تبليغاتX
محمد طلا - سید محمد مرعشی
مامان بیا نوشتم

داشتم تو آشپزخونه سیب پوست میکندم که ببرم تو اتاق محمد و با هم بخوریم. محمد داشت مشق ف انجام میداد. اومد و با کلی ذوق گفت مامان بیا نوشتم کمبود. رفتم دیدم پایین صفحه مجله که برای مشق ف مشخص کرده بودم، بعد از رنگ کردن همه فـ - ف ها نوشته کمبود.

کمبود 

کلی ذوق کردم. بغلش کردم و بهش گفتم خیلی قشنگ نوشتی.با خودم گفتم  یعنی چی اولین کلمه ای که نوشته کمبوده؟

بهم گفت فردا خانممون که ببینه حتما میگه محمد اینو خودت نوشتی؟ منم میگم بله. میگه چرا اینو نوشتی؟ من میگم چون فـ-ف هاش کم بود.

اینجا بود که متوجه شدم منظورش کلمه "کمبود" نیست منظورش جمله "کم بود" ه. اما دیگه براش توضیح ندادم که باید جدا می نوشت. یعنی پسرم مثل خودم پای هر چیزی توضیح می نویسه یا احساسشو در موردش بیان میکنه. فکر می کنم به خاطر این باشه که پای نقاشی هاش این کارو می کنم و به خودش هم می گم که چی نوشتم.

بعد هم که فـ - ف های صفحه اون یکی مجله رو مشخص کرد گفت می خوام بنویسم زیاد بود. گفتم اینا که زیاد نبودن، گفت زیاد نبودن اما...  نمیدونست چه توجیهی بیاره. دوست داشت بنویسه و منم موافقت کردم.اول پرسید زیاد رو با کدوم ز می نویسن؟ همون ز که ما خوندیم؟ گفتم بله. تا حالا فقط همین یه ز رو خوندن. بعد هم سر این که زیاد رو بنویسه کلی براش توضیح دادم میخواست دو تا ییـ بذاره، یکی برای ای (E) یکی برای ی (Y) . خب درست هم می گفت. صدای دو تاش رو می گیم ولی فقط یکی رو می نویسیم.

زیاد بود

این هم صفحه اول و دوم مشق های فـ - ف تو دفتر:

و سید محمد که مشقاش تموم شده و شاد از نوشتنه

از وقتی شروع کرده به یاد گرفتن حروف، هر کلمه ای رو با تکیه بر تک تک حروفش تکرار میکنه . کلمه ای که همه حروفش رو یاد گرفته، میگه میتونم بنویسمش. مثلا به هر آشنایی میرسه بهش میگه من میتونم دندان رو بنویسم. دیشب به باباش گفتم همچین میگه بلدم بنویسم انگار واقعا مینویسه. امشب ثابت شد که بله؛ واقعا میتونه بنویسه.

وقتی دوربین آوردم که از کمبودش عکس بگیرم گفت میخوای بذاری تو وبلاگم؟ بنویس پیش دبستانی ای که میتونه بنویسه. بچه م حسابی احساس نبوغ بهش دست داده.

نویسنده: محمد و مامان

ضرب

محمد گل ما، تو سرویس دو تا کلاس سومی دارن. هم حضور اونا و هم علاقه زیاد خودش به عدد و اعمال ریاضی باعث شده که یه مدته حسابی تو خط جدول ضربه. مفهوم ضرب رو براش توضیح دادم. خیلی زود فهمید و الان هر ضربی رو بخواد میتونه رو کاغذ با کشیدن n تا دسته شکل (خط یا نقطه) m تایی حسابش کنه. از طرفی خیلی ها رو هم حفظ کرده و مدام تو خونه میپرسه تا ضربهای بیشتری رو حفظ کنه.

دیروز میخواست 4 تا وسیله رو که تو اتاق ما بودن(به عنوان تنبیه جمع نکردن در وقت مقرر رفته بودن تو اتاق ما!) ببره و من بهش گفتم برا بردن هر کدوم باید 10 تا ستاره (ستاره های جدول امتیاز کارای خوب) بده به من(دورشون خط بکشیم). همون موقع گفت باید 40 تا ستاره از دست بدم. گفتم چرا 40 تا؟ گفت خب چهار، ده تا میشه 40 تا. فقط خدا میدونه چقد لذت بردم از این که تونست این مساله رو با یه راه حل درست و سریع حل کنه.

یه سری حساب کتابای ضربی روی کاغذ داره که برداشتم برای عکس گرفتن و تو وبلاگ گذاشتن. اما فعلا دوربین خونه نیست. ان شاءالله وقتی برگشت عکسا رو میذارم.

ـــــــــــــــــــــــــــ

نظر گذاشتن برا مطلب قبل که خودش نوشته یادتون نره!

نویسنده: محمد و مامان

خاطره سرگروه سیب

امروز من سرگروه یک تیم شدم که هنوز میوه هیچ تیمی انتخاب نشده بود. اون موقع خانممون گفت کارتها رو پشت رو خواهم گرفت و شما باید کارت میوه ای را که میخواهید بکشید. شانسی است این کار. اگر تیمی که نخواستیم در اومد دیگه نمیتونیم عوض کنیم. و من یک زرنگی باهوشی کردم. من تیم سیب را میخواستم و برای اینکه من بتوانم تیم سیب را بردارم زیر کارت سیب را دیدم و آن را هر جا خانم برد دنبال کردم و آن را کشیدم و سیب در آمد. و تیمی که میخواستم را انتخاب کردم. آخه من اون موقع سرگروه بودم.

این پست را محمد بعد از مدتها که خودش در وبلاگ مطلب ننوشته بود، گفت و من برایش نوشتم.(مامان)

نویسنده: محمد و مامان

آموزش چپ و راست

۱۱/۵/۸۸ در حال رفتن به شهرکرد بودیم. محمد همه تابلوهای کنار جاده رو میخوند که گفت:

- کاش تابلو کمتر میذاشتن که من راحت تر باشم!

تابلوهای پیچ به راست و پیچ به چپ رو که می دید می گفت" بابا جاده از این ور، یا از اون ور " و با دست اشاره میکرد. بهش گفتم "چپ یا راست؟ " دو تا تابلو رو خودم راست و چپش رو گفتم. از اون به بعد همه رو درست می گفت: جاده از راست، جاده از چپ.
مسیر شهرکرد هم همش پیچ بود و یه تمرین حسابی برای چپ و راست.

نویسنده: محمد و مامان

اعتماد به نفس یا غرور
وقتی مامان کاغذای قدیمیشو بخواد بندازه، نوشته هایی پیدا میکنه که از افاضات پسر گلش یادداشت برداشته:

- مامان یکی داریم تو کلاس زبان، من و پویا باهاش دوست نیستیم. به خودش بیشتر اعتماد داره. 

