفته بودن تو کلاس .

ما خیلی زود نرسیدیم مدرسه و تقریبا همه نیمکتا پر بودن. البته جاش خوبه.و بعدا خانمشون گفت که جاهاشون ثابت نیست و هر کسی هر وقت هرجا دوست داره میتونه بشینه . 
معلمشون عکس همه بچهها رو به دیوار زده بود. عکس هر کسی رو نشون میداد، از جاش بلند میشد و خودش رو معرفی میکرد. محمد انقد قشنگ بلند شد و خودشو معرفی کرد که من کلی کیف کردم. بعضی بچهها نشسته میگفتن؛بعضی انقد یواش که صداشونو کسی نمیشنید. بعضی هم اصلا فامیلشونو نمیگفتن.
متوجه شدین عکس محمد رو وسط چسبوندن؟ نقطه پرگار وجود

همه نگاهها سمت همکلاسیه که داره خودشو معرفی میکنه.

تمام مدتی که من دم در کلاس بودم، محمد برام با لبخند چشمک میزد که یعنی همه چی خوبه . وقتی هم خواستم بیام بدون صدا گفت گودبای .
قبل از رفتن خانمشون یه پلاستیک به همه مادرا و پدرا داد که توش زونکن و یه سری وسیله بود. همراه یه کاغذ که وسایل مورد نیاز رو روش نوشته بودن و قرار شد هر چی که مدیر مدرسه از این لیست تهیه نکرده خودمون بخریم. برنامه کلاسی و تغذیه هفتگی رو هم دادن.
همون روز بعد از ظهر رفتیم وسایل رو خریدیم و برای محمد برچسب پرینت گرفتم و همه وسایل رو برچسب زدم.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
بازی
دوشنبه سی ام شهریور 1388 - 7:36 بعد از ظهر |
تو ماشین بودیم.دوچرخه محمد عقب بود و محمد تو بغل من جلو نشسته بود.
-محمد من رو دستت یه چیزی میکشم، شما حدس بزن چیه.
نه.نگاه نکن. ببین میتونی حس کنی؟
-نه.
-یه بار دیگه.
-نه.
-گله.
-حالا نوبت من.
(یادم نیست چی کشید رو دستم)
وقتی نوبت من شد گفتم:
-یه شکل ساده هندسیه.
- مثلث.
و همین طور کم کم شکلای سخت تر.
بازی خوبی بود.
امتحانش کنید.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
حس قشنگ مادری
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 - 10:7 قبل از ظهر |
دیشب وقتی شکلات مایع ریخت رو پات، رفتی پاتو شستی. وقتی برگشتی گفتی مامان بگم چی شد؟ بالای دمپاییم هم شکلاتی شد. درش آوردم شستمش.
انقد قشنگ تعریف کردی با خنده، انقد با احساس گفتی مامان بگم چی شد؟ که حس کردم دوتا آدم هم سن و سالیم که دارن برا هم خاطره باحال تعریف میکنن و لذت میبرن از بودن با هم.
حس کردم چقد بزرگ شدی. چقد دوستت دارم. چقد .......
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
فواید بازی مرغی
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 - 4:20 بعد از ظهر |
مهدی و سعید پسر عمه های محمد هستن. مهدی میره کلاس پنجم و سعید ۱.۵ سال از محمد کوچیکتره. مهدی تو بازی گاهی یادش میره که محمد کوچیکتره و خشونتش زیاد میشه، هرچند محمد شکایتی نمیکنه. سعید از محمد کوچیکتره و همیشه نفر سوم ِمغضوب محمد و هانیه است. هانیه هم که معرف حضور هست. دخترعموی محمد که چهار ماه بزرگتر از محمده و چون نیمه اولیه این چهار ماه از امسال میشه یک سال.
خلاصه که محمد با سعید و مهدی زیاد جور نبود. منم بیشتر دوست داشتم با اونا باشه چون پسر هستن.
به برکت این بازی مرغی الان چنان روابط حسنه شده که من و عمه نجمه باورمون نمیشه. به قول عمه ش همه انرژی مثبتایی که این مدت فرستادیم یهو اثر کرده.
چند روزه اینا همش خونه همدیگه هستن. یا محمد خونه عمه ست و با سعید بازی مهدی رو نگاه میکنن یا سعید خونه ماست و داره بازی کردن محمد رو نگاه میکنه.
صبح که عمه اس ام اس داد میشه سعید بیاد پایین؟ از محمد پرسیدم گفت: بله که میشه. چرا نشه. بعد هم خودش زنگ زد و به سعید گفت بدو بیا. به عمه هم گفت سعید رو بفرست پایین. خیلی خوبه وقتی میاد. منو تشویق میکنه.
مکالمات محمد با عمه قبلا این شکلی بود: عمه نذار سعید بیاد خونه ما.
خلاصه که ما سرمست ازاین تحول روابط هستیم.
اینم چند نمونه از مکالمات سعید و محمد در حین بازی:
- یه چیزایی بهت یاد بدم.mamy میشه مامان یا همون مامانی.father نهdadyمیشه بابا یاهمون بابایی.(father یادگار آموزشای زبان مهده و dady مال کلاس زبانش) خواهر به انگلیسی میشه sister. برادر میشه brother.
بعد هم شعر cookies رو براش خوند و ترجمه کرد. خیلی قشنگ معنیش رو میگفت.

- مادر پدرمون رو از دست داده بودیم.من خواهرت. خواهرت که منم بهت گفتم که مادر پدرمون رو از دست دادیم. اگه تو از دستم رها شدی هم کشته میشی. جنگ فُزنا خیلی... . منم تو جنگ فُزنا شرکت میکردم.امروز جنگ فُزنا شروع میشه. خیلی باحاله. (نمیدونم چرا محمد نقش خواهر رو برا خودش درنظر میگیره. و چرا پدر و مادر رو از دست داده. باید نگران بشم؟ یا زیاد مهم نیست؟)

سعید: دستش درد نکنه.
محمد: دست ننه ش درد نکنه که به دنیا آوردش. (اینو از کجا یاد گرفته؟؟؟؟؟؟)

-سعید! عمو ابراهیم ِ من که دایی شماها میشه اگه تیر سه تایی رو بگیره، میتونه چهارتاییشم کنه. (این جمله رو با کلی هیجان بخونید.)

نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
اولین امتحان
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 - 3:0 بعد از ظهر |
دیروز آخرین جلسه کلاس زبان tinytalk 1B بود. و اولین امتحان محمد در عمرش. (تو عمرم- اصلاحیه که زیاد به کار میبره.) برا 1A چون روز امتحان شهرکرد بودیم، معلمشون نمره بدون امتحان بهش داده بود.
دیروز ظهر کتابش رو آورد و همه کلمه ها و جمله ها رو برام گفت.
دوربین رو بردم کلاس تا از دوستا و معلمشون عکس بگیرم.
نمره همه بچه ها 100 شد. معلمشون خیلی از محمد راضیه و خیلی دوستش داره. وقتی بهش گفتم کلاستون خیلی خوب بود و باعث علاقه محمد شدید، گفت از خوش شانسیه منه که دانش آموزی مثل محمد داشته باشم.
اینم عکسا- خانمشون رو از تو عکس حذف کردم، که یکی از دخترای کلاس هم حذف شد.اما اون نغمه که محمد خیلی دوستش داره و میگه صداش برای من خیلی قشنگه(فکر کن بچه از حالا ...)تو عکس هست. سه سال و نیمشه!


نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
اولین روزه
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 - 3:22 بعد از ظهر |
شب ۲۳م ماه مبارک بابا و محمد منو رسوندن احیا و خودشون برگشتن خونه. مراسم که تموم شد زنگ زدم که بیان دنبالم. مثل این که از شب باهم هماهنگ کرده بودن که محمد بیدار بشه. آخه قرار بود چند نفر رو سر راه برسونیم و نمیشد محمد عقب ماشین خواب باشه.
سحر محمد بیدار شد و اومدن دنبال من. وقتی برگشتیم خونه، محمد و بابا سحری خوردن. بابا بهش گفت امروز میتونی روزه بگیری.
صبح که چه عرض کنم، ظهر که محمد بیدار شد، چیزی نخورد. یه راست رفت سراغ بازی مرغی با کامپیوتر. این بازی مرغی الان مهمترین سرگرمی محمد و هانیه و معصومه و سعید و مهدی و حتی عمه زهرا و عمو ابراهیمه. خلاصه همه درگیرشن. محمد هم که تازگی براش نصب کردیم تو کامپیوتر خودمون دیگه ول کنش نیست.
دیروز همش پای بازی مرغی بود. تا عصر که بچه ها اومدن صداش کردن برا چرخ سواری. دم در برای مهدی و سعید داشت تعریف میکرد که تا کجا رفته که با هم اومدن تو خونه که مهدی مرحله بعدی رو براش ببره جلو. بهشون گفتم دیگه باید برید بیرون بازی کنید. داشتن میرفتن که یه بسته دراژه مغزدار دست محمد بود. اینا رو شب قبل شوهرعمه من براش آورده بود. میخواست بخوره که گفتم مگه روزه نیستی؟ گفت آره.
دیدم در ِاین بسته دراژه رو محکم گرفته، جوری که من نفهمم باز شده. گفتم بهش محمد ازش خوردی؟ حواست نبوده روزه هستی؟ از لحن من متوجه شد که اوضاع خطری نیست و گفت آره. گفتم حواست نبود روزه ای؟ گفت نه. گفتم خب اشکال نداره. گفت روزه ام باطل نشده؟ گفتم نه. چون حواست نبوده. حالا مواظب باش دیگه نخوری.
چندتاشون رو ریختم تو ظرف و دادم به مهدی و سعید. چون میخواستن بخورن. چندتا هم برداشتم با بعد از افطار محمد.
بعد از بازی، دم افطار بود که اومد خونه. حسابی تشنه بود. وقتی گفت آب، من و بابا بهش گفتیم دست و صورتت رو بشور که خنک بشی. بعد از افطار آب بخور. دست و صورتش رو نشست اما آب هم نخورد. باز رفت پای کامپیوتر و بازی مرغی.
اذان رو که گفتن بعد از ده بار صدا زدن بازی رو ول کرد و اومد. دستاش رو شست و اومد سر سفره.
یادم رفت بگم ظهر که مامان جون و دایی علیرضا میخواستن برن راه اهن و برن قم، رسوندیمشون. ما هم با بابا رفتیم و مجبور شد ما رو برسونه خونه و برگرده شرکت. تو راه برگشت از محمد پرسیدم افطار چی درست کنم؟ که زرشک پلو با مرغ رو انتخاب کرد.
برا افطار زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم که محمد خورد اما انتظار داشتم بیشتر گرسته باشه و بیشتر بخوره. خیلی کم خورد.
شب هم با هم رفتیم که بابا از دستگاه خودپرداز پول بگیره که به سلامتی سیستم همش قطع بود. این رفتن به نوعی برا محمد جایزه بود. آخه عاشق اینه که برن خودپرداز و خودش همه کلیدا رو بزنه و همه کارا رو انجام بده.
تو راه هم یه چیپس خوردیم و برگشتنی از سوپریمون ماءالشعیر و رانی خریدیم. خلاصه هر چی محمد گفت گفتیم باشه. و هی گفتیم روزه بوده، آفرین.
حالا خودش زیاد مایل نبود روزه بگیره. از طرفی هم انقد پای کامپیوتر بود و انقد کلا کم میخوره که اتفاق عجیبی نبود براش یه روز نخوردن. اما من سعی کردم بزرگش کنم تا فکر نکنه روزه گرفتن کار سختیه. چون از حرفاش اینو متوجه شده بود که از بچه ها شنیده خیلی سخته روزه گرفتن.
خلااااااااااااصه(بعد از این همه مفصیل نوشتن، خلاصه خیلی می چسبه!) این بود داستان اولین روزه محمد طلا در سن ۶ سال و ۶ روزگی قمری.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
تخرب
سه شنبه دهم شهریور 1388 - 1:18 بعد از ظهر |
دیشب خونه باباجون محمد بودیم. قبل از رفتن محمد گفته بود شب با باباجون اینا بریم یه دور هیجان انگیز بزنیم. یه چیزی هم بخوریم. از این که این تصمیم چقد عجیبه بگذریم.چون مدتیه محمد اصلا حاضر نیست از خونه بریم بیرون.
بعد از افطار به عمه گفت و قرار شد هرکدوم به بابای اون یکی بگه. محمد رفت به باباجون گفت و بابا جون گفتن باشه.
وقت سوار شدن به ماشینا به عمه گفت:عمه شما اگه دوست داشته باشی میتونی بیای تو ماشین ما. عمه به باباش اینا گفت محمد منو دعوت کرده. محمد گفت اگه دوست داریا. یعنی اصلا زور و اجبار نیستا. هرجور خودت دوست داری.قربونش بشم که به همه اختیار و قدرت انتخاب میده.
