<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> محمد طلا - مرد شمشیری</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/</link>
<description>من 19 آبان 1382 ساعت 13:45 اومدم تو این دنیا!!! </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 07:32:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>امروز رفت مدرسه. فردا هم میره؟</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه عصر بهش گفتم اگه میخوای از اتاقت بیای بیرون باید مرتبش کنی و از این به بعد سلام کنی به همه(باباش خیلی رو ای ساله حساسه و محمد هم خیلی کم سلام میکنه) و به حرف گوش بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اول به بازی گذروند اما شب دیگه مرتب کرد و کمی هم غر غر کرد که کمرم درد گرفت و اینا. اما تقریبا همه اسباب بازیا رو جمع کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامانم هم تو تلفن کلی بهم گفت نباید اعصاب خودت رو خرد کنی، به خاطر تو راهیت. منم تصمیم گرفتم دیگه داد نزنم و بی خیال بشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه ناهار رفتیم پارک و بعد هم رفتیم خونه داییم و با پسر داییم که هم سن خودشه بازی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب ساعت ۸ رفتیم برای خواب. ساعت ۱۰ دیگه خواب رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز صبح ساعت ۶ صداش کردم. ۶:۵، ۶:۱۰، ۶:۱۵ هم صداش کردم. بعد هم باباش چند باری صداش کرد. تلویزیون رو روشن کرده بودم. ساعت ۶:۳۰ یواش یواش از تختش بیرون اومد و اومد نشست تو هال، جلوی تلویزیون. چند دقیقه بعد رفت عینکش رو آورد. صبحانه آوردیم و من و باباش شروع به خوردن کردیم. براش دو تا لقمه نون پنیر درست کردم. برداشت و خورد. ۶:۴۵ بهش گفتم لباسات رو بنده. رفت آوردشون(بند سیار داخل خونه بود.) و یواش یواش شروع کرد به پوشیدن. حواسش به تلویزیون بود. میتونم بگم به جز دو بار که باباش بهش گفت زودتر و عجله کن ، هیچ عجله ای نکردیم بهش. بهش گفتم اگه میخوای دسشویی برو بعد شلوار بپوش. گفت نه. اصلا اصرارش نکردم. چند دقیقه بعد دیدم پاشد رفت دسشویی و خیلی زود هم اومد بیرون و سریع دستاش رو شست و اومد شلوارش رو پوشید. این فرآیند وقتی قبل از خوردن صبحانه باشه بسیااااار با کندی انجام میشه. ساعت ۷ تقریبا آماده بود. رف دم در دید سرویس نیومده . اومد شیرش رو خورد. پنجشنبه که سرویس اومد و محمد باهاش رفت، باباامین به راننده گفت برا شنبه خودم تماس میگیرم باهاتون. ما هم دیدیم نیومد، محمد با باباش رفت مدرسه. ساعت ۷:۲۰ زنگ درو زدن. باز کردم دیدم راننده سرویسشونه. میگه ماشین خراب شد. من آژانس گرفتم اومدم دنبال بچه ها. گفتم محمد رو باباش برد. اونم سریع رفت که به بقیه بچه ها برسه. واقعا برای این مسئولیت پذیری راننده سرویسشون خدا رو شکر میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینم از جریان ما. امروزم زنگ زدم یکی دیگه از مراکز مشاوره آموزش و پرورش. احتمالا تو همین هفته یه وقتی بهم میدن که برم. شماره منو گرفت که اگه مراجعه کننده ای نیومد به من زنگ بزنه و من برم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونم برا بیدار شدن محمد باید خیلی زمان در نظر بگیرم. مثل امروز که نیم ساعت طول کشید تا از تختش بلند شد، اما همیشه نمیشه این کارو کرد. اگه مثل ۵شنبه من نیم ساعت دیر بیدار شدم، نباید بره مدرسه؟؟؟؟ اصلا این پسر من معنی سریع رو نمیفهمه. شایدم لج با من و باباشه، بس که ما بدو بدو میکنیم. چیزی که اوایل زندگی برای خود من هم خیلی اعصاب خوردی بود. محمد هم کاملا برعکس خیلی آروم و آهسته است. حتی شمرده حرف میزنه. از صدای بلند بدش میاد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه چیز دیگه هم از مدرسه بگم: صبح به معلمش اس ام اس دادم لطفا از محمد بپرسید چرا ۵شنبه نیومد مدرسه. میخوام بدونم خوابش میومده یا دلیل دیگه ای داره. هنوز سند نشده بود، جواب داد که باشه چشم. انقد این پیگیری معلمش رو دوست دارم که نگو. سرویسش رو هم گفتم. واقعا خدا رو از ته دل شکر میگم برا این مدرسه. و میدونم همه اینا از مسئولیت پذیری مدیرشونه.سه شنبه مدیرشون زنگ زده برا احوالپرسی محمد که ۱۰ روزه نیومده مدرسه. خدایا شکرت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه چیز دیگه یکی از دلایل نرفتن محمد شاید همین بیماری باشه، هم داروها و بی حالی بعد از مریضی و هم خود ده روز مدرسه نرفتن، تنبلش کرده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شایدم چهارشنبه که رفته دیده خیلی عقب افتاده از بچه ها و همین باعث شده دلش نخواد بره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شایدم با راننده سرویسش مشکل داره و وقتی صبح بهش میگیم پاشو الان آقای عمرانی میاد، دوست نداره بره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه این شایدا احتمالشون خیلی کمه. هم معلمش میگه از همه باهوش تره و زود یاد میگیره درسو. هم کلی از راننده سرویس تعریف میکنه. اما به هر حال اینا هم احتمالاتی هستن که باید بررسی کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 07:32:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدی که کنسل شد.