۱۲/۶/۸۸

نویسنده: محمد و مامان

پسرای این دوره زمونه!!!

قبلاً هم از ارادات آقاپسرمون به دخترخانمها گفتم. اینم یه نمونه که البته آرشیویه و مربوط به ۱۲/۶/۸۸ میشه.

با عمه و عموی محمد رفته بودیم پارک دولت. این جور وقتا یکی از بزرگا همه بچه ها رو میبره برای بازی. این دو تا جریان رو بعد از برگشتن، محمد برای من تعریف کرد که همراهش نبودم:

۱- تو پارک بادی یه بچه کوچولویی بود، دلم میخواست کمکش کنم اما نتونستم. کاش یه طناب داشتم می بستمش به پام، دنبالم می کشیدمش، همه جا باهام میومد.

۲- نغمه رو هم دیدم.

- نغمه کیه؟

- دوستمه دیگه. دوست کلاس زبانمه. دوستش دارم. به هانیه و سعید هم معرفیش کردم. باباش هم بود. به باباش هم گفتم دوسش دارم.

 

نویسنده: محمد و مامان

عکس العمل
محمد زیاد حرفی نمیزنه از عضو چهارم خانواده. از اون روز تا الان دو تا واکنش نشون داده:

۱- من: محمد میدونی الان خواهر یا برادرت کجاست؟

- آره. با دست به شکم من اشاره کرد.

- آفرین. برا همین شکم من بزرگ شده دیگه.

- آره ولی خاله شکمش تغییری نکرده بود.

- چرا عزیزم. شکمش خیلی بزرگ شده بود. شما شاید یادت نیست.

- آره. شاید حواسم نبوده.

۲- یادم رفت برا نوشتن اون اومده بودم که اولی رو هم نوشتم.اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود.

۲ یادآوری شده- محمد: مامان، مادر لنا هم بارداره.

- لنا کیه؟ همون که از می می نگهداری میکرد؟(کارتون من و خواهرم که جمعه ها تو برنامه فیتیله پخش میشه)

- آره همون. می می هم برگشت به سیاره خودش.

دقت کنید که این مورد ۲ اولین باریه که بدون مقدمه خودش در مورد بارداری من صحبت کرده. همین امروز صبح بود.

نویسنده: محمد و مامان

درک و ایثار پسر بزرگ من

- محمد خونه آقابزرگ نمیریم.

- چرا؟

- چون بابا حالش خوب نیست. نمیشه بریم.

- تاکسی بگیریم ما بریم.

- برو از بابا اجازه بگیر.

- نه این یه پیشنهاد بود. بابا خوابه. نمیخوام بیدارش کنم.

- خب بدون اجازه بابا که نمیشه بریم.

- پس راهش اینه که نریم.

و رفت مشغول بازی شد.

درک و فهم محمد بیشتر از من بود که سعی داشتم باباش رو بیدار کنم و بریم خونه پدربزرگم. با وجودی که خیلی دوست داشت بریم و با پسردایی من بازی کنه، خیلی راحت پذیرفت و به خاطر استراجت و خواب باباش از مهمونی گذشت.

نویسنده: محمد و مامان

یه خبر مهم
- محمد ابزار رو از تو هال جمع کن. منم برم نماز بخونم، بعد خبر مهم رو بهت بگم.(از ظهر بهش گفته بودم که امروز یه خبر مهم میخوام بهت بدم.)

چند دقیقه بعد:

- محمد نماز من تموم شد.

- کار منم تموم شد.

- بریم تو اتاقت.

گفت بریم تو پذیرایی که من گفتم نه تو اتاقت که خوب همو ببینیم. میخواستم حواسش به چیزی پرت نشه.(صبح که مدرسه بود اتاقش رو حسابی مرتب کرده بودم که خیلی خوشحال شده بود و بهش گفته بودم هدیه من به مناسبت روز خانواده ست.)

تو اتاق محمد:

- خبرو بگو.

- هویجت رو بخور کامل بعد بگم.

...

- امروز چه روزیه؟

- روز ازدواج امام علی.

- با کی؟

- حضرت فاطمه.

- اسم امروز چیه؟

- روز امام علی(با شک)

- نه. روز ِ خانواده.

- روز خانواده.

- خانواده ما چند نفره؟

- (با انگشت ۳) تری.

- سه نفر. خبر مهم اینه که قراره ۴ نفر بشه.

محمد کاملا بهت زده شد.

- چی جوری؟

- خدا میخواد به شما یه خواهر یا برادر بده.

- کِی؟

- چند ماه دیگه.

- کاش همین امروز

- چرا؟

- آخه امروز یه روز خاصه.

- خب روزی که خواهر یا برادر شما به دنیا بیاد هم یه روز خاصه.

- نه. امروز بهتر بود.

بعد از کمی ادامه داد:

- اگه خواهر بود مریم یادت نره ها.(قبلا با هم به این نتیجه رسیده بودیم که اسم مریم قشنگه.)

- اگه پسر بود که نمیشه اسمشو بذاریم مریم.

- راستی. نمیشه.

ریز مکالمات یادم نمیاد. اما محمد گفت امیرعرفان و من گفتم ما یه خانواده ایم و باید با هم تصمیم بگیریم.

شما چه اسم پسری دوست داری؟

- بیشتر از همه محمد که اسم شما رو گذاشتیم.

- خب نمیشه که محمد بذاریم. وقتی صدا میکنی محمد دوتامون میاییم. دو تا مون هم فامیلمون مرعشیه. محمد مرعشی بگی هم دوتامون میاییم. فقط میشه بگی کوچیکه و بزرگه.

بحث همچنان ادامه داشت و به این نتیجه رسید علی هم نمیشه چون اسم پسر خاله شه . وسطای صحبت هم یه بار گفت داداشم.

بعد کمی در مورد حسام حرف زد.

و بعد بهش گفتم

-حالا یه هدیه داری. چرا؟

 مرتب کردن؟

- نه. به مناسبت این که داری داداش میشی.

- چی؟

- الان میارم.

- باشه. من چشامو می بندم.

و بعد یه بازی ماهیگیری براش آوردم.و الان مشغول بازی با اونه!

صداقتانه: این بازی ماهیگیری رو یکی از مهمونای جشن تولد دو سال پیشش براش آورده بود که چون براش زود بود، من برش داشته بودم و امروز بهش دادم!

مادرانه: خیلی خوشحال شدم که گفت کاش امروز بود.

نویسنده: محمد و مامان

جامدادی مدرن تر

فرمایشات محمد بعد از خوندننطرات پست جامدادی مدرن :

کاشکی من حامدادی ای اختراع کنم که هر چی آوردی جلوش، حتی صورتتم اوردی جلوش باز شه، چیزاتو بذاری توش.

اما اینم خوب نیست.بهترش هم وجود داره. تا دستتو آوردی جلوش، هز چی دستت بود رو ازت بگیره و بذاره تو جامدادی.