از خونه که داشتیم دور شدیم، عمه گفت اِ اِ این خونه رو هم خراب کردن! محمد گفت تَخَرُّب یعنی چی؟ عمه گفت تخرب نداریم. تخریت داریم یعنی خراب کردن. و محمد جواب داد: آها. پس لابد من اشتباه شنیدم. من دیگه رسما داشتم شاخ درمیاوردم. تا حالا نشده بود بگم این کلمه رو اشتباه شنیدی و درستش اونه و قبول کنه.
مثلا از تو بخش آموزش زبان سی دی دورا و بازیگوش شنیده که باست یعنی سریع. وقتی من بهش گفتم که باست نیست و فاسته fast یا فست و تو کلاس زبان هم بهشون گفته بودن فست، قبول کرد. اما بعد که داشت به باباش میگفت گفت فست یعنی سریع. اما فاست یا باست هم همون معنی رو میده! یعنی نهایت کوتاه اومدنش در این حد بود!!!!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
آقای در جریان!
یکشنبه هشتم شهریور 1388 - 6:14 بعد از ظهر |
فرستادمش یه چیزی ببره خونه عمه نجمه و بهش گفتم وقتی برگشتی این آش رو هم ببر برا عمو اینا.
هنوز از بالا نرسیده بود که عمه زنگ زد و جریان رو پرسید.محمر هم رسید و در حال حرف زدن با تلفن، آش رو دادم دستش. راه افتاد که بره. تلفن رو قطع کردم. از خونه زیاد فاصله نگرفته بود. گفتم خونه عمو رضا، ها! برگشت و یه چشمک تحویلم داد و گفت: در جریان هستم!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
انسان و دانش
یکشنبه هشتم شهریور 1388 - 11:40 قبل از ظهر |
نتیجه چرخیدن و انتخاب محمد از بین کانال های مختلف تلویزیون:
شبکه آموزش/ برنامه انسان و دانش/ با موضوع جاذبه و نظریه رشته ها و انفجار بزرگ!
کی بود یه بار گفته بود بهش میاد بچه درسخون باشه؟! آهان تو نی نی سایت بود!!!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
نظر گذاشتم.
چهارشنبه چهارم شهریور 1388 - 11:53 قبل از ظهر |
محمد هر روز صبح که از خواب بیدار شد، یاد علی و خاله میکنه. میگه بریم تو وبلاگ خاله نظر بذارم.
امروز هم طبق معمول. بعد که متن رو گفت و من نوشتم، بهش گفتم من میرم لباسا رو پهن کنم. خودت گل و بوس بذار و رمز رو وارد کن و بفرست.
تو بالکن بودم. با کلی هیجان اومد و گفت مامان نظرم پست شد.(ارسال نظر و پست مطلب رو قاطی میکنه!) رمز رو خودم درست وارد کردم. اصلا نرفت تو صفحه رمز اشتباه. خودم همش رو زدم. گل هم گذاشتم. همه چیزایی که گذاشتم درست رفت و نشون داد.
هیجان و خوشحالیش قابل وصف نیست. کلی بالا پایین پرید و شادی کرد.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
تجربه عملی برتر از حرفای ما!
چهارشنبه چهارم شهریور 1388 - 11:38 قبل از ظهر |
- مامان ناخن بلند به یه دردایی هم میخوره ها!
اینو وقتی میگه که با ناخن بلندش میزنه زیر چسب بسته پستی رسیده و بازش میکنه.
حالا من صد دفعه بگم ناخن بلند بده.آلودگی میاره. مریضی میاره و ........
تجربه عملی خودش خیلی مهمتره!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
بازم کمک
سه شنبه سوم شهریور 1388 - 1:26 بعد از ظهر |
امروز برای خرید ماست رفت سوپری. وقتی برگشت:
مامان دوباره همون دختره رو دیدم. کمکش کردم. خودش تلاش کرد تونست درو باز کنه. خوشحال شدم. خوشحال شدم که به دختره کمک کردم و خودش یاد گرفت درو باز کنه.
من تو دلم: جاااااان؟دختره؟ دیروز بچه کوچولو بود. امروزمعلوم شد دخترخانم هستن؟ بگو دیروز چرا با خنده بچه کوچولوه روحیه ت خوب شده! من دیگه تو رو این ساعت نمیفرستم بری سوپری.
امان از بچه های این دوره زمونه!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
کمک
دوشنبه دوم شهریور 1388 - 12:44 بعد از ظهر |
محمد رفته بود سوپری شنسل مرغ بگیره. وقتی برگشت گفت: خیلی گرم بود ها. گفتم: بشین برات شربت خاکشیر بیارم. وقتی آوردم گفت: به. روحیه ام خیلی خوب شد با شربت.
نگاه کردم دیدن پک شنسل سوراخ داره و به محمد گفتم لطفا برو عوضش کن. وقتی دوباره برگشت گفت من یه رازی از سوپری فهمیدم. اون کارتونا هست که روشون علامت استاندارد داره، از زیرش یه دونه شنسل جدید به من داد. سالم هم هست.
بعد هم گفت مامان یه بچه کوچولویی دم سوپری بود، میخواست درو باز کنه، نمیتونست. من کمکش کردم.اونم به من خندید.روحیه ام خیلی خوب شد.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
کمک به مامان
جمعه سی ام مرداد 1388 - 5:53 بعد از ظهر |
پسر گلم چند وقته خیلی کمک میکنه.
یه نمونه اش هفته پیش که باباجون و بی بی جون و عموهاش رو برای شام دعوت کردیم، محمد پذیرایی رو جارو کرد.
امروز هم بعد از ناهاری که کامل خورد!!، سفره رو کمک من جمع کرد. ماست و آبلیمو و چیزای دیگه یخچالی رو برد سر جاشون. سفره رو تمیز کرد و تا کرد و گذاشت تو کشوی دوم!
قرار شد بهش جایزه بدم. یه جایزه ش اینه که تو وبلاگش بنویسم تا همه بدونن چقد پسر گلیه و دومیش اینه که الان داره بازی کامپیوتری میکنه.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
کاردستی
سه شنبه دوم تیر 1388 - 4:26 بعد از ظهر |
از نمایشگاه کتاب تهران دو تا کتاب اوریگامی برای کودکان خریده بودیم.این سه تا کاردستی اول به انتخاب محمد:
۱-پری -به قول محمد پری خانم:

۲-درخت کلیسمس!!(بچه خیلی با فرهنگ غربی آشناست؟!!)