</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;میخواستیم پنجشنبه آینده برا محمد جشن تولد بگیریم. بچه های فامیل و دوستای وبلاگی رو هم دعوت کنیم. اسما رو که نوشتم حدود ۱۰۰ تا مامان و بچه میشدن. امـــا انقدر این چند روز اذیت کرده و اعصاب من و باباشو به هم ریخته که کاملا منصرف شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز زنگ زدم مشاوره آموزش و پرورش اولین وقتی که داشت سه شنبه ۲۶ آبان بود. وقت گرفتم اما باید زودتر یه جایی رو پیدا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز محمد صبح بلند نشد و مدرسه نرفت. الان تو اتاقشه و داره بازی میکنه. اجازه بیرون اومدن از اتاق نداره. فقط یه بار اومد برای دسشویی رفتن. بهش گفتم تا ظهر نمیشه بیاد بیرون. آب و غذا هم همون ظهر. هر از چند گاهی هم میاد دم اتاقش و یه چیزی که با ساختنی های مختلفش ساخته رو نشونم میده، اصلا بهش توجه نمیکنم و جوابش رو نمیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم چه کار باید بکنم. حسابی کلافه شدیم از این تنبل بازیاش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز ظهر اومد کنارم خوابید. ساعت۴:۳۰ بیدارش کردم برا کلاس زبان. اول به آرومی، بعد با داد و بیداد، تهدید که دیگه نمیبرمت کلاس زبان راضی نشد از جاش بلند شه.امین قرار نبود بیاد دنبالمون اما براش جور شد و زنگ زد گفت آماده ش کن دارم میام. به زورشلوار بیرون تنش کردم. امین اومد و محمد حاضر نشد بره. بهش گفتم امروز کلاس نری، دیگه نمیبرمت کلاس زبان. امین که رفت بهش گفتم حیفه برا یه بدخلقی بعد از خواب کلاس زبانتو از دست بدی. پاشد جوراباشو پوشید، به باباش زنگ زدم برگشت و بردیمش. ۲۰ دقیقه دیر رسید به کلاس. وقتی رفتم دنبالش با معلمش صحبت کردم، تازه اومده این خانمه. کلی از باهوش بودنش تعریف کرد. بهش گفتم اما خیلی به سختی آماده میشه که بیاد، گفت یه کمی تنبله.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با این پسر باهوش تنبل که هر کاری دلش میخواد میکنه و اصلا به حرف ما گوش نمیده چه کار کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معده م داغون شده، بس که عصبی میشم و داد میکشم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 06:41:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف حساب</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>- &lt;FONT color=#990099&gt;مامان میدونی &lt;STRONG&gt;حرف حساب&lt;/STRONG&gt; یعنی چی؟ یعنی حرفی که میشه حسابش کرد تو حرفای خوب.&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 04:30:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جلوی چشم</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>محمد با سعید (پسرعمه ش) رفته بودن پایین بازی کنن. چند دقیقه بعد دیدم هیچ صدایی نمیاد. رفتم تو بالکن ندیدمشون. زنگ زدم از عمه پرسیدم خونه شمان؟ گفتن نه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند دقیقه بعد محمد و سعید اومدن بالا:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- بازیتون تموم شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;نه. اومدم بالا که نگران نشی. جلوی چشم باشم. ما تو بالکن بالا بازی می کنیم. بدون که ما بالاییم. نیازی نیست نگران بشی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قربونت برم من که انقد به فکر منی.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;(تو دنیای واقعی که نمیذاری بوست کنم. اینجا برات بوس میذارم.)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 10:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرعی</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>شبکه تهران(به برکت ماهواره استانی) در حال پخش کارتون پوکویو بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان: پوکویو مهم ترین شخصیت کارتونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد(بین شوخی و لج) : &lt;FONT color=#990099&gt;نخیرم. &lt;STRONG&gt;فرعی ترین&lt;/STRONG&gt; شخصیتشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; height=18&gt;چی چی ترین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;FONT color=#990099&gt; فرعی. فرعی. فرعی. فرعی ترین.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- یعنی چی اون وقت؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;FONT color=#990099&gt;یعنی اصلی نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸۸/۷/۱۵&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 10:23:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ های برتر</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>نمیگم به ما رای بدینا!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط خواستم اطلاع رسانی کنم برا شرکت در &lt;A href=&quot;http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx&quot; target=_blank&gt;نظرسنجی وبلاگ های برتر&lt;/A&gt;&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 02:16:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خودم بیدار شدم.</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز محمد برای دومین بار در طول این ده روزی که میره مدرسه، خودش بیدار شد. من بعد از نماز خواب بودم و داشتم خواب میدیدم که محمد بیدار شده و دارم بهش میگم برو شیر و کاکائو و سینی رو بیار، تا من هم بلند شم و بیام. بعد که باباامین صدام کرد و گفت محمد بیدار شده و نشسته تو هال تعجب کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اینم عکس پسرم در حال خوردن صبحانه&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;گل من&quot; align=baseline src=&quot;http://www.tsnco.com/zsn/m-t/sobhaneh.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نون و پنیر و صبحانه معمول رو نمیخوره. دیروز هم براش خامه آماده کردم که خورد اما وقتی رفت و خودم خوردم دیدم چقد بدمزه تر از قبل شدن این خامه ها. امروز دیگه ندادم بهش. براش سیب زمینی درست کردم، یه حالتی بین سرخ شده و پخته. آخه یه کم حالت سرماخوردگی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; بعدا اضافه شد:&lt;/STRONG&gt; بار اولی که خودش بیدار شد با هیجان گفت &lt;FONT color=#9900cc&gt;می خواستم &lt;STRONG&gt;غافلگیر&lt;/STRONG&gt;تون کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 01:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کی دیده؟</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>کی امروز- شنبه ۱۸ مهر-  برنامه عمو پورنگ رو دیده؟</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 14:58:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کودکانه عمو پورنگ</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عمو پورنگ وبلاگی در وردپرس دارند به نام &lt;A href=&quot;http://amoopourang.wordpress.com/&quot; target=_blank&gt;عمو پورنگ&lt;/A&gt; که در آن به خاطرات خودش می‌پردازه. در این وبلاگ بخش جالبی هست به نام &lt;A href=&quot;http://amoopourang.wordpress.com/%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86%d9%87/&quot; target=_blank&gt;کودکانه&lt;/A&gt; که وبلاگ بچه‌ها رو معرفی کرده. در واقع یه &lt;A href=&quot;http://www.google.com/reader/shared/08633099106387992548&quot; target=_blank&gt;گوگل ریدر اختصاصی&lt;/A&gt; هست که در دسترس همگان قرار گرفته و عمو پورنگ مطالب وبلاگ‌ها رو گزینش می‌کنه و در دید عموم قرار میده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از لطفش ممنونم که وبلاگ محمد رو تو این لیست قرار داده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه سر بهش بزنید، جالبه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 02:52:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینترچنج!</title>
<link>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>چند وقتیه که بازی محمد و بچه های همسایه تو بالکن شده، کلاس زبان بازی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بعد از بازی اومد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990099&gt;من معلم کلاس زیان بودم. معلم &lt;STRONG&gt;اینترچیمز&lt;/STRONG&gt;. میدونی چرا؟ چون مهدی بعد از لتس گو میره اینترچیمز. هانیه مدیر بود. خانم مدیر بود.&lt;FONT color=#000000&gt;(مدیر زبانکده خودش مَرده. برا همین تاکید داشت که هانیه &lt;STRONG&gt;خانم &lt;/STRONG&gt;مدیر بود.)&lt;/FONT&gt; سعید هم کمک معلم بود.&lt;FONT color=#000000&gt;(ای یکی به خاطر اینه که معلم مدرسه شون یه کمک داره!)&lt;/FONT&gt; به بچه ها درس میدادم.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;(منظور همون عروسکا هستن!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته من بعد بهش تذکر دادم که اینترچمیز نیست و اینترچنجه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 16:00:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mohamad-tala&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>mohamad-tala</dc:creator>
<guid>http://mohamad-tala.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