نویسنده: محمد و مامان

جامدادی مدرن
فرزند تکنولوژیک من: مامان کاش جامدادیم جوری بود که وقتی دستمو می بردم جلوش، خودش درش باز میشد.

میگن اختراع نتیجه تنبلی آدماست. محمد من از تنبلی این که در جامدادیشو باز نکنه، مداداشو میندازه تو کیفش! بعد هم به نتیجه بالا رسیده.

 

نویسنده: محمد و مامان

حرف حساب
- مامان میدونی حرف حساب یعنی چی؟ یعنی حرفی که میشه حسابش کرد تو حرفای خوب.

نویسنده: محمد و مامان

جلوی چشم
محمد با سعید (پسرعمه ش) رفته بودن پایین بازی کنن. چند دقیقه بعد دیدم هیچ صدایی نمیاد. رفتم تو بالکن ندیدمشون. زنگ زدم از عمه پرسیدم خونه شمان؟ گفتن نه.

چند دقیقه بعد محمد و سعید اومدن بالا:

- بازیتون تموم شد؟

- نه. اومدم بالا که نگران نشی. جلوی چشم باشم. ما تو بالکن بالا بازی می کنیم. بدون که ما بالاییم. نیازی نیست نگران بشی.

قربونت برم من که انقد به فکر منی.(تو دنیای واقعی که نمیذاری بوست کنم. اینجا برات بوس میذارم.)

نویسنده: محمد و مامان

فرعی
شبکه تهران(به برکت ماهواره استانی) در حال پخش کارتون پوکویو بود.

مامان: پوکویو مهم ترین شخصیت کارتونه.

محمد(بین شوخی و لج) : نخیرم. فرعی ترین شخصیتشه.

- چی چی ترین؟

- فرعی. فرعی. فرعی. فرعی ترین.

- یعنی چی اون وقت؟

- یعنی اصلی نیست.

۸۸/۷/۱۵

نویسنده: محمد و مامان

اینترچنج!
چند وقتیه که بازی محمد و بچه های همسایه تو بالکن شده، کلاس زبان بازی!

دیروز بعد از بازی اومد و گفت:

من معلم کلاس زیان بودم. معلم اینترچیمز. میدونی چرا؟ چون مهدی بعد از لتس گو میره اینترچیمز. هانیه مدیر بود. خانم مدیر بود.(مدیر زبانکده خودش مَرده. برا همین تاکید داشت که هانیه خانم مدیر بود.) سعید هم کمک معلم بود.(ای یکی به خاطر اینه که معلم مدرسه شون یه کمک داره!) به بچه ها درس میدادم.(منظور همون عروسکا هستن!)

البته من بعد بهش تذکر دادم که اینترچمیز نیست و اینترچنجه!

نویسنده: محمد و مامان

تاریخ گذشته ها

- اگه کسی خواست علی رو اذیت کنه من نمیذارم نزدیکش بشه.

اگه علی کاری کنه که من اذیت بشم، من اذیتش نمیکنم چون خیلی دوسش دارم.

-  محمد ماهو نگاه کن.

- این ماهی که می­بینی قمر ماست. تعجب­آور نیست؟

- یعنی چی؟

- این ماهی که می­­بینی قمر زمینه. تنها قمر زمینه. یه سیاره هم بدون قمر هست. بابا اگه گفتی کدوم سیاره ست؟ نزدیک­ترین سیاره به خورشیده.

۱۳۸۸/۴/۱۸

- یه سایت بسازیم به اسم جالب­ترین­ها، سایت بهترین­­ها. نویسنده­اش رو هم بذار من باشم. خودم بهت می­گم.

(مامان:) - هلال احمر بازیش نصبیه؟

- خود به خود خواهد نصبید !

۱۳۸۸/۶/۱

- مامان می­دونی کیو از ماهیامون بیش­تر دوست دارم؟

- کی رو؟

- علی رو!

۱۳۸۸/۴/۲۹

(خاله فاطمه خونه ما بود. من تو آشپزخونه مشغول بودم. از خاله خواهش کردم اینو برام بنویسه تا یادم نره!)

- مامان وسایل کوچولوئیام رو نگه دار.

۱۳۸۸/۴/۲۹

-مامان یه گوساله دیدم، اما بزرگ بود.

- یعنی گاو شده بود؟

- نه. یه کم بزرگ بود. یعنی نوجوون بود.

راه قم –اهواز ۸/۵/۱۳۸۸

هادی یکی از بچه­های شرکته. یه بار که ماشین دست خودش و مهدی بود، برده بودنش کارواش(هادی و مهدی از شاگردای قدیمی باباامین هستن که الان تو شرکت کار می­کنن). بعد هم اومدن دنبال من و محمد.

هادی: یه کم از ماشینتون تعجب نکردی؟

محمد: نه.

- تمیز نشده؟

- تمیز شده ولی تعجب­آور نیست. بیش­تر خوش­حال شدم.

۱۳۸۸/۴/۱۶(تشخیص احساسات یکی از مهارت های لازم برای بچه هاست. خوشحالم که محمد این مهرات رو داره)

- خاله می­تونم یه کتابمو امانت بدم تا وقتی برگردی. تام و جری. اما یه جاهاییش خشنه. هشت پای قهوه­ای و اینا. اونجا رو برای علی نخون.

۱۳۸۸/۴/۳۰- ۱بامداد!

برام به قول خودش جدول ریاضی نوشته بود: 2000- 1 = من نوشتم 1999.

گفت غلطه. باید آخر ِ 1000 رو بنویسی. این که نوشتی آخر ِ هزاره؟ 

- بله.

پس درست نوشتی .

 ۱۳۸۸/۵/۸

شاید بعضی مطالب تکراری باشن. به هر حال امروز که داشتم وسایلم رو مرتب میکردم یه سری کاغذ پیدا کردم که تایپشون کردم و اینجا گذاشتم. گفتم بنویسمشون که فردا روز اول مدرسه است و با گزارش اون باید بیام.

نویسنده: محمد و مامان

بازی های کامپیوتری - دی وی دی
بازی های مرغی و مرغ داشته باشند که آنها رو باید بکشیم و به تخم مرغها نخوریم.

شما می دانستید که بازی مرغی ۳ به صورتی است که هم مرغ میخورید هم داغ می کنید. باید به صاعقه تیرتان هم توجه داشته باشید چون درباره اون باید زیاد ببینیدش. شما هم بهتره عکس مرغ رو که پایین صفحه ست ببینید. یادتون باشه که اگر داغ کنید موتورتان (موتور سفینه) خاموش خواهد شد. به یاد داشته باشید که اگر به تخم مرغها برخورد کنیم جانمان کم میشود. وقتی به یه جان رسید بدبختی نصیبتان میشود. اگر همان یه جانمان هم از دستمان برود بازی را باخته ایم.