۳-بابانوئل که عکسش رو تو تصویر پری می بینید.

بعد از چند ساعت هم که من اصرار داشتم خرده کاغذها رو جمع کنه، او سطلش رو از تو اتاقش آورد. بعد دید سخته یکی یکی جمعشون کنه. گفت برم جارو برقی رو بیارم. گفتم به شرطی که قول بدی دوباره ببری بذاری تو کمد.قبول کرد. جارو رو آورد و همه کاغذا رو جمع کرد. بعد هم جارو رو گذاشت تو کمد و در رو بست.

ایده کاردستی هم برای رفع خستگی رنگ آمیزی کتاب زبان بود.یه کاردستی، رنگ کردن یه شخصیت تو کتاب. هر دو تا کار براش دوست داشتنی بود و در نهایت از هر دو راضی بود.

انگیزه ش از انتخاب پری و بابانوئل تشکیل یه خانواده بود! درخت کریسمس هم که مال بابانوئله.
این که همش میخواد دو نفر رو با هم زن و شوهر کنه، بده یا خوبه؟با همه وسایل نمایش میده. ماشین بازی محمد هم این جوریه که یه ماشین مامانه، یکی بابا، یکی بچه. از طرف همه حرف میزنه و نمایش بازی میکنه.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
حق گرفتنی است، حتی از بابا و مامان!
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 - 5:52 بعد از ظهر |
جمعه(۲۹/۳/۸۸) به قصد خرید میوه و سیب زمینی و ... از خونه بیرون رفتیم. تو راه باباامین گفت بریم کارگاه یه چیزی برداریم و بعد بریم بذاریم شرکت. محمد طبق معمول شاکی بود. تو راه به باباش گفت بابا شما اومدی کارای خودت رو انجام بدی. به این که نمیگن گردش!! گفتیم خب گردش چیه؟ آخرش گفت یه پارکی چیزی. یه پارکی که ماشین سواری و قایق سواری و بازی بادی داشته باشه. میدونید که؟! پارک دزآب. باباش گفت حالا گرمه.نمیشه بریم. برگشتنی میبرمت. بابا اینو گفت که تمومش کنه.ولی برگشتنی مجبور شد ببردمون پارک دزآب. محمد خیلیییییی وقت بود میگفت بریم و ما هر بار به بهانه گرمای هوا (که البته بهانه نیست، واقعا گرمه) نه میگفتیم. وقتی داشتیم میرفتیم سمت پارک محمد گفت شاید شلوغ باشه اما اشکال نداره من شلوغی رو تحمل میکنم. اینو که گفت مردم از خنده. سعی میکرد هر جور شده خودش و ما رو توجیه کنه. این شد که یه پارک زوری رفتیم. بعدم بابا بهمون پیتزا داد و برگشتیم خونه.
اونجا دوست امین رو دیدیم. بعد از ما ازدواج کرده بودن. وقتی منتظر پسر اولشون بودن خونشون رفته بودیم. وقتی پسرشون دو سالش بود اومده بودن خونه ما و حالا با دو تا پسد تو پارک دیدیمشون. خانمش گفت ما هر هفته پارک میبریم بچه ها رو. با توجه به این که پارک از خونشون خیلی دور بود گفت هر بار یه جا میریم و همه پارکا رو میریم. فکر کنم باید بگم خوش به حال بچه هاشون. محمد هر بار باید کلی التماس کنه تا یه پارک بره!
پر حرفی بسه.نه؟ خدا رو شکر دوربین کوچیکه تو کیف دستی من بود و این عکسا رو به عنوان سند گرفتیم:
طبق برنامه ریزی خودش اول ماشین سواری:
 آقا جلوتو نگاه کن
 خوشحالی تو چشماش موج میزنه.
 سرسره بادی.آخ جوووووووون
 گاز بده بیا جلوتر
 انگار بابا راست میگفت گرمه. ولی به خوشیش می ارزه.
یه چرخ و فلک کوچولو، از اونایی که زمان بچگی ما تو کوچه ها میچرخید و بچه ها رو سوار میکرد، کنار بازی ها بود. محمد خواست سوار شه.اما چند دور که زد گفت خوشم نیومدددد. منم به آقاهه گفتم بگه دار بچم میخواد پیاده شه. دو تا عکس هم موجوده که به خاطر سرعت زیاد چرخش و سرعت کم دوربین قابل ارائه نمیباشند!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
شیرموزبستنی
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 - 5:2 بعد از ظهر |
صبح محمد برای خودش شیرموز درست کرد.یه موز، یه لیوان شیر، عسل تو مخلوط کن. یه کم چشید و گفت خوب نشده. بازم موز میخواد. یکی دیگه، شایدم دو تا دیگه. قبول کردم که فعلا یکی دیگه بندازه توش. یه موز دیگه انداخت، دکمه مخلوط کن و بعد هم چشید اوممممممممم عالیه. و واقعا عالی شده بود. خیلی خوشم اومد از تشخیصش که اون اولی موزش کم بوده و با یه موز دیگه مشکل حل میشه.
عصر دوباره دلش شیرموز خواست. این بار بستنی هم ریختیم توش:
 اول عسل رو تو آب جوش حل میکنیم.
 موز را می اندازیم.
 یه لیوان شیر میریزیم.
 بعد از این که بستنی رو ریختیم، دکمه مخلوط کن را روی ۱ میبریم تا وقتی که مامان بگه بسه.
 خودمون میریزیم تو لیوان و میبریم جلوی تلویزیون میخوریم.(پشت صحنه: شیشه عسل، شیر و بستنی لیتری ساده)
شما هم بفرمایید!
(عاشق این ژست دو انگشت پیروزیه!)
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
|
آرد نخودچی با پودرقند
دوشنبه چهارم خرداد 1388 - 11:35 قبل از ظهر |
از اول این هفته محمد مهد نمیره و من هم خونه نشین شدم. با هم قرار گذاشتیم صبحا من کار کنم و محمد زیاد نیاد سراغم.
امروز با هم یه کاری کردیم.محمد از آسیاب-مخلوط کن مثل سایر وسایل برقی آشپزخونه خوشش میاد.
داشتم مغز نون باگتها رو باهاش پودر می کردم که یاد آرد نخودچی هایی افتادم که خیلی وقته داریم و نمیدونم باهاش چی کار کنم و یه مقدار پودر قند که باقیمونده آخرین باریه که قند شکستم. صداش کردم و گفتم محمد صبحانه خوردی بیا یه کار با حال. زود اومد.گفت ژله درست کنیم؟ گفتم نه. یه چیزی که من و خاله کوچیک بودیم خیلی خوشمون میومد مامان جون برامون درست کنه.(محمد خیلی خوشش میاد از بچگی خودم و خواهرم براش تعریف کنم.) بلافاصله گفت منم خیلی دوست دارم.(قم، مامان یه چیز مشابهی بهش داده بود و من گفته بودم ما بچه بودیم اینو خیلی دوست داشتیم. فهمید که منظورم همونه)
پودر قندا رو ریختم تو آسیاب و محمد روشنش کرد. چند بار روشن و خاموش کرد تا من گفتم بسه. بعد هم آرد نخودچی رو ریختیم روش و دوباره مخلوطش کرد.

