دوشنبه گذشته باباامین با پسرعموی من اومدن خونه که نیم ساعت بعد محمد رو ببریم کلاس زبان. وقتی رفتیم پایین پیش ماشین، محمد جلوی در عقب ایستاد که آقا محمدرضا عقب نشینه.به محمد رضا گفتم برو جلو. محمد منتظر همچین فرصتیه که من بشینم پیشش تو ماشین.
محمدرضا اون شب موند خونه ما. فردا صبح بابا و محمد و محمد رضا با هم رفتن و من موندم خونه. داشتم نگاه میکردم ببینم محمد چی کار میکنه. دیدم سریع رفت و نشست جلو کنار بابا.
نتیجه:
اگه من باشم، دوست داره پیش من بشینه.جلو که نمیشه بیاد و مجبوره عقب بشینه.اما وقتی کسی هست که میشه اونو فرستاد جلو دیگه از این خواسته ش نمیگذره.
اگه نباشم، دوست داره جای من بشینه. به این حالت خیلی علاقه داره و با یه غرور و کلاسی میره میشینه جلو که نگو.
اینم یه عکس ماشینی
پ.ن:مامان فرشته های مهربون یه وبلاگ درست کردن به اسم شکلکهای کوچولو،برای وبلاگ کوچولوها که با کپی ، پست میشه به راحتی ازشون استفاده کرد.
این چند نمونه از شکلکها به انتخاب و با توضیحات محمد:
جادوگر رنگین کمان، به افتخار شبکه ۵،برنامه رنگین کمان:


برای بقیه میگفت چیزی ننویس. همین جوری بدون نوشته خوشگلن.