<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> محمد طلا - مرد شمشیری</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/</link>
<description>من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!! </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Nov 2009 07:39:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سیدمحمد در مدرسه</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سه شنبه خودم برای بردن کیک ها و تابلو رفتم مدرسه. با معلمش هم میخواستم صحبت کنم. وقتی رسیدم بچه ها تو حیاط داشتن ورزش میکردن. شعرای خیلی قشنگی برای ورزش داشتند. از محمد میخوام که بخونه و براتون بنویسم بعدا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;گل من در حال ورزش&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/madrese/1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 365px; HEIGHT: 706px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;عزیز مامان&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/madrese/2.jpg&quot; width=365 height=1202&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;محمد و مدرسه&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/madrese/3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از مسایلی که میخواستم با معلمش مطرح کنم این بود که وقتی محمد خوب مشق ننوشته یا بی دقتی کرده باهاش برخورد کنه. قبل از این که بگم، خودش گفت &quot;ببخشید من گاهی با محمد برخورد میکنم. چند روز پیش رنگ آمیزی رو خوب انجام نداد. بهش گفتم از رنگ آمیزیت راضی نیستم. پاکش میکنم، دوباره با دقت رنگ کن. خیلی بهش برخورد و گریه کرد. بهش گفتم چیزی نشده که. دوباره بهتر رنگش کن. فکر کنم از این که بهش گفتم از کارت راضی نیستم ناراحت شد. انتظار نداشت همچین چیزی بشنوه. چون من خیلی بهش میگم تو نابغه کلاسمی و...&quot; خیالش رو راحت کردم که من از این برخوردها خیلی هم راضیم. احساس کردم میخواد یه وقت من ناراحت نشم. بهش گفتم که من از بچگی که محمد به خاطر خوشگلی و روابط اجتماعی خوبش مورد توجه همه بوده، نگران این مساله بودم. من و باباش سعی میکنیم بهش اینو یاد بدیم که باید تلاش کنه. بهش گفتم انقد همه جا میگن باهوشه که من نگران اینهمه توجه هستم. میخواستم از شما خواهش کنم که اگه اشکالی تو کارش بود اغماض نکنید و بهش تذکر بدید. خیلی خوشحال شدم که تو این مساله مثل هم فکر میکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مورد مشق ها هم پرسیدم که گفت انتظارم اینه که همون روز انجام بدن تکلیف رو.اما اگه حالشون خوب نبود اشکالی نداره تا دوشنبه هم انجام بدن(شنبه و سه شنبه درس جدید نشانه ها رو یاد میگیرن.)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 07:39:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ک مثل کیک کاکائویی، ک مثل ...</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>قرار بود کیک شکل کفشدوزک به قنادی سفارش بدم، تماس که گرفتم هزینش حدود ۳۵۰۰۰ تومن میشد(بچه های کلاس و کادر دفتری و معلما ۴۱ نفر بودن). برا این که کار پرهزینه رایج نشه و بدعت ایجاد نکرده باشیم تو مراسم ساده کلاس، این کار رو نکردیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جاش کیک کاکائویی آماده آشنا خریدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;کیک ها&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/kaf-keyk/k%20(0).jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای تابلوی نشانه های کلاس هم یه صفحه حرف ک آماده کردم و یه سری بسته شامل برچسب، کفشدوزک و کشمش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;نشانه کـ ک&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/kaf-keyk/k%20(1).jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;نشانه کـ - ک و ۶ تا مثال با شکل برای تابلوی کلاس&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;بسته های آماده شده&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/kaf-keyk/k%20(2).jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;۲۶ تا بسته ای که برای بچه ها آماده کردم.&lt;BR&gt;محتویات هر بسته: یه برچسب نوشته و تصویر(قابل رنگ آمیزی) ِ یه کلمه دارای ک / یه کفشدوزک کوچولوی چوبی / ۳تا کشمش&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;برچسب کبوتر-&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/kaf-keyk/k%20(3).jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;بسته برچسب کبوتر از نزدیک&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;برچسب کبوتر- پشت&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/kaf-keyk/k%20(4).jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;کشمش های کبوتره! و برچسب توضیحی که رو همه بسته ها چسبوندم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;کیک ها و بسته ها&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/kaf-keyk/k%20(5).jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;بسته ها رو بین کیک ها تو کارتون گذاشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;نشانه کـ ک&quot; align=baseline src=&quot;http://tsnco.com/zsn/m-t/kaf-keyk/k%20(6).jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;یادم اومد محمد یه سفارش خاص داده بود برا تابلو و اصلاحش کردم. کی متوجه تغییر شد؟؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تصاویر و توضیحات هر کدوم از بخشای این تابلو رو تو ادامه مطلب میذارم. دوست داشتید مراجعه کنید و ببینید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدرسه و من</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعد از اینکه &lt;A href=&quot;http://sinoshin.blogfa.com/cat-17.aspx&quot; target=_blank&gt;خانم شین تو وبلاگشون بخشی رو برای کلاس اولی ها اختصاص دادن&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://vandahanna.blogfa.com/post-174.aspx&quot; target=_blank&gt;طرح تحول وبلاگی گلناز جون&lt;/A&gt; به نظر رسید ایده هایی که برای آموزش حروف الفبا برای پیش دبستانی ها و کلاس اولی ها به ذهنم میرسه یا از جایی کش میرم، تو وبلاگ بنویسم. برا همین یه موضوع اختصاص میدم با عنوان &quot;مدرسه و من&quot; و مطالب مدرسه ای رو تحت اون قرار میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولیش که درس م بود که &lt;A href=&quot;http://mohamad-tala.blogfa.com/post-235.aspx&quot; target=_blank&gt;توضیح دادم&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دومیش: برای درس ک هست. رفته بودم یه مغازه تزییناتی که کفشدوزکای چوبی کوچولو رو دیدم، هر کدوم ۱۰۰ تومن. خوشم اومد و گفتم برای درس ک خوبه. ۲۵ تا گرفتم. یه روز که محمد حالش خوب نبود و خودم بردمش مدرسه، به معلمش گفتم درس ک با من. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کم کم فکر کردم خب حالا چی کار کنم؟ دیدم کلوچه هم خوردنیه و ک داره. اول خواستم کلوچه شوشتری درست کنم. دیدم من اهلش نیستم و تنبل تر از این حرفام! بعد گفتم میرم از سوپری کلوچه میخرم. بعد دیدم بسته های کلوچه ها بزرگ هستن. اگرم بخوام کوچیک بگیرم که خودم بسته بندی کنم ممکنه خشک بشه. بعدم اگه با کفشدوزک تو یه بسته بذارمش خوب نیست. دو تا بسته درست کنم برا هر نفر، بازم حالب نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد متوجه شدم کیک دو تا ک داره. نمیخواستم کیکای کوچولوی سوپری رو بخرم و بدم به بچه ها. به ذهنم رسید یه کیک بزرگ قنادی سفارش بدم و ببرم مدرسه. اما گفتم نه بابا. درد سرش زیاده. داشتم شوخی شوخی به بابای محمد میگفتم که گفن خیلی خوبه. زنگ بزن میرداماد سفارش بده. این شد که قضیه جدی شد. برا کیک ایده های مختلفی به ذهتم رسید. یکی این که کیک شکل حرف ک باشه. اما احتمالا سخته و شاید خوب درنیاد. ولی شکل کفشدوزک باشد داشته باشن تو آلبومشون. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتیجه این شد که فعلا قراره یه کیک شکل کفشدوزک سفارش بدیم و روز درس ک که سه شنبه یا چهار شنبه همین هفته میشه ببریم مدرسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ان شاءالله این ایده عملی که شد، عکساش رو میذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سومین ایده ام رو تو یه پست دیگه مینویسم!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 07:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس العمل</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>محمد زیاد حرفی نمیزنه از عضو چهارم خانواده. از اون روز تا الان دو تا واکنش نشون داده:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- من: محمد میدونی الان خواهر یا برادرت کجاست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;آره.&lt;/FONT&gt; با دست به شکم من اشاره کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- آفرین. برا همین شکم من بزرگ شده دیگه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;FONT color=#990099&gt; آره ولی خاله شکمش تغییری نکرده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا عزیزم. شکمش خیلی بزرگ شده بود. شما شاید یادت نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;آره. شاید حواسم نبوده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- یادم رفت&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt; برا نوشتن اون اومده بودم که اولی رو هم نوشتم.اما هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ یادآوری شده- محمد: &lt;FONT color=#990099&gt;مامان، مادر لنا &lt;STRONG&gt;هم&lt;/STRONG&gt; بارداره.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- لنا کیه؟ همون که از می می نگهداری میکرد؟(کارتون من و خواهرم که جمعه ها تو برنامه فیتیله پخش میشه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;FONT color=#9900cc&gt; آره همون. می می هم برگشت به سیاره خودش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقت کنید که این مورد ۲ اولین باریه که بدون مقدمه خودش در مورد بارداری من صحبت کرده. همین امروز صبح بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درک و ایثار  پسر بزرگ من</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;- محمد خونه آقابزرگ نمیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;FONT color=#990099&gt;چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون بابا حالش خوب نیست. نمیشه بریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;تاکسی بگیریم ما بریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- برو از بابا اجازه بگیر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;نه این یه پیشنهاد بود. بابا خوابه. نمیخوام بیدارش کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خب بدون اجازه بابا که نمیشه بریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;پس راهش اینه که نریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و رفت مشغول بازی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درک و فهم محمد بیشتر از من بود که سعی داشتم باباش رو بیدار کنم و بریم خونه پدربزرگم. با وجودی که خیلی دوست داشت بریم و با پسردایی من بازی کنه، خیلی راحت پذیرفت و به خاطر استراجت و خواب باباش از مهمونی گذشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 17:49:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه خبر مهم</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>- محمد ابزار رو از تو هال جمع کن. منم برم نماز بخونم، بعد خبر مهم رو بهت بگم.(از ظهر بهش گفته بودم که امروز یه خبر مهم میخوام بهت بدم.)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقه بعد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- محمد نماز من تموم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;کار منم تموم شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بریم تو اتاقت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت بریم تو پذیرایی که من گفتم نه تو اتاقت که خوب همو ببینیم. میخواستم حواسش به چیزی پرت نشه.(صبح که مدرسه بود اتاقش رو حسابی مرتب کرده بودم که خیلی خوشحال شده بود و بهش گفته بودم هدیه من به مناسبت روز خانواده ست.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو اتاق محمد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;خبرو بگو.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- هویجت رو بخور کامل بعد بگم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- امروز چه روزیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;روز ازدواج امام علی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- با کی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;حضرت فاطمه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اسم امروز چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;روز امام علی&lt;/FONT&gt;(با شک)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه. روز ِ خانواده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;روز خانواده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خانواده ما چند نفره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- (با انگشت ۳)&lt;FONT color=#990099&gt; تری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- سه نفر. خبر مهم اینه که قراره ۴ نفر بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد کاملا بهت زده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;چی جوری؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خدا میخواد به شما یه خواهر یا برادر بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;کِی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چند ماه دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;کاش همین امروز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;آخه امروز یه روز خاصه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خب روزی که خواهر یا برادر شما به دنیا بیاد هم یه روز خاصه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;نه. امروز بهتر بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از کمی ادامه داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;FONT color=#990099&gt; اگه خواهر بود مریم یادت نره ها&lt;/FONT&gt;.(قبلا با هم به این نتیجه رسیده بودیم که اسم مریم قشنگه.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اگه پسر بود که نمیشه اسمشو بذاریم مریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;راستی. نمیشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ریز مکالمات یادم نمیاد. اما محمد گفت امیرعرفان و من گفتم ما یه خانواده ایم و باید با هم تصمیم بگیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;شما چه اسم پسری دوست داری؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بیشتر از همه محمد که اسم شما رو گذاشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;خب نمیشه که محمد بذاریم. وقتی صدا میکنی محمد دوتامون میاییم. دو تا مون هم فامیلمون مرعشیه. محمد مرعشی بگی هم دوتامون میاییم. فقط میشه بگی کوچیکه و بزرگه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بحث همچنان ادامه داشت و به این نتیجه رسید علی هم نمیشه چون اسم پسر خاله شه . وسطای صحبت هم یه بار گفت &lt;FONT color=#990099&gt;داداشم&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد کمی در مورد حسام حرف زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد بهش گفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-حالا یه هدیه داری. چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt; مرتب کردن؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- نه. به مناسبت این که داری داداش میشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;چی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- الان میارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;FONT color=#990099&gt; باشه. من چشامو می بندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد یه بازی ماهیگیری براش آوردم.و الان مشغول بازی با اونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صداقتانه: این بازی ماهیگیری رو یکی از مهمونای جشن تولد دو سال پیشش براش آورده بود که چون براش زود بود، من برش داشته بودم و امروز بهش دادم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرانه: خیلی خوشحال شدم که گفت کاش امروز بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 15:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جامدادی مدرن تر</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فرمایشات محمد بعد از خوندننطرات پست &lt;A href=&quot;http://mohamad-tala.blogfa.com/post-234.aspx&quot; target=_blank&gt;جامدادی مدرن&lt;/A&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;کاشکی من حامدادی ای اختراع کنم که هر چی آوردی جلوش، حتی صورتتم اوردی جلوش باز شه، چیزاتو بذاری توش. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt;اما اینم خوب نیست.بهترش هم وجود داره. تا دستتو آوردی جلوش، هز چی دستت بود رو ازت بگیره و بذاره تو جامدادی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 14:28:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدیه تولد</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>آقا محمد که وبلاگ ما رو میخونن و نظرات سازنده ای هم میدن، این کار زیبا رو به عنوان هدیه به محمد دادن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 314px; HEIGHT: 208px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;هدیه تولد&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1257909279.jpg&quot; width=498 height=298&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;محمد ما که خیلی خوشش اومد از دیدنش و دستور داد بذارم تو وبلاگش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خیلی ممنون آقا محمد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 14:19:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>م مثل سید محمد مرعشی، مثل موز، مثل ...</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه روز صبح داشتم وبلاگ &lt;A href=&quot;http://vandahanna.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;گلهای گلدون&lt;/A&gt; رو میخوندم. در مورد &lt;A href=&quot;http://vandahanna.blogfa.com/post-170.aspx&quot; target=_blank&gt;یکی از کارای خلاقانه ای که برا وندا جون انجام داده بود&lt;/A&gt;، نوشته بود. من از این کارا خوشم میاد و با خودم فکر کردم به معلم محمد پیشنهاد بدم از این فعالیتا داشته باشیم. همون روز ظهر با معلمش تماس گرفتم برا یه کار دیگه که معلمش گفت تصمیم گرفتیم هر حرفی رو که یاد میدیم، بچه ای که اون حرف رو تو اسمش داره، یه چیزی برا بقیه بیاره. کیکی، شکلاتی، چیزی برا همه بیاره. امروز درس ما &quot;م&quot; بوده و فردا نوبت محمد جونه. بهش گفتم کاش فرصت بیشتری داشتم اما باشه تا فردا یه کاری میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلی با محمد تو اینترنت گشتیم و تصاویر کلمه های &quot;م&quot; دار که بشه رنگ آمیزی شون کرد پیدا کردیم و چند تا برگه آ۴ برچسبی آماده کردیم. به باباامین هم گفتیم که اگه میتونه به تعداد ۲۵ تا موز بخره. بابا هم لطف کرد و یه عالمه موز خوب خرید که ۲۵ تا موز عالی از توشون جدا کردم. شب که محمد خوابید برچسبا رو با پانچ سوراخ کردم و با نوارهای تزیینی و یه کم ورق آلومینیوم به موزا وصلشون کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;همه موزها&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tsnco.com/zsn/m-t/mim-moz/moz1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=مادر align=baseline src=&quot;http://www.tsnco.com/zsn/m-t/mim-moz/moz2.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;پشت برچسب ها&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tsnco.com/zsn/m-t/mim-moz/moz3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا صبح بعد از این که محمد با سرویس رفت مدرسه، با باباامین رفتیم و موزا رو به کمک مربیشون تحویل دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;موزهای آماده &quot; align=baseline src=&quot;http://www.tsnco.com/zsn/m-t/mim-moz/moz4.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸درس &quot;م&quot; رو خوندن و یکشنبه ۱۷ آبان این سبد رفت مدرسه محمد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 06:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جامدادی مدرن</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>فرزند تکنولوژیک من: &lt;FONT color=#990099&gt;مامان کاش جامدادیم جوری بود که وقتی دستمو می بردم جلوش، خودش درش باز میشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن اختراع نتیجه تنبلی آدماست. محمد من از تنبلی این که در جامدادیشو باز نکنه، مداداشو میندازه تو کیفش! بعد هم به نتیجه بالا رسیده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 07:41:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