براش ریختم تو لیوان و با یه قاشق دادم دستش.

با همون ذوقی میخوره که من تو بچگی می خوره و با چسبیدن آردها به قاشق همون حسی رو داره که من داشتم.
قاشق رو بالای لیوان تکون میده و میگه مامان ببین بارون زرد!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
گزارش متنی-تصویری نمایش محمد
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 - 2:30 بعد از ظهر |
17 بهمن محمد توی سالن مهتاب پارک دولت اجرای نمایش داشت.
مامان من برای سالگرد مامان بزرگم اومده بودن اهواز که با اجرای محمد همزمان شد. و خوشبختانه مامان برای اجرای محمد اینجا بودن. پنجشنبه مامان صبح رسیدن اهواز و چون محمد باید ظهر میرفت مهد، مامان اومدن خونه ما که محمد رو ببینن قبل از رفتنش. (قرار بود مامان برن خونه بابابزرگم) صبح قرار بود بریم راهآهن دنبالشون. محمد رو صدا زدم و گفتم میای بریم دنیال مامان جون؟ تا اینو بهش گفتم از جاش پرید. خیلی زود بیدار شد و آماده رفتن شد. اما هر کاری کردیم ماشینمون روشن نشد. زنگ زدیم و با معذرت از مامان جون خواستیم تاکسی بگیرن و خودشون بیان. بابا امین هم که حسابی دیرش شده بود، تاکسی گرفت و رفت مدرسه. مامان جون که اومدن برای محمد یه ظرف غذای خوشگل آوردن که دو قسمت کاملا مجزا داره. برای ناهار محمد زرشک پلو با مرغ درست کردم که حسابی خورد. آخه روزای آخر قبل از اجرا خیلی بد ادا شده بود و از هر غذایی یه ایرادی میگرفت و اصلا خوب غذا نمیخورد. دیگه چون خیلی زرشکپلو دوست داره ناهارشو خورد. ماشین ما که به قول بابا با گرمتر شدن هوا حالش خوب میشد، درست شد و ظهر با مامانجون رفتیم محمد رو رسوندیم مهد. از روز قبل گفته بودن بچهها رو ظهر بیارین که از صبح توی مهد خسته نشن. بعد هم من و مامانجون رفتیم خونه آقابزرگ(بابای مامانجون). من که از چند روز قبل میخواستم بعد از نمایش به محمد سیدی شهر موشها رو جایزه بدم، وقتی رسیدیم خونه آقابزرگ دیدم ای داد! یادم رفته از خونه بیارمش. مامانجون که برای محمد از قم یه قطار فلزی(مثل قلکهای فلزی) آورده بودن که توش پر از شکلات بود، گفتن اینو با هم میدیم. اما دلم راضی نبود. دایی من طبقه بالای خونه آقابزرگم هستند و یه پسر همسن محمد دارن. زنداییم که اومد پایین ازش پرسیدم شما چیزی نداری که باز نشده باشه و بشه من هدیه بدم به محمد. گفت یه سیدی شهر موشها دارم که یه بار گذاشتم تو کامپیوتر اما کامل ندیدمش. گفتم خوبه. شما اینو بده من، من بعدا اونی که خونه دارم بهت میدم. خلاصه خدا برامون یه سیدی شهر موشها جور کرد. باباامین از مدرسه اومد و خونه آقابزرگ ناهار خوردیم و رفتیم تالار مهتاب. ما به باباجون و بیبیجون و عمه زهرای محمد هم گفته بودیم که برای اجرا بیان. اونا زودتر از ما رسیده بودن تالار آفتاب. وقتی رسیدیم دیدیم تنها کسی که اینهمه همراه داره محمد گل ماست. مهمونای جشن بچههای چند تا دبستان بودن و مسئولین هلال احمر و سازمان جمعیت جوانان هلال احمر و پدر و مادرای بچههای مهد. برنامه با اجرای سرود ملی توسط بچهها شروع شد.

تن بچهها لباسای محلی مختلف کرده بودن به نشونه همبستگی همه قومیتهای ایرانی. من از لباس محمد خوشم نیومد!

بعد سخنرانی نه چندان خوب و متناسب با کودک رییس جمعیت جوانان سازمان هلال احمر خوزستان. برنامه بعدی اجرای سرود دخترای یه مدرسه راهنمایی بود در مورد ایران که خوب بود.
بعد اجرای نمایش بچهها که واقعا عالی بودن.

فقط یکی از بچهها که نقش بابای خونه رو داشت خیلی اذیت کرد. وقتی دکتر مدد میخواست سرش رو باندپیچی کنه اصلا باهاش همکاری نکرد و کلی اذیتش کرد. البته نیما(دکتر مدد) هم با اعتماد به نفس خوب و در نهایت با راهنماییهای مربی نمایش از پایین سن تونست سرش رو باندپیچی کنه(هر چند من فکر میکنم محمد با حس مسئولیتی که داشت بهتر از نیما عمل میکرد.) مدیر و مدیر داخلی مهد و مربی نمایش خیلی زحمت کشیده بودن.

یکی از نکات منفی این بود که مخاطبها بچه بودن. با اشتباهات نیما و ارسلان میخندیدن و بچههای نمایش هم خندهشون میگرفت و همین یه کم کارو خراب میکرد.


بعد از نمایش یه بار سرود مدد و مهربان رو اجرا کردن(فقط خود بازیگرا) که باز هم ارسلان وسط سرود خوندن همش با بغل دستیش دعوا میکرد که بیاد جلوی میکروفنی که رو پایه بود. بعد هم اومد جلوی میکروفن و وسط اجرای سرود با فریاد خوند. به جز اون بقیه واقعا عالی بودن.

