تبليغاتX
محمد طلا - مرد شمشیری
حرف حساب
- مامان میدونی حرف حساب یعنی چی؟ یعنی حرفی که میشه حسابش کرد تو حرفای خوب.

نویسنده: محمد و مامان

جلوی چشم
محمد با سعید (پسرعمه ش) رفته بودن پایین بازی کنن. چند دقیقه بعد دیدم هیچ صدایی نمیاد. رفتم تو بالکن ندیدمشون. زنگ زدم از عمه پرسیدم خونه شمان؟ گفتن نه.

چند دقیقه بعد محمد و سعید اومدن بالا:

- بازیتون تموم شد؟

- نه. اومدم بالا که نگران نشی. جلوی چشم باشم. ما تو بالکن بالا بازی می کنیم. بدون که ما بالاییم. نیازی نیست نگران بشی.

قربونت برم من که انقد به فکر منی.(تو دنیای واقعی که نمیذاری بوست کنم. اینجا برات بوس میذارم.)

نویسنده: محمد و مامان

فرعی
شبکه تهران(به برکت ماهواره استانی) در حال پخش کارتون پوکویو بود.

مامان: پوکویو مهم ترین شخصیت کارتونه.

محمد(بین شوخی و لج) : نخیرم. فرعی ترین شخصیتشه.

- چی چی ترین؟

- فرعی. فرعی. فرعی. فرعی ترین.

- یعنی چی اون وقت؟

- یعنی اصلی نیست.

۸۸/۷/۱۵

نویسنده: محمد و مامان

اینترچنج!
چند وقتیه که بازی محمد و بچه های همسایه تو بالکن شده، کلاس زبان بازی!

دیروز بعد از بازی اومد و گفت:

من معلم کلاس زیان بودم. معلم اینترچیمز. میدونی چرا؟ چون مهدی بعد از لتس گو میره اینترچیمز. هانیه مدیر بود. خانم مدیر بود.(مدیر زبانکده خودش مَرده. برا همین تاکید داشت که هانیه خانم مدیر بود.) سعید هم کمک معلم بود.(ای یکی به خاطر اینه که معلم مدرسه شون یه کمک داره!) به بچه ها درس میدادم.(منظور همون عروسکا هستن!)

البته من بعد بهش تذکر دادم که اینترچمیز نیست و اینترچنجه!

نویسنده: محمد و مامان

تاریخ گذشته ها

- اگه کسی خواست علی رو اذیت کنه من نمیذارم نزدیکش بشه.

اگه علی کاری کنه که من اذیت بشم، من اذیتش نمیکنم چون خیلی دوسش دارم.

-  محمد ماهو نگاه کن.

- این ماهی که می­بینی قمر ماست. تعجب­آور نیست؟

- یعنی چی؟

- این ماهی که می­­بینی قمر زمینه. تنها قمر زمینه. یه سیاره هم بدون قمر هست. بابا اگه گفتی کدوم سیاره ست؟ نزدیک­ترین سیاره به خورشیده.

۱۳۸۸/۴/۱۸

- یه سایت بسازیم به اسم جالب­ترین­ها، سایت بهترین­­ها. نویسنده­اش رو هم بذار من باشم. خودم بهت می­گم.

(مامان:) - هلال احمر بازیش نصبیه؟

- خود به خود خواهد نصبید !

۱۳۸۸/۶/۱

- مامان می­دونی کیو از ماهیامون بیش­تر دوست دارم؟

- کی رو؟

- علی رو!

۱۳۸۸/۴/۲۹

(خاله فاطمه خونه ما بود. من تو آشپزخونه مشغول بودم. از خاله خواهش کردم اینو برام بنویسه تا یادم نره!)

- مامان وسایل کوچولوئیام رو نگه دار.

۱۳۸۸/۴/۲۹

-مامان یه گوساله دیدم، اما بزرگ بود.

- یعنی گاو شده بود؟

- نه. یه کم بزرگ بود. یعنی نوجوون بود.

راه قم –اهواز ۸/۵/۱۳۸۸

هادی یکی از بچه­های شرکته. یه بار که ماشین دست خودش و مهدی بود، برده بودنش کارواش(هادی و مهدی از شاگردای قدیمی باباامین هستن که الان تو شرکت کار می­کنن). بعد هم اومدن دنبال من و محمد.

هادی: یه کم از ماشینتون تعجب نکردی؟

محمد: نه.

- تمیز نشده؟

- تمیز شده ولی تعجب­آور نیست. بیش­تر خوش­حال شدم.

۱۳۸۸/۴/۱۶(تشخیص احساسات یکی از مهارت های لازم برای بچه هاست. خوشحالم که محمد این مهرات رو داره)

- خاله می­تونم یه کتابمو امانت بدم تا وقتی برگردی. تام و جری. اما یه جاهاییش خشنه. هشت پای قهوه­ای و اینا. اونجا رو برای علی نخون.

۱۳۸۸/۴/۳۰- ۱بامداد!

برام به قول خودش جدول ریاضی نوشته بود: 2000- 1 = من نوشتم 1999.

گفت غلطه. باید آخر ِ 1000 رو بنویسی. این که نوشتی آخر ِ هزاره؟ 

- بله.

پس درست نوشتی .

 ۱۳۸۸/۵/۸

شاید بعضی مطالب تکراری باشن. به هر حال امروز که داشتم وسایلم رو مرتب میکردم یه سری کاغذ پیدا کردم که تایپشون کردم و اینجا گذاشتم. گفتم بنویسمشون که فردا روز اول مدرسه است و با گزارش اون باید بیام.

نویسنده: محمد و مامان

بازی های کامپیوتری - دی وی دی
بازی های مرغی و مرغ داشته باشند که آنها رو باید بکشیم و به تخم مرغها نخوریم.

شما می دانستید که بازی مرغی ۳ به صورتی است که هم مرغ میخورید هم داغ می کنید. باید به صاعقه تیرتان هم توجه داشته باشید چون درباره اون باید زیاد ببینیدش. شما هم بهتره عکس مرغ رو که پایین صفحه ست ببینید. یادتون باشه که اگر داغ کنید موتورتان (موتور سفینه) خاموش خواهد شد. به یاد داشته باشید که اگر به تخم مرغها برخورد کنیم جانمان کم میشود. وقتی به یه جان رسید بدبختی نصیبتان میشود. اگر همان یه جانمان هم از دستمان برود بازی را باخته ایم.

بازی مرغی ای که ما داریم میگیم، به یاد داشته باشید که بیایید خونه مون و هر کی این مطلبی که در این وبلاگی که ما نوشتیمش آدرسمونم بتون میدیم.

مخالفت من با نوشتن آدرس خونه در وبلاگ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این مطلب با دیکته محمد نوشته شده. عین کلمات و جملات آقامحمدی که فردا روز اول مدرسه اش است!

نویسنده: محمد و مامان

حس قشنگ مادری
دیشب وقتی شکلات مایع ریخت رو پات، رفتی پاتو شستی. وقتی برگشتی گفتی مامان بگم چی شد؟ بالای دمپاییم هم شکلاتی شد. درش آوردم شستمش.

انقد قشنگ تعریف کردی با خنده، انقد با احساس گفتی مامان بگم چی شد؟ که حس کردم دوتا آدم هم سن و سالیم که دارن برا هم خاطره باحال تعریف میکنن و لذت میبرن از بودن با هم.

حس کردم چقد بزرگ شدی. چقد دوستت دارم. چقد ....... 

نویسنده: محمد و مامان

فواید بازی مرغی

مهدی و سعید پسر عمه های محمد هستن. مهدی میره کلاس پنجم و سعید ۱.۵ سال از محمد کوچیکتره. مهدی تو بازی گاهی یادش میره که محمد کوچیکتره و خشونتش زیاد میشه، هرچند محمد شکایتی نمیکنه. سعید از محمد کوچیکتره و همیشه نفر سوم ِمغضوب محمد و هانیه است. هانیه هم که معرف حضور هست. دخترعموی محمد که چهار ماه بزرگتر از محمده و چون نیمه اولیه این چهار ماه از امسال میشه یک سال.

خلاصه که محمد با سعید و مهدی زیاد جور نبود. منم بیشتر دوست داشتم با اونا باشه چون پسر هستن.

به برکت این بازی مرغی الان چنان روابط حسنه شده که من و عمه نجمه باورمون نمیشه. به قول عمه ش همه انرژی مثبتایی که این مدت فرستادیم یهو اثر کرده.

چند روزه اینا همش خونه همدیگه هستن. یا محمد خونه عمه ست و با سعید بازی مهدی رو نگاه میکنن یا سعید خونه ماست و داره بازی کردن محمد رو نگاه میکنه.

صبح که عمه اس ام اس داد میشه سعید بیاد پایین؟ از محمد پرسیدم گفت: بله که میشه. چرا نشه. بعد هم خودش زنگ زد و به سعید گفت بدو بیا. به عمه هم گفت سعید رو بفرست پایین. خیلی خوبه وقتی میاد. منو تشویق میکنه.

مکالمات محمد با عمه قبلا این شکلی بود: عمه نذار سعید بیاد خونه ما.

خلاصه که ما سرمست ازاین تحول روابط هستیم.

اینم چند نمونه از مکالمات سعید و محمد در حین بازی:

- یه چیزایی بهت یاد بدم.mamy میشه مامان یا همون مامانی.father نهdadyمیشه بابا یاهمون بابایی.(father یادگار آموزشای زبان مهده و dady مال کلاس زبانش) خواهر به انگلیسی میشه sister. برادر میشه brother.

بعد هم شعر cookies رو براش خوند و ترجمه کرد. خیلی قشنگ معنیش رو میگفت.

- مادر پدرمون رو از دست داده بودیم.من خواهرت. خواهرت که منم بهت گفتم که مادر پدرمون رو از دست دادیم. اگه تو از دستم رها شدی هم کشته میشی. جنگ فُزنا خیلی... . منم تو جنگ فُزنا شرکت میکردم.امروز جنگ فُزنا شروع میشه. خیلی باحاله. (نمیدونم چرا محمد نقش خواهر رو برا خودش درنظر میگیره. و چرا پدر و مادر رو از دست داده. باید نگران بشم؟ یا زیاد مهم نیست؟)

سعید: دستش درد نکنه.

محمد: دست ننه ش درد نکنه که به دنیا آوردش. (اینو از کجا یاد گرفته؟؟؟؟؟؟)

-سعید!  عمو ابراهیم ِ من که دایی شماها میشه اگه تیر سه تایی رو بگیره، میتونه چهارتاییشم کنه. (این جمله رو با کلی هیجان بخونید.)

محمد، سعید و بازی مرغی

نویسنده: محمد و مامان

بوس

محمد بعد از اتمام تلفن با عمه نجمه(عمه رفته بوده مهد و پیام مدیر مهد رو به محمد رسوند):

-مامان خانم چهارلنگ خیلی دلش برا من تنگ شده. گفته به شما سلام برسونم. گفته به شما بگم از طرفش منو ببوسی.

-حالا ببوسمت؟

-بله.

بعد هم صورتش رو آورد جلو که بوس کنم.

من:

اهمیت این مطلب و میزان عزیز بودن خانم چهارلنگ مدیر مهد محمد رو اونایی درک میکنن که از میزان تنفر محمد از بوس خبر دارن و میدونن محاله بذاره کسی بوسش کنه. حتی مربی نقاشی مهد رو دوست نداشت چون بوسش میکرد.

نویسنده: محمد و مامان

قابلیت - منکّس - بی خیال

تو راه برگشت از مهمونی افطار خاله من:

- به نسبت آکواریوم خاله فائزه اینا که تیره تره، مال ما خیلی هم روشن تره. این یکی از قابلیتای مال ماست.


یه پاشنه کش فلزی کوچیک داره.

- نور میزنه دیگه. بعد نوره توش منکّس میشه.

داره برا خاله نظر میذاره و طبق معمول همه شکلکای خوشگل رو ردیف میکنه.تازه متوجه شکلک عینک دودی شده.

- این چیه؟

-خونسرد.

گذاشت.

- بی خیاله. مطمئنم خاله خوشش میاد.

اصلا فکر نمیکردم بدونه معنی خونسرد و بی خیال یکیه.

نویسنده: محمد و مامان

تخرب

دیشب خونه باباجون محمد بودیم. قبل از رفتن محمد گفته بود شب با باباجون اینا بریم یه دور هیجان انگیز بزنیم. یه چیزی هم بخوریم. از این که این تصمیم چقد عجیبه بگذریم.چون مدتیه محمد اصلا حاضر نیست از خونه بریم بیرون.

بعد از افطار به عمه گفت و قرار شد هرکدوم به بابای اون یکی بگه. محمد رفت به باباجون گفت و بابا جون گفتن باشه.

وقت سوار شدن به ماشینا به عمه گفت:عمه شما اگه دوست داشته باشی میتونی بیای تو ماشین ما. عمه به باباش اینا گفت محمد منو دعوت کرده. محمد گفت اگه دوست داریا. یعنی اصلا زور و اجبار نیستا. هرجور خودت دوست داری.قربونش بشم که به همه اختیار و قدرت انتخاب میده.

از خونه که داشتیم دور شدیم، عمه گفت اِ اِ این خونه رو هم خراب کردن! محمد گفت تَخَرُّب یعنی چی؟
عمه گفت تخرب نداریم. تخریت داریم یعنی خراب کردن. و محمد جواب داد: آها. پس لابد من اشتباه شنیدم. من دیگه رسما داشتم شاخ درمیاوردم. تا حالا نشده بود بگم این کلمه رو اشتباه شنیدی و درستش اونه و قبول کنه.

مثلا از تو بخش آموزش زبان سی دی دورا و بازیگوش شنیده که باست یعنی سریع. وقتی من بهش گفتم که باست نیست و فاسته fast یا فست و تو کلاس زبان هم بهشون گفته بودن فست، قبول کرد. اما بعد که داشت به باباش میگفت گفت فست یعنی سریع. اما فاست یا باست هم همون معنی رو میده! یعنی نهایت کوتاه اومدنش در این حد بود!!!!

نویسنده: محمد و مامان

هوش من

-مامان شما تا حالا به نوع اسباب بازی هایی که برای من خریدی دقت کرده بودی؟

-(با سر بله).

- اگه فکری باشه رو هوش من تأثیر میذاره!

نویسنده: محمد و مامان

آقای در جریان!

فرستادمش یه چیزی ببره خونه عمه نجمه و بهش گفتم وقتی برگشتی این آش رو هم ببر برا عمو اینا.

هنوز از بالا نرسیده بود که عمه زنگ زد و جریان رو پرسید.محمر هم رسید و  در حال حرف زدن با تلفن، آش رو دادم دستش. راه افتاد که بره. تلفن رو قطع کردم. از خونه زیاد فاصله نگرفته بود. گفتم خونه عمو رضا، ها! برگشت و یه چشمک تحویلم داد و گفت: در جریان هستم!

نویسنده: محمد و مامان

خُ

تو برنامه کودک شخصیتای برنامه تصمیم گرفتن برن بستنی چوبی بخرن. محمد میگه: قیفی بگیرن. خوشمزه تره خُ(خو) قیفی.

توضیح: خُ یه کلمه/آوا/ یا یه چیز تو همین مایه هاست که خوزستانی ها ازش استفاده میکنن.میشه گفت به معنی "که" به کار میره.

اولین بار بود که محمد از این خُ استفاده میکرد. برای من خیلی جالب بود.

نویسنده: محمد و مامان

امام زمان

دیشب قبل از خواب کتاب داستان حضرت عیسی از سری پیامبران رو براش خوندم*. آخرش حضرت عیسی به آسمانها رفت. کتاب که تموم شد بهش گفتم حضرت عیسی با امام زمان میاد رو زمین. گفت شاید هم یکی یکی بیان.با هم نیان ! گفتم نه. خدا گفته روزی که امام زمان ظهور کنه، حصرت عیسی هم از آسمونا میاد باهاش.

گفتم وقتی امام زمان بیاد همه چی خوب میشه. گفت برا خیابونامون چه کار میکنه که خوب بشن؟ گفتم علمش انقد زیاده که بهمون یاد میده چه کار کنیم که شهرمون خوب و تمیز و سالم باشه. گفت همه درختا سبز میشه وقتی بیاد.(تحت تاثیر سبز شدن درخت خرما برای مریم، وقت تولد عیسی)

 گفت وقتی امام زمان بیاد من نجوم یادش میدم. بهش گفتم امام زمان علمش از همه آدما بیشتره. هر سوالی داشته باشی رو امام زمان جوابش رو بلده. گفت پس من همه سوالامو ازش میپرسم. بعد یه کتاب نجومی بزرگ درست میکنم که همه چی توش باشه.

گفت امام زمان بره خونه علی اینا. حضرت عیسی بیاد خونه ما. نه. برعکس. امام زمان بیاد خونه ما. حضرت عیسی بره خونه خاله اینا. که من همه سوالای نجومیم رو بپرسم.

خدای مهربان من! خودت کاری کن که پسرم از نزدیکان حضرت باشه. کاری کن که شایستگی نزدیکی با ایشون رو داشته باشه. کاری کن که نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیریش در دوران عدالت و حکومت ایشون باشه.

* کلی سانسوری داشت این کتاب. به خاطر مساله بارداری مریم بدون ازدواج و تعجب زنها از این اتفاق و این که بهش میگفتن تو که دختر پاکی بودی. همه این اتفاقات در دو سه جمله ساده خلاصه شد. امیدوارم حساس هم نشده باشه.

نویسنده: محمد و مامان

نظر گذاشتم.
محمد هر روز صبح که از خواب بیدار شد، یاد علی و خاله میکنه. میگه بریم تو وبلاگ خاله نظر بذارم.

امروز هم طبق معمول. بعد که متن رو گفت و من نوشتم، بهش گفتم من میرم لباسا رو پهن کنم. خودت گل و بوس بذار و رمز رو وارد کن و بفرست.

تو بالکن بودم. با کلی هیجان اومد و گفت مامان نظرم پست شد.(ارسال نظر و پست مطلب رو قاطی میکنه!) رمز رو خودم درست وارد کردم. اصلا نرفت تو صفحه رمز اشتباه. خودم همش رو زدم. گل هم گذاشتم. همه چیزایی که گذاشتم درست رفت و نشون داد.

هیجان و خوشحالیش قابل وصف نیست. کلی بالا پایین پرید و شادی کرد.

نویسنده: محمد و مامان

خشن ترین آدمی که تا حالا دیدی!
محمد چند وقته هم میگه من خشن ام.

تا به یه نفر میرسه به جای سلام میگه من خیلی خشنم ها.

دیشب باباش با یکی از همکاراش کار داشت و ما هم باهاش رفتیم دم خونه ش. ما تو ماشین نشسته بودیم. اون آقا در ماشین رو باز کرد تا با محمد و من سلام و علیک کنه. اولین و تنها جمله محمد همین بود: من خشن ترین آدمی هستم که تا حالا دیدی. مواظب باشا. این جمله رو با حالت حمله کاراته میگه.

یه بار گفت میدونی من چرا خشن شدم؟به خاطر علی.

و توضیح داد که برای دفاع از پسرخاله جانش خشن شده که کسی نتونه به علی چپ نگاه کنه!

حالا نمیدونم این یه نوع ابراز حسادت به علیه که در واقع هووی محمده که تا حالا تک نوه بوده یا به خاطر احساس مسئولیتیه که در قبال علی میکنه.

نویسنده: محمد و مامان

کمک

محمد رفته بود سوپری شنسل مرغ بگیره. وقتی برگشت گفت: خیلی گرم بود ها. گفتم: بشین برات شربت خاکشیر بیارم. وقتی آوردم گفت: به. روحیه ام خیلی خوب شد با شربت.

نگاه کردم دیدن پک شنسل سوراخ داره و به محمد گفتم لطفا برو عوضش کن. وقتی دوباره برگشت گفت من یه رازی از سوپری فهمیدم. اون کارتونا هست که روشون علامت استاندارد داره، از زیرش یه دونه شنسل جدید به من داد. سالم هم هست.

بعد هم گفت مامان یه بچه کوچولویی دم سوپری بود، میخواست درو باز کنه، نمیتونست. من کمکش کردم.اونم به من خندید.روحیه ام خیلی خوب شد.

نویسنده: محمد و مامان

هندبال فوت
-هندبال فوت بازیه. هند یعنی دست. فوتش هم مال دویدنه. توپ رو با دست می‌زنیم.

این جملات در حال بازی با توپ شیطونک کوچولویی که تازه خریدیم فرمودند.

نویسنده: محمد و مامان

I'm hot fast

داشتیم در مورد کلاس زبان و درساشون صحبت می‌کردیم.جلسه اول tinytalk 1B رو شهرکرد بودیم. گفتم اینا رو بلدی؟ گفت بله.اگه یکی بیاد که جلسه اولش باشه و ما مثلا جلسه چهارممون باشه، خانم از جلسه اول تا چهارم رو با اون کار می‌کنه. کلی تو دلم ذوق کردم برای این مثلا گفتنش و این مثال انتزاعی‌ای که زد.و ادامه داد می‌بینی خاننمون چقد خوبه! کلا با وجود بی‌میلی اولیه‌ای که به کلاس زبان داشت با این معلم عاشق کلاس زبان شد. متقابلا معلمش هم خیلی دوستش داره.

داشتیم در مورد همون درس اول که آب و هواست صحبت می‌کردیم. I'm wet یعنی خیس شدم. I'm hot یعنی گرممه. snowing یعنی سردمه. مطمئنی؟ با شوخی و خنده فراموشی خودش رو توجیه کرد و می‌گفت بله درسته. بعد از کمی یادش اومد و گفت I'm cold.

بعد حرف سی‌دی دورا شد که یه بخش آموزش زبان داره. کلمه fast رو از اونجا یاد گرفته. fast یعنی سریع.

- من به جای I'm cold میگم I'm fast یعنی من سریع‌ام.I'm hot fast یعنی هم گرممه، هم سریع هستم!

اولین جمله‌ای بود که خودش ساخت و من کلیییییی ذوق کردم و برای جمله دومش خندیدم.

نویسنده: محمد و مامان

ربات زیرآبی
داره تو حمام آب بازی میکنه و حرف میزنه:

- من یه ربات زیر آبی هستم!

با صدای رباتی بخونیدش!

نویسنده: محمد و مامان

نابویا
۱۵ اردیبهشت ۸۸:

نابینا

 ناشنوا

 نابویا

نویسنده: محمد و مامان

جومونگ مَرده
پشت یه ماشین نوشته بود: برنده سپاه جومونگ. من از بابای محمد پرسیدم یعنی چی؟ 

بابا گفت: من نمیدونم. جومونگ زنه یا مرده؟ i dont know

من: اِ تو هم نمیدونی؟

محمد: بابا مَرده.

بابا: خب چی کار میکنه؟

محمد: با تیرکمون کار میکنه.


توضیح: تو خونه ما هیچ کس جومونگ نگاه نمیکنه و اصلا نمیدونیم چی هست و کی نشونش میده؟؟؟ فقط اسمش رو از این و اون شنیدیم.حالا جومونگ با تیرکمون کار میکنه؟

خدمت مامان سپهر عزیز: سارا جون ببخشید که دیگه تماس نگرفتم باهاتون. این مدت خیلی سرم شلوغ بود. ضمنا محمد پوسترهاشو که دید گفت من این نمایش رو با مهد رفتم و اصلا خوشم نیومد. این شد که دیگه پیگیری نکردم.


نویسنده: محمد و مامان

بازی- کلام
محمد هنوز تو بازی هاش و مکالماتش با خودش میگه بانو زلیخا/ بانو آسنات

خوبه نمیذاشتم یوسف پیامبر رو ببینه.

اینم یه مکالمه دیگه تو بازیش(محمد هم مامانه، هم بچه):

-مامان؟    - بله عزیز دلم تپل مپلم     - میشه بریم بیرون؟  

اینا البته تحت تأثیر اینه که قراره تا شب باهاش حرف نزنم. چقدم که حرف نزدم البته.

نویسنده: محمد و مامان

نسکافه قدیمی

داشتم دنبال یه چیزی تو فایلام می گشتم که اینو دیدم. مستقیم از تو ورد کپی کردم.البته وسطاش تصاویر رو هم اضافه کردم.

برای خودم نسکافه درست کردم. امین توی پذیرایی مشغول دیدن تلویزیونه. محمد همون موقع برای بردن آب اومده بود بیرون. من رفتم از امین پرسیدم نسکافه میخوری؟ امین با سر جواب داد نه. لیوان رو بردم تو اتاق خودمون کنار کتابام گذاشتم و برای خاموش کردن چراغ برگشتم تو آشپزخونه. محمد اومده دنبالم.

میگه: مامان! بابا تو پذیراییه.

- خب؟

با تاکید بیش­ترگفت: بابا تو پذیراییه.

- خب داره تلویزیون میبینه.

- پس چرا لیوانو بردی تو اتاق؟

- برای خودم بردمش مامان.

 - چی بود؟

- نسکافه.

- منم میخوام مامان.

- عزیزم نسکافه شب برای بچه ها خوب نیست.(تو همینجوری زودتر از 12 نمیخوابی. نسکافه بخوری که من رسما بیچاره ام!) فردا صبح برا شما درست میکنم. باشه؟

دیدم خیلی ناراحت، در حال قبول کردنه. گفتم میخوای بیا یه کم بهت بدم. یه ذره نسکافه ریختم تو قاشق و خنک کردم و دادم بهش.

مامااااان خیلی خوشمزه ست.(یعنی خیلی بدی که نمیذاری من الان بخورم.)

- باشه فردا برات درست میکنم.

                                                                

- من بزرگ نشدم؟

 - چرا؟

- نه منظورم اینه که فعلا بزرگ نمیشم.

 – چرا؟

- یه سال دیگه میرم پیش دبستانی

 – چه اشکالی داره؟

 - خیلی طول میکشه؟

- میخوای برای پیش دبستانی که چی بشه؟

- هانیه اینا معلمش خیلی خوبه. حیاطشون انقد بزرگه که نمیدونی. اونجا چیزای بیشتری میدن. خمیر بازی، ... ولی یه کم آموزش.

- مگه مهد چطوره؟

- آموزشاش زیاده.

- آموزشای مهد زیاده؟

 - دو جور آموزش داریم. یکیشون کلامیه. یکی دیگشون کلامی نیست.

 - یعنی چی کلامی نیست؟

- ولی اون یکیاشو باید بلند جواب بدیم. اینجوری که نمیشه. آدم باید خیلی تلاش کنه که بتونه. باید انقد صدات بلنننننننند باشه تو آموزش کلامیمون. نمیشه که . باید صدامون یه کم کم باشه.(محمد داد زدن براش کار سخت و خسته کننده ایه)

کتابش پیش من بود، اومده برش داشته.

- میخوای ببریش، ببر مامان.

 -مگه معرفیش کردی؟

-نه. میخوام معرفی کنم. ولی اگه میخوای الان ببرش بعدا ازت اجازه میگیرم و میارم که معرفی کنم.

 (بعد از کمی فکر)- نه همینجوری هم میشه ببریش وقتی خواب رفتم.

– خیلی ممنون. بدون اجازه هم میشه ببرم؟

- آره. با اجازه. بدون اجازه. هر جور که دوست داری.

 

2/11/87 ساعت 11 شب

 

نویسنده: محمد و مامان

تو چت مینویسیم، نمیگیم.
من و امین مشغول بودیم با لپ تاپ هامون. محمد هم کنارمون داشت اختراع میکرد.

یه دفعه امین زد زیر خنده.

با تعجب نگاش کردم.

بابا: دارم با مهدی چت میکنم.

من: چی میگه؟

محمد: چی نوشته؟(با یه حالتی که داره اشتباه گفتاری منو تصحیح میکنه.)

نویسنده: محمد و مامان

فرزند سخنور من

بابا: امروز کلاس نداشتی؟

محمد: نه بابا، کلاس ژیمناستیک رو کنسل کردم. خیلی خوب شد.4 روز تعطیلی، 3 روز کلاس.

۸۸/۴/۱۳ عصر

- این آبِته. ببین چقد میزانش کم شده.

 ۸۸/۴/۱۳ شب

-کاش نقاش می­شدی.

-چرا؟

-چون طراحیت خیلی خوبه.

-طراحی من خوبه؟

- آره بابا. از منم بهتره.

 ۸۸/۴/۱۳ شب

-فردا چند شنبه ست؟

- یکشنبه.

- کاش جمعه بود.

-چرا؟

- چون تعطیل بود.شما و بابا راحت می­شدید از فعالیت. شما و بابا از فعالیت خلاص می­شدید.(خودش یکشنبه­ها هم تعطیله.)

 ۸۸/۴/۱۳ شب

 

وقتی داره حرفای بامزه میزنه، بلافاصله یه کاغذ و خودکار جور میکنم و مینویسم.

 اون شب متن­هایی رو که نوشته بودم براش خوندم. کلی با هم خندیدیم. مخصوصا به «کنسل کردم».

نویسنده: محمد و مامان

روزه

-محمد اون شیرین نارگیلی رو بیار برای من.

- بهتره بذاری بعد از افطار بخوری. (به محمد گفته بودم شاید امروز روزه بگیرم.)

-نه روزه نمیگیرم.

-چرا؟ روزه چیز خوبیه ها.من اگر به سن تکلیف برسم، همش روزه می­گیرم.

-نمیشه آدم همش روزه بگیره.

-خب، زیاد روزه می­گیرم.قبل از عید، بعد از عید، قبل از شهادت، بعد از شهادت....

-

نویسنده: محمد و مامان

نوشابه

محمد و باباش نوشابه خورای قهاری بودن تا این که تو مهد به محمد گفتن نوشابه بده و معده رو سوراخ میکنه. از اون روز به بعد دیگه نه خودش نوشابه خورد و نه اجازه داد کسی از اطرافیان بخوره.

دیروز ظهر بابا رفت کارخونه زمزم که یه مشکلی رو حل کنه. وقتی برگشت دو تا بسته 12 تایی نوشابه کوچیک سیاه و نارنجی بهش داده بودن. خب مسلما کسی اجازه نگاه کردن بهشون رو هم نداشت.فقط محمد میشد باهاشون بازی کنه. دیشب که بابا تا ساعت 2 مشغول کار بود، یه نوشابه خورده بود. صبح به من گفت بعد از مدتها نوشابه خوردم، خیلی چسبید. محمد خان که از خواب بیدار شد، بطری خالی نوشابه رو دید:

-          کی اینجا نوشابه خورده؟

-         

-          هر کی خورده کار بدی کرده.

نویسنده: محمد و مامان

فوتبالیست ها و نسل جدید
محمد در حال تماشای فوتبالیست ها:

 - مامااااااااااااااان سوبا گل زد. آخ جون.  

  سوبا رو تشویق کردم.

- مامان بزن قدش .

زدیم قدش، محکم تر از همیشه!

نویسنده: محمد و مامان

بوگیر خودکار
بابا: محمد یادت باشه برا ماشین یه بوگیر بخریم.  

محمد:باید یه بوگیر خودکار داشته باشیم.

بابا: بوگیر خودکار چیه؟   

محمد:یه دماغ آهنی داره که همش بو میکنه.هر وقت بوی بدی میاد اونو زود میگیره. درجه هم داره.بوهای بد رو احساس میکنه. دماغ نامرئی داره. 

مامان: ایشون یک عدد سنسور ِبو دارند، این سنسور در دو مدل موجود است:۱-آهنی ۲-نامرئی. 

۸۸/۴/۲/ ساعت ۹ شب در ماشین

نویسنده: محمد و مامان

نههههه.آقای فضانورد! ما رو ترک نکن :(

-اگه من فضانورد بشم، اینجا رو ترک میکنم.

-ما رو هم می بری؟

-نه. اما خبرت میکنم.(بازم ممنون که ما ر بی خبر نمیذاری!)بگم کیو خبر نمی کنم؟ سعید اینا رو.

من نمیدونم این محمد و هانیه چرا انقد با پسرعمه جونشون مشکل دارن. این حرفا بلافاصله از  بعد رفتن عمه نجمه است که با سعید اومدن خونه ما و پفک هندی آوردن که بچه ها(محمد و هانیه و سعید) با هم بخورن.

۸۸/۳/۳۱

نویسنده: محمد و مامان

اعتماد به نفس ِ پدرانه

جمعه در حال پخت ناهار:

-مامان بیا

-صبر کن برنج رو بپزم.

چند لحظه بعد:

-مامان بیا

- صبر کن گاز رو کم کنم.

....

-اااااااااه. مامان. شما همش داری غذا می پزی.

-خب باشه دگه بعد از این غذا، هیچی نمی پزم. از امشب شام نمی پزم.

-نه نگفتم که هیچ وقت غذا درست نکن. یه روز در میون.

- اون وقت اون روزایی که من غذا درست نمیکنم، شما چه کار میکنی؟

-خب معلومه.بابا منو می بره رستوران!!!!!!!!!!!!!!!!!

نویسنده: محمد و مامان

رنگ اصلی
-مامان چطور میشه سرمه ای درست کرد؟

-آبی و مشکی. مشکیش کمه ها.

-ماماااااااااان مداد مشکیم نیست.مامان چطور میشه سیاه درست کرد؟

- نمیشه درست کرد.

-مگه رنگ اصلیه؟

-نه

-پس چی؟

- همه رنگا با هم میشن سیاه.

-اوووووومممممممممم

 

نویسنده: محمد و مامان

دیکته فرمودند:

بچه همه سیارات پلوتو با قمرش،چارون هستند.

مادر منظومه شمسی خورشید، مشتری پدر سیارات است. زحل دوست او است.(اول می گفت زنشه!)اوووووف، نمی دونم دقیقا.ش خودش هم تو انتخاب نقش براشون گیج شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در ادامه جواب به خاله فاطمه که «ما رو هم سوار سفینه ات میکنی؟»: برای این که علی نترسه میخوام به هیچی برخورد نکنم. بقیه فضانوردا هم بیان کمکم که با هیچی برخورد نکنیم.(استفاده از خرد جمعی!!!)بچه م از فکر پسرخاله ش بیرون نمیاد.

اگر هم برخورد کردیم، به بقیه فضانوردا میگم چقد حواس پرتید. بعد هم با یه حالت هیجان و "من خیلی زرنگم"میگه: مامان فکر خوبیه ها! (نه بابا خرد جمعی چیه.به این میگن خرد آینده نگری! از اول کار به فکر اینه که اگه اتفاقی افتاد یکی رو مقصر معرفی کنه!!! دنبال شریک میگرده برای جرم احتمالی!!!)

نویسنده: محمد و مامان

نظر دهید.

 نمیذاره ننویسم این محمد.چند خط دیکته کرده که تو وبلاگ بنویسم. باشه برای بعد. فقط اومدم بگم که داشتم براش نظرات رو میخوندم رسیدیم به مطلب رستوران بدن ما که یک نظر داشت گفت مامان این چرا این جوریه؟ گفتم یه نظر داره. گفت پس عدد نداره چرا؟ قربونش بشم هر جا عدد نیست فکر میکنه نوشته نظر دهید و اون مطلب هیچ نطری نداره.

بعد رسیدیم به مطلب تغییر شغل میدهیم. یهو گفت آخ جووووووووووووووون. ۳ تا نظر.

مخلص کلام: خب نظر بدید دیگه. بچه از دیدن عدد بالای نظرات کلی ذوق میکنه

نویسنده: محمد و مامان

حق گرفتنی است، حتی از بابا و مامان!

جمعه(۲۹/۳/۸۸) به قصد خرید میوه و سیب زمینی و ... از خونه بیرون رفتیم. تو راه باباامین گفت بریم کارگاه یه چیزی برداریم و بعد بریم بذاریم شرکت. محمد طبق معمول شاکی بود. تو راه به باباش گفت بابا شما اومدی کارای خودت رو انجام بدی. به این که نمیگن گردش!! گفتیم خب گردش چیه؟ آخرش گفت یه پارکی چیزی. یه پارکی که ماشین سواری و قایق سواری و بازی بادی داشته باشه. میدونید که؟! پارک دزآب. باباش گفت حالا گرمه.نمیشه بریم. برگشتنی میبرمت. بابا اینو گفت که تمومش کنه.ولی برگشتنی مجبور شد ببردمون پارک دزآب. محمد خیلیییییی وقت بود میگفت بریم و ما هر بار به بهانه گرمای هوا (که البته بهانه نیست، واقعا گرمه) نه میگفتیم. وقتی داشتیم میرفتیم سمت پارک محمد گفت شاید شلوغ باشه اما اشکال نداره من شلوغی رو تحمل میکنم. اینو که گفت مردم از خنده. سعی میکرد هر جور شده خودش و ما رو توجیه کنه. این شد که یه پارک زوری رفتیم. بعدم بابا بهمون پیتزا داد و برگشتیم خونه.

اونجا دوست امین رو دیدیم. بعد از ما ازدواج کرده بودن. وقتی منتظر پسر اولشون بودن خونشون رفته بودیم. وقتی پسرشون دو سالش بود اومده بودن خونه ما و حالا با دو تا پسد تو پارک دیدیمشون. خانمش گفت ما هر هفته پارک میبریم بچه ها رو. با توجه به این که پارک از خونشون خیلی دور بود گفت هر بار یه جا میریم و همه پارکا رو میریم. فکر کنم باید بگم خوش به حال بچه هاشون. محمد هر بار باید کلی التماس کنه تا یه پارک بره!

پر حرفی بسه.نه؟ خدا رو شکر دوربین کوچیکه تو کیف دستی من بود و این عکسا رو به عنوان سند گرفتیم:

طبق برنامه ریزی خودش اول ماشین سواری:
ماشین سواری
آقا جلوتو نگاه کن

شادی
خوشحالی تو چشماش موج میزنه.

سرسره
سرسره بادی.آخ جوووووووون

قایق سواری
گاز بده بیا جلوتر

رفع عطش
انگار بابا راست میگفت گرمه. ولی به خوشیش می ارزه.

یه چرخ و فلک کوچولو، از اونایی که زمان بچگی ما تو کوچه ها میچرخید و بچه ها رو سوار میکرد، کنار بازی ها بود. محمد خواست سوار شه.اما چند دور که زد گفت خوشم نیومدددد. منم به آقاهه گفتم بگه دار بچم میخواد پیاده شه. دو تا عکس هم موجوده که به خاطر سرعت زیاد چرخش و سرعت کم دوربین قابل ارائه نمیباشند!

نویسنده: محمد و مامان

رستوران بدن ما

- بدن ما یه رستورانه. دهن آشپزخونه شه. شکم هم که میدونی!؟ روی میزاش مشتری ها غذا میخورن. غذایی که میخوریم، اول زبان کمی میچشدش. بعد میده به دندونای آسیا.وقتی آسیابش کردن زبون رو صدا میزنن، سریع میاد و به همه مشتری ها می ده.

منبع: ذهن خلاق محمدطلا         مکان: کنار سینی صبحانه            زمان:۳۱/۳/۸۸

پی گفتگو:

-اینو کی گفته که بدن ما یه رستورانه؟

-من. فکر کردم، خودم متوجه شدم.

نویسنده: محمد و مامان

همسر آقای زمین
-بگم زنِ زمین کیه؟

-بگو

- ماهه!

نویسنده: محمد و مامان

تغییر شغل می دهیم.

مامان دیگه از جهانگردی اومدم بیرون. نمیخوام جهانگرد بشم. میخوام فضانورد علمی بشم.

این تصمیم مهم البته قبلا گرفته شده بود اما اعلام اون به مامان ساعت ۱ بامداد ۲۵/۳/۸۸ انجام شد.

 

دوستای قدیمی میدونن که محمد اول میخواست نجار بشه تا یه جعبه بزرگ بسازه، خونه بسازه و ....

بعد با دیدن جهانگرد تو سی دی شهر موشها تصمیم گرفت جهانگرد بشه.

و تازگی با عشقی که به نجوم پیدا کرده و کتابی که درباره منظومه شمسی براش خریدیم و هر شب یه صفحه شو میخونم، تصمیم گرفته فضانورد بشه. هر شب هم موقع خوندن کتاب  میگه کاش الان فضانورد بودم که میرفتم به ....(همون سیاره یا قمر سیاره ای دارم براش میخونم.)

تصمیم نداشتم براش کتاب بخرم اما نمیدونید با چه عشقی همه برنامه های علمی نجومی تلویزیون رو نگاه میکرد. از هیچ کدوم نمیگذشت.تا این که تو نمایشگاه کتاب اهواز براش دو تا کتاب خریدم. هر شب هم فقط یه عنوان یک صفحه ای براش میخونم که زود تموم نشه و خوب تو ذهنش بمونه.

یواشکی بگم که من و باباش عاشق نجوم بودیم و هر دو تو دوران نوجوانی یه فعالیتهایی هم داشتیم.

نویسنده: محمد و مامان

تحلیل سیاسی کودکانه اما کاملا درست

بعد از دیدن تصاویر آشوب های تهران در اخبار ۲۶/۳/۸۸:

کره زمینمون رو خراب کردن!

چند دقیقه بعد:

من میگم کاش میرحسین موسوی و احمدی نژاد شرکت نمیکردن که این اتفاقا نمی افتاد. من خیلییییییییی ناراحتم.

نویسنده: محمد و مامان

مامان به کی رای میدی؟!!!
انقد برگه دور و بر کامپیوتر هست که شیرین زبونی محمد با تاریخ و ساعت روش نوشتم که نمیدونم اول کدوم رو ثبت کنم. این چند نمونه شه:

۱۰/۳/۸۸ ساعت ۱۰ شب بعد از شام:

- انتظار دارم یه پسری ببینم که رو تختش خوابیده.

- منظورت منم؟

-بله.مگه من چند تا پسر دارم؟

-من فکر کردم یکی از ده ها پسر رو میگی!

جینگول با من شوخی میکنه و خودش میخنده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۱/۳/۸۸ ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر:

-مامان شما به کی رأی میدی؟احمدی نژاد،موسوی،رضایی،مممممم یکی دیگم بود. ۴ نفر بودن ریاست جمهوری.میرحسین موسوی، محمود احمدی نژاد،حسین رضایی. اون یکی کی بود مامان؟

-کروبی

- به کدوم رأی میدی؟ احمدی نژاد،موسوی،رضایی،کروبی؟

-

به تاریخ دقت کنید، تازه تبلیغات شروع شده بود وگرنه الان اطلاعات بچم از من هم بیشتره و تازه نامزد مورد نظرش رو انتخاب کرده و سعی میکنه من و باباش رو متقاعد کنه بهش رأی بدیم.میگه چون رییس جمهوره بهش رأی بدین!!! حال کردین استدلال رو!

وقتی خیلی اصرار میکنه بهش میگم مسایل سیاسی به بزرگترا مربوط میشه. و اصلا مستقیم بهش نگفتم به کی میخوام رای بدم. یه بار تو تلفن گفتم دارم به رضایی فکر میکنم. دیشب به باباش میگه:

-بابا! مامان داره فکر میکنه به رضایی رأی بده!

منو میگی

نویسنده: محمد و مامان

کانون پرورش فکری کودکان

امروز رفتیم کانون و بعدش اومدیم خونه. اما یه خبر جالب و خوب: ثبت نام شدم. به همین سادگی.کلاس سفالگری اسم نوشتم.سه شنبه ها.

کانون پرورش کوی استادان دانشگاه چمران ثبت نامش کردم. بعد از نوشتن اسمش و چرخیدن تو فضای کانون بیرون اومدیم.تو دانشگاه سوار اتوبوس شدیم و رفتیم بانک رفاه. می خواستیم یه حساب کودک و نوجوان باز کنیم و عیدی های محمد رو بذاریم توش. کارمند بانک، مامان نیما پوراحمد دوست مهد محمد بود. و گقت اون حساب کودک برا یه دوره خاصی بوده و دیگه حساب کودک باز نمی کنیم.دوباره سوار اتوبوسای دانشگاه شدیم و اومدیم دم در. بازم از شانس خوب محمد یه اتوبوس برای خونه گیرمون اومد و با اتوبوس شرکت واحد برگشتیم خونه.

انقدر به محمد خوش گذشت که وقتی بهش گفتم تو وبلاگت بنویس رفتی کانون حسابی استقبال کرد و بعد از مدتها افتخار داد و خودش مطلب رو گفت که من بنویسم.وقتی تو راه داشتیم در مورد این که خیلی وقته وبلاگ ننوشته حرف میزدیم، گفت یادش به خیر. گفتم یاد چی؟ گفت اون وقتا که تو وبلاگ می نوشتم. صد ساله که چیزی ننوشتم.

محمد برای اولین بار با راهنمایی مامان، خودش شربت نعنا درست کرد که خیلی هم خوشمزه شد.

محمد یه کار خوب هم کمک مامان انجام داد.رفت توی حمام و قالیچه ای که کثیف شده بود رو شست. بعد هم خودش حمام کرد و اومد بیرون.

زرد نور به زرد کمرنگ آفتاب می گویند.کمرنگ ترین زرد جهانه. اینم اسم رنگ جدید، اختراع محمد طلای من!

این قلب و گلا کار محمده!

نویسنده: محمد و مامان

20.1

از وقتی ترازوی دیجیتال اومده تو خونه ما، من و محمد روزی شونصد بار وزن می کنیم.من به امید کم شدن وزنم و محمد به امید بیشتر شدن وزنش.شده بهانه ای برای من و باباش که راضیش کنیم بیشتر بخوره.

وزن محمد ۱۹.۵ به بالاست. فعلا تلاش ما اینه که به ۲۰ برسه.

-مامان بیا ببین چند شدم.(با کلی هیجان)

-بیست ممیز یک.

-(با کمی تعجب)ممیز؟

(خواستم براش بگم اون نقطه یعنی ممیز که خودش گفت)

یعنی بیست و یک دهم؟

-بله(آیکون یه مامان بسیار ذوقزده)

-من فکر کردم یعنی بیست و هزار!

 

قربونش بشم هر بار هم که میخواد عددی مثل ۲۰.۴ رو به من گزارش بده میگه بیست و چهار دهم. بعد متوجه میشه ممکنه چه اشتباهی پیش بیاد میگه بیست ممیز چهار.

باور بفرمایید من تا اون موقع در مورد ممیز چیزی بهش نگفته بودم.احتمالا از روی عدد خوانی های قبلی من و باباش فهمیده جریان این نقطه چیه.

-------------------------------------------

با یه روز تأخیر تولد محمد مهدی جون، هم استانی عزیزمون رو به خودش و مامان و باباش و همه کسایی که دوستش دارند تبریک میگیم.

اینم یه گل با بستنی برای محمد مهدی گل که تو هوای گرم خوزستان بخوره و خنک شه

نویسنده: محمد و مامان

خواب خوشگل

ساعت یه ربع به ۸ صداش کردم که بیدار شو. اصلا هم نگفتم که پاشو بریم مهد.

-امروز که نمی خوام برم مهد.

- نمیخوای بریم ببینی کلاس تابستونیا از کی شروع میشن؟

-خب معلومه. از یکِ تیر!

هرچی هم استدلال کردم که من باید برم سر کار. رییسم اخراجم میکنه. یه نگاهی بهم انداخت که برو بابا. مامان خانم خودت میدونی رییست باباست و اخراجی در کار نیست!

بعد هم دوباره خوابید. من هم با اشک و آه همسر و رییس عزیز رو بدرقه کردم. جاروبرقی رو زدم و خونه رو مرتب و تمیز کردم و کامپیوترم رو روشن کردم و به کارم مشغول شدم.

ساعت یه ربع به ۱۰ وسط صدای آهنگ صدای محمد اومد که میگفت مامان بیا.

رفتم خدمتش:

-به خانم چهارلنگ یه ظرف خوشگل دادیم هدیه. من هم براش توضیح دادم. این یه قسمتش بود.

- خواب دیدی؟

- آره، خیلی خوشگل بود.(با یه احساس شادی و لبخند به لب از خوابش یاد میکرد.)

جریان اینه که محمد از وقتی از قم برگشتیم به زور رفته مهد و من هر روز بهش گفتم جمعه جشن مهده و دیگه تموم میشه. صبح بین خواب و بیداری یادش بود که دیروز جشن بوده و طبق قرار، امروز مهدی در کار نیست. و احتمالا از نظر ایشون روزهای آینده هم همینطور.باز خوبه مشتاق کلاسای تابستون هست. جواب یکِ تیرش برام خیلی جالب بود. همون موقع استدلال کرده که خب به اینا میگن کلاس تابستونی.الانم که بهاره. پس از یکِ تیر اونا شروع میشن و مامان داره الکی میگه. پس ادامه خواب!

در مورد جشن و این که چرا محمد نمیخواست بره مهد و فیلمی چهارشنبه سر ما درآورد میام و مینویسم ان شاء الله.

نویسنده: محمد و مامان

پسر خاله

محمد طلای ما پسر خاله شد.

پسر خاله

 

محمد میگه علی صفر۰ سالشه یعنی نوزاده!

محمد و علی

 

نویسنده: محمد و مامان

داریم میریم به قم!

از دیروز قرار بود چمدون رو دربیاریم و لباسا رو بذاریم توش. دیروز بعد از ظهر رفتیم بیرون. شب که داشتیم از خونه باباجون برمیگشتیم، من آرزو میکردم محمد خواب بره تو ماشین و محمد با ثبات قدم و عزمی جزم میگفت من نمیخوابم که رفتیم خونه کمکت کنم چمدون رو دربیاریم.به قول خودش من همیشه دوست دارم کمک کنم. از اونجایی که بابای محمد چند روزیه تو مود درک احساسات ناگفته ست (:::) تو راه گفت بریم دور بخوریم؟ منم که ته دلم دوست داشتم اما به زبون نیاورده بودم، گفتم بریم. خدا میدونه بدون هرگونه قصدی که با طولانی شدن مسافت محمد خوابش ببره. آخه هر وقت با این نیت میریم دور میخوریم محمد جون نمیخوابه! بله دیگه. خوش به حال من شد همه جوره. همه دور خوردیم.هم وقتی رسیدیم خونه محمد خواب بود.

اما امروز صبح:

باباش رفت و من تازه در خونه رو بسته بودم که

محمد گفت سلااااااام. 

- سلام. من دیشب چمدون رو درنیاوردما. گذاشتم که صبح شما بهم کمک کنی.

 -خیلی کار خوبی کردی برای من مامان. واقعا از خوشحالی سرمست شد با این کار من!

------------------

-مامان امروز چندشنبه است؟

-۵شنبه؟

-یعنی فردا میریم؟

- بله

-چه بد.

-چرا؟

-کاشکی امروز میرفتیم.

 

------------

 

الانم که نشستم پای کامپیوتر برای تایپ شیرین زبونی ای که یادم رفت:

-(با شکایت)مامان شما وقتی از خواب بیدار میشی میری پای کامپیوتر؟ اول صبح؟

-نه

-مامان شما چرا از صبح تا شب پای کامپیوتری؟

-برای اینکه من کارم با کامپیوتره(آخه وبلاگ بازی هم کاره؟!)

-اوه. آخه من میخوام شهر موشها ببینم، نمیشه.

-----------------------

دیروز رفتیم دو تا وسیله بازی برای پسرخاله  توراهی محمد خریدیم. یکیش رو به محمد گفتم هدیه شما باشه. اون یکی رو به سفارش مامان گرفته بودم و بهش گفتم این هدیه مامان جونه برای نی نی خاله. محمد دومیه رو دوست داشت و میخواست اون از طرف خودش باشه.امروز صبح که بیدار شده میگه:

-مامان هدیه من بهتر از هدیه مامان جونه. آخه مال من سه تاست!

هدیه مامان جون

هدیه محمدهدیه محمد- از اون ور

بچه م انقد فکر کرده تا یه راهی پیدا کرده که خودشو قانع کنه و بپذیره اون بزرگه از طرف مامان جون باشه.

_________________________________________

ساعت 10:50 : مامان من دلم برا هانیه تنگ میشه (با اشکهای روان)

-میخوای امروز همش باهاش بازی کنی؟

-کاشکی امروز جمعه بود؟ که از صبح تا شب باهم بازی میکردیم.

-به زنعمو میگم هانیه از مدرسه که اومد با هم بازی کنید.

- هانیه ظهرا میخوابه.

-بهش میگیم امروز بیاد بازی.

نویسنده: محمد و مامان

عدد پایانی
محمد خیلی به اعداد و شمارش علاقه داره. بعد از یادگرفتن صد و هزار و میلیون از من میپرسید بعد از میلیون چند میشه؟ یا می پرسید آخرین عدد چنده؟ بهش میگفتم عددا خیلی زیادن.آخر ندارن. عددهای بعد از میلیون اسم ندارن. و ..... با جوابهای دیگه ای تو همین مایه سعی میکردم مفهوم بی نهایت و نمایش علمی اعداد رو براش زمینه سازی کنم.

اون شب که جریان بالشان هاش رو نوشتم، در ادامه صحبت میگه:

-هزار سال پیش ِ پیش ِ پیش،میلیون سال پیش،عدد پایانی[ سال پیش]، هیچی وجود نداشت. حتی این بالش*، حتی فلز**، حتی چوب***، حتی نقره****،حتی ....، حتی خدا هم نبود.

- نه عزیزم خدا همیشه بوده، حتی وقتی هیچی وجود نداشت خدا بوده.

عدد پایانی رو معادل بی نهایت ریاضی به کار برد، قربونش برم.

 

*:بالش چون مثلا سرمون رو بالش بود برای خوابیدن!

**:تختش فلزیه.

***:اتاقش پر از چوب درخت و حصیره.

****:یه سکه دارم که دورش نقره است و وسطش طلا. تازه دادم قاب گرفتن و میندازم گردنم. برای محمد خیلی جالبه.

نویسنده: محمد و مامان

بندپایان ها

-مامان هزارپا بندپایانه.بندپایان ها بدنشون از چند قسمت تشکیل شده.

- عزیزم.بندپایان ها اشتباهه. هزارپا یه دونه بندپا ست. همشون میشن بندپایان یا بندپاها.

قبول کرد و ادامه داد اما برای جمع بستن نمیتونست بگه بندپایان و میگفت بندپایان ها.

- محمد وقتی میخواهیم بگیم یه بالش، میگیم یکی. اما وقتی چند تا بالش باشه میگیم بالش ها. «ها» رو برای این میگیم که چند تا هستند. میشه به جای «ها» بگیم «ان».

هرچی گشتم مثالی اون موقع به ذهنم نرسید از کلمه ایکه با «ان» جمع بسته بشه برای همینم گفتم:

-میشه بگیم «بالشان ها»

محمد از خنده غش کرد تا این کلمه رو شنید. حسابی خندیدیم با هم.

و بعد هم در ادامه سخنرانی و گزارش آموخته هاش در مورد بند پایان دیگه نگفت بندپایان. همش میگفت «بندپاها»

_____________________________

از مثال من،«بالش»، کاملا مشخه که این مکالمه شب، وقتی من در تلاش بودم که محمد بخوابه و هر دو رو تختش دراز کشیده بودیم انجام شد.

نویسنده: محمد و مامان

اولین جمله حکیمانه

محمد میدونه من نور رو خیلی دوست دارم. وقتی پرده ها رو کنار میزنه، نظر من می پرسه تا ازش به خاطر این نورباران تشکر کنم.

امروز ظهر برق رفت و محمد پرده ها رو کامل کنار زد و نور خورشید حسابی ما رو روشن کرد و محمد اولین جمله خودش رو گفت:

-مامان یه جمله بگم؟

- بگو

- راحتی در نور است.(و بعد از کمی مکث)

و راجتی در کار است.(با همین لحن کتابی)

مامان این ضرب المثل رو به هانیه میگم.(منظور نیم ساعت بعد بود که با هانیه میخواستیم بریم جشنی که بعدا در موردش مینویسم!)

حالا تصویر ذهنی محمد از راحتی چیه که این ضرب المثل رو ساخت من نمیدونم!

-----------------

عکسای جشن خاطرات انقلاب و جشن مدرسه هانیه و معصومه رو آماده کردم. ان شاء الله به زودی گزارش تصویری رو میذارم.

نویسنده: محمد و مامان

درباره من
من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!!
من -مامان محمد- این وبلاگ رو برای پسر گلم ساختم تا هر چی دوست داره بنویسه.
جمله های قرمز (یا زرد) رو خودش گفته و من کلیدها رو نشونش دادم و تایپ کرده.جمله های صورتی رو گفته و من نوشتم.جمله های بنفش رو هم من بدون اجازش نوشتم.
نظرات دیگران خیلی خوشحالش می کنه!!
لطف کنید توی نظرات محمد رو مخاطب قرار بدید که من عینا براش بخونم.!!!
ممنونیم که سر زدین!
********
این قالب رو من تو اولین روزای سال 1388 با استفاده از عکسا و نقاشی های محمد درست کردم و به عنوان یه عیدی مجازی به پسر گلم هدیه میدم.




موضوعات وبلاگ
اختراعات من
کارهای خوب من
شیرین زبونی های من
گذشته ها
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
کتاب کودک
اسمایلی های من
کودکانه عمو پورنگ
دایی علیرضا
آجی معصومه- دخترعمو
هانیه جون- دخترعمو
سالار و مامانش
آقا مهدی
هایکو
بلاچه-پرنیان
به خاطر خودم میگی؟-حسین
دل آرام
سارا
آرش
ماهان و نیکان
ایلیا
دیبا و پرند
سایت کودک
ریحانه
امیرعلی
آرین
علیرضا
تینا و سینا
نوید
ماه تی تی- سارا و علی
پویان
ایلیا-حس قشنگ مادری
روبین
باران
پگاه و پارسا
کیان و کیارش
هیراد
کیارش و کسری
پگاه ، پویا و پایا
کیانا و رایان
ستایش
نسیم
مهدیار
جمعمون جمعه- دایی بهنام
ليست وبلاگ‌های به روز شده
مانا و مانیا
عرشیا
زهرا
امیرمهدی
امیرحسین
پارسا و پریسا
محمدمهدی
آراد
ستایش
عسل
تندیس
کامیار
ایلیا- ماهی کوچولو
ایلیا-یادداشتهایی برای پسرم
آئین
کیارش
ارشیا
فاطمه سادات
مهدیار ِ مامان ثمانه
آندیا عسلی
نیما-شیرپسر
وندا و هانا
ثنا
مانی
باران
امیر و آذین
نورا
آراد2
شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها
رادین
آرش
**ابوالفضل و زینب**
نی نی سایت
فاطمه سادات خانم
شایا و آنیتا
میثم
محمدامین
امیرمحمد
زهراسادات
صدرا
دنیا و دانیال
آراد3
محمدعلی
امیرحسین2
فاطمه و سارا
محمد-بهارنارنج
ارشیای مامان هاله
سپهر ِ مامان اعظم
نازنین فاطمه
آریا
حسام الدین
سارا و محمد
دوستان خوزستانی
آرین
موژان
آرتیمان
آیلین
امیرعباس
ایلیا
فرشته های مهربون
رضا
کیارش
ارغوان
محمدمهدی
سپهر
نوید
نیکان
یونا
امکانات

  RSS  

این قالب توسط زهراسادات نوری،مامان سید محمد با استفاده از تصاویر و نقاشی های محمد طراحی شده است.