محمد و باباش نوشابه خورای قهاری بودن تا این که تو مهد به محمد گفتن نوشابه بده و معده رو سوراخ میکنه. از اون روز به بعد دیگه نه خودش نوشابه خورد و نه اجازه داد کسی از اطرافیان بخوره.
دیروز ظهر بابا رفت کارخونه زمزم که یه مشکلی رو حل کنه. وقتی برگشت دو تا بسته 12 تایی نوشابه کوچیک سیاه و نارنجی بهش داده بودن. خب مسلما کسی اجازه نگاه کردن بهشون رو هم نداشت.فقط محمد میشد باهاشون بازی کنه. دیشب که بابا تا ساعت 2 مشغول کار بود، یه نوشابه خورده بود. صبح به من گفت بعد از مدتها نوشابه خوردم، خیلی چسبید. محمد خان که از خواب بیدار شد، بطری خالی نوشابه رو دید:
- کی اینجا نوشابه خورده؟
- 
- هر کی خورده کار بدی کرده.
نویسنده: محمد و مامان
|