بعد از نمایش همه بچههای گروه سرود برای اجرای سرود مدد و مهربان آماده شده بودن و روی سن ایستاده بودن که یه برنامه مسابقه برای بچهها راه انداختن. بیشتر کسانی که تو سالن بودن دخترا و پسرای دبستانی بودن. چند تا از بچههایی رو که تو سالن بودن آوردن بالا و مسابقه اجرا کردن. مسابقه بد نبود اما وسطش یه کار مسخره کردن. یه آدم گنده به اسم چراغعلی آوردن رو صحنه که مثلا برنامه طنز اجرا کنه. هر چی ما و مربیای مهد گفتیم تمومش کنید، بچهها خسته شدن، اینا نمیفهمیدن. عمو چراغعلی از بچهها پرسید خسته شدین؟ بچهها همه گفتن بـــــله. بهشون میگه بابا آبروداری کنید، بگید نه! بعد دوباره از بچهها پرسید خسته شدین؟ همه گفتن نه. یعنی یه آدم به این بزرگی اومده وسط یه برنامه کودک و هیچی از کودک سرش نمیشه. نمیفهمه که داره دروغ و دورویی رو به بچهها یاد میده.
هر جوری بود چراغعلی رو بیرونش کردن و بچهها سرود رو اجرا کردن و بعد هم دعای امام زمان رو خوندن و برنامه تموم شد.

ولی هلال خیلی بد عمل کرد. خیلی خیلی مایه تأسفه که اینا که مدعی کار کودک هستند، اصلا نفهمیدن باید چه جوری از بچهها قدردانی کنن. از اینهمه زحمت بچهها چه جوری باید تشکر کنن. بچههای ما حداقل سه ماه تمیرن داشتن.اینا نفهمیدن چه کار کنن که خاطره خوبی بمونه تو ذهن بچهها. بعد از نمایش حتی بچهها رو معرفی هم نکردن. حتی یه هدیه کوچولو هم بهشون ندادن. بعد از تموم شدن برنامهها وقتی آبمیوه آوردن کم بود و به همه بچهها نرسید. بعد از جریان دسشویی بردن محمد(بعدا میگم براتون) باباش سیدی شهر موشها رو بهش داد و مامان هم قطار شکلات رو. کلی همه تشویقش کردیم و ازش تشکر کردیم. خودش هم خیلی راضی بود.

به جز هلال که قدر زحمت بچهها رو ندونست، بعضی پدر و مادرها هم هیچ توجهی نکردن. بعضی بچهها که با مهد اومدن و با مدیر مهد هم برگشتن مهد. هیچکس برای دیدن برنامهشون نیومد یا دستکم دنبالشون نیومدن. بعضیا هم که فقط مامان اومده بود و بابا نیومده بود. یکی از بچهها که با مامانش بود رو رسوندیم خونه(هممسیر بودیم و ماشین نداشتن) تو ماشین مادره با موبایل داشت برای یه نفر میگفت که کجا بودن. با یه حالت بیتفاوتی گفت «یه نمایشی بود». همونجا میخواستم یکی بزنم تو سرش. آخه مادر محترم دختر شما نقش مهمی تو نمایش داشت. به این قشنگی اجرا کرد. اینهمه تمرین و زحمت همین؟ یه نمایشی بود؟ ما همه دنیا رو خبر کردیم که پسرمون داره نمایش تمرین میکنه، اجرا داره. اگه میذاشتن همه اون سالن رو با مهمونامون پر میکردیم. اون وقت شما انگار نه انگار بچهت اینهمه کار و تلاش کرده.
یه توضیح:
مهد محمد اینا سال گذشته تو طرح غنچههای هلال مهد برتر بوده و امسال از بین بچههای پیشدبستانی برای اجرای نمایش و سرود یه عده رو انتخاب کردن و از اول سال باهاشون کار کردن. محمد تنها بچهای بود که پیشدبستانی نبود ولی عضو نمایش بود. مدیر مهد خیلی از محمد خوشش میاد و عقیده داره بچه خیلی باشخصیتیه. اول سال ازش پرسیده بود میخوای تو نمایش باشی؟ و محمد بعد از چند روز فکر کردن جواب مثبت داده بود. انتخاب نقش رو هم به عهده خودش گذاشتن که مدد رو انتخاب کرده بود. تو همه تمرینا هم محمد دکتر مدد بود و نیما امدادگر. اما این مسأله باندپیچی سر پدر خونه و کند بودن محمد باعث شد وقتی از هلال احمر برای بازدید تمرینا رفتن مهد بهشون بگن باوجودی که محمد تیپش و حسش برای این نقش عالیه اما سرعت عملش کمه و باید نقشش عوض بشه. از مدتها قبل به من میگفتن تو خونه باهاش تمرین کن که بتونه سریع این کارو انجام بده، اما محمد به هیچ وجه حاضر نبود تو خونه تمرین کنه. هر بار یه جوری در میرفت و کار به جاهای باریک میکشید. اول خواهش ، بعد وعده و وعید و کمکم به دعوا نزدیک میشد. من هم اصلا نمیخواستم اجباری برای محمد باشه و نتیجه این شد که تمرین نکردیم توی خونه و محمد نقشش رو از دست داد. خودش هم ناراحت بود اما به روش نمیآورد. ما هم چیزی بهش نگفتیم که کمکاری خودت بود یا چیز دیگهای. همین که این همه پسرم عصرا رفت مهد و تمرین کرد کافی بود و نمیخواستم فشار دیگهای بهش وارد کنم.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
چرا مامانا از بچه ها کار میکشن؟؟!!
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 - 6:21 بعد از ظهر |
10/11/87: محمد رو صدا کردم و گفتم میای کمکم کنی که در کابینتها رو تمیز کنیم؟ با تمیزکننده! به عشق پیس اومد. قرار شد برای هر در هم یه ستاره بگیره. سه تا در رو با کمک خودم تمیز کرد. خسته که شد گفت «خسته شدم. مامان میدونی از صبح تا شب داری ازم کار میکشی؟» 

نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
تایپ
پنجشنبه پنجم دی 1387 - 9:20 بعد از ظهر |
محمد داشت رمز بازی داستان دوستان رو وارد میکرد که صدام کرد و گفت مامان دو جاش اشتباه میشه. نگاه کردم دیدم یکی دو تا حرف مثل H داره که چون caps lock خاموشه حروف کوچیک تایپ میشد و محمد متعجب بود که چرا رو کیبورد H میبینه ولی h نوشته میشه. این مشکل باروشن کردن caps lock حل شد. بعد رسید به M . هرچی گشت پیداش نکرد. گفت مامان این نیست مجبورم W رو بزنم. حسابی خندم گرفت اما نخندیدم و M رو نشونش دادم.خودش کلی ذوق کرد که همه حروف رمز رو درست تایپ کرده و بازی رو به تنهایی نصب کرد.
برام شیرین و جالبه که یکی یکی حروف نوشته شده روی کاغذ رمز رو از روی کیبورد پیدا و تایپ کرد. نگید "مامانه حالش خوب نیست.الان همه بچه های سه ساله بلدن این کارو انجام بدن، برا پسر 6 سالش ذوق کرده ." من اصلا نذاشتم محمد بازی کنه با کامپیوتر و افتخار میکنم که پسرم فقط تو وبلاگش تایپ فارسی میکرده و تابستون امسال اولین سی دی های بازی رو براش تهیه کردم. اون هم فقط بازی های تأیید شده کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
محمد در حال خوردن شامی به نام پیتزاکوچولو (مامان این اسمو برای غذای خودش درآورده!)

نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
پرده
پنجشنبه پنجم دی 1387 - 11:25 قبل از ظهر |
هوای ما کاملا بهاریه. محمد به خاطر بیماری و برای بهبود کامل خونه ست و صبا نمیره مهد. صبح میگه مامان گرمت نیست؟ (خودش خیلی زود گرمش میشه) میگم چرا مامان گرممه. بدو بدو رفته رو مبل که پنجره رو باز کنه. بعد دید نمیتونه رفت صندلی آورد و پنجره رو باز کرد. بعد هم به شیوه ای که توی عکس مینینید پرده ها رو کنار میزنه. یه طرفشو میبره تو قفسه جمع میکنه و یه طرف رو تو کتابخونه میذاره.
من هیچ وقت اینجوری پرده ها رو کنار نمیزنم. وقتی محمد این کارو میکنه خونه حسابی با نور خورشید روشن میشه و من که عاشق آفتابم کلی لذت می برم. مامان فدای این پسر گل که همه کاری برام میکنه.

نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
مدافع حقوق مامان
یکشنبه سوم آذر 1387 - 1:28 بعد از ظهر |
چند روزه صبحا محمد زودتر از من و باباش آماده میشه و سوویچ ماشینو میبره پایین. اگه گفتید برا چی؟
برا این که اگه بابا زودتر از مامان رسید پیش ماشین در ماشینو باز نکنه و نتونه بشینه پشت فرمون.
خیلی جدی سوویچ رو به بابا نمیده و میگه نه بابا مامان باید بشینه اینجا. هرچی هم که من بگم مامان جونم دیر شده، باید بابا بشینه قبول نمیکنه.
در نتیجه چند روزه به همت محمد از خونه تا مهد من رانندگی میکنم.(حالا انگار چقدر هست.۵دقیقه هم نمیشه)
الهی مامان فداش بشه که اینجوری محکم جلوی بابا میایسته تا از من دفاع کنه.
------------
خیلی ظالمانه شد این پست. برای توضیح باید بگم که خود بابا منو مجبور کرد برم رانندگی اما صبحا همیشه با عجله از خونه بیرون میریم و امین رانندگی میکنه که با سرعت باد بریم!
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
کمک
دوشنبه هجدهم شهریور 1387 - 9:12 بعد از ظهر |
امروز روز خیلی خوبی بود.ظهر که از مهد اومدیم، با هم سه بار دومینو بازی کردیم و بعد من خوابیدم. وقتی بیدار شدم دیدم اصلا کامپیوتر رو روشن نکرده و همش با وسایل خودش بازی کرده. قبل از خواب من ازم اجازه گرفت که بازی کامپیوتری کنه و من بهش گفتم نه.جیگرم به حرفم گوش کرده بود.
عصر به محمد گفتم برو از سوپری پودر کاکائو بخر که نشای کاکائویی درست کنم. از ذوق خودش بدون خداحافظی رفت و در خونه رو هم باز گذاشت. یهو دیدم آقا رفته و پول و لیست رو باخودش نبرده. زنگ زدم سوپری و بهش گفتم لطفا ۵ تا تخم مرغ با یه پودرکاکائو بدین به محمد. قبلا هم یه بار بهش گفته بودم برو آرد بگیر که کیک درست کنم. دقیقا مثل امروز رفته بود ، اون روز زنگ نزدم به سوپری. رفته بود بهشون گفته بود چیزای کیک رو بدین. وقتی هم خواسته بودن بکینگ پودر بهش بدن گفته بود نه از اینا داریم خودمون. فداش بشم الهی 
عزیزم، وقتی که باباش اومد با میوه و سیبزمینی و پیاز، بهش گفتم کمکم کن. پیازها رو یکی یکی گذاشت تو سبدشون. سیبزمینیا و میوهها رو هم برام شست و کلی خوشحالی کرد. من هم داشتم براش نشای کاکائویی درست میکردم و حسابی شاد بود.

وقتی میخواستم ازش عکس بگیرم شیر آب رو بست و گفت مامان آب رو بستم که اسراف نشه.
اگه به وبلاگ محمد سر میزنید، لطفا براش نظر بذارید. بچهم امروز میگه مامان نظرات وبلاگمو بخون برام. بهش گفتم کسی برات نظر نذاشته. گفت چه بد؛ دیگه کسی نمیاد وبلاگم. منم گفتم چرا عزیزم میان ولی نظر نمیذارن.
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
پسر خوب من
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 - 2:52 بعد از ظهر |
تو دیدار هفتگی خانوادگی ما، تعداد بچه های همسن محمد خیلی زیاده. برنامه اینجوریه که ما مامانها یه بحثی رو پی میگیریم و در موردش صحبت میکنیم و بچه ها هم بازی می کنن. وسط بحثمون تقریبا همه بچه ها میان و یه سر به مامانشون می زنن، به جز محمد. پسر گلم با هیچ کس دعوا نمی کنه و تو مدتی که نباید بیاد پیشم اصلا نمیاد، مگه کاری داشته باشه مثل دستشویی رفتن که اونم یکی دو بار پیش اومده.
این عکس مال جلسه چهارشنبه گذشتهست. وقتی که همه بچه ها از اتاق اومده بودن بیرون و یا داشتن با هم دعوا میکردن یا پیش مامانشون غرغر میکردن. پسر من داره جعبه درست میکنه. جعبه دوتایی. (دوتایی چون دو ردیف کنار هم داره)

موقع خداحافظی هم اصلا نمیگه بازم بمونیم و گریه و بداخلاقی نمیکنه. باوجودی که دوست داره بازم بمونه و بازی کنه اما وقتی قراره بریم خیلی مردونه میپذیره و نقاشی خداحافظی از نرگس خانم میگیره و برمیگردیم خونه.(نقاشی خداحافظی سه چهار تا برگ نقاشی آماده رنگآمیزیه که نرگس خانم به بچهها میده برای خونه)

این عکس محمد توی اتاق خودشه در تاریخ ۴۲/۱/۱۳۸۷(قبل از انجام پروژه آرایشگاه رفتن!)
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
ماشین بازی خونه باباجون
دوشنبه بیستم اسفند 1386 - 12:28 بعد از ظهر |
آقا محمد ، وقتی قراره بریم خونه باباجون یه کیف برمیداره و تا میتونه اسباب بازی میذاره توش.مثل این ماشینا:

نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
نماز
جمعه نهم آذر 1386 - 1:1 بعد از ظهر |
چند روزه محمد باهام نماز می خونه.اون بار که قم بودیم براش یه سجاده سفید با یه تسبیح قرمز خریدم ، چون سجاده سفید داییشو خیلی دوست داشت.  زیاد دوست نداره من نماز بخونم، اونم مثل من بخونه. بیشتر دوست داره من بشینم کنارش و اون نماز بخونه و من بش بگم چه کار کنه.  تا حالا زیاد در مورد نماز صحبت نکرده بودم باهاش،نمیدونم از کجا می دونست تو قنوت هر دعایی دوست داره میتونه بکنه.شایدم به خاطر حالت دستها فهمیده که میشه دعا کرد. چند روز قبل دیدم تو قنوت می گه "خدا آجی معصومه و هانیه.... ". نفهمیم بعدش چی گفت ، چون خودشم نمی دونست چی می خواد بگه.فقط می دونست می خواد برای اونا دعا کنه. بعد از نماز باهاش صحبت کردم و گفتم می تونی بگی "خدایا هانیه رو سالم نگه دار. هیچ وقت مریض نشه.برای مامان و بابا و خودتم دعا کن . برای همه آدمای روز زمین هم دعا کن" .  دیروز با نماز ظهر و عصر من محمد هم دو رکعت نماز خوند. توی قنوتش میگه: "خدایا آجی معصومه و هانیه رو هیچ وقت مریض نشن. مامان رو سالم نگه دار. بابا رو سالم نگه دار. اردکم و جوجه هاش ، گنجیشکا و پرنده ها هیچ وقت مریض نشن...مامااان! دیگه چه پرنده ای داریم؟" فدای اون دل مهربونش که برای همه پرنده ها دعا می کنه
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
صبحانه
سه شنبه ششم آذر 1386 - 7:11 بعد از ظهر |
ساعت ۱۰ صبح در حال صبحانه دادن به محمد:
-مامان با لقمه ای چیزی هم برا خودت درست کن.
-گلم من با بابا صبحونه خوردم.
-خب مامان حالا با منم یه کم بخور.
-الهی مامان فدای اون مهربونیت بشه عزیزم.چشم
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
واکس زدن
سه شنبه یکم آبان 1386 - 12:29 بعد از ظهر |
امروز خودم لباسای خونه رو درآوردم و لباسای بیرون پوشیدم .کفشامو واکس زدم ، بعد هم رفتم دستامو باصابون شستم و با حوله خودم خشک کردم.
هواپیمام خواب نبود.داشت یه کم شعر می خوند.(امروز سه شنبه ، روز هواپیماست)
الانم منتظریم که سرویس بیاد و محمد بره مهد کودک و همزمان جر و بحث که کفشاتو بپوش و جواب که مامان من خسته شدم.و در نهایت:
مامان بنویس محمد داره کفشاشو پاش می کنه.

با توجه به نزدیک شدن به تولد محمد هر گونه پیشنهاد در زمینه نحوه برگزاری جشن تولد مجازی و واقعی و این که کادوی مامان بابا چی باشه پذیرفته می شود. هر چی پیشنهادتون در زمینه برگزاری جشن کم خرج تر باشه بهتره
یه لیست هم از نیازمندی های محمد تهیه شده که درصورت تمایل در اختیار متقاضیان قرار خواهد گرفت 
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
تخم مرغ
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 - 11:22 قبل از ظهر |
تخم مرغ خریدم اومدم خونه
چون تا حالا تخم مرغ نخریده بود ترسیدم بشکنه توی راه برای همین بهش گفتم سه تا بخره.برگشت با سه تا تخم مرغ سالم و خوشگل.یکیشونو براش گذاشتم بپزه که بخوره.نوش جونش
نویسنده: محمد و مامان
|
|
|
کلاس ژیمناستیک
دوشنبه یکم مرداد 1386 - 1:49 بعد از ظهر |
کلاس ژیمناستیک:
امروز فرشته رفتم.خرگوش هم رفتم. لِی لِی هم رفتم.چار دست و پا هم رفتم.
خانم برام شنبه سوری گذاشت. آتیش بازی کنیم.توی کلاس ژیمناستیک.آتیشا رو گذاشتیم فقط.رنگی بودن.آتیشا دشکی بودن ولی شده بودن آتیش بعدش شدن دشک.
ورزش ماشین بازی کردیم.اول ماشینامونو می گفتیم بعدش می رفتیم.بعدش بوق ماشین یکی از بچه ها کفنده بود.(کفنده یعنی چی؟)بعضی از بوقای بچه ها کفنده هستند.یعنی که بوقشون خرابه.
اون که ورزش بزرگا بود و نرفتم. میخواستم، دوست داشتم برم.
مامان برام نوشته هامو قرمز کن!(عشق قرمز)
ورزش بزرگا رو من بلدما.چرا خانم کفت من نرم؟خانم اجازه نمیده من ورزش بزرگا رو برم.
(دیگه خسته شد خودش.یعنی افسردگی ناشی از یادآوری این که ورزش بزرگا رو نرفته اجازه نداد که دیگه ادامه بده)
میخوام برم با سازه هام بازی کنم
امروز من تقلب کردم.جدا تحمل سرعت پایین تایپ محمد با بازیگوشی هاش وسط تایپ سخته. برا همینم یه جاهایی رو محمد گفته و خودم تایپ کردم.
امروز نشد برم مهد ازش عکس بگیرم تو کلاس . ولی سعی می کنم جلسه بعد برم مهد از کلاس ژیمناستیک عکس بگیرم.
نویسنده: محمد و مامان
|
|