بازی مرغی ای که ما داریم میگیم، به یاد داشته باشید که بیایید خونه مون و هر کی این مطلبی که در این وبلاگی که ما نوشتیمش آدرسمونم بتون میدیم.

مخالفت من با نوشتن آدرس خونه در وبلاگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این مطلب با دیکته محمد نوشته شده. عین کلمات و جملات آقامحمدی که فردا روز اول مدرسه اش است!

نویسنده: محمد و مامان

حس قشنگ مادری
دیشب وقتی شکلات مایع ریخت رو پات، رفتی پاتو شستی. وقتی برگشتی گفتی مامان بگم چی شد؟ بالای دمپاییم هم شکلاتی شد. درش آوردم شستمش.

انقد قشنگ تعریف کردی با خنده، انقد با احساس گفتی مامان بگم چی شد؟ که حس کردم دوتا آدم هم سن و سالیم که دارن برا هم خاطره باحال تعریف میکنن و لذت میبرن از بودن با هم.

حس کردم چقد بزرگ شدی. چقد دوستت دارم. چقد ....... 

نویسنده: محمد و مامان

فواید بازی مرغی

مهدی و سعید پسر عمه های محمد هستن. مهدی میره کلاس پنجم و سعید ۱.۵ سال از محمد کوچیکتره. مهدی تو بازی گاهی یادش میره که محمد کوچیکتره و خشونتش زیاد میشه، هرچند محمد شکایتی نمیکنه. سعید از محمد کوچیکتره و همیشه نفر سوم ِمغضوب محمد و هانیه است. هانیه هم که معرف حضور هست. دخترعموی محمد که چهار ماه بزرگتر از محمده و چون نیمه اولیه این چهار ماه از امسال میشه یک سال.

خلاصه که محمد با سعید و مهدی زیاد جور نبود. منم بیشتر دوست داشتم با اونا باشه چون پسر هستن.

به برکت این بازی مرغی الان چنان روابط حسنه شده که من و عمه نجمه باورمون نمیشه. به قول عمه ش همه انرژی مثبتایی که این مدت فرستادیم یهو اثر کرده.

چند روزه اینا همش خونه همدیگه هستن. یا محمد خونه عمه ست و با سعید بازی مهدی رو نگاه میکنن یا سعید خونه ماست و داره بازی کردن محمد رو نگاه میکنه.

صبح که عمه اس ام اس داد میشه سعید بیاد پایین؟ از محمد پرسیدم گفت: بله که میشه. چرا نشه. بعد هم خودش زنگ زد و به سعید گفت بدو بیا. به عمه هم گفت سعید رو بفرست پایین. خیلی خوبه وقتی میاد. منو تشویق میکنه.

مکالمات محمد با عمه قبلا این شکلی بود: عمه نذار سعید بیاد خونه ما.

خلاصه که ما سرمست ازاین تحول روابط هستیم.

اینم چند نمونه از مکالمات سعید و محمد در حین بازی:

- یه چیزایی بهت یاد بدم.mamy میشه مامان یا همون مامانی.father نهdadyمیشه بابا یاهمون بابایی.(father یادگار آموزشای زبان مهده و dady مال کلاس زبانش) خواهر به انگلیسی میشه sister. برادر میشه brother.

بعد هم شعر cookies رو براش خوند و ترجمه کرد. خیلی قشنگ معنیش رو میگفت.

- مادر پدرمون رو از دست داده بودیم.من خواهرت. خواهرت که منم بهت گفتم که مادر پدرمون رو از دست دادیم. اگه تو از دستم رها شدی هم کشته میشی. جنگ فُزنا خیلی... . منم تو جنگ فُزنا شرکت میکردم.امروز جنگ فُزنا شروع میشه. خیلی باحاله. (نمیدونم چرا محمد نقش خواهر رو برا خودش درنظر میگیره. و چرا پدر و مادر رو از دست داده. باید نگران بشم؟ یا زیاد مهم نیست؟)

سعید: دستش درد نکنه.

محمد: دست ننه ش درد نکنه که به دنیا آوردش. (اینو از کجا یاد گرفته؟؟؟؟؟؟)

-سعید!  عمو ابراهیم ِ من که دایی شماها میشه اگه تیر سه تایی رو بگیره، میتونه چهارتاییشم کنه. (این جمله رو با کلی هیجان بخونید.)

محمد، سعید و بازی مرغی

نویسنده: محمد و مامان

بوس

محمد بعد از اتمام تلفن با عمه نجمه(عمه رفته بوده مهد و پیام مدیر مهد رو به محمد رسوند):

-مامان خانم چهارلنگ خیلی دلش برا من تنگ شده. گفته به شما سلام برسونم. گفته به شما بگم از طرفش منو ببوسی.

-حالا ببوسمت؟

-بله.

بعد هم صورتش رو آورد جلو که بوس کنم.

من:

اهمیت این مطلب و میزان عزیز بودن خانم چهارلنگ مدیر مهد محمد رو اونایی درک میکنن که از میزان تنفر محمد از بوس خبر دارن و میدونن محاله بذاره کسی بوسش کنه. حتی مربی نقاشی مهد رو دوست نداشت چون بوسش میکرد.

نویسنده: محمد و مامان

قابلیت - منکّس - بی خیال

تو راه برگشت از مهمونی افطار خاله من:

- به نسبت آکواریوم خاله فائزه اینا که تیره تره، مال ما خیلی هم روشن تره. این یکی از قابلیتای مال ماست.


یه پاشنه کش فلزی کوچیک داره.

- نور میزنه دیگه. بعد نوره توش منکّس میشه.

داره برا خاله نظر میذاره و طبق معمول همه شکلکای خوشگل رو ردیف میکنه.تازه متوجه شکلک عینک دودی شده.

- این چیه؟

-خونسرد.

گذاشت.

- بی خیاله. مطمئنم خاله خوشش میاد.

اصلا فکر نمیکردم بدونه معنی خونسرد و بی خیال یکیه.

نویسنده: محمد و مامان

تخرب

دیشب خونه باباجون محمد بودیم. قبل از رفتن محمد گفته بود شب با باباجون اینا بریم یه دور هیجان انگیز بزنیم. یه چیزی هم بخوریم. از این که این تصمیم چقد عجیبه بگذریم.چون مدتیه محمد اصلا حاضر نیست از خونه بریم بیرون.

بعد از افطار به عمه گفت و قرار شد هرکدوم به بابای اون یکی بگه. محمد رفت به باباجون گفت و بابا جون گفتن باشه.

وقت سوار شدن به ماشینا به عمه گفت:عمه شما اگه دوست داشته باشی میتونی بیای تو ماشین ما. عمه به باباش اینا گفت محمد منو دعوت کرده. محمد گفت اگه دوست داریا. یعنی اصلا زور و اجبار نیستا. هرجور خودت دوست داری.قربونش بشم که به همه اختیار و قدرت انتخاب میده.

از خونه که داشتیم دور شدیم، عمه گفت اِ اِ این خونه رو هم خراب کردن! محمد گفت تَخَرُّب یعنی چی؟
عمه گفت تخرب نداریم. تخریت داریم یعنی خراب کردن. و محمد جواب داد: آها. پس لابد من اشتباه شنیدم. من دیگه رسما داشتم شاخ درمیاوردم. تا حالا نشده بود بگم این کلمه رو اشتباه شنیدی و درستش اونه و قبول کنه.

مثلا از تو بخش آموزش زبان سی دی دورا و بازیگوش شنیده که باست یعنی سریع. وقتی من بهش گفتم که باست نیست و فاسته fast یا فست و تو کلاس زبان هم بهشون گفته بودن فست، قبول کرد. اما بعد که داشت به باباش میگفت گفت فست یعنی سریع. اما فاست یا باست هم همون معنی رو میده! یعنی نهایت کوتاه اومدنش در این حد بود!!!!

نویسنده: محمد و مامان

هوش من

-مامان شما تا حالا به نوع اسباب بازی هایی که برای من خریدی دقت کرده بودی؟

-(با سر بله).

- اگه فکری باشه رو هوش من تأثیر میذاره!

نویسنده: محمد و مامان

آقای در جریان!

فرستادمش یه چیزی ببره خونه عمه نجمه و بهش گفتم وقتی برگشتی این آش رو هم ببر برا عمو اینا.

هنوز از بالا نرسیده بود که عمه زنگ زد و جریان رو پرسید.محمر هم رسید و  در حال حرف زدن با تلفن، آش رو دادم دستش. راه افتاد که بره. تلفن رو قطع کردم. از خونه زیاد فاصله نگرفته بود. گفتم خونه عمو رضا، ها! برگشت و یه چشمک تحویلم داد و گفت: در جریان هستم!

نویسنده: محمد و مامان

خُ

تو برنامه کودک شخصیتای برنامه تصمیم گرفتن برن بستنی چوبی بخرن. محمد میگه: قیفی بگیرن. خوشمزه تره خُ(خو) قیفی.

توضیح: خُ یه کلمه/آوا/ یا یه چیز تو همین مایه هاست که خوزستانی ها ازش استفاده میکنن.میشه گفت به معنی "که" به کار میره.

اولین بار بود که محمد از این خُ استفاده میکرد. برای من خیلی جالب بود.

نویسنده: محمد و مامان

امام زمان

دیشب قبل از خواب کتاب داستان حضرت عیسی از سری پیامبران رو براش خوندم*. آخرش حضرت عیسی به آسمانها رفت. کتاب که تموم شد بهش گفتم حضرت عیسی با امام زمان میاد رو زمین. گفت شاید هم یکی یکی بیان.با هم نیان ! گفتم نه. خدا گفته روزی که امام زمان ظهور کنه، حصرت عیسی هم از آسمونا میاد باهاش.

گفتم وقتی امام زمان بیاد همه چی خوب میشه. گفت برا خیابونامون چه کار میکنه که خوب بشن؟ گفتم علمش انقد زیاده که بهمون یاد میده چه کار کنیم که شهرمون خوب و تمیز و سالم باشه. گفت همه درختا سبز میشه وقتی بیاد.(تحت تاثیر سبز شدن درخت خرما برای مریم، وقت تولد عیسی)

 گفت وقتی امام زمان بیاد من نجوم یادش میدم. بهش گفتم امام زمان علمش از همه آدما بیشتره. هر سوالی داشته باشی رو امام زمان جوابش رو بلده. گفت پس من همه سوالامو ازش میپرسم. بعد یه کتاب نجومی بزرگ درست میکنم که همه چی توش باشه.

گفت امام زمان بره خونه علی اینا. حضرت عیسی بیاد خونه ما. نه. برعکس. امام زمان بیاد خونه ما. حضرت عیسی بره خونه خاله اینا. که من همه سوالای نجومیم رو بپرسم.

خدای مهربان من! خودت کاری کن که پسرم از نزدیکان حضرت باشه. کاری کن که شایستگی نزدیکی با ایشون رو داشته باشه. کاری کن که نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیریش در دوران عدالت و حکومت ایشون باشه.

* کلی سانسوری داشت این کتاب. به خاطر مساله بارداری مریم بدون ازدواج و تعجب زنها از این اتفاق و این که بهش میگفتن تو که دختر پاکی بودی. همه این اتفاقات در دو سه جمله ساده خلاصه شد. امیدوارم حساس هم نشده باشه.

نویسنده: محمد و مامان

نظر گذاشتم.
محمد هر روز صبح که از خواب بیدار شد، یاد علی و خاله میکنه. میگه بریم تو وبلاگ خاله نظر بذارم.

امروز هم طبق معمول. بعد که متن رو گفت و من نوشتم، بهش گفتم من میرم لباسا رو پهن کنم. خودت گل و بوس بذار و رمز رو وارد کن و بفرست.

تو بالکن بودم. با کلی هیجان اومد و گفت مامان نظرم پست شد.(ارسال نظر و پست مطلب رو قاطی میکنه!) رمز رو خودم درست وارد کردم. اصلا نرفت تو صفحه رمز اشتباه. خودم همش رو زدم. گل هم گذاشتم. همه چیزایی که گذاشتم درست رفت و نشون داد.

هیجان و خوشحالیش قابل وصف نیست. کلی بالا پایین پرید و شادی کرد.

نویسنده: محمد و مامان

خشن ترین آدمی که تا حالا دیدی!
محمد چند وقته هم میگه من خشن ام.

تا به یه نفر میرسه به جای سلام میگه من خیلی خشنم ها.

دیشب باباش با یکی از همکاراش کار داشت و ما هم باهاش رفتیم دم خونه ش. ما تو ماشین نشسته بودیم. اون آقا در ماشین رو باز کرد تا با محمد و من سلام و علیک کنه. اولین و تنها جمله محمد همین بود: من خشن ترین آدمی هستم که تا حالا دیدی. مواظب باشا. این جمله رو با حالت حمله کاراته میگه.

یه بار گفت میدونی من چرا خشن شدم؟به خاطر علی.

و توضیح داد که برای دفاع از پسرخاله جانش خشن شده که کسی نتونه به علی چپ نگاه کنه!

حالا نمیدونم این یه نوع ابراز حسادت به علیه که در واقع هووی محمده که تا حالا تک نوه بوده یا به خاطر احساس مسئولیتیه که در قبال علی میکنه.

نویسنده: محمد و مامان

کمک

محمد رفته بود سوپری شنسل مرغ بگیره. وقتی برگشت گفت: خیلی گرم بود ها. گفتم: بشین برات شربت خاکشیر بیارم. وقتی آوردم گفت: به. روحیه ام خیلی خوب شد با شربت.

نگاه کردم دیدن پک شنسل سوراخ داره و به محمد گفتم لطفا برو عوضش کن. وقتی دوباره برگشت گفت من یه رازی از سوپری فهمیدم. اون کارتونا هست که روشون علامت استاندارد داره، از زیرش یه دونه شنسل جدید به من داد. سالم هم هست.

بعد هم گفت مامان یه بچه کوچولویی دم سوپری بود، میخواست درو باز کنه، نمیتونست. من کمکش کردم.اونم به من خندید.روحیه ام خیلی خوب شد.

نویسنده: محمد و مامان

هندبال فوت
-هندبال فوت بازیه. هند یعنی دست. فوتش هم مال دویدنه. توپ رو با دست می‌زنیم.

این جملات در حال بازی با توپ شیطونک کوچولویی که تازه خریدیم فرمودند.

نویسنده: محمد و مامان

I'm hot fast

داشتیم در مورد کلاس زبان و درساشون صحبت می‌کردیم.جلسه اول tinytalk 1B رو شهرکرد بودیم. گفتم اینا رو بلدی؟ گفت بله.اگه یکی بیاد که جلسه اولش باشه و ما مثلا جلسه چهارممون باشه، خانم از جلسه اول تا چهارم رو با اون کار می‌کنه. کلی تو دلم ذوق کردم برای این مثلا گفتنش و این مثال انتزاعی‌ای که زد.و ادامه داد می‌بینی خاننمون چقد خوبه! کلا با وجود بی‌میلی اولیه‌ای که به کلاس زبان داشت با این معلم عاشق کلاس زبان شد. متقابلا معلمش هم خیلی دوستش داره.

داشتیم در مورد همون درس اول که آب و هواست صحبت می‌کردیم. I'm wet یعنی خیس شدم. I'm hot یعنی گرممه. snowing یعنی سردمه. مطمئنی؟ با شوخی و خنده فراموشی خودش رو توجیه کرد و می‌گفت بله درسته. بعد از کمی یادش اومد و گفت I'm cold.

بعد حرف سی‌دی دورا شد که یه بخش آموزش زبان داره. کلمه fast رو از اونجا یاد گرفته. fast یعنی سریع.

- من به جای I'm cold میگم I'm fast یعنی من سریع‌ام.I'm hot fast یعنی هم گرممه، هم سریع هستم!

اولین جمله‌ای بود که خودش ساخت و من کلیییییی ذوق کردم و برای جمله دومش خندیدم.

نویسنده: محمد و مامان

ربات زیرآبی
داره تو حمام آب بازی میکنه و حرف میزنه:

- من یه ربات زیر آبی هستم!

با صدای رباتی بخونیدش!

نویسنده: محمد و مامان

نابویا
۱۵ اردیبهشت ۸۸:

نابینا

 ناشنوا

 نابویا

نویسنده: محمد و مامان

جومونگ مَرده
پشت یه ماشین نوشته بود: برنده سپاه جومونگ. من از بابای محمد پرسیدم یعنی چی؟ 

بابا گفت: من نمیدونم. جومونگ زنه یا مرده؟ i dont know

من: اِ تو هم نمیدونی؟

محمد: بابا مَرده.

بابا: خب چی کار میکنه؟

محمد: با تیرکمون کار میکنه.


توضیح: تو خونه ما هیچ کس جومونگ نگاه نمیکنه و اصلا نمیدونیم چی هست و کی نشونش میده؟؟؟ فقط اسمش رو از این و اون شنیدیم.حالا جومونگ با تیرکمون کار میکنه؟

خدمت مامان سپهر عزیز: سارا جون ببخشید که دیگه تماس نگرفتم باهاتون. این مدت خیلی سرم شلوغ بود. ضمنا محمد پوسترهاشو که دید گفت من این نمایش رو با مهد رفتم و اصلا خوشم نیومد. این شد که دیگه پیگیری نکردم.


نویسنده: محمد و مامان

بازی- کلام
محمد هنوز تو بازی هاش و مکالماتش با خودش میگه بانو زلیخا/ بانو آسنات

خوبه نمیذاشتم یوسف پیامبر رو ببینه.

اینم یه مکالمه دیگه تو بازیش(محمد هم مامانه، هم بچه):

-مامان؟    - بله عزیز دلم تپل مپلم     - میشه بریم بیرون؟  

اینا البته تحت تأثیر اینه که قراره تا شب باهاش حرف نزنم. چقدم که حرف نزدم البته.

نویسنده: محمد و مامان

نسکافه قدیمی

داشتم دنبال یه چیزی تو فایلام می گشتم که اینو دیدم. مستقیم از تو ورد کپی کردم.البته وسطاش تصاویر رو هم اضافه کردم.

برای خودم نسکافه درست کردم. امین توی پذیرایی مشغول دیدن تلویزیونه. محمد همون موقع برای بردن آب اومده بود بیرون. من رفتم از امین پرسیدم نسکافه میخوری؟ امین با سر جواب داد نه. لیوان رو بردم تو اتاق خودمون کنار کتابام گذاشتم و برای خاموش کردن چراغ برگشتم تو آشپزخونه. محمد اومده دنبالم.

میگه: مامان! بابا تو پذیراییه.

- خب؟

با تاکید بیش­ترگفت: بابا تو پذیراییه.

- خب داره تلویزیون میبینه.

- پس چرا لیوانو بردی تو اتاق؟

- برای خودم بردمش مامان.

 - چی بود؟

- نسکافه.

- منم میخوام مامان.

- عزیزم نسکافه شب برای بچه ها خوب نیست.(تو همینجوری زودتر از 12 نمیخوابی. نسکافه بخوری که من رسما بیچاره ام!) فردا صبح برا شما درست میکنم. باشه؟

دیدم خیلی ناراحت، در حال قبول کردنه. گفتم میخوای بیا یه کم بهت بدم. یه ذره نسکافه ریختم تو قاشق و خنک کردم و دادم بهش.

مامااااان خیلی خوشمزه ست.(یعنی خیلی بدی که نمیذاری من الان بخورم.)

- باشه فردا برات درست میکنم.

                                                                

- من بزرگ نشدم؟

 - چرا؟

- نه منظورم اینه که فعلا بزرگ نمیشم.

 – چرا؟

- یه سال دیگه میرم پیش دبستانی

 – چه اشکالی داره؟

 - خیلی طول میکشه؟

- میخوای برای پیش دبستانی که چی بشه؟

- هانیه اینا معلمش خیلی خوبه. حیاطشون انقد بزرگه که نمیدونی. اونجا چیزای بیشتری میدن. خمیر بازی، ... ولی یه کم آموزش.

- مگه مهد چطوره؟

- آموزشاش زیاده.

- آموزشای مهد زیاده؟

 - دو جور آموزش داریم. یکیشون کلامیه. یکی دیگشون کلامی نیست.

 - یعنی چی کلامی نیست؟

- ولی اون یکیاشو باید بلند جواب بدیم. اینجوری که نمیشه. آدم باید خیلی تلاش کنه که بتونه. باید انقد صدات بلنننننننند باشه تو آموزش کلامیمون. نمیشه که . باید صدامون یه کم کم باشه.(محمد داد زدن براش کار سخت و خسته کننده ایه)

کتابش پیش من بود، اومده برش داشته.

- میخوای ببریش، ببر مامان.

 -مگه معرفیش کردی؟

-نه. میخوام معرفی کنم. ولی اگه میخوای الان ببرش بعدا ازت اجازه میگیرم و میارم که معرفی کنم.

 (بعد از کمی فکر)- نه همینجوری هم میشه ببریش وقتی خواب رفتم.

– خیلی ممنون. بدون اجازه هم میشه ببرم؟

- آره. با اجازه. بدون اجازه. هر جور که دوست داری.

 

2/11/87 ساعت 11 شب

 

نویسنده: محمد و مامان

تو چت مینویسیم، نمیگیم.
من و امین مشغول بودیم با لپ تاپ هامون. محمد هم کنارمون داشت اختراع میکرد.

یه دفعه امین زد زیر خنده.

با تعجب نگاش کردم.

بابا: دارم با مهدی چت میکنم.

من: چی میگه؟

محمد: چی نوشته؟(با یه حالتی که داره اشتباه گفتاری منو تصحیح میکنه.)

نویسنده: محمد و مامان

فرزند سخنور من

بابا: امروز کلاس نداشتی؟

محمد: نه بابا، کلاس ژیمناستیک رو کنسل کردم. خیلی خوب شد.4 روز تعطیلی، 3 روز کلاس.

۸۸/۴/۱۳ عصر

- این آبِته. ببین چقد میزانش کم شده.

 ۸۸/۴/۱۳ شب

-کاش نقاش می­شدی.

-چرا؟

-چون طراحیت خیلی خوبه.

-طراحی من خوبه؟

- آره بابا. از منم بهتره.

 ۸۸/۴/۱۳ شب

-فردا چند شنبه ست؟

- یکشنبه.

- کاش جمعه بود.

-چرا؟

- چون تعطیل بود.شما و بابا راحت می­شدید از فعالیت. شما و بابا از فعالیت خلاص می­شدید.(خودش یکشنبه­ها هم تعطیله.)

 ۸۸/۴/۱۳ شب

 

وقتی داره حرفای بامزه میزنه، بلافاصله یه کاغذ و خودکار جور میکنم و مینویسم.

 اون شب متن­هایی رو که نوشته بودم براش خوندم. کلی با هم خندیدیم. مخصوصا به «کنسل کردم».

نویسنده: محمد و مامان

روزه

-محمد اون شیرین نارگیلی رو بیار برای من.

- بهتره بذاری بعد از افطار بخوری. (به محمد گفته بودم شاید امروز روزه بگیرم.)

-نه روزه نمیگیرم.

-چرا؟ روزه چیز خوبیه ها.من اگر به سن تکلیف برسم، همش روزه می­گیرم.

-نمیشه آدم همش روزه بگیره.

-خب، زیاد روزه می­گیرم.قبل از عید، بعد از عید، قبل از شهادت، بعد از شهادت....

-

نویسنده: محمد و مامان

نوشابه

محمد و باباش نوشابه خورای قهاری بودن تا این که تو مهد به محمد گفتن نوشابه بده و معده رو سوراخ میکنه. از اون روز به بعد دیگه نه خودش نوشابه خورد و نه اجازه داد کسی از اطرافیان بخوره.

دیروز ظهر بابا رفت کارخونه زمزم که یه مشکلی رو حل کنه. وقتی برگشت دو تا بسته 12 تایی نوشابه کوچیک سیاه و نارنجی بهش داده بودن. خب مسلما کسی اجازه نگاه کردن بهشون رو هم نداشت.فقط محمد میشد باهاشون بازی کنه. دیشب که بابا تا ساعت 2 مشغول کار بود، یه نوشابه خورده بود. صبح به من گفت بعد از مدتها نوشابه خوردم، خیلی چسبید. محمد خان که از خواب بیدار شد، بطری خالی نوشابه رو دید:

-          کی اینجا نوشابه خورده؟

-         

-          هر کی خورده کار بدی کرده.

نویسنده: محمد و مامان

فوتبالیست ها و نسل جدید
محمد در حال تماشای فوتبالیست ها:

 - مامااااااااااااااان سوبا گل زد. آخ جون.  

  سوبا رو تشویق کردم.

- مامان بزن قدش .

زدیم قدش، محکم تر از همیشه!

نویسنده: محمد و مامان

بوگیر خودکار
بابا: محمد یادت باشه برا ماشین یه بوگیر بخریم.  

محمد:باید یه بوگیر خودکار داشته باشیم.

بابا: بوگیر خودکار چیه؟   

محمد:یه دماغ آهنی داره که همش بو میکنه.هر وقت بوی بدی میاد اونو زود میگیره. درجه هم داره.بوهای بد رو احساس میکنه. دماغ نامرئی داره. 

مامان: ایشون یک عدد سنسور ِبو دارند، این سنسور در دو مدل موجود است:۱-آهنی ۲-نامرئی. 

۸۸/۴/۲/ ساعت ۹ شب در ماشین

نویسنده: محمد و مامان

نههههه.آقای فضانورد! ما رو ترک نکن :(

-اگه من فضانورد بشم، اینجا رو ترک میکنم.

-ما رو هم می بری؟

-نه. اما خبرت میکنم.(بازم ممنون که ما ر بی خبر نمیذاری!)بگم کیو خبر نمی کنم؟ سعید اینا رو.

من نمیدونم این محمد و هانیه چرا انقد با پسرعمه جونشون مشکل دارن. این حرفا بلافاصله از  بعد رفتن عمه نجمه است که با سعید اومدن خونه ما و پفک هندی آوردن که بچه ها(محمد و هانیه و سعید) با هم بخورن.

۸۸/۳/۳۱

نویسنده: محمد و مامان

اعتماد به نفس ِ پدرانه

جمعه در حال پخت ناهار:

-مامان بیا

-صبر کن برنج رو بپزم.

چند لحظه بعد:

-مامان بیا

- صبر کن گاز رو کم کنم.

....

-اااااااااه. مامان. شما همش داری غذا می پزی.

-خب باشه دگه بعد از این غذا، هیچی نمی پزم. از امشب شام نمی پزم.

-نه نگفتم که هیچ وقت غذا درست نکن. یه روز در میون.

- اون وقت اون روزایی که من غذا درست نمیکنم، شما چه کار میکنی؟

-خب معلومه.بابا منو می بره رستوران!!!!!!!!!!!!!!!!!

نویسنده: محمد و مامان

رنگ اصلی
-مامان چطور میشه سرمه ای درست کرد؟

-آبی و مشکی. مشکیش کمه ها.

-ماماااااااااان مداد مشکیم نیست.مامان چطور میشه سیاه درست کرد؟

- نمیشه درست کرد.

-مگه رنگ اصلیه؟

-نه

-پس چی؟

- همه رنگا با هم میشن سیاه.

-اوووووومممممممممم

 

نویسنده: محمد و مامان

دیکته فرمودند:

بچه همه سیارات پلوتو با قمرش،چارون هستند.

مادر منظومه شمسی خورشید، مشتری پدر سیارات است. زحل دوست او است.(اول می گفت زنشه!)اوووووف، نمی دونم دقیقا.ش خودش هم تو انتخاب نقش براشون گیج شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در ادامه جواب به خاله فاطمه که «ما رو هم سوار سفینه ات میکنی؟»: برای این که علی نترسه میخوام به هیچی برخورد نکنم. بقیه فضانوردا هم بیان کمکم که با هیچی برخورد نکنیم.(استفاده از خرد جمعی!!!)بچه م از فکر پسرخاله ش بیرون نمیاد.

اگر هم برخورد کردیم، به بقیه فضانوردا میگم چقد حواس پرتید. بعد هم با یه حالت هیجان و "من خیلی زرنگم"میگه: مامان فکر خوبیه ها! (نه بابا خرد جمعی چیه.به این میگن خرد آینده نگری! از اول کار به فکر اینه که اگه اتفاقی افتاد یکی رو مقصر معرفی کنه!!! دنبال شریک میگرده برای جرم احتمالی!!!)

نویسنده: محمد و مامان

نظر دهید.

 نمیذاره ننویسم این محمد.چند خط دیکته کرده که تو وبلاگ بنویسم. باشه برای بعد. فقط اومدم بگم که داشتم براش نظرات رو میخوندم رسیدیم به مطلب رستوران بدن ما که یک نظر داشت گفت مامان این چرا این جوریه؟ گفتم یه نظر داره. گفت پس عدد نداره چرا؟ قربونش بشم هر جا عدد نیست فکر میکنه نوشته نظر دهید و اون مطلب هیچ نطری نداره.

بعد رسیدیم به مطلب تغییر شغل میدهیم. یهو گفت آخ جووووووووووووووون. ۳ تا نظر.

مخلص کلام: خب نظر بدید دیگه. بچه از دیدن عدد بالای نظرات کلی ذوق میکنه

نویسنده: محمد و مامان

حق گرفتنی است، حتی از بابا و مامان!

جمعه(۲۹/۳/۸۸) به قصد خرید میوه و سیب زمینی و ... از خونه بیرون رفتیم. تو راه باباامین گفت بریم کارگاه یه چیزی برداریم و بعد بریم بذاریم شرکت. محمد طبق معمول شاکی بود. تو راه به باباش گفت بابا شما اومدی کارای خودت رو انجام بدی. به این که نمیگن گردش!! گفتیم خب گردش چیه؟ آخرش گفت یه پارکی چیزی. یه پارکی که ماشین سواری و قایق سواری و بازی بادی داشته باشه. میدونید که؟! پارک دزآب. باباش گفت حالا گرمه.نمیشه بریم. برگشتنی میبرمت. بابا اینو گفت که تمومش کنه.ولی برگشتنی مجبور شد ببردمون پارک دزآب. محمد خیلیییییی وقت بود میگفت بریم و ما هر بار به بهانه گرمای هوا (که البته بهانه نیست، واقعا گرمه) نه میگفتیم. وقتی داشتیم میرفتیم سمت پارک محمد گفت شاید شلوغ باشه اما اشکال نداره من شلوغی رو تحمل میکنم. اینو که گفت مردم از خنده. سعی میکرد هر جور شده خودش و ما رو توجیه کنه. این شد که یه پارک زوری رفتیم. بعدم بابا بهمون پیتزا داد و برگشتیم خونه.

اونجا دوست امین رو دیدیم. بعد از ما ازدواج کرده بودن. وقتی منتظر پسر اولشون بودن خونشون رفته بودیم. وقتی پسرشون دو سالش بود اومده بودن خونه ما و حالا با دو تا پسد تو پارک دیدیمشون. خانمش گفت ما هر هفته پارک میبریم بچه ها رو. با توجه به این که پارک از خونشون خیلی دور بود گفت هر بار یه جا میریم و همه پارکا رو میریم. فکر کنم باید بگم خوش به حال بچه هاشون. محمد هر بار باید کلی التماس کنه تا یه پارک بره!

پر حرفی بسه.نه؟ خدا رو شکر دوربین کوچیکه تو کیف دستی من بود و این عکسا رو به عنوان سند گرفتیم:

طبق برنامه ریزی خودش اول ماشین سواری:
ماشین سواری
آقا جلوتو نگاه کن

شادی
خوشحالی تو چشماش موج میزنه.

سرسره
سرسره بادی.آخ جوووووووون

قایق سواری
گاز بده بیا جلوتر

رفع عطش
انگار بابا راست میگفت گرمه. ولی به خوشیش می ارزه.

یه چرخ و فلک کوچولو، از اونایی که زمان بچگی ما تو کوچه ها میچرخید و بچه ها رو سوار میکرد، کنار بازی ها بود. محمد خواست سوار شه.اما چند دور که زد گفت خوشم نیومدددد. منم به آقاهه گفتم بگه دار بچم میخواد پیاده شه. دو تا عکس هم موجوده که به خاطر سرعت زیاد چرخش و سرعت کم دوربین قابل ارائه نمیباشند!

نویسنده: محمد و مامان

رستوران بدن ما

- بدن ما یه رستورانه. دهن آشپزخونه شه. شکم هم که میدونی!؟ روی میزاش مشتری ها غذا میخورن. غذایی که میخوریم، اول زبان کمی میچشدش. بعد میده به دندونای آسیا.وقتی آسیابش کردن زبون رو صدا میزنن، سریع میاد و به همه مشتری ها می ده.

منبع: ذهن خلاق محمدطلا         مکان: کنار سینی صبحانه            زمان:۳۱/۳/۸۸

پی گفتگو:

-اینو کی گفته که بدن ما یه رستورانه؟

-من. فکر کردم، خودم متوجه شدم.

نویسنده: محمد و مامان

همسر آقای زمین
-بگم زنِ زمین کیه؟

-بگو

- ماهه!

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
مدرسه و من
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
خاله فاطمه
بابا آب داد.
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
محمدابراهیم
علی و مهدی
زهرای مامان زهره
آرشام
دوستان خوزستانی
علیرضا